کد خبر: ٧٢٤٧٦/ ١١:٤٤ - شنبه ٤ آذر ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 266
چاپ
ارسال به دوست
دفتر امور ایثارگران
گفتگوی دفتر امور ایثارگران با بسیجی و جانباز، ابوالفضل علیاری، مدیر بیمارستان یاس
دفتر امور ایثارگران به مناسبت هفته بسیج با رزمنده و جانباز دوران هشت سال دفاع مقدس ابوالفضل علیاری مدیر بیمارستان یاس به گفتگو نشست.

در آن دوران من چند سالی در بسیج بودم، دوره‌های آموزشی مختلفی دیده بودم. از دوازده، سیزده‌سالگی در مسجد رفت‌وآمد داشتم و با دیدن اعزام دوستانمان به جبهه نمی‌توانستم طاقت بیاورم. فضا به‌گونه‌ای بود که می‌طلبید و احساس وظیفه کردیم که باید به جبهه برویم. این فرهنگ آن زمان بود، امکان آموزش نظامی و اعزام در محدوده سن من در پادگان امام حسین (ع وجود نداشت...

لطفاً خودتان را معرفی کنید.

ابوالفضل علی یاری هستم، در سال ۱۳۴۷ در یک خانواده مذهبی در جنوب شهر تهران به دنیا آمدم. یک برادر و چهارخواهر دارم و فرزند پنجم هستم. سال ۷۲ و در ۲۴ سالگی ازدواج کردم. دو فرزند پسردارم، پسر بزرگم دانشجوی علوم آزمایشگاهی است و در شرف فارغ‌التحصیلی است. پسر کوچکم امسال دانشگاه تهران مهندسی عمران پذیرفته شد.

در کدام دانشگاه و رشته تحصیل‌کرده‌اید؟
رشته تحصیلی بنده مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی است. دوران کارشناسی را در دانشگاه آزاد واحد جنوب و کارشناسی ارشد را دانشگاه علوم پزشکی ایران گذراندم.

فعالیت‌های علمی، پژوهشی و اجرایی خود را توضیح دهید.
در سال ۷۳ آزمون استخدامی شرکت کردم و در سه ارگان وزارت اقتصاد دارایی، بانک ملت و دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شدم. از بین این سه ارگان، دانشگاه علوم پزشکی تهران را انتخاب کردم. در معاونت دانشجویی فرهنگی مدیریت  امور خوابگاه‌ها مشغول فعالیت شدم، تقریباً ۳ سال اول دوره‌ی خدمتم را مسئول خوابگاه بودم. بعد از پنج سال رئیس اداره امور عمومی شدم. سپس در کسوت مسئول اداره خوابگاه‌های برادران و معاون مدیر در حوزه دانشجویی انجام‌وظیفه نمودم . در بحث بحران‌های کوی دانشگاه معاون مدیر بودم. یادی هم از آقای دکتر آبیار داشته باشیم مدیر پرتلاش امور خوابگاه‌ها بودند که دو سه سال گذشته به رحمت خدا رفتند.

تقریباً بیشتر از ۱۰ سال معاون مدیر بودم. در غائله‌ای که در سال ۸۳ بود و مشکلاتی پیش‌آمده بود بعدازآن تمام تلاش ما این بود که مشکلات به داخل کوی دانشگاه کشیده نشود، تقدیرنامه‌ای هم از وزیر وقت آن زمان بابت تلاش‌ها در این زمینه به بنده و آقای حامدیان و دکتر نمازی اهدا شد.
بعد از دو سال در سال ۸۸ برای مدیریت بیمارستان نامزد شدم، ابتدا مدیریت یکی از سه بیمارستان روزبه، انستیتو کانسر و بهارلو را پیشنهاد دادند، از این سه بیمارستان روزبه را انتخاب کردم.
گفتند چرا روزبه را با توجه به اینکه بیمارستان کم درآمدی است و بیماران با مشکلات اعصاب و روان دارد را انتخاب می‌کنی، گفتم ازاین‌جهت که هم کوچک است و هم کار زیادی دارد موردعلاقه من است. واقعیتش در خصوص شرایط بیمارستان‌ها، تعداد کارکنان، تعداد پزشکان و وضعیت درآمد آن‌ها مطالعه کرده بودم و بر اساس مطالعاتم انتخاب کردم؛ بنابراین خدمت آقای دکتر تهرانی دوست که رئیس وقت بیمارستان بودند، رفتم و از ایشان اجازه خواستم خدمتشان باشم که دکتر تهرانی دوست هم باروی گشاده موافقت کردند.
در سال ۸۸ که وارد بیمارستان شدم، در سه نوبت‌کار می‌کردم، به اقرار بعضی از دوستان که آنجا دوره انترنی و رزیدنتی می‌گذراندند، فضای فیزیکی بیمارستان کاملاً تغییر پیدا کرد. در جلسه معارفه تأکید کردم که تمام تلاشم این خواهد شد که وجهه و چهره بیمارستان را باهمت و یاری همه دوستان تغییر بدم و خدا را شکر با جذب نزدیک به دو تا سه میلیارد تومان کمک‌های مردمی و خیرین خارج از دانشگاه توانستم تمام بخش‌های بیمارستان، به‌جز یک بخش را بازسازی کنیم، فضاهای عمومی را بازسازی و سنگ‌فرش کردیم. فضای فیزیکی بیمارستان به‌طور کامل در جهت زیباسازی تغییر کرد.


   
همچنین ساختمانی که در پشت بیمارستان در حال احداث بود و چند بار توسط شهردارها و مسئولین ارشد دانشگاه کلنگش زده‌شده بود ولی عملاً ساخته نشده بود با مشارکت همه گروه‌ها، اعم از شهرداری و شورای شهر، آقای سردار طلایی که خیلی کمک کردند در جهت گودبرداری، خانم دکتر وزین، آقای دکتر تهرانی دوست و دکتر لاریجانی، توانستیم از طریق اعتبارات خارج دانشگاه و یک‌بخشی هم از طریق پروژه چهل، شصت سازمان برنامه چهل درصد، شصت درصدش را از دولت بگیریم که ساختمان با ظرفیت تقریباً ۸۷ تخت افتتاح شد.



 سپس به بیمارستان فارابی رفتم و نزدیک دو سال مدیر فارابی بودم، در زمان تغییر تحولات فارابی با رفتن آقای دکتر جبار وند، آقای دکتر محقق به بیمارستان یاس تشریف آوردند و از من خواستند که به بیمارستان یاس منتقل شوم؛ سه چهار ماهی در هر دو بیمارستان مدیر بودم، بعد که تغییر تحول بیمارستان فارابی اتفاق افتاد به بیمارستان یاس آمدم و نزدیک یک سال و نیم هست که در بیمارستان یاس هستم. زمان ورود من به بیمارستان، سه ماه بعد از دولتی شدن آن بود.



چی شد که تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟

اولین بار سال ۶۴ تصمیم گرفتم ، همه کارها را انجام دادم و از پایگاه ابوذر در منطقه ۱۶ تهران حوالی میدان راه‌آهن  سوار اتوبوس شدم که، برادر بزرگ‌ترم من را از اتوبوس پایین آورد و گفت اگر واقعاً می‌خواهی به جبهه بروی تابستان بعد از اتمام درس‌هایت به جبهه برو. یکی از دوستانم که در همین اتوبوس بود  بعد از چند ماه در جبهه  شهید شد. شرایط به‌گونه‌ای شد پس از شهادت وی من نیز به منطقه بروم


در آن دوران من چند سالی بسیج بودم، دوره‌های آموزشی مختلفی دیده بودم. از دوازده، سیزده‌سالگی در مسجد رفت‌وآمد داشتم و با دیدن اعزام دوستانمان به جبهه نمی‌توانستم بمانم . فضا به‌گونه‌ای بود که می‌طلبید و احساس وظیفه کردیم که باید به جبهه بریم. این فرهنگ آن زمان بود،امکان آموزش نظامی و اعزام در محدوده سن من در پادگان امام حسین (ع وجود نداشت،
بعد از عملیات کربلای ۵ برای بار دوم در سال ۶۵ با رضایت خانواده به لشکر ۱۰ سیدالشهدا اعزام شدم و یک ماه و نیم در جبهه حضور داشتم.


 در مورد مجروحیت خود بفرمایید؟
در سال ۶۶ مجدد به جبهه رفتم، در گردان انصار لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله بودم؛ منطقه‌ای که ما بودیم؛ شیخ صالح نزدیکی منطقه حلبچه عراق بود. برای عملیات، پدافند مرحله دوم کربلای پنج رفته بودیم. در تله تاکتیکی قرار گرفتیم. قرار بود صبح به خط بزنیم که آن‌ها ما را بمباران شیمیایی کردند.
 وقتی بمباران شد یکی از دوستان که با حملات شیمیایی آشنایی داشت، با استشمام بوی سیر ، فریاد زد که به بالای تپه بروید، عراقی‌ها شیمیایی زده‌اند. فیلتر ماسک من افتاده بود. دوستان چفیه خیس کردند و جلوی صورتم گرفتم. بعد از بمباران وقتی خواستم وضو بگیرم، آستین‌ها را که بالا زدم، دیدیم دستم قرمز شده است. بعد متوجه شدم همه جای بدنم قرمز شده است. اکثر بچه‌ها شیمیایی شده بودند. تنها جایی از بدنم که شیمیایی نشده بود قسمتی از سینه‌ام بود چون روی زمین بود.
به عقب برگشتیم. در بیمارستان صحرایی لباس‌های ما را در آتش انداختند و سوزاندند. ریه‌ها به‌شدت درگیر شده بود و حالت تهوع داشتم. دائماً بی‌هوش می‌شدم و به هوش می‌آمدم. به علت بمباران شهر تهران ما را به بیمارستان فیض اصفهان منتقل کردند. دو روز در اصفهان بودیم چند تا از دوستان شهید شدند. شرایط خیلی خاص بود در اصفهان متخصص پوست و ریه وجود نداشت مدام وضعیت شهر قرمز می‌شد یکی از کسانی که در دفتر آقای هاشمی رفسنجانی کار می‌کرد با ما شیمیایی شده بود، سریعاً هماهنگی کرد ما را به تهران منتقل کردند. ، در تهران هم بیمارستان‌ها تخت خالی نداشتند، ما را به بخش قلب بیمارستان لبافی نژاد منتقل کردند. مدت سه ماه در آن بیمارستان بستری بودیم. تعدادی از هم‌رزمان به علت درگیری شدید ریه به‌تدریج شهید شدند...
وضع خوبی نداشتم ،چشمم تاول‌زده بود، گوش سمت چپم به‌شدت آسیب‌دیده بود. وقتی گوشم را روی بالشت می‌گذاشتم تاول‌ها می‌ترکید، تاول‌های شیمیایی این‌گونه است که تاول که پاره می‌شود، جایی که مایع داخل تاول بریزد مجدد تاول می‌زند؛ بنابراین بعد از متوجه شدن این قضیه زیر دوش کل بدنمان که تاول‌زده بود را می‌شستیم. بعد از سه ماه وضعیت رو به بهبودی رفت. مدتی هم دارو مصرف می‌کردیم بعد از چند سال دیگر نیازی به استفاده از دارو هم نبود.

برای ادامه درمان به خارج از کشور سفر نکردید؟
نه برای پوستم در بیمارستان رازی تحت نظر بودم و برای ریه به بیمارستان لبافی نژاد مراجعه می‌کردم و ۷ و ۸ سال تحت درمان بودم. در حال حاضر در فصل گرما پوستم درگیر می‌شود.
فقط پرده گوشم را باید عمل می‌کردم که این عمل انجام شد و پرده مصنوعی گذاشتم. در مورد مشکلات ریه هم که وقتی شرایط آب‌وهوا خوب نباشد اسپری استفاده می‌کنم.

بعد از مجروحیت باز به جبهه رفتید؟
بله دوران سربازی و خدمتم بود که مجدد به جبهه رفتم. البته به‌عنوان سرباز نه بسیجی در فاو مدتی حضور داشتم.

از دوستان زمان جنگ کسانی هستند که هنوز باهم در ارتباط باشید؟
بچه‌های گردان انصار، یک هیئت و گروهی دارند، اگر فرصتی پیدا کنم خدمت دوستان می‌رسیم
 همچنین از دوستان دوره جنگ کسانی هستند که رفت‌وآمد خانوادگی داریم و باهم در ارتباط هستیم.


 

از خاطرات جبهه برای ما بفرمایید؟
دوتا خاطره دارم یکی از آن‌ها خیلی دردناک است. قرار بود ما از منطقه کربلای پنج به عقب برویم. منطقه را به‌شدت با موشک می‌زدند و مجبور بودیم یک سری از بچه‌ها مجروح را با تویوتا به عقب برگردانیم. هفت، هشت نفر از این بچه‌ها را پشت وانت گذاشتیم. وانت که حرکت کرد  از پشت وانت خون می‌ریخت. آن صحنه، صحنه‌ای دل‌خراشی است که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود.
 در منطقه شلمچه کانال ماهی به شکل مثلثی‌هایی وجود داشت که عراقی‌ها به‌شدت می‌زدند یک‌شب جلو رفته بودیم و یک سنگر را گرفتیم. این سنگر را مدام با خمپاره و موشک می‌زدند. از این سنگر رفتیم داخل یک سنگری دیگر که سقف آنجا را هم زدند و دربسته شد؛ یعنی قسمت ورودی بسته شد. من هم‌نشستم یکجایی دیدم چقدر نرم هست دست انداختم لمسش کردم دیدم جنازه یک سرباز عراقی است.

وقتی خبر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را شنیدن چه حسی داشتید؟
حس خوبی نبود. ما از تمام جوانب جنگ که اطلاع نداشتیم، متولیان اصلی با توجه به اطلاعات و دانش آن زمان خودشان این تصمیم را گرفتند. من همیشه در تمام مراحل کاری خودم هم معتقد هستم، آدم باید خودش را در آن شرایط بگذارد و در مقام تصمیم‌گیری ببیند، آیا همین تصمیم را می‌گیرد یا خیر. احساس خیلی خوبی نداشتیم. ما به دنبال کسب موفقیت‌های خیلی بزرگ‌تری بودیم و از این جنگ انتظار بیشتری داشتیم، هرچند در مقام پیروزی بودیم آن موقع ولی احساس می‌کردیم باید بیشتر پوزه صدامیان را به خاک بمالیم. ولی خب تصمیمی بود که همه باید تبعیت می‌کردیم.

رشته ورزشی موردعلاقه چیست؟
ورزش موردعلاقه‌ام والیبال است. البته در حال حاضر بازی نمی‌کنم. قبلاً بازی می‌کردم، فوتبال راهم دوست دارم.

بهترین دوره زندگی شما چه دوره‌ای بوده؟
بهترین دوره زندگی‌ام اول زمان جنگ، بعد زمان دانشجویی مقطع کارشناسی بود.

تاثیرگذارترین فرد در زندگی شما؟

یک دوستی داشتیم به نام حاج‌آقا پروازی که معمم هستند و در قم زندگی می‌کنند، ما جلساتی که در دوران دبیرستان خدمت ایشان بودیم که شاکله‌ی فکری من در حقیقت از فرمایشات ایشان در همان دوران شکل گرفت،

بزرگ‌ترین آرزوی شما چیست؟

سلامتی همه بزرگ‌ترها و موفقیت جوان‌ها. همچنین آرزوی سلامتی برای خانواده، مادرم، بچه‌ها و همسرم. غفران الهی برای پدرم که در جوار رحمت الهی آرمیده است.

نقش ایثارگران در انتقال مفاهیم به نسل جدید چیست؟
من فکر می‌کنم یکی از رسالت‌ها و مسئولیت‌هایی که هم مسئولین کشوری و هم مسئولین فرهنگی بر عهده‌دارند، انتقال این ارزش‌ها هست. این کار را می‌توان از طریق الگوسازی، معرفی الگوهای عینی و رفتاری که در جامعه می‌توانند نهادینه شود انجام داد. مورد دیگر که در رشته‌های تبلیغی مناسب هست برقراری ارتباط جذاب و منطقی بین این نسل و نسل قبل است. از این طریق می‌توان این فرهنگ را به نسل جدید منتقل کرد. تقویت انگیزه معنوی این عزیزان این فرایند را می‌تواند به نحو احسنت کامل کند.

به نظر شما تا الآن موفق بوده‌ایم؟
نه کاملاً، من برداشت خودم این است که آن‌چنان‌که می‌بایست باید این فرهنگ منتقل بشود و تأثیرات عمیق داشته باشد میسر نشده است. امام فعالیت‌هایی در حال انجام است البته این امر تنها وظیفه ارگان‌ها و مسئولین نیست بلکه خود ایثارگران هم می‌توانند افتخارات دوره‌ی دفاع مقدس را که درک کردند به‌عنوان میراث و اندوخته‌ای گران‌سنگ و گران‌قدر به دیگران منتقل کنند از طرفی گسترش فرهنگ جهاد و شهادت تضمین‌کننده امنیت کشور است .

سخن آخر
تشکر می‌کنم از وقتی‌که دفتر ایثارگران در اختیار بنده گذاشت. ان شاالله روزی برسد که مسئولین و متولیان فرهنگی ما به نحو مطلوب بتوانند این رسالت را انجام دهند. آرزوی قلبی ما همین است
                                   
 
خبر : اسماعیلی
عکس: گلمحمدی

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد