کد خبر: ٥٨٥٩٦/ ١٤:١٠ - يکشنبه ١٥ فروردين ١٣٩٥/ تعداد بازدید: 2208
چاپ
ارسال به دوست
مدیریت امور دانشجویان شاهد و ایثارگر
مصاحبه با سهيلا عباسي دانشجوي مقطع تخصص رشته فيزيوتراپي و فرزند جانباز 35 درصد
در ادامه روند آشنايي با فرزندان ايثارگران و دلايل موفقيت آنان اين بار تصميم گرفتيم پاي صحبت فرزند جانبازي بنشينيم كه با وجود تمام مشكلات در زندگي، با عزمي قوي راهش را به سوي قله علم و دانش ادامه داد.

سهيلا عباسي دانشجوي مقطع تخصص رشته فيزيوتراپي و فرزند جانباز 35 درصد، فردی که از مشكلات نترسيد و با بينشي صحيح كه ثمره تربيت درست والدينش بود به مقام تخصص همراه با تعهد رسيد. او شيرزني را از مادرش و اعتقاد به ولايت فقيه را از پدرش به يادگار دارد و در مصاحبه اي شيرين و خواندني از زندگي خود برايمان مي گويد.
با هم پاي صحبت وي مي نشينيم.

با سلام و تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید، خواهشمند است ضمن معرفی، نسبت خود را با ایثارگر بیان کنید.
سهیلا عباسی متولد شهریورماه سال 67 در شهرستان ایلام و فرزند جانباز 35 درصد هستم. اکنون در مقطع دكتري تخصصي فيزيوتراپي تحصیل می کنم. مادرم خانه‌دار است. پنج خواهر و یک برادر دارم که همگی تحصیل‌کرده هستند. پدرم بازنشسته سپاه پاسداران بود و بعد از تحمل سال‌ها درد و بیماری و عوارض شیمیایی جنگ، در سال 92 به لقای حق شتافت.

لطفاً در خصوص نحوه جانبازی پدر برایمان بگوئید.
 پدرم متولد 1337 بود و سربازی وی دقیقاً مقارن با پیروزی انقلاب شد. به فاصله کمی بعد از انقلاب هم جنگ تحميلي شروع شد. پدرم هم بنا به مقتضیات زمان خود به جبهه اعزام شد؛ و حتی بعد از پایان سربازی داوطلبانه به سپاه پاسداران پيوست و بازهم در جبهه حضور يافت. با توجه به اینکه ایلام یکی از محورهای مهم درگیر در جنگ بود و درگیری‌های سختی در آن وجود داشت پدرم و سایر دوستانش حاضر به ترک منطقه جنگی نشدند و باوجود تمام سختی‌ها ایستادگی كردند.

با توجه به این‌که کشور درگیر شرایط جنگی بود و خانواده شما در منطقه نظامی زندگی می‌کرد فکر می‌کنید چه دلیلی باعث شد والدین شما به فکر ازدواج بیفتند؟
والدین من بنا به مقتضیات زمان خودشان در سن پایین ازدواج کردند. چون ازدواج از واجبات دین ماست و نباید از زیر بار آن شانه خالی کرد. بنابراین جنگ و مشکلات آن زمان نتوانست به‌عنوان مانعی جهت تشکیل خانواده عمل کند. در آن روزها مادر فقط چهارده بهار از عمرش می‌گذشت و پدرم 22 سال سن داشت. همان‌طور که می‌دانید مردم ایلام باوجود تمام سختی‌ها هرگز شهرشان را خالی نکردند و تا پای جان بر سر آزادی سرزمینشان و اعتلای عقایدشان پافشاری کردند. مادرم می‌گوید پدرم، بعد از ازدواج بلافاصله به جبهه بازگشت و مادرم از همان اوایل ازدواج به دلیل بمباران‌های پی‌درپی مجبور بوده در چادر زندگی کند و دو خواهر بزرگ من در اوج و بحبوحه جنگ یعنی در سال‌های 61 و 63 متولد شدند. البته نگهداری از دو فرزند خردسال بدون حضور همسر و زندگی در منطقه جنگی و زیر چادر در زير سایه مرگ، کاری نیست که از توان هرکسی بربیاید. این فقط لطف الهی بود که زنی هجده‌ساله با دو فرزند خردسال، که شوهرش در جبهه‌ها می‌جنگید و شاید ماه‌به‌ماه هم خبری از او نمی‌آمد، شجاعانه در سرما و گرما زیر چادر با کمترین امکانات زندگی کرد، پشت همسرش را خالی نکرد و با درایتی وصف‌نشدنی ایستادگی نمود. البته ما خانواده شهیدپروری هستیم و عموی من هم در جبهه به شهادت رسیده است. رسیدن این خبر به خانواده در شرایطی که پدرم هم در جبهه بود و کسی از او خبری نداشت واقعاً سخت بود و من همیشه با خود فکر می‌کنم اگر شجاعت این شیر زنان نبود و اگر آن‌ها زینب وار در مقابل مشکلات ایستادگی نمی‌کردند پدران ما در جبهه نمی‌توانستند با خیال راحت بجنگند.
پدرم بارها در عملیات متفاوت زخمی می‌شد ولی شدت جراحات وارده به‌گونه‌ای نبود که بتواند او را از راهی که انتخاب کرده بود برگرداند. حتی ایشان بارها درگیری تن‌به‌تن با دشمن داشته و چندین ترکش هم در بدنش وجود داشت ولی چنان روحیه بزرگی داشت که هرگز در خصوص این مشکلات صحبتی نکرد. ولی مصدومیت اصلی ایشان برمی‌گردد به زمانی که دشمن بعثی شهر را ناجوانمردانه بمباران شیمایی کرد و ایشان بدون داشتن ماسک و وسایل مجهز، صرفاً جهت نجات دوستانش و برگرداندن آن‌ها به پشت جبهه وارد معرکه می‌شود.

فکر می‌کنید چه عاملی باعث شد تا مادر شما باوجود داشتن سن کم و دو فرزند خردسال تمام این مشکلات را قبول کند؟
من هم‌بارها این سؤال را از مادرم کرده‌ام و تنها جواب ایشان این است که مادرم همواره پدرم را به خدا می‌سپرده و می‌دانسته که هرچه خدا بخواهد و برایش در نظر گیرد بهترین است؛ یعنی راضی به رضای خدا بوده و هرگز نترسیده است. البته مادرم به‌طورکلی بسیار صبور است و به قول خودش در هرلحظه از زندگی آمادگی پذیرش بدترین مشکلات را داشته چون ازنظر او مشکلات نه به‌عنوان مانع، بلکه به‌عنوان سكوي پرش از موانع دیده می‌شود. او همیشه به ما می‌گوید در بلندی‌ها و فراز و نشیب‌های زندگی صبور باشید و مشکلات خود را بپذیرید و راه‌کنار آمدن با آن‌ها را بیاموزید نه جنگیدن با آن‌ها را. البته خود من فکر نمی‌کنم بتوانم از پس‌کاری که مادرم کرد بربیایم و همه این‌ها را نتیجه بینش صحیح، انتخاب درست و لطف الهی می‌دانم؛ که در زنان و مردان و کودکان آن نسل به‌حداعلا رسید. امیدوارم خداوند به ما هم قدرت بینش صحیح در مبارزه با مشکلات را بدهد و لحظه‌ای ما را به خود واگذار نکند.

آیا خاطره خاصی از پدر خود دارید؟
پدرم جانباز شیمیایی بود و سال‌ها زندگی در جبهه باعث به وجود آمدن مشکلات اعصاب و روان برایش شده بود. او شرایط روحی خوبی نداشت و بسیار حساس بود وزندگی با آدمی که بهترین سال‌های زندگی‌اش را زیر باران توپ و تانک و خمپاره گذرانده و شاهد مرگ دوستان و عزیزانش بوده واقعاً سخت است. ولی با تمام این مشکلات رابطه بسیار خوبی با ما برقرار می‌کرد و حتی با ما فوتبال بازی می‌کرد و ما را به اردوهای چهارپنج‌روزه می‌برد؛ در تمام مشکلات ما، کمک‌حال ما بود. به‌نحوی‌که ما فقط در مواقع خاصی یادمان می‌آمد پدرمان مشکلات جسمی و روحی دارد. خوب به یاد دارم که پدرم تمام سعی خود را می‌کرد تا روحیه ایثار و گذشت در ما زنده بماند؛ و از ما می‌خواست جوری رفتار کنیم تا در شرایط سخت بتوانیم از همسر و فرزندمان جهت اعتلای کشورمان بگذریم.
پدرم بزرگ‌مردی بود که از جبهه و جنگ نترسید و تا پایان جنگ گوش‌به‌فرمان رهبر بود و حتی بعد از جنگ هم هرگز از فکر خدمت به کشور رها نشد و در مراکز فرماندهی به تعلیم و تربیت نیروی جنگی همت گمارد و در حین این آموزش‌ها براثر انفجار اسلحه در دستش، انگشتانش قطع شد. ولی هرگز به دنبال کسب مال‌ومنال و یا سوءاستفاده از این مجروحیت و مسئولیتش برنیامد.
او مردي قوی‌هیکل بود و قدرت بدنی خوبی داشت علاوه بر این انرژی درونی خوبی هم داشت و باوجود تمام مشغله‌های زندگی و داشتن هفت فرزند توانست دیپلم خود را بگیرد. مادرم می‌گوید به‌محض اینکه پدرم به منزل می‌رسید بدون تعویض لباس‌هایش شروع به مطالعه می‌کرد و باپشتکاری فراوان توانست دیپلم خود را بگیرد و بعد در رشته دلخواه خودش یعنی جغرافیاي طبيعي ادامه تحصیل دهد و مدرک کارشناسی ارشد خود را هم دریافت کند.
مادرم هم شیر زنی بود که در عنفوان جوانی و باوجود داشتن چند فرزند خردسال تمام مشکلات را به جان خرید و به همه یاد داد که در شرایط سخت می‌توان از تمام تعلقات دنیوی گذشت و فقط چشم به یاری خداوند دوخت.
آفرین بر این زنان و مردان فداکار که همت والایشان مثال‌زدنی شد و چشم جهانیان تا ابد خیره‌ی بزرگی و صلابتشان ماند. من ازاینجا بر روح پدرم و هم‌رزمانش درود می‌فرستم و بر دستان پرمهر مادرم که با عشقی وصف‌نشدنی تا آخرین لحظه حیات پدرم، عاشقانه و خالصانه به ایشان خدمت کرد بوسه می‌زنم.

نحوه درس خواندن شما در مدرسه به چه شکل بود؟ لطف کنید از مقاطع تحصیلی خود و مشکلات خود در این راه برایمان بگوئید.
ما امکانات خاصی جهت درس خواندن نداشتیم؛ و فقط باهمت خودمان درس خواندیم. من حتی امکان استفاده از مدارس شاهد را هم نداشتم؛ و با توجه به شرایط زمان خودمان، اکثراً از کتاب‌های دوستان و آشنایان استفاده می‌کردیم. به دلیل حضور شش فرزند در خانه ، ما اتاق خاصی جهت مطالعه نداشتیم و حتی رسیدگی به امور منزل و خواهر و برادر کوچک‌ترم به عهده ما بود. ما حتی به فرزندان فامیل هم در درس خواندن کمک می‌کردیم. گاهی که پدرم در بیمارستان بستری می‌شد و مادرم جهت مراقبت از او ما را تنها می‌گذاشت ما خودمان موظف به آشپزی و خرید و رتق‌وفتق امور منزل بودیم. ولی تمام این مشکلات نتوانست در روحیه ما تأثیر منفی بگذارد و جلوی تحصیل ما را بگیرد. چون پدرم به درس خواندن ما بسیار حساس بود و ما علاوه بر همت خودمان و انرژی‌ای که از حضور مادرمان در خانه می‌گرفتیم، در جهت کسب رضایت پدرمان هم خودمان را موظف به بیشتر درس خواندن می‌دانستیم. ازاین‌رو با سعی و تلاش و علیرغم امکانات محدود از زمان خود استفاده درست کردیم و من توانستم در سال 85 با معدل 18.50 از دبیرستان فارغ‌التحصیل شوم و در همان سال بدون استفاده از سهمیه در رشته فیزیوتراپی دانشگاه علوم پزشكي شیراز پذیرفته شدم.
البته من شناخت خاصی از این رشته نداشتم. ولی چون به رشته‌های علوم پزشکی علاقه داشتم این رشته را انتخاب کردم و فکر می‌کنم این از اثرات دعای خیر پدر و مادرم بوده که من در این رشته پذیرفته شدم. چون در این رشته جای پیشرفت خوبی دارم و با روحیات من سازگار است. بعد از پایان مقطع کارشناسی توانستم به‌عنوان نفر اول استعدادهای درخشان و بدون آزمون، در مقطع کارشناسی ارشد سال 89 پذیرفته شوم.
بعد از دریافت مدرک کارشناسی ارشد بازار کار خوبی به رویم گشوده شد و من هم طبیعتاً مشکل مالی زیادی داشتم ولی انگیزه و میل درونی من برای بالاتر رفتن، باعث شد که من در این مقطع متوقف نشوم و در سال 92 وارد مقطع دکترای تخصصي رشته فيزيوتراپي  شوم. البته در آن زمان پدرم در بیمارستان بستری بود و روزهای بسیار سختی را می‌گذراندیم. وقتی این خبر را در بیمارستان و در آخرین روزهای حیاتش به پدرم دادم بارقه امید و شادی را در چشمانش دیدم و این لحظه زیباترین لحظه زندگی من در اوج ناتوانی پدر و بیماری‌اش بود.

در مورد نحوه آشنایی با همسرتان و نوع ازدواج برایمان کمی حرف بزنید.
نحوه آشنایی و ازدواج من کاملاً سنتی بود. من ابتدا با خواهر همسرم دوست بودم و ایشان با توجه به شناختی که از من و خانواده‌ام به دست آورده بود، پیشنهاد خواستگاری را پیش کشید. پدرم وقتی از ماجرا خبردار شد تحقیقات مفصلی در مورد خانواده همسرم انجام داد و چون خانواده‌ها ازنظر اجتماعی و فرهنگی و اعتقادی در یک حد قرار داشتند با این مسئله موافقت کرد، پدرم از همان ابتدا از من فقط دو چیز خواست اول اینکه با عشق و علاقه زندگی‌ام را شروع کنم و اگر عشقی بین خود و همسرم نمی‌بینم به پیشنهادش جواب ندهم و دوم اینکه اگر جواب من مثبت بود در مورد مسئله مهریه و جهیزیه کوچک‌ترین صحبتی نکنم و نگذارم این مسائل حرف اصلی بحث خواستگاری شود. بعد از آشنایی بیشتر من با همسرم، زیر نظر خانواده‌ها و رغبت هر دو طرف، ما به عقد هم درآمدیم و پدرم مهریه‌ای متناسب و درخور توان برای ما در نظر گرفت و شرایط خاصی به خانواده داماد تحمیل نکرد. مراسم عقدکنان ما بسیار ساده و متناسب با شأن خانواده‌هایمان برگزار شد و من هم کوچک‌ترین اعتراضی به این مسئله نکردم چون بر این باور بودم تنها چیزی که مادر و پدرم را سالیان متوالی در کنار هم نگه داشت عشق واقعی بین آن‌ها بود و مراسم آن‌چنانی یا مهریه سنگین و جهیزیه گران نمی‌تواند ضامن خوشبختی ما باشد.
 به‌این‌ترتیب و به لطف خدا ارتباط بسیار خوبی بین پدرم با همسرم برقرار شد و همسرم تا آخرین لحظات عمر پدرم مانند پسری فداکار بر بالین ایشان حاضر بود. پدرم در آخرین لحظات زندگی‌اش مرا صدا کرد و به من گفت تنها خواسته‌ام از تو این است که احترام همسرت را در همه حال حفظ کنی و او را دوست داشته باشی و بدان اگر او را بیازاری مرا آزرده‌ای.درعین‌حال خانواده همسرم که آن‌ها نیز جزء خانواده ایثارگران هستند در تمام لحظات زندگی از من حمایت کردند و به‌جرئت می‌گویم در تمام مدت زندگی زناشویی‌ام نه‌تنها هیچ مشکلی ازاین‌جهت تجربه نکرده‌ام بلکه همواره زیر چتر حمایت خانواده شوهرم قرار داشته‌ام و از این بابت از خداوند بزرگ شاکرم.

دلیل موفقیت خود را در زندگی زناشویی چه می‌دانید و آیا ازدواج مانع پیشرفت تحصیلی شما نشد؟
یکی از دلایل موفقیت زندگی ما این بود که درک درستی از هم و شرایط هم داشتیم. ما هم رشته و از آن مهم‌تر هم‌فکر بودیم. ما زندگی را با عشق واقعی شروع کردیم و احترام خاصی همواره بین ما برقرار بود. ما به حریم‌های خصوصی همدیگر احترام می‌گذاشتیم و شرط و شروط دست و پاگیری برای هم نمی‌گذاشتیم. ما دنبال زندگی واقعی و آرامش بودیم نه هیاهو و جنجال خودنمایی. ما معتقدیم ازدواج نیمی از دین است و درهای رحمت الهی به روی ما گشوده خواهد شد پس سختی‌ها را باهم تحمل کردیم و همواره یار و یاور هم بودیم. همسرم هرگز در امور منزل و پخت‌وپز با من سخت‌گیری نکرد و با بینشی صحیح مرا در ساخت زندگی و ادامه آن همراهی کرد. وقتی الآن خودم را با دختری 18 ساله که از شهر خود به شیراز آمده بود و یا زمانی که فقط عقد کرده بودم مقایسه می‌کنم می‌بینم ازدواج باعث شده من بزرگ‌تر شوم ما در کنار هم رشد عاطفی و رشد اجتماعی خوبی را تجربه کردیم و با اتکای به خدای مهربان بسیاری از مشکلاتمان را حل کردیم. من و همسرم هر دو دانشجوی مقطع دکترا هستیم و ازدواج نه‌تنها مانعی جهت ادامه تحصیل ما نبود بلکه بزرگ‌ترین موهبت الهی در حق ما بود؛ بنابراین به دوستان توصیه می‌کنم هرگز به خاطر این مسائل ازدواج خود را به تأخیر نیندازند. چون خیروبرکتی که در نفس ازدواج وجود دارد به‌مراتب از مشکلات آن بزرگ‌تر است.

به‌عنوان کسی که زندگی در خوابگاه را تجربه کرده‌اید و با آدم‌های متفاوتی زندگی کرده‌اید نقش دوست را در زندگی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
خب طبیعی است که روزهای اول حضورم در خوابگاه و آشنایی با افراد مختلف کمی برایم سخت بود ولی خدا را شکر چون من از حمایت‌های خاص خانواده برخوردار بودم و روش تربیتی خوبی در خانه ما جاری بود من با اعتقادات خاص خودم به دانشگاه پا نهادم و بیشتر از آن‌که از دیگران تأثیر بگیرم توانستم تأثیر گزار باشم. من دوستانم را از بین افرادی که بیشتر شبیه خودم بودند انتخاب می‌کردم، ما باهم نماز می‌خواندیم، در امور خوابگاه مشارکت داشتیم، درس می‌خواندیم و در مراسم مذهبی شرکت می‌کردیم. ازاین‌رو به‌جرئت می‌گویم زندگی خوابگاهی در شیراز از بهترین سال‌های زندگی من بود و تأثیر زیادی در بزرگ شدن بعد اجتماعی من داشت. البته این مسئله بیشتر به دید خود آدم برمی‌گردد اگر از روز اول در مقابل  قضيه خوابگاه جبهه می‌گرفتم و مشکلاتش را بزرگ می‌دیدم خب این دوران برایم سخت می‌گذشت، ولی با اتکا به خداوند منان و پیدا کردن دوستان خوب، باب رحمت الهی به رویم گشوده شد و هم‌اکنون از حضور دوستان خوبی در زندگی‌ام بهره‌مندم. من از دانشجویان می‌خواهم نگاه خود را به خوابگاه عوض کنند؛ و از آن به‌عنوان فرصتی جهت رشد و تعالی و تقویت روحیه سازگاری خود نگاه کنند. وقتی آدم از خانواده‌اش جدا می‌شود امکان هر خطایی برای او پیش می‌آید ولی اگر واقعاً هدف خودمان را بشناسیم و آینده برایمان مهم باشد شرایط و اطرافیان نمی‌توانند مانع رسیدن ما به خواسته‌هایمان شوند. وقتی شما در گفتار و کردار خود به مسائل خاصی اعتقاد داشته باشید دیگران خیلی زود متوجه می‌شوند که شما اهل نقش بازی کردن نیستی و روحیه و شخصیت ثابتی داری. این خود باعث می‌شود کسانی که با شما همرنگ نیستند از شما فاصله بگيرند و دوستان واقعی به شما نزدیک‌تر شوند.

دلیل موفقیت خود را چه می می‌دانید؟

مهم‌ترین دلیل موفقیت خود را خواست الهی و داشتن خانواده‌ای خوب و مهربان میدانم. ولی در کنار این‌ها من از دروغ و پنهان‌کاری بیزارم. هرگز از این‌که خود را به دیگران معرفی کنم نمی‌ترسم. من یک دختر کرد هستم و از شهر کوچکی آمدم. بدون هیچ امکانات خاصی درس خواندم و در دامان پدر و مادری پرمهر و با بصیرت رشد یافتم. پدر من جانباز جنگی بود و ما هم مشکلات خاص خودمان را در خانه داشتیم ولی هرگز اسیر مشکلات نشدم. زندگی در شهرهای بزرگ نظیر تهران و شیراز و اهواز نتوانست مرا ازآنچه که بوده‌ام و می‌اندیشیدم بازدارد. شهرهای بزرگ جاذبه‌های خودشان رادارند ولی ما باید نشان دهیم که بزرگی شهر در برابر بزرگی ما کوچک و بی‌اهمیت است. هرگز از ترس شناخته شدن خود را پشت ظواهر و رنگ و دروغ و لعاب پنهان نکنید. این محیط‌ها باید در مسیر پیشرفت ما قرار گیرند نه اینکه ما را اسیر ظواهر خود کنند. نوع پوشش من و نوع رفتار و گفتار من و اعتقادات من هرگز تحت تأثیر محیط‌های جدید قرار نگرفت؛ و من از این بابت از خداوند متعال شاکرم.

حضور در کلاس و نقش استاد را در کلاس چگونه ارزیابی می‌کنید؟

حضور در کلاس درس ازنظر من مهم است چون فکر می‌کنم یادگرفتن فقط از طریق شنوایی یا خواندن جزوه صورت نمی‌گیرد و باید تمام حس‌ها درگیر باشند و این اتفاق فقط در کلاس درس و در حضور استاد و سایر دانشجوها رخ می‌دهد. من هنوز در مقطع دکتری حضور خود را در کلاس واقعاً ضروری و مفید می‌دانم.
البته سخت‌گیری اساتید کم شده و حتی در برخی مواقع نسبت به حضور یا عدم حضور دانشجو بی‌تفاوت شده‌اند. گرچه که واقعاً درس خواندن یا نخواندن دانشجو و بودونبودش در کلاس برای استاد مهم نیست، ولی باید مقررات را به دانشجویان آموخت و از شیوه‌های محکم‌تری استفاده کرد.
من وقتی می‌بینم که دانشجویان به‌راحتی از کلاس درس می‌گذرند ولی تا دیروقت اسیر محیط‌های مجازی هستند واقعاً نگران می‌شوم. چون فکر می‌کنم این حربه جدید دشمن برای دور کردن دانشجو از محیط درس و آموزش و پژوهش است. حضور در این محیط‌ها برای هرکسی و در هر شرایطی واقعاً لازم و درست نیست. ما باید طرز استفاده درست از این محیط‌ها را از بچگی به کودکانمان یاد دهیم تا خدای‌نخواسته در محیط‌های غیرعلمی اسیر مضرات آن نشوند و به فرایند آموزش آنان لطمه نخورد.

با توجه به اينكه شما دو مقطع قبلي را در دانشگاه شيراز گذرانده‌اید آيا خاطره خاصي از اساتيد خوددارید؟

در دانشگاه شیراز استادی داشتیم به نام دکتر رازقی که با دانشجویان بسیار خوب برخورد می‌کرد و رفتار منطقی و منصفانه‌ای سر کلاس داشت. نحوه درس دادن ایشان هم عالی بود و اظهارنظر دانشجو را می‌پذیرفت و اجازه می‌داد بدون ترس در کلاس حرف بزنیم و نظر خود را بگوییم. ایشان همیشه در آخر تدریس حدیثی مرتبط با درس برای ما می‌گفتند و این نشان می‌داد که پیشرفت تحصیلی ایشان در علوم درسی مانع پیشرفت اعتقادش نبوده و این استاد تأثیر بسیار خوبی بر روی دانشجویانش می‌گذاشت. ایشان حتی نسبت به مسائل خانوادگی و اعتقادی دانشجویان حساس بود و هرازگاهی با ما در مورد مشکلاتمان خصوصی صحبت می‌کرد و راهکارهای خوبی ارائه می‌داد. خوشبختانه در مقطع دکترا که اکنون مشغول تحصیل هستم از حضور چنین استادانی ازجمله دکتر هادیان ، دکتر انصاری و دکتر علیایی بهره‌مند هستم.
ازآنجاکه دانشجو از استاد خود تقلید می‌کند بر این باورم که ما به‌عنوان اساتید آینده باید ازاین‌گونه اساتید بیشتر بهره بگیریم تا شاگردان خوبی هم تربیت کنیم. باوجود احترام خاصی که برای همه اساتید قائل هستم حضور این‌گونه اساتيد را در جامعه کنونی کمتر می‌بینم و امیدوارم در آینده نه‌چندان دور شاهد حضور اساتیدی مجرب و معتقد و سختگیرتر باشیم تا مبادا جو درس خواندن در کشور تحت‌الشعاع بی‌تفاوتی استاد و دانشجو قرار گیرد و باب جدیدی جهت رخنه دشمن به کشور و اعتقاداتمان و محیط دانشگاه باز شود./ق
با تشکر از وقتی‌که در اختیار ما قراردادید

مصاحبه و عكس: نجمه عبدالكريمي




 

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • يادگاران عرصه دفاع مقدس
  • سهيلا عباسي
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد