گالری عکس مرتبط
  • تاریخ انتشار : 94/08/03 - 09:16
  • تعداد بازدید خبر : 20535
  • زمان مطالعه : 30 دقیقه
طلايه‌داران دانشگاه

دكتر هبت الدين برقعي: دانشگاه يكي از زيباترين نقاط جهان است

در جمع صميمي خانواده دانشگاهي برقعي به گفتگو نشستيم تا با زندگي پربار استاد سيد هبت الدين برقعي، همسر ارجمندش دكتر پروين سخندان و فرزند برومندش دكتر پدرام برقعي، كه ادامه‌دهنده راه پدر در حوزه تخصصي گوش و گلو و بيني است، آشنا شويم.

54984.mp3 دكتر هبت الدين برقعي: دانشگاه يكي از زيباترين نقاط جهان است
در جمع صميمي خانواده دانشگاهي برقعي به گفتگو نشستيم تا با زندگي پربار استاد سيد هبت الدين برقعي، همسر ارجمندش دكتر پروين سخندان و فرزند برومندش دكتر پدرام برقعي، كه ادامه‌دهنده راه پدر در حوزه تخصصي گوش و گلو و بيني است، آشنا شويم.
 به دنبال انجام سلسله گفت‌وگوهايي با اساتيد خوش نام و پيشكسوت دانشگاه علوم پزشكي تهران، اين بار به سراغ دكتر سيد هبت الدين برقعي از اساتيد پيش‌كسوت گروه گوش و گلو و بيني و جراحي سر و گردن رفتيم كه قريب به 40 سال خدمت صادقانه به دانشگاه ارائه داده است. پاي صحبت با استاد فروتن و خوشرو مي نشينيم كه به حق مصداق تقواي پزشكي است. 

آقاي دكتر برقعي خيلي ممنون كه وقتتان را در اختيار ما قرارداديد. بفرمائيد در چه سالي و در كجا متولد شديد؟ روند تحصيلات شما به چه شكلي سپري شد؟

من دكتر برقعي هستم. متخصص گوش و حلق و بيني و جراح سر و گردن. در سال 1321 در شهرستان قم متولد شدم. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه سنائي قم كه پدرم مؤسس آن بود، سپري كردم. اين موسسه آموزشي جزء نخستين مدارسي بود كه به سبك جديد آموزش و نه به‌صورت مكتب اداره مي‌شد. دوران دبيرستان را در يزد كه پدرم به علت اقامت اجباري (تبعيد) در آنجا بود و شرح علت آن از حوصله اين مقوله خارج است، گذراندم.
در سال 1339 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه تهران شدم. پس از فراغت از آن، دوران خدمت سربازي را در اطراف قزوين و سپس براي انجام طرح خارج از مركز به يكي از روستاهاي محروم استان هرمزگان رفتم.
در سال 1349 پس از موفقيت در آزمون دستياري در بيمارستان اميراعلم در رشته گوش و گلو و بيني مشغول تحصيل شدم. در سال 1352 با كسب رتبه اول، امتحان فارغ‌التحصيلي را گذراندم و به‌عنوان عضو هيات علمي وارد كادر علمي دانشگاه تهران شدم.
در سال 1353 براي تكميل تحصيلات تخصصي خود به لندن رفتم و پس‌ازآن، براي آشنايي با دانش تخصصي پيشرفته گوش در دانشگاه هاروارد مشغول تحصيل شدم. پس از پايان اين دوره، جهات ادامه خدمت به ايران بازگشتم.
از آن زمان پس از گذراندن مراتب هيات علمي موفق به كسب مقام استادي تمام‌وقت نائل شدم. درنهايت يكي دو سال پيش، پس از 40 سال خدمت بازنشسته شدم.

قدري از خانواده پدري تعريف كنيد. شنيده‌ايم كه پدرتان از بزرگان شهر قم بوده‌اند. بفرمائيد ايشان چه نقشي در زندگي شما داشتند؟
پدرم در كسوت يك روحاني روشنفكر و روشن‌بين بود، به‌طوري‌كه گفته مي‌شد آيت‌الله برقعي جلوتر از زمان خود بود. هميشه به  فرزندانش مي‌گفت "من به‌عنوان يك پدر براي اين‌كه شما به تحصيل ادامه دهيد، وظيفه‌دارم كه به هر طريق ممكن امكانات اين كار را فراهم كنم" و ما را تشويق به ادامه تحصيل مي‌كرد. ايشان علاقه شديدي به مطالعه و نويسندگي داشت و بيش از 50 جلد كتاب درزمينهٔ هاي مذهبي، اجتماعي و ادبي منتشر كرده است.

خانم دكتر سخندان بفرمائيد در چه سالي با دكتر ازدواج كرديد؟ چند فرزند داريد؟
ما در سال 1349 باهم ازدواج كرديم. سال بعد پدرام و پس از گذشت پنج سال، پيمان به دنيا آمد كه الآن مقيم آمريكا است. تخصص راديولوژي مداخله‌اي (Interventional) خوانده و اكنون در UCI كار مي كند. دخترم هم دندان‌پزشك است و 13 سال بعد از پدرام به دنيا آمد.

چه ويژگي هايي در دكتر برقعي ديده ايد كه با ايشان ازدواج كرديد؟

ما آشنايي خانوادگي داشتيم. بنده اصالتاً يزدي هستم و پدر دكتر با پدر من دوست قديمي بودند و باهم رفت‌وآمد خانوادگي داشتيم. همين موضوع موجب آشنايي و ازدواج ما شد.

مشغله و مسؤوليت حرفه اي آقاي دكتر بسيار زياد بود، اين موضوع شما را آزار نمي‌داد؟
طبيعتاً در زندگي مشترك، مخصوصاً زماني كه من هم شاغل بودم، بخشي از مسؤوليت هاي خانه و فرزندان به عهده مرد است ولي دكتر خيلي به كار بيرون مشغول بود و مسؤوليت حرفه اي ايشان حتي بيش‌ازحد توان ايشان بود. كار ايشان حتي زمان و ساعت خاصي نداشت و گاهي تا دو يا سه نيمه‌شب در بيمارستان يا مطب به سر مي‌برد. زندگي ما دائماً در ارتباط با مردم، بيمار و بيمارستان بود و حتي گاهي بيماران به خانه ما هم مي آمدند. مدتي هم خانه ما طبقه بالاي مطب دكتر بود و گاهي آشنايان و يا بستگاني كه به مطب مراجعه مي كردند، به خانه ما هم سر مي زدند. بنابراين فرزندان ما در محيطي رشد كردند كه دائماً صحبت بر سر بيمار و بيمارستان و بهبودي و يا عدم بهبودي آن‌ها بود. آن‌ها در چنين شرايطي بزرگ شدند و به همين دليل هم به اين رشته علاقه پيدا كردند. مسؤوليتي كه من به عهده داشتم، هم مسؤوليت مادري بود و هم پدري و همه اين‌ها با توجه به اين بود كه من هم به حرفه ام علاقه‌مند بودم و در محيط خارج از خانه نيز بسيار فعاليت داشتم. البته مادرم در نگهداري بچه‌ها بسيار كمكم مي كرد. وقتي ازدواج كردم و فرزندم به دنيا آمد، دانشجوي سال دوم رشته پزشكي بودم و دكتر هم رزيدنت بود و دوره تخصصي را به‌تازگي آغاز كرده بود. ايشان در هفته چهار شب در بيمارستان كار مي كرد و كار در زندگي ما اولويت داشت، به همين خاطر هم مسؤوليت هاي من بسيار زياد بود. ولي به‌سختي كار اصلاً فكر نمي كردم و فقط به اين فكر مي كردم كه همه اين كارها  را بايد به‌تنهايي انجام بدهم. درواقع هرچه انسان بيشتر كار بكند، توانايي بيشتري نيز پيدا مي كند و مي تواند كارهايش را انجام دهد. من فكر مي كنم كارهايم را به‌درستي انجام دادم و مشكلي نداشتم و فرزندانم هم مشكلي نداشتند. به همين خاطر است كه فرزندانم به اين رشته علاقه مند شدند. اگر مشكلي در خانه ما وجود داشت، بچه‌ها از اين رشته دل‌زده مي-شدند. ما در زندگي خصوصي خود، شرايط خوب و آرامي داشتيم و فرزندانمآن‌هم در محيطي آرام و خوشحال بزرگ شده اند.

شما با توجه به مسئوليت‌هاي فراوان در خانه و در زندگي حرفه‌اي و با توجه به مشغله زياد همسرتان، در امر تربيت درست فرزندان بسيار موفق بوده‌ايد. ازلحاظ تربيتي چه مواردي براي شما در اولويت بود؟
نخستين اولويت در تربيت فرزندان اين است كه شما هرلحظه بدانيد كه آن‌ها چه‌كار مي كنند. بچه را نمي‌توان رها كرد و مسؤوليتي كه به‌عنوان والدين كودك بر گردن شما است خيلي سنگين است. چون فرزندانمان نسل آينده ما هستند و همه هستي شما مي شوند. درواقع  همه‌چيز شما در فرزندانتان خلاصه مي شود. بنابراين بايد به آن‌ها توجه كرد و برايشان وقت گذاشت. بايد بدانيد فرزندتان در هرلحظه كجا است و چه‌كار مي‌كند و آيا آن كاري كه مدنظر شما است، انجام مي‌دهد؟ بايد بدانيد كه چطور فرزندتان را تشويق به انجام كاري بكنيد نه اينكه مجبور به انجام كار شود. اولويت ها را برايش ارزش يابي كنيد تا بتواند تشخيص بدهد. به‌عنوان‌مثال اگر درس بخواند چه اتفاقي مي افتد. اگر مؤدب باشد و رفتار عاقلانه داشته باشد، چه مي-شود. همه اين‌ها را بايد به بچه‌هاي زير پنج سال آموزش داد تا ياد بگيرند كه چگونه زندگي كنند و بهتر باشند و اولويت ها را در زندگي  خود تشخيص دهند.

خانم دكتر در حال حاضر شاغل هستيد؟

خير. من همراه با دكتر بازنشسته شدم.

آقاي دكتر پدرام برقعي بفرمائيد كه تحصيلاتتان را از كجا شروع كرده ايد و چه شد كه به رشته گوش و حلق و بيني گرايش پيدا كرديد و در اين ميان نقش پدرتان چه بود؟

من در خانواده اي بزرگ شدم كه وقتي صبح بيدار مي شديم، صحبتمان راجع به بيماران و اتفاقات مربوط به آن‌ها بود. زحماتي كه پدر و مادرم در طي اين‌همه سال كشيدند، واقعاً قابل‌تصور نيست. از وقتي پدر شدم، خيلي بيشتر زحمات آن‌ها را درك مي-كنم و مي توانم به اين زحمات ارزش بگذارم. در اين ميان، نقش پدر به‌عنوان الگوي اخلاق و رفتار و تأثير مادر كه تمام زحمات ما به گردن ايشان بود غير قابل وصف است و من تمام زندگي ام را مديون پدر و مادرم هستم. به دليل شرايطي كه در آن بزرگ شدم، هميشه علاقه مند بودم كه رشته پزشكي را ادامه دهم. وقتي مي ديدم كه پدر و مادرم هر دو پزشكان موفقي هستند و چقدر مردم به آن‌ها احترام مي گذارند و جامعه به آن‌ها نيازمند است، علاقه بسيار بي‌حد و وصفي نسبت به علم پزشكي در من ايجاد مي‌شد. اين بود كه پس از گذراندن دوره دبيرستان در دبيرستان البرز ، براي تحصيل رشته پزشكي به هند رفتم و دوره عمومي پزشكي را دريكي از بهترين دانشگاه‌هاي هند گذراندم.
نمي دانم علاقه‌ام به تخصص گوش و گلو و بيني ژنتيكي بود و يا با ديدن فعاليت‌هاي پدرم اين علاقه در من ايجادشده بود. من هميشه از كودكي علاقه مند به كارهاي خيلي ظريف بودم و حتي بازي هاي زمان كودكي ام را طوري انتخاب مي‌كردم كه ظريف و نيازمند حوصله باشد و برايم هم مهم نبود كه انجام آن كار چقدر زمان مي برد. پس از آشنايي با انواع گرايش هاي رشته پزشكي متوجه شدم كه گوش و حلق و بيني، رشته اي است كه مي تواند نياز درون من را جواب گو باشد و فكر نمي كنم در بين رشته هاي پزشكي رشته اي مانند اين رشته نيازمند اين‌همه صبر و حوصله و دقت باشد. ممكن است تصور كنيد رشته چشم‌پزشكي و يا جراحي مغز و اعصاب خيلي ظريف تر از رشته گوش و حلق و بيني است. درحالي‌كه وقتي وارد اين رشته مي شويد، مي بينيد كه چقدر به صبر نياز دارد و ظرافت اين كار بسيار بالا است. مثلاً در حوزه بيماري‌هاي گوش كه من به‌صورت تخصصي در آن كار مي كنم، ممكن است نياز باشد كه چهار تا هشت ساعت زير ميكروسكوپ با عناصري در حد چند دهم ميلي‌متر كار بكنم. در ابعادي كه عناصر بسيار حساسي در آن وجود دارند، بايد صبر و حوصله زيادي به خرج دهيم تا بتوانيم نتيجه خوبي در اين كار بگيريم. درهرصورت با روحيه و شخصيتي كه از پدر به ما القاء شد، خيلي به رشته گوش و حلق و بيني علاقه مند شدم. من تحصيل در اين رشته را از هند شروع كردم و نزديك به پايان دوره بود كه به ايران آمدم. تقريباً دوباره در اينجا دوره رزيدنتي را گذراندم. در امتحان برد هم جزء رتبه هاي برتر بودم و باعلاقه و تلاشي كه در توانم بود، هم در يادگيري و هم در بالين بيماران سعي كردم نكاتي را كه در طي اين سال ها از پدرم براي خدمت‌رساني به مردم آموختم عملي كنم. در علم پزشكي از پدرم آموختم در برابر بيماري كه به من مراجعه مي كند، پيش از درمان بيماري جسمي بايد يك ارتباط روحي با وي برقرار كنم و به حرف هايش گوش بدهم تا بيمار احساس كند كه توجه من به سمت ايشان است. اين موضوع خيلي مي تواند در بهبودي بيمار نقش داشته باشد و يك نكته بسيار كليدي است. اساتيد برتري مثل استاد يلدا هميشه مي گفتند "آن چيزي كه شما را به تشخيص مي رساند، همان شرح‌حالي است كه بيمار مي گويد و او خودش مي گويد كه چه مشكلي دارد." اين موضوع را در طي تمام اين سال ها كه با اساتيد مختلف مخصوصاً پدرم كاركردم، عيناً ديدم كه چقدر به شرح‌حال بيمار اهميت مي دهد و مي گذارد تا بيمار صحبت كند و حرف دلش را بزند. درواقع اگر بيمار صحبت كند، خودش تشخيص بيماري را به شما خواهد گفت و زياد لازم نيست تا شما براي تشخيص تلاش كنيد. فقط بايد به بيمار فرصت صحبت كردن داده شود.

پدر و مادر شما هر دو دانش‌آموخته دانشگاه علوم پزشكي تهران هستند و شما به‌عنوان فرزند آن‌ها حتماً خيلي پيش‌تر از آنكه براي تحصيل به دانشگاه بياييد، با اين فضا آشنايي داشته‌ايد. از سالهاي دور كودكي و احساسي بگوييد كه براي اولين مرتبه، محيط دانشگاه و بيمارستان‌هاي آن را تجربه كرديد.

ما خانوادگي جزئي از دانشگاه علوم پزشكي تهران هستيم و پدر و مادرم تمام مدت تحصيل  خود در اين دانشگاه بودند. خودم دوران تخصص  و برادرم دوره عمومي پزشكي را در اينجا سپري كرديم. خواهرم هم در اين دانشگاه تحصيل كرده است. خاله هايم هم در اينجا تحصيل كرده‌اند. درمجموع 17 نفر از خانواده ما دانش‌آموخته دانشگاه علوم پزشكي تهران هستند و براي من قابل‌تصور هم نبود كه درجايي به جزء اين دانشگاه به فعاليت‌هايم ادامه دهم. در اين ميان، بيمارستان اميراعلم مانند خانه من بود و در آنجا بزرگ شدم. بيمارستان امام خميني (ره) هم همين‌طور بود. زماني كه مادرم دوره رزيدنتي را در اين بيمارستان سپري مي‌كرد، من در حياط آنجا بازي مي كردم! زماني كه كودك بودم، شكل و ظاهر بيمارستان اميراعلم بسيار با الآن متفاوت بود. وقتي فردي40 سال در محيطي باشد، علاقه خاصي به آنجا پيدا مي-كند. من در هيچ خانه اي 40 سال زندگي نكردم و واقعاً آنجا را مانند خانه خودم مي دانم و علاقه اي كه به آنجا دارم قابل وصف نيست.

فرموديد كه دوره عمومي پزشكي را در هند گذرانديد. چه شد كه هند را براي تحصيل انتخاب كرديد؟
چند عامل سبب شد كه من هند را انتخاب كردم. اول اينكه زبان آنجا زبان انگليسي بود و اين موضوع خيلي به من كمك كرد. البته قبل از اينكه به آنجا بروم به زبان انگليسي مسلط بودم و دليل آن اين بود كه پدر دوره تكميلي خود را در انگليس گذراند و در آن زمان من در آن كشور به مهدكودك مي رفتم و از همان وقت به زبان انگليسي مسلط شدم. از سويي با درايتي كه مادرم داشت، هيچ‌وقت نگذاشت كه زبان انگليسي از ما دور شود. تسلط بر زبان انگليسي در تمام مدت تحصيل به من كمك كرد. حتي زماني كه قصد مطالعه شيمي و فيزيك داشتم، بسياري از كتاب هاي انگليسي‌زبان مرجع من بود و از آن استفاده مي كردم. در آن زمان اينترنت و اين امكانات هم نبود. كتاب ها را از نمايشگاه هاي مختلفي كه برگزار مي شد تهيه مي كرديم و من يادم هست كه تمام مدت به دنبال كتاب بوديم تا بتوانيم از آن استفاده كنيم.

تحصيل در هند چگونه بود؟ آموزش پزشكي در دانشگاه آنجا چه ويژگي‌هايي داشت؟

فرهنگ هند به فرهنگ ما خيلي نزديك بود. قبل از اينكه براي تحصيل جايي را انتخاب كنم، نقاط مختلف را بررسي كردم و طي اين بررسي‌ها متوجه شدم كه در هند آموزش پزشكي عمومي بسيار قوي است، به اين دليل كه حجم بالايي از بيماران مختلف را دارد و پزشكان هندي تجربه بسيار خوبي در ارتباط با بيمار به دست مي آورند. عملاً هم در دوراني كه پزشكي عمومي را در آنجا مي گذراندم اين موضوع را ديدم. دانشگاهي كه براي تحصيل در هند انتخاب كردم، يكي از بهترين دانشگاه‌هاي علوم پزشكي اين كشور بود و الآن با دانشگاه هاروارد تبادل استاد و دانشجو دارد. هند ارتباط بسيار خوبي با اساتيد و دانشگاه‌هاي كشورهاي مختلف دنيا دارد. به نظر من اگر كسي تمايل به آموزش رشته پزشكي عمومي داشته باشد، جايي مانند هند براي يادگيري پزشكي دوره عمومي خوب است. چراكه تعداد بيماران بسيار زيادي دارد و اساتيدي كه در پزشكي عمومي كار مي كنند، بسيار متبحر هستند. دوره را نيز طوري طراحي كرده‌اند، كه مختص پزشكي عمومي است.
وقتي‌كه دوره تخصص ام را شروع كردم، به شهر بزرگ‌تري آمدم. جايي كه كارهاي فوق تخصصي كه عمدتاٌ مربوط به گوش بود، انجام مي‌شد. درمجموع، با زحماتي كه پدر و مادرم برايم كشيدند، فكر مي كنم مسير درستي را رفتم و اگر دوباره هم متولد بشوم، حتماً همين مسير را مي روم. همه مسيرهايي كه طي كردم، با فكر و راهنمايي اين عزيزان بوده است و من هميشه سعي كردم از مسيري كه بايد بروم خارج نشوم . همه اين‌ها را مديون پدر و مادرم هستم و مي دانم علاوه بر من، همين كار را براي برادر و خواهرم نيز انجام دادند. 
الآن كه به‌عنوان هيئت‌علمي دانشگاه علوم پزشكي تهران در اينجا مشغول هستم، عيناً مي‌بينم كه نحوه آموزش دوره عمومي پزشكي كه به دانشجويان اين دانشگاه ارائه مي دهيم، تا چه ميزان با آموزشي كه در آن زمان يعني حدود 20 سال پيش در هند به ما مي دادند، تفاوت دارد. در آنجا تقريباً سه سال فقط كارمان اين بود كه هرروز صبح از بيمار شرح‌حال بگيريم. اساتيدي كه در آنجا داشتيم، به اين موضوع بسيار اهميت مي دادند و وقت زيادي هم براي اين كار مي گذاشتند. در دوره باليني همه صبح‌ها كارمآن‌همين بود. كلاس‌ها را به نكات خيلي خاص محدود مي-كردند و فقط رويارويي با بيمار و در عمل ويزيت بيمار برايشان مهم بود. من فكر مي كنم كه اين موضوع در دانشگاه‌هاي ما به‌خصوص دانشگاه علوم پزشكي تهران كه يك دانشگاه فوق تخصصي است، مقداري كم‌رنگ شده است و بايد به اين قضيه بسيار بيشتر بها داده شود. هرچه دانشگاه تخصصي تر شود، تمركز بر تربيت افراد فوق متخصص و كارهاي درماني بسيار پيشرفته و روش‌هاي نوين درماني بيشتر مي‌شود و شايد همين سبب كمرنگ شدن رسالت آموزش پزشكي در رشته‌هاي باليني باشد. در سال هاي اخير تلاش بسيار زيادي در اين زمينه شده است، ولي من فكر مي كنم هنوز تا نقطه مطلوب خيلي فاصله داريم.

اولين باري كه وارد بيمارستان اميراعلم شديد، چند سال داشتيد؟

دقيقاً نمي دانم و اين‌طور كه برايم تعريف كردند، تقريباً دو سال داشتم كه زير دست استاد خالصي در بيمارستان اميراعلم گوشم را جراحي كردند. همان اتاق عمل الآن كارگاه استخوان تمپورالي است كه در حال حاضر خود من مسئولش هستم. در زمان دبيرستان دوره طرح كادر داشتيم و من اين دوره را در آزمايشگاه بيمارستان اميراعلم گذراندم. هفته‌اي يك روز به‌عنوان يك بچه دبيرستاني در آزمايشگاه بيمارستان اميراعلم كار مي كردم. حتي ارتباطي كه از زمان طرح كادرم با كادر قديمي بيمارستان داشتم، هنوز هم پابرجا است و اكثر آن‌ها اكنون بازنشسته شده اند. ولي آن ارتباط عاطفي كه بين ما وجود دارد، از همان زمان شكل‌گرفته است. مي‌توان گفت از كودكي در بيمارستان امير اعلم رفت‌وآمد داشتم و تمام تحولاتي كه در اين بيمارستان ايجاد شد و حتي درختان كاج بيمارستان، جزئي از خاطرات من است و علاقه خاصي به آنجا دارم.

طي سالهاي گذشته چه تغييراتي در بيمارستان اميراعلم و به‌ويژه در بخش گوش و حلق و بيني رخ داده است؟

جايي كه كمترين تغيير را در اين بيمارستان داشته، بخش گوش و حلق و بيني بوده است. درگذشته ساختمان اين بخش دوطبقه بود و طبقه پايين بخش گوش و حلق و بيني مردانه بود. در انتهاي بخش نيز، اتاق عمل قرار داشت. فكر مي كنم حدود 75 سال از زمان ساخت اين بيمارستان مي‌گذرد و تغيير چشم گيري در اساس ساختمان آن ايجاد نشده است. ديوارهاي ساختمان قديمي است و عرض ديوارها حدود 75 سانتي‌متر است و هيچ ستون بتوني و تير آهني در ساخت آن به كار نرفته است. بعد از انقلاب اسلامي، چون دو اتاق عمل كه در طبقه اول قرار داشتند، كفاف نياز بيمارستان را نمي دادند، روي همين ساختمان قديمي يك طبقه ساختند و تبديل به اتاق عمل كردند. سه اتاق عمل در بالا و دو اتاق عمل در پايين داشتيم كه اين فاصله موجب تداخل و سردرگمي استادان و رزيدنت ها مي‌شد. به همين دليل دو اتاق عمل پايين را تعطيل كردند و دو اتاق عمل ديگر در طبقه بالا ساختند. از آن سال تا الآن‌همين پنج اتاق عمل باقيمانده است، درحالي‌كه ظرفيت و كارايي بيمارستان خيلي بالاست ولي اتاق عمل اصلي گوش و حلق و بيني همان پنج عدد است. يك اتاق عمل لوكال هم بود كه به ريكاوري تبديل‌شده است. با توجه به قوانين بايد يك و نيم برابر تعداد بيماران ريكاوري وجود داشته باشد و چون عملاً جاي ديگري وجود نداشت، اتاق لوكال را به ريكاوري تبديل كردند. بخش گوش زنان در طبقه دوم بود كه الآن‌هم به همين شكل است. اخيراً اتاق اطفال را بزرگ‌تر و ظرفيت آنجا را بيشتر كرده‌اند. تغيير اساسي ايجادشده، بزرگ شدن اورژانس و اضافه شدن يك طبقه به درمانگاه بود. چراكه قبلاً داروخانه اي در آنجا بود كه آن داروخانه به درمانگاه تبديل‌شده است. درمانگاه قديم بيمارستان اميراعلم تبديل به بخش دي كلينيك شده است كه در آنجا هم سه اتاق عمل داريم. مخصوصاً از سال گذشته كه آنجا را به بخش آموزشي اضافه كرده ايم، ظرفيت عمل‌ها و آموزش رزيدنت ها خيلي افزايش پيدا كرده است. با توجه به سياستي كه وزارت بهداشت داشت، اين كار خيلي لازم بود و از امسال ظرفيت رزيدنتي بيمارستان تقريباً بيش از دو برابر افزايش يافته است. يعني از هفت رزيدنت در سال به 14 رزيدنت افزايش يافت. اضافه شدن دي كلينيك به بخش آموزشي بيمارستان عملاً شرايطي را فراهم كرده است كه كمبود ظرفيت اتاق عمل در بيمارستان جبران شده است. ساختماني هم در بخش پشتي بيمارستان هست كه از وقتي به خاطر دارم به‌صورت نيمه‌كاره رها شده بود و تقريباً در حدود هفت سال پيش شروع به ساختن آن كردند. اين ساختمان به بيمارستان اميراعلم وقف شده بود، ولي متأسفانه بودجه كافي براي تكميل آن وجود نداشته است و قرار است به‌تدريج با گرفتن بودجه از مراكز خيريه و ديگر مراكز آن را تكميل كنند. البته اگر اين ساختمآن‌هم تكميل بشود، بازهم كمبود ظرفيت بيمارستان اميراعلم جبران نمي‌شود و شايد براي مدت محدودي بتوانيم به ساختمان جديد منتقل شويم. بيمارستان اميراعلم نياز به تغييرات اساسي دارد كه با شرايط روز بيمارستاني دنيا مي‌تواند مطابقت كند. درمجموع شرايط ساختماني بيمارستان اميراعلم كفاف نيازهايش را نمي دهد و با توجه به تعداد بيماراني كه اين بخش دارد، نياز دارد تا تغيير و تحول جدي در بخش گوش و حلق و بيني اين بيمارستان ايجاد شود. در ماه 14 هزار بيمار را در آنجا معاينه مي كنيم و اين تعداد قابل‌توجه است. 8 اتاق عمل بيمارستان در شش روز از هفته، هرروز از 8 صبح تا 8 شب به‌صورت تمام‌وقت كار مي كند. باوجود اين‌همه بيماري كه در روز عمل مي شوند، الآن در طرح تحول سلامت كه فشار زيادي هم به بدنه بيمارستان آورده است، بين 8 ماه تا يك سال طول مي كشد تا نوبت بيماران برسد و آن‌ها مدت زيادي منتظر مي مانند تا جراحي شوند.

از دوران دستياري و خاطرات مشتركي كه با پدر داشتيد بفرمائيد.

دوره دستياري من دوره پرپيچ‌وخمي بوده است. همان‌طور كه گفتم قسمتي از اين دوره را در هند گذراندم و بعدازاينكه به ايران آمدم و در بيمارستان اميراعلم مشغول شدم، با توجه به اين‌كه در هند رزيدنت سال سوم بودم، در اينجا از سال يك شروع كردم. اوايل كمي ناراحت بودم ولي بعدها فهميدم كه چه لطفي در حقم شده است و طولاني تر شدن دوره رزيدنتي دررسيدن من به موقعيت فعلي نقش داشته است. در دوره رزيدنتي خاطرات زيادي با رزيدنت ها، اساتيدم و مخصوصاً پدر دارم. پدر اهميت خاصي به درمانگاه و معاينه بيماران مي داد و من به ياد دارم روزهاي درمانگاه كه سه‌شنبه‌ها بود، ايشان از صبح اول وقت تا ديروقت مشغول معاينه بيماران مي شد و در پايان روز با توجه به اينكه زمان زيادي را به معاينه و كار مشغول بود، حتي آخرين بيمار را هم با روي گشاده و لبخند ويزيت مي كرد. پدرم با اهميت دادن به بيمار كاري مي كرد كه او احساس خوبي داشته باشد و هيچ‌وقت نديدم كه بگذارد بيمار خستگي وجودش را احساس بكند. پدر به من آموخت تا زمان كافي در اختيار بيمار قرار بدهم و اينكه سعي كنم همه كارهاي لازم براي بيمار در يك جلسه و با حداقل هزينه انجام شود. چون بيماراني كه به آنجا مراجعه مي-كنند، اغلب از قشر ضعيف جامعه هستند و اهميت دادن به مسائل مالي آن‌ها بسيار مهم است. آموخته‌ام كه هيچ‌وقت در فكر كسب مال نباشم و واقعاً هم در طول زندگي‌ام اين‌گونه بوده‌ام. ما كار بيمار را انجام مي داديم. اين را از همه اساتيدمان مخصوصاً پدرم آموختم. اين راهي بوده كه هميشه به من كمك كرده و سرمشق من بوده است.

آقاي دكتر داراي فرزند هستيد؟
بله، من يك دختر كوچك چهارساله به نام آدرينا دارم. خانمم هم پزشك است و در دانشگاه علوم پزشكي تهران تحصيل كرده است. ايشان تخصص بي هوشي دارد و به رشته خواب و اختلالات خواب بسيار علاقه مند است. در حال حاضر هم در حال تحصيل در مقطع PHD در دانشگاه شيكاگو آمريكا است و به همراه دخترم الآن در آنجا اقامت دارد و حدود شش ماه ديگر با به پايان رسيدن دوره‌اش به ايران بازمي‌گردد و به مردم اينجا خدمت خواهد كرد.

دوست داريد دخترتآن‌هم رشته پزشكي بخواند؟

دوست دارم ولي علاقه خودش هم شرط است. من راه را همان‌طور كه از پدر و مادرم ياد گرفتم نشانش مي دهم و درنهايت تصميم با خود او است. وظيفه پدر و مادر اين است كه راهنماي فرزند باشند. همان‌طور كه پدر و مادرم براي من الگو بودند، سعي مي كنم تا الگويي براي فرزندم باشم ولي در كل انتخاب با خودش است.

ارتباط شما با پدر خيلي نزديك است. با توجه به اينكه سال ها شاگرد و همكار ايشان بوده ايد، مهم‌ترين عاملي كه باعث مي-شود آن‌قدر علاقه قلبي و احترام و محبت بين شما زياد باشد چيست؟

ارتباط بين پدر و فرزند به خاطر علاقه و عشقي است كه پدر هميشه به ما داشت و طبيعتاً هم اين اتفاق مي افتد. چراكه بچه از هركسي كه عشق بگيرد آن را به خود او بازمي‌گرداند. براي من مادرم هم بسيار قابل‌احترام و دوست‌داشتني است و زحماتي كه مادر برايم در طي اين سالها كشيده است، واقعاً قابل‌تصور نيست. چون پدر هميشه درگير كار خود بوده است، ما بيشتر مادر را مي ديديم و همه زحمات آموزشي و رشد و تعالي ما به گردن ايشان بود. پدر هميشه يك اسطوره و نهايت اخلاق انساني و همه فضائل خوب براي ما بود و اين ارتباط هميشه بينمان وجود داشته است و من به ياد ندارم كه پدر با ما به درشتي سخن بگويد. باوجوداينكه ساعات خيلي محدود و كوتاهي پدر را مي ديديم و شايد در طول يك هفته چند ساعت در روز جمعه كنار ما بود، ولي بااين‌حال براي ما وقت مي گذاشت و من يادم هست گاهي جمعه‌ها باهم به كوه مي رفتيم. الآن كه به اين موضوع فكر مي كنم مي‌بينم با شرايط فعلي من انجام چنين كارهايي سخت است و نمي دانم پدر چطور برنامه‌ريزي مي كرد و با تمام خستگي هايي كه در طول هفته داشت، براي ما زمان مي-گذاشت. طبيعتاً اين‌ها باعث مي شد كه من هميشه علاقه خاصي به پدر و مادرم داشته باشم.

ازآنجايي‌كه همه اعضاي اين خانواده، جزئي از خانواده بزرگ دانشگاه علوم پزشكي تهران هستند، يك سؤال مشترك مي-پرسم و آن اين است كه چه احساسي نسبت به دانشگاه و چه آرزويي براي دانشگاه داريد؟ آقاي دكتر برقعي بزرگ لطفاً اول شما پاسخ دهيد.
احساس من نسبت به دانشگاه، عشق به محيط آموزشي و همچنين درماني بود. با ديدن دانشجويان و دستياران كه در تكاپوي تحصيل بودند، انرژي مي‌گرفتم و دوست داشتم آن‌ها را دررسيدن به هدف‌هايشان ياري كنم. محيط آموزشي و دانشگاه يكي از زيباترين نقاط جهان است و در آنجا خستگي معنايي ندارد.
آرزوي قلبي من اعتلاي همه دانشگاه‌هاي ايران به‌خصوص دانشگاه مادر يعني علوم پزشكي تهران است. به‌طوري‌كه قابل‌مقايسه با بهترين دانشگاه‌هاي دنيا باشد و اين امكان‌پذير نيست مگر با تلاش بي‌وقفه همه ما دانشگاهيان و ياري مقامات بالاتر.

آقاي دكتر برقعي از خاطرات جالب خود در دوران فعاليت پزشكي بفرماييد.

اتفاقات جالب در مطب خيلي رخ مي داد كه حتي مي شود با آن كتاب نوشت. مثلاً ما بيماري داشتيم كه چوپان بود و به مدت 8 سال از گوشش چرك بيرون مي آمد. ايشان آمد و در بيمارستان اميراعلم با جراحي گوش مداوا شد. پس از درمان، از فرط خوشحالي نمي دانست كه چه كند. چند هفته بعد براي تشكر با يك گوسفند به مطب آمد. فرض كنيد يك گوسفند زنده دم در مطب به درختي بسته شده باشد! بيماران زيادي داشتيم كه مانند اين چوپان به سبك خودشان و با اهداي آنچه برايشان اهميت داشت، از ما تشكر مي كردند و خاطرات شيرين زيادي از اين اتفاقات داريم.

خانم دكتر سخندان شما هم در دانشگاه علوم پزشكي تهران تحصيل‌كرده‌ايد و جزئي از خانواده دانشگاه هستيد. احساس شما نسبت به دانشگاه چيست؟

فكر مي كنم دوره دانشگاه بهترين دوران زندگي هر فردي است و همه دانشگاه را دوست دارند چون يك محيط پر از هيجان و پرتلاش است. دوران تحصيل در دانشگاه خيلي شيرين است و پس از سپري شدن اين دوره هم، هر فردي كه تجربه حضور در آن را داشته با خاطرات مختلف آن مانند سالن تشريح و آناتومي و شيطنت بچه‌ها زندگي مي كند. وقتي چندين سال مي گذرد و شما از دانشگاه دور مي شويد، زماني برمي گرديد و مي بينيد كه چقدر در دانشگاه اتفاقات جديد افتاده است. مثلاً الآن دانشگاه شلوغ است و تعداد زيادي اتومبيل در حياط آن پارك شده است، درحالي‌كه زمان ما اين‌طوري نبود. به همين خاطر اگر در مدت خيلي زيادي به دانشگاه نرفته باشيد و بعد از مدتي بازگرديد، از اين‌همه تغييرات شوكه مي شويد.

خواسته و انتظارات شما از دانشگاه چيست؟
مي‌خواهم در دانشگاه، وزارت بهداشت و جامعه اتفاقي بيفتد تا از بچه هايي كه از رشته پزشكي فارغ‌التحصيل مي شوند، قدرداني شود و برايشان كار مناسب وجود داشته باشد. براي اينكه اين بچه‌ها واقعاً براي اين رشته زحمت‌كشيده‌اند و در كنكور و دانشگاه تلاش زيادي كرده‌اند. آن‌ها بهترين دانشجوياني بودند كه به اين رشته آمدند. گاهي شاهد هستيم كه براي دانشجويي كه از رشته پزشكي فارغ‌التحصيل مي شود، كار نيست و اين خيلي دردناك است. اين در حالي است كه بسياري از فارغ‌التحصيلان اين رشته به خارج از كشور مي روند كه خيلي حيف است، چون براي اين‌ها زحمت، انرژي و هزينه زيادي صرف شده است. نيروي انساني سرمايه هاي عظيمي براي كشور هستند و من دلم نمي خواهد كه آن‌ها از اينجا بروند. براي گذراندن دوره¬هاي تحصيلي بسيار خوب است كه به خارج از كشور بروند و ببينند كه در نقاط مختلف دنيا چه‌كار مي كنند، ولي بايد دوباره به دانشگاه خودمان برگردند و بايد شرايطي فراهم شود كه بتوانند برگردند.

آقاي دكتر برقعي، آيا پدرام به‌عنوان شاگرد شما انتظاراتتان را برآورده مي كرد؟

پدرام هرچند فرزند من بود، ولي به‌عنوان رزيدنت بيمارستان بسيار فعال و علاقه‌مند بود. اما من سعي مي‌كردم همواره در محيط كار هيچ‌گونه تبعيضي بين او و ديگر دانشجويان تخصصي قائل نشوم.

آقاي دكتر پدرام برقعي، بفرمائيد انتظاراتتان از مسؤولين دانشگاه در حيطه تخصصي خودتان چيست؟

از زماني كه كودك بودم، به خاطر دارم دكتر مرشد كه استاد پدرم بود، با توجه به شرايط بيمارستان اميراعلم، بنياني را در آنجا بنا نهاد كه قدري با جاهاي ديگر دانشگاه متفاوت بود و اين بنيان توسط همه اساتيد و اعضاي هيئت‌علمي كه بعدها به اين بيمارستان آمدند، حفظ شد. ازجمله اين اساتيد دكتر خالصي، پدر خودم، دكتر خرسندي و ساير اساتيدي بودند كه افتخار شاگردي همه آن‌ها را داشتم. در تمام اين سالها، سعي شده تا افرادي وارد اين محيط شوند كه علاقه خاصي به انجام فعاليت هاي اين‌چنيني داشته باشند. شايد بتوانم در توصيف عملكرد اين افراد، به‌جاي واژه عشق، واژه ايثار را به كار ببندم. چون همه اين‌ها جان و مال و خانواده خود را فدا مي كنند تا اين رشته و بيمارستان اميراعلم و بيماران به‌جايي برسند. داستان دي كلينيك و اتفاقات آن براي من بسيار جالب بود. دي كلينيك را براي اين ساختند تا اساتيد و اعضاي هيات علمي مخصوصاً آن‌هايي كه جوان بودند، درآمدي از آن داشته باشند. ولي خود همين اساتيد كه عمدتاً جوان بودند و طبيعتاً به پول آن‌هم احتياج داشتند، اصرار كردند كه دي كلينيك تبديل به بخش آموزشي شود و از درآمدي كه قابل‌توجه هم بود، صرف‌نظر كردند تا آموزش پابرجا باشد. بسياري از آن‌ها سه سال بود كه وارد كار شده بودند و از شاگردان من بودند ولي براي من خيلي جالب بود كه چرا اين‌ها چنين رفتاري دارند. هرروز كه به بيمارستان اميراعلم مي روم، احساس مي كنم كه روح دكتر مرشد آنجا حاضر است و از اينكه اين بناي پايه ريزي شده توسط ايشان هنوز پابرجاست، خوشحال است و انشاء الله كه اين روند هميشه ادامه داشته باشد. انتظارم اين است كه در بيمارستان اميراعلم بيشتر به رشته گوش و حلق و بيني اهميت داده شود. مثلاً اگر رييس بيمارستان كه از اساتيد بسيار خوب است و ارادت خاصي به ايشان داريم، از اساتيد رشته گوش و حلق و بيني باشد شايد مسائلي كه اكنون در اين رشته وجود دارد، كمتر شود. درحالي‌كه طي اين‌همه سال كه در بيمارستان اميراعلم بودم، هيچ وقت رئيس بيمارستان از متخصصين رشته گوش و حلق و بيني نبوده است. با توجه به همه اين صحبت‌ها، حمايت و كمك دانشگاه به بيمارستان، قطعاً بسيار زياد است و من فقط مي توانم تشكر كنم. بالاخره وقتي انسان درجايي بزرگ مي شود و آنجا را مانند خانه خودش مي‌داند، دوست دارد آنجا از وضعيتي كه هست بهتر باشد. درهرصورت ما تلاش خودمان را كرديم و اميدوارم كه موفق بوده باشيم و آيندگان هم سعي كنند اين راه را ادامه دهند./ق
خبرنگار: زهرا صادقي
عكاس: مهدي كيهان
  • گروه خبری : تاریخ شفاهی دانشگاه
  • کد خبر : 54984
کلمات کلیدی
خبرنگار
مهدی  گلپایگانی

مهدی گلپایگانی

5 نظر برای این مطلب وجود دارد

جهانشاهی

جهانشاهی

78/10/11 - 00:00

سلام استاد عرض ارادت- امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشید.

پاسخ

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *
از ارادتمندان استاد

از ارادتمندان استاد

78/10/11 - 00:00

برای استاد سلامتی و طول عمر با برکت از خداوند آرزو دارم. ایشان جزءنادر انسان هایی هستند که با همه کمالات علمی ،اجتماعی و خانوادگی مظهر فروتنی واخلاق واقعی (نه نمایشی)هستند و ایکاش شاگردان محضر ایشان الگویی نمونه از استاد بودند.

پاسخ

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *
زهره مهاجر

زهره مهاجر

78/10/11 - 00:00

واقعا هم آقاي دكتر برقعي و هم خانم دكتر سخندان عالي هستند من و خانواده ام جز بيماران آنها بوده ايم انشالله هميشه سلامت باشند

پاسخ

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *

78/10/11 - 00:00

تربيت خانوادگي و رشد فرزندانشون (دور از ريا و نمايش) به وضوح نشان دهنده كمال و شعور و فرهنگ اين خانواده والاست. عمرشون با عزت

پاسخ

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *
At

At

78/10/11 - 00:00

آقای دکتر برقعی یکبار زندگی من را از سرطان نجات دادن و من رو به زندگی برگردوندن بدون هیچ عارضه ای؛ هیچ جمله ای قادر به بیان بزرگواری ایشان نیست.

پاسخ

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *

نظر دهید