کد خبر: ٧٣٨٨٧/ ١٣:٢٧ - شنبه ٧ بهمن ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 3475
چاپ
ارسال به دوست
دکتر سادات سید باقر مداح: مراقبت اگر با عشق باشد خستگی ناپذیر است
به بهانه روز پرستار و در راستای ثبت تاریخ شفاهی دانشگاه، روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران، به گفتگو با دکتر سادات سید باقر مداح، مادر پرستاری نوین پرداخت که در ادامه این خبر خواهید خواند.

دکتر سادات سید باقر مداح  در سال 1311 در تهران متولد شد. در دو سالگی پدرش را از دست داد و پس از آن مادر به تنهایی او و خواهرش را بزرگ کرد. وی به عنوان مادر پرستاری نوین ایران شناخته می‌شود و  دارای دکتری آموزش پرستاری از دانشگاه پرتوریا آفریقای جنوبی است. او مدرک لیسانس خود را در رشتۀ پرستاری، مدرسه عالی پرستاری دانشگاه تهران، در سال‌های 1331 تا 1334 اخذ نمود. دارای گواهی نامۀ رشته آموزش پرستاری، از دانشگاه تورنتو کانادا در سال‌های  1339 تا 1340 است. هم‌چنین دارای  لیسانس رشتۀ آموزش پرستاری از دانشگاه تورنتو کانادا از سال 1343 تا 1345می باشد. فوق لیسانس خود را در رشتۀ علوم تربیتی دانشگاه تهران در سال 1349 اخذ نمود و دارای دکتری آموزش پرستاری دانشگاه پرتوریا در آفریقای جنوبی  در سال 1376 است.
دکتر «علیرضا نیک‌بخت نصرآبادی» از شاگردان دکتر سید باقر مداح ما را در جریان این مصاحبه یاری نمودند.


به‌عنوان اولین سؤال لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمایید دوران کودکی‌تان را در کجا گذراندید؟          
در ابتدا می خواهم بگویم که زندگی شهد گل است، زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند عسل خاطره هاست. چگونه می توان 80 و اندی سال از عمری پر فراز و نشیب که مملو از تجربیات ارزنده و خاطره هاست در قالب چند سطر طی دو ساعت گنجاند. چگونه می توان 66 سال خدمات شبانه روزی در حرفه ای را با هزاران اتفاق و خاطرات در مصاحبه ای بیان داشت، چگونه می توان زیبایی های گوشه و کنار مراقبت ها و ارتباطاتی که اعماق وجودت را برای آن صرف کرده ای بیان کرد. بهر حال گذشت. ولی ایکاش زمان داشتم و به جای دو ساعت، ساعات آخر عمرم را برای جاودانگی حرفه ام روزی 20 ساعت می نگاشتم تا جوانان مملکتم به اصالت و ابهت این حرفه پی ببرند...

نام شناسنامه‌ای بنده سادات، و نام خانوادگی‌ام سید باقر مداح و لقبم منیر است. طبق شناسنامه، مورخ مهر سال 1311 در تهران متولد شدم. تاریخ تولد حقیقی‌ام با شناسنامه متفاوت است؛ اما خودم تاریخ شناسنامه‌ای را قبول دارم.

از شناسنامه‌تان بزرگتر هستید یا کوچک‌تر؟
کوچک‌تر هستم و به دلایل خاصی مادربزرگم آن را گرفت. در «محله مولوی» به‌دنیا آمدم و در خیابان امیریه بزرگ شدم. دو سال و هشت ماه داشتم و خواهرم چهل روزه بود که پدر را از دست دادیم. مادرم، حافظ قرآن و بسیار متعهد و مؤمن بودند و سواد قرآنی نیز داشتند. ایشان متعهد شدند که مسئولیت ما را به عهده بگیرند و به گونه ای ما را تربیت کردند که من در سن پنج شش سالگی متوجه شدم که باید بزرگتر خانه باشم؛ و از همان زمان احساس مسئولیت می‌کردم. مادرم به من می‌گفت: «بزرگ‌تر خانه شما هستید!» و ما را طوری تربیت کردند که من از کلاس اول، شاگرد اول و منتخب معلم‌هایم بودم. یکی از الگوهایم، معلم کلاس چهارمم بودند که بسیار سریع راه میرفتند فردی فعال، بسیار زبل، اهل کتاب و قاطع بودند. چون بنده شاگرد اول بودم و درسم خوب بود، ایشان من را برای تدریس ریاضی به دختران و پسران همکاران مدرسه، انتخاب کردند. بچه های امروزی آن‌چنان  تحت حمایت خانواده هستند که تنها از خانه بیرون نمی روند ولی من، کلاس چهارم ابتدایی، به کوچه و پس‌کوچه‌های «خیابان شاپور»  برای تدریس می رفتم. مادرم عجب شهامتی داشت! گاهی برف تا سر شانه هایم بود . وقت بازگشت از کلاس، با  اعتماد به نفس، وارد خانه می‌شدم. بعد از آن چیزی می خوردم و شروع به درس خواندن می کردم. از همان زمان ریاضی و علوم را تدریس می کردم. البته علوم آن دوره، مانند حال نبود و تفاوت داشت. از کلاس پنجم ابتدایی زبان انگلیسی را شروع کردم؛ یکی از آشنایان ما به دخترش زبان انگلیسی درس می داد و من نیز همراه او یاد می گرفتم و زبان هم تدریس می کردم. تا حدی که معلم زبان کلاس هفتمم می-نشست و می گفت: «شما کلاس را اداره کنید!». در تمام سال‌های مدرسه، شاگرد اول بودم. می خواستم به مادرم ثابت کنم من همانی هستم که او  فکر می کند وفردی مسئول هستم. دوران دبیرستانم، در بهترین دبیرستان  ثبت نام کردم. زمانی با گروه های سیاسی و گاهی با گروه های زرنگ کلاس همگام بودم و با‌هم به مطالعه می پرداختیم. کلاس نهم، کمی مریض احوال و بد‌غذا شده بودم و مادرم را آزرده خاطر می‌کردم؛ تا اینکه بالاخره من را نزد پزشک بردند و تشخیص دادند باید عمل جراحی شوم به «آپاندیسیت مزمن» مبتلا بودم. من را در بخش جراحی «دکتر میر» بیمارستان پهلوی سابق یا همان «بیمارستان امام خمینی(ره)» فعلی، بستری کردند. استاد آن‌زمان و پدر جراحی ایران، آقای دکتر میر بودند. من به دست ایشان، تحت عمل جراحی قرار گرفتم. چون بیماری‌ام مزمن بود، می‌بایست قبل از عمل، ده روز استراحت مطلق می داشتم،و تزریق پنی سیلین دریافت می‌کردم. به علت ضعف بیماری و عدم تحرک بسیار لاغر شده بودم  و پشتم در معرض ابتلا به «زخم بستر» قرار گرفته بود، لذا مادرم برای ماساژ دادن من روزانه به بیمارستان مراجعه می کردند. چون من کتاب‌هایی راجع به امور مراقبتی خوانده بودم و با این مسائل آشنایی داشتم ملاحظه می کردم در آن بیمارستان اصلاً مراقبتی انجام نمی شود به همین دلیل مادرم هر روز با مشقت، راه زیادی می‌آمدند تا مرا ماساژ دهند،  دهانم را بشویند و کارهایم را انجام دهند. در آن‌زمان خانم هایی به‌عنوان پزشک‌یار بودند که فقط تزریقات را انجام می‌دادند. این تجربه ناخوشایند تا حدودی مسیر زندگی حرفه ای من را مشخص کرد که به این نتیجه رسیدم، هر انسانی در دوره بیماری نیازمندبرخورد با مهربانی،  توجه و مراقبت های خاص می باشد. پس از فراغت از بیماری و بهبودی به مدرسه بازگشتم.

دوره دوم دبیرستان بودید؟
بله؛ پس از اخذ مدرک دوره دوم متوسطه (یازده علمی)، برای رشته پرستاری ثبت نام کردم. در آن‌زمان پذیرش دانشجویان رشته نرسینگ (همان پرستاری کنونی) از کلاس یازدهم بود. مادرم اصرار داشتند که من در رشته دندانپزشکی و یا مامایی ادامه تحصیل بدهم، چرا که معتقد بودند این دو رشته برای خانم‌ها مناسبتر است. اما من نرسینگ را دوست داشتم. در آن دوره دو مدرسه را می‌شناختم که همه معلم‌هایش خارجی بودند. یکی از آن‌ها «آموزشگاه پرستاری دانشگاه تهران» و دیگری «آموزشگاه پرستاری شرکت نفت» بود.

آقای دکتر نیک بخت لطفا ضمن معرفی خود از نحوه آشنایی تان با خانم دکتر بفرمایید.
بنده دکتر علیرضا نیک بخت نصرآبادی متولد سال 1348 و ورودی سال 1366 دانشکدۀ پرستاری تهران هستم. اولین باری که خانم دکتر را دیدم، برای افتتاحیۀ دورۀ کارشناسی پیوستۀ پرستاری به دانشکدۀ ما آمده بودند و سخنرانی کردند که سخنرانی خوبی هم بود. ایشان شخصیت کاریزماتیکی داشتند. ما حدود سیصد نفر بودیم که پذیرش شدیم. 150 آقا و 150 خانم بودیم. سالی بود که هنوز جنگ در جریان بود و هنوز بمباران و موشک باران تهران را داشتیم. اولین آشنایی من با خانم دکتر از آن‌ زمان بود. منتها در دورۀ کارشناسی، دیگر با ایشان ارتباط درسی نداشتیم. 1366 تا 1370 مدرک کارشناسی خود را گرفتم و بلافاصله در مقطع کارشناسی ارشد رشتۀ پرستاری دانشگاه تربیت مدرس قبول شدم. در آنجا نیز استاد مصاحبۀ اولیه‌ای با ما داشتند و هم‌چنین برای ما تدریس می‌کردند. بعدها نیز که من پایان نامه ام را کار می‌کردم، ایشان استاد ناظر پایا‌ن‌نامۀ من در دوره ارشد بودند. پایان نامۀ من ترکیب جالبی داشت. در آن‌زمان «حجت‌الاسلام قرائتی» در تیم بودند و جلسه ی مفصلی در دفاع پایان نامه داشتیم. موضوع پایان نامه ام 'بررسی تأثیر آوای قرآن کریم بر کاهش درد'، روی بیمارانی بود که جراحی شکم انجام داده بودند. بعدها نیز استاد در دورۀ دکترای تخصصی، مشاور رساله من بودند. من از معدود فارغ‌التحصیلان اولیۀ دکترا در رشته پرستاری هستم که استاد هم مشاور رساله من بودند و هم این‌که تدریس با ما داشتند. بنابراین ما از زمانی که خود را در پرستاری یافتیم، استاد همیشه استاد ما بودند و هنوز هم هستند.
دکتر سادات سید باقر مداح: حتماً ذکر کنید که الان ایشان استاد من هستند. یعنی تمام فرزندان من این‌گونه‌اند و به بعضی از آن‌ها می‌گویم که ثانیه به ثانیه از آن‌ها درس می آموزم. یکی از آنها، ایشان هستند، دیگری «دکترفضل اله احمدی» و  «دکتر عیسی محمدی». اگر بخواهم نام ببرم، چنین افرادی بسیارند. من همیشه به ایشان افتخار می کنم. زمانی من استادشان بودم و گاهی از اوقات من از محضر برخی از آنان می آموختم، این روزها با دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا که کلاس دارم، به آن‌ها هم می گویم که من ثانیه به ثانیه از شما یاد می گیرم. بنابراین مراقب باشید که چه‌گونه رفتار می کنید تا رفتارتان برای من نیز آموزنده باشد و این سخن به پند آموزی حرفه ای و اخلاقی آنان کمک می کند .
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: بنده دو ویژگی استاد دکترسید باقر مداح را شناخته ام. اول اینکه همانطور که خودشان فرمودند از ابتدای کودکی مسئولیت پذیر بودند و مسئولیت پذیری به ایشان آموزش داده شده است، طوری‌که خودشان را مسئول می دانستند که برای تدریس ریاضی به بچه‌ها، تا منطقه ی شاپور بروند. بنده می خواهم به‌عنوان شاگرد استاد بگویم که این حس مسئولیت پذیری ایشان تا اکنون نیز ادامه دارد و در مسائلی که احساس می‌کنند نسبت به آن‌ها مسئولند، حتی ذره‌ای کوتاهی نمی‌کنند و تکلیف خود را انجام می‌دهند. من به یقین می دانم که هم‌اکنون بیشترین بازدیدهای محیطی از دانشکده های پرستاری سراسر کشور را، با وجود سن و سالی که ایشان دارند، با دقت نظر انجام می دهند. من از دوران کودکی استاد چیزی نمی‌دانستم اما اکنون که داشتند از آن‌زمان تعریف می‌کردند و هم‌چنین با توجه به زندگی حرفه‌ای ایشان، نکتۀ دیگری به ذهن بنده رسید و آن بحث یادگیری مادام‌العمر استاد است. همانگونه که اشاره فرمودند از سال پنجم دبستان به دنبال یادگیری زبان انگلیسی، علوم و ریاضی و تدریس این‌ها بودند؛ ایشان همین حالا نیز تجسم و تبلور عینی یادگیری مادام العمر هستند. من در سال 1366 وارد دانشکدۀ پرستاری شدم و از آن‌زمان که استاد برای سخنرانی در مراسم افتتاحیه آمدند و بعدها در دورۀ کارشناسی ارشد و دکترا، و تا همین الان که از افتخارات من این است که شاگردی ایشان را می کنم، یک جملۀ تکراری از استاد نشنیده ام. الحمدلله همیشه در تلاش برای تسلط به اصول علمی، اخلاقی و مبانی حرفه‌ای هستند و ذهن بسیار خلاقی دارند. تا‌ به‌حال نه مطلب تاریخ گذشته ای از ایشان شنیده‌ایم،  نه کلاس خسته کننده ایی داشته‌اند و نه هیچگاه فکر کرده‌ایم که در این موضوع اطلاعاتشان به روز نیست. استاد با وجود مسئولیت‌های سنگینی که دارند، وقتی در کلاس می‌نشینند، تازه‌ترین اخبار پیشرفت‌های علمی را به ما جوان‌ترها منتقل می کنند. من همیشه به شاگردان خودم میگویم که استاد مداح، یک تنه، چنان انرژی‌ای برای پیشرفت پرستاری گذاشتند که اعتلای پرستاری ایران خصوصا' در حوزۀ آموزش پرستاری، مرهون خدمات ایشان است و اگر شما فقط یک صدم انرژی‌ای که استاد برای پرستاری و رفع مشکلات آن می گذارند را صرف می‌کردید، اکنون وضعیت پرستاری بسیار بهتر بود. استاد، عذر می‌خواهم که زیاد صحبت کردم.

دکتر اگر اجازه بدهید، برگردیم به دوران کودکی‌تان و کمی ریز‌تر به آن  بپردازیم. شما فرمودید که یک خواهر داشتید؟
بله؛ دو خواهر بودیم. مادرم در حالی که جوان بودند و 18 سال بیشتر نداشتند پس از فوت پدرم، مجدداً ازدواج نکردند. چون پایبند به اعتقادات دینی بودند می گفتند که: «محال است من از دخترانم جدا شوم و یا آنها را به خانه هیچ نامحرمی ببرم نمی‌توانم این مسئله را قبول کنم و خودم این مسئولیت را می پذیرم.» این در حالی بود که زمینۀ مالی خوبی نیز نداشتند. پدرم 24 ساله بودند که به‌علت تشخیص و درمان  اشتباه طی سه روز فوت کردند. ایشان حسابدار کارخانه سیلو بودند. پدرم را به یاد نمی‌آورم. مادربزرگم می‌گفت که تشخیص دکتر «تیفوس» بوده است. زیرا در آن‌زمان تیفوس بسیار شایع بود. در حالی که پدرم مبتلا به بیماری «حصبه» شده بودند. این دو بیماری عفونی به لحاظ علائم ظاهری بسیار شبیه هم هستند ولی با دو درمان متفاوت. در آن‌زمان آزمایش‌های پاراکلینیکی  وجود نداشت که بتوانند بلافاصله تشخیص صحیح بدهند.
در آن‌زمان، وضعیت اقتصادی مملکت بسیار بد و همه چیز جیره بندی بود. برای همین سن‌های ما را در شناسنامه بزرگترتر گرفتند، تا بتوانند از سهمیه جیره بندی استفاده کنند. با خیاطی مادرم و صرفه جویی امرار معاش می کردیم. ایشان به همه می‌گفتند: «من باید ثابت کنم  که می‌توانم با عقایدم، دخترانم  را طوری تربیت کنم که سعادت‌مند شوند و به کسی نیاز نداشته باشند.» اما مادربزرگم، فلسفۀ متفاوتی داشت و می‌دیدم که اکثر اوقات مادرم را به ازدواج تشویق و خواستگارهای مناسب و ثروتمندی را معرفی می‌کرد. من پنج ساله بودم و هر وقت که مادربزرگم راجع به جریان ازدواج صحبت می‌کرد، من به گوشه‌ای می‌رفتم و گریه می‌کردم.در آن‌زمان اکثر دخترها در سن دوازده، سیزده سالگی ازدواج می‌کردند و مادرم نمی‌خواستند که این اتفاق برای ما بیفتد و می‌گفتند که بچه‌های من تا آن‌جایی که من می‌توانم حمایتشان کنم، باید تحصیلات  خوبی داشته باشند.  قیم اول ما مادربزرگم بود؛ چرا که مادرم نمی‌توانستند قیم باشند. اما بعد‌ها قیم ما می‌شودو در نهایت تحت حمایت مادر خود قرار می گیریم. ما به مادرمان 'عزیز' و به مادربزرگمان 'مادر' می‌گفتیم. چون اسم پدرم آقا کوچک بود و به ایشان عزیز آقا می‌گفتند؛ ما هم به مادرمان، عزیز جان می‌گفتیم. این عزیز، همیشه عزیز ما بود و من سال 1361 که مادرم را از دست دادم، گویی نیمی از وجودم را از دست دادم. پس از آن، لباس سیاه را دیگر از تنم در نیاوردم، چرا که بعد از خدا، مادرم برایم همه کس بود. گفتم که مادرم از خانواده‌ای مذهبی بودند و اعتقادات مذهبی بسیار قوی‌ای داشتند. ایشان معتقد بودند که شما یتیم نیستید و پدرتان حضرت علی(ع) است.  داخل جانماز من، تمثال حضرت علی(ع) ست و از همان کودکی، هر جایی که رفتم آن‌را با خودم می بردم و هنوز هم همه جا با من است. پسرم هر وقت که می‌خواست برایم هدیه‌ای بگیرد، تمثال حضرت علی(ع) را می‌گرفت. فلذا مادرم، من را بسیار حساس کرده بود و من می‌خواستم کاری کنم که کمبود پدرم برای مادر و خواهرم احساس نشود.

آیا خواهرتان در قید حیات هستند؟
بله. ایشان از من کوچک‌تر هستند و ان‌شاءالله که صد سال زنده باشد. خواهرم سهم بزرگی در زندگی خانوادگی من بخصوص در حمایت از فرزندانم داشتند، زمانی که من برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتم پسرم را به وی سپردم. او و همسرش در حقش مادری و پدری کردند. او حالا صاحب نوه و  نتیجه می باشد ولی من فقط یک نوه دارم.

آیا ایشان هم مانند شما تحصیلات دانشگاهی دارند؟
بله ایشان نیز معلم شدند و خیلی زود ازدواج کردند. و  همیشه معلم نمونه بودند؛ چه زمان قبل از انقلاب و چه زمان بعد از انقلاب. انسان بسیار مسئولی بودند و در موعد مقرر  بازنشسته شدند.

شما در سن پنج سالگی وارد مدرسه شدید؟
خیر؛ من نگفتم که از پنج سالگی وارد مدرسه شدم. بلکه گفتم که از پنج سالگی احساس مسئولیت می‌کردم که باید کاری کنم که مادرم به من  امیدوارشود. من طبق معمول وارد مدرسه شدم. از کلاس چهارم شاگرد اول بودم و دیگر تا آخر شاگرد اول ماندم.

در آن‌زمان زیاد رسم نبود که دخترها تحصیل کنند و تحصیل دشوار بود.
بله؛ به همین دلیل بود که من میخواستم مادرم حامی ما باشد. زیرا من عاشق درس خواندن بودم.

آیا مخالفتی با مدرسه رفتن شما وجود نداشت؟
خیر؛ اصلاً. اگر هم مخالفتی بود نمی گذاشتند که من بفهمم؛ مادرم بی‌نهایت حساس بودند. ولی مخالفتی نبود و  من کار خودم را می‌کردم، چون از کلاس چهارم تدریس نیز می کردم، مثل این بود که برای اینکار آفریده شده بودم. این بود که کسی با مادرم مخالفتی نمی‌کرد و من هم درسم را می‌خواندم. من تدریس را ادامه دادم و حتی گاهی اوقات کلاس هایی در خانه داشتم که زبان تدریس می کردم. من شاگردان پسر هم داشتم که به آن‌ها زبان درس می‌دادم.

تدریس برای‌تان سخت نبود؟
خیر. اصلاً نمی دانم چه‌طور بود که انگار برای این کار ساخته شده بودم و خودم از این کار لذت می بردم. برای همین هیچ‌وقت نمی گفتم که نمی توانم. مادرم هم که تلاش های مرا می دید می گفت هر کاری که صلاح می دانید انجام دهید. مثلاً وقتی از تدریس  دیر وقت به منزل می رسیدم مادرم نگران نمی شدند.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: استاد عاشق آموزش هستند. و من این را بگویم که ایشان پدرشان را در کودکی و فرزند پسرشان را نیز دو سال قبل از دست دادند و ما همگی، در این جنبه های زندگی استاد، روحیۀ تسلیم به تقدیر الهی را می‌بینیم؛ که چقدر با مدیریت صبورانه، یک مصیبت بزرگ را پشت سر گذاشتند. از همینجا به روح پسرشان و بستگانشان رحمت می فرستیم.
استاد بسیار به آموزش علاقه‌مند هستند. همین حالا، با وجود بازنشستگی، استاد کلاس دارند و درکلاس های دکترا شرکت می کنند و نظام های آموزشی دنیا را تدریس می‌کنند. در دکترای پرستاری، درسی بهنام «چالش های حرفه ایی پرستاری» وجود دارد که استاد آن‌را نیزتدریس می کنند. ایشان تبلور اخلاق هستند و نیازی به تدریس اخلاق ندارند. من زمانی به ایشان می گفتم که شما فقط به‌عنوان مهمان به کلاس ما تشریف بیاورید و بنشینید تا اگر شاگردان امروز راضی نیستند و می گویند که شرایط مساعد نیست و امکانات وجود ندارد، شما را ببینند که با چه شرایطی شروع کردید و حالا در چه موقعیتی هستید و کجا خسته شدید. بزرگترین درس اخلاقی که استاد می توانند بدهند، همین است که شاگردان حس کنند خستگی اصلاً برای استاد معنا ندارد. لازم نیست که بیایید و اخلاق را تعریف کنید؛ بلکه دیدن منش و انرژی شما، برای دانش‌جویان درس اخلاق است. ایشان الان برای تدریس در دانشگاه های مختلف دعوت می شوند. جهت بحث های اختصاصی، حتی برای دانشجویان بین الملل مان، از ایشان خواهش می کنیم که بعضی اوقات تشریف بیاورند. استاد به هیچ‌وجه در قید پول نیستند؛ زمانی‌که ازایشان دعوت می شود که یک جلسه تشریف بیاورید و بحث «پروفشنالیسم» را برای دانشجویان دکترای ما بگویید، به سرعت قبول می کنند و زمان را هماهنگ می کنند و به دانشکده می آیند. «دانشگاه علوم پزشکی ایران» و دانشگاه تربیت مدرس هم از ایشان دعوت می کنند؛ در حال حاضرنیز در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی مشغول هستند. هم‌چنین چند پایان نامۀ و رساله دکترای بسیار سنگین را نیز راهنمایی می کنند. استاد تمامی این کارها را خالصانه انجام می دهند و اصلاً در قید و بند دغدغه‌های مالی نبوده اند که مثلاً یک ساعت به آنجا رفتم، پس حق التدریسم چه می شود؟ اگر در قید این مسائل بودند، اوضاع مالیشان بسیار بهتر از حال بود. به هر‌جهت ایشان می فرمایند که از بچگی علاقه‌مند به آموزش بودند و هنوز هم هستند. دلیل اینکه گفتم استاد برای من نمونه عینی یادگیری مادامالعمر هستند؛ همین است که ایشان چون تدریس می کنند، باید همیشه به‌روز باشند که بتوانند به ما آموزش مفید و خوبی بدهند. این ویژگی بسیار منحصر به فرد وی است.

خانم دکتر وقتی در دبستان تدریس می کردید، آیا هزینه ای هم دریافت می نمودید که حکم کمک هزینه را برایتان داشته باشد؟
بله؛ هیچوقت یادم نمی رود؛ اولین مبلغی که دریافت کردم کم‌تر از سه تومان بود. من آن‌را گرفتم، ولی از مادرم خجالت می کشیدم که بگویم پول گرفته‌ام. پول را روی طاقچه گذاشتم؛ مادرم دید و گفت: «بهبه! مرد خانه مان پول آورده است». من شرمنده بودم که این مبلغی نیست. معلم ها می گفتند که باید دستمزدت را بگیرید، چون زحمت می کشید و تا شب تدریس می کنید (زمستان و تابستان). اما هیچ‌گاه به آن‌ها نمی گفتم که چه‌قدر دستمزد بدهند و هر چه‌قدر که می‌دادند، تشکر می کردم.

پس تقریباً اولین شغلتان تدریس بود؟
بله.

خانم دکتر در دبستان هیچ‌وقت اتفاقی افتاده بود که به خاطر آن تنبیه یا تشویق شده باشید؟ قاعدتاً به‌علت این‌که درستان خوب بود، تشویق زیاد شده‌بودید؛ ولی آیا اتفاقی افتاده بود که به‌خاطرش تنبیه شوید؟
مطلب زیادی یادم نمی آید. ولی به یاد دارم که گاهی اوقات بچه ها حین صف بستن، با‌هم حرف می زدند. ناظمی داشتیم که از اول صف، به همه دانش آموزان یک پشت سری با خط کش میزد. می گفتیم 'ما که حرف نزدیم'، اما ایشان در جواب می گفتند: «خفه شوید». من بچۀ خیلی مظلوم و ساکتی بودم؛ همیشه در ذهنم بود که چرا او همه را به یک چوب می زند! مدرسۀ ما فقط دخترانه بود.در آن‌زمان با «فروغ فرخزاد» در یک کلاس بودم. همکلاسی‌ای داشتم که نزدیکترین دوستم بود. من درس ریاضی را به او کمک می کردم و او در نوشتن انشاء. من شاگرد اول بودم و او شاگرد دوم. بدین منوال تا دوم دبیرستان با هم بودیم به خاطر دارم معلم انشای ما موضوعات جالبی را برای نوشتن انشاء انتخاب می کرد مانند: بند کفش، لنگه جوراب و ...  به نظرم معلم خوبی بود و می خواست تفکر انتقادی را در ما نهادینه کند، ولی ما متوجه نبودیم  و برایمان عجیب بود اما جالب این بود که ایشان همیشه چند خط اول انشاء را می خواند و توجهی به بقیه مطالب نوشته شده نداشت و ما هم فقط چند خط اول انشاء با کمک یکدیگر پر محتوی می نوشتیم. یادم است که کلاس ششم امتحان سراسری دادیم و من اول شدم.  به مدرسه دعوتمان کردند. من آن‌روز خودم را به مریضی زدم و نرفتم. مادرم گفت مگر امروز به شما جایزه نمی دهند گفتم که: «نه عزیز!  حوصله ندارم و نمی روم». چون شاگرد دوم رفیق صمیمی‌ام بود و فکر کردم که من را صدا می کنند و او ناراحت می شود  نرفتم. ولی او جایزۀ من را گرفت و برایم آورد. او هم به مادرم عزیز می گفت. آمد و گفت: «عزیز جان من رفتم و جایزۀ منیر را گرفتم و آوردم. می دانم که چرا نیامد؛ چون من دوم شده بودم و او اول شده بود، ناراحت بود.» یادم است که جایزه ام یک «قابوسنامه» بود و من هم بعداً آن‌را به یکی از شاگردانم جایزه دادم. ما در عین همکاری و رقابت با هم بسیار صمیمی بودیم. احساس صمیمیت عمیقی بود که نمی خواستم او ناراحت شود و نرفتم.
سالها از دوستم بی خبر بودم. تا اینکه من بعنوان رئیس «دانشکدۀ پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی ایران» از «دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران» درخواست استاد ادبیات کردم. اسم استاد مدعو  خانم دکتر «شکوه بهزادی» بود (فوق تخصص ادبیات در زبان‌های خارجی) وقتی که آمد، با خودم گفتم که آیا این همان دوستم است؟ کسی که از چهارم ابتدایی با او بودم. اسمش که همان بودو همسن و سال من  بالاخره سال‌ها عمری از ما گذشته بود و هر دو شکسته شده بودیم. تا چشمم به او افتاد، یکدفعه گفت: «منیر جان شما هستید؟!» و من را بغل کرد و بوسید و خاطراتمان زنده شد. او صاحب  دو دختر شده بود و من یک دختر و یک پسر. خلاصه اینکه بارها از ایشان دعوت  کردم و برای تدریس ادبیات به دانشکده می آمدند. گفت: «چه‌طور شد که شما پرستار شدید؟» گفتم: «من آدم ها را دوست داشتم و پرستاری را انتخاب کردم. شما شاعرها را دوست داشتید و ادبیات را انتخاب کردید.» بعد یک عکس از دوران دبستانمان را آورد که حدود سی چهل نفر از بچه ها نشسته بودیم. گفت ببین من چه‌قدر به تو علاقه دارم و واقعاً علاقه داشت که این عکس را هنوز نگه داشته بود و می گفت تمام مدت قیافه‌ات در نظر من بود. الان سه چهار سال است که از او بی خبرم، چون بچه-هایش خارج از کشور هستند و می رود آن‌ها را می بیند. دوستی و صمیمیت از دوران کودکی چیزی اصیل و ماندنی است.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: خانم دکتر می گویند 'که من عاشق آدم‌ها هستم' ایشان در پرستاری یک تئوری دارند، به نام تئوری عشق.
دکتر سادات سید باقر مداح: تئوری من «پرستاری مساوی با مراقبت به توان عشق است».
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: این تئوری مختص استاد است. من همیشه در کلاس ها و برای کنفرانس‌ها و بازدید از دانشکده های پرستاری خارج از کشور، میان اسلایدهای سخنرانی ویا تدریسم، اسلایدی دارم که شامل یک معرفی از استاد و یک عکس ایشان است؛ بعد تئوریشان را توضیح می دهم. این عکس، خودش فلسفه ای دارد. من الان معاون بین الملل هستم و هر مهمانی که به دانشکده می آید، این اسلاید را به او نشان می دهم. کاری ندارم که آن‌ها آمده‌اند دانشکدۀ ما را ببینند؛ بلکه باید با نظریه پرداز پرستاری کشور ما هم آشنا شوند. در خارج از کشور هم تئوری ایشان پس از معرفی، بسیار مورد استقبال قرار می گرفت. اسلاید این است که «مادر پرستاری نوین در ایران»، لقب استاد می‌باشد. الان لقب ایشان، «مادر پرستاری نوین ایران» است. تئوری منحصر به فرد‌شان نیز تئوری عشق است. همانطور که فرمودند، پرستاری عبارت است از مراقبت به توان عشق. این تئوری خودش یک کتاب است. ما تئوری های پرستاری را تدریس می کنیم؛ افراد صاحب نظر مختلفی هستند که هر کدام از پرستاری تعریفی کرده‌اند، مراقبت و انسان و هر چیزی را تعریف کرده‌اند و استاد هم این تعریف را انتخاب کرده است. این عکس، همان عکسی است که در اسلاید گذاشته‌ام. برای بازدید به بخش آی سی یو در «مرکز طبی کودکان» می رفتیم، دربخش کودکی را دیدیم در آی سی یو بسیار ناآرام بود و  دست هایش را به تخت بسته بودند، استاد از خود بیخود شدند. شما باید چهرۀ استاد را می دیدید که به پرستاران می گفتند: «چه‌طور به خودتان اجازه دادید که دست های این کودک را به تخت ببندید؟ شما از پرستاری این را فهمیدید؟ آیا مراقبت از  کودک بیمار این است؟ باید با کودک صحبت کرد و در کنارش بود و با لمس کردن، از او پرستاری کرد. آن‌وقت شما برای اینکه ساکت شود، دستش را بسته‌اید!» من هم این عکس را در اسلاید گذاشتم.
دکتر سادات سید باقر مداح: فوراً باندهای دست کودک را باز کردم و دست و پشتش را ماساژ دادم ، بسیار آرام شد.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: بله؛ جای بندها روی دست هایش مانده بود. دیدیم که بچه خیلی آرام شد و اصولا نیاز به همین مراقبت عاشقانه داشت. من عکس «مادر پرستاری نوین ایران» و این تیتر که تئوری ایشان عشق است را، هم برای دانشجویان داخل و هم برای دانشجویان بین المللم می‌برم و می گویم. هر جا به هر مناسبتی که بروم، می‌گویم من از ایران آمده‌ام و بدانید که ما در ایران چنین شخصیتی را داریم که مادر پرستاری نوین ایران است و این عکس ایشان است و تئوریشان هم به این شکل است.

دوستیتان با فروغ فرخزاد ادامه دار شد و یا فقط دوره ای هم‌کلاسی شما بود؟
فقط همکلاسی بودیم. فروغ، دختر سرهنگ و بسیار شیطان بود؛ برادرش به‌دنبالش می آمد و او را می برد. ما خودمان تنها می رفتیم. تنها که بودیم، مثل پسرها سنگی برمی داشتیم. من کاراکتر بسیار پسرانه ای داشتم؛ و چون از بچگی به من گفته بودند که شما بزرگ‌تر هستید، این مسئله به من تلقین شده بود. تابستان‌ها در خانه به‌جز آشپزی، کارهای خاصی می کردم. مثلا' هواپیما درست می کردم تا به جنگ آلمان‌ها بروم که در آن‌زمان صحبتش بود. با پسرها بسیار مأنوس بودم که چه چیزهایی را دوست دارند و چه کارهایی می کنند. با فروغ صحبتی از شعر و شاعری نبود؛ فقط انشایش بسیار خوب بود و خواهرش هم انشای خوبی داشت و سر صف مدرسه همیشه به‌عنوان بهترین انشا، خوانده می شد.

به دوران دبیرستانتان برگردیم؛ به کدام دبیرستان می‌رفتید و آیا چیزی از معلم‌هایتان وجود دارد که در ذهنتان مانده باشد؟
ابتدا در دورۀ اول دبیرستان، به «دبیرستان پروین» که نزدیک منزلمان در امیریه بود، می‌رفتم. ولی بعداً به یکی از بهترین دبیرستان ها، به‌نام «شاه‌دخت» رفتم، که در مجاورت «مجلس در بهارستان» قرار گرفته‌بود. اکثراً مسیرم به این شکل بود که سوار یک مینی‌بوس می شدم و سپس از «چهارراه استانبول» پیاده میشدم و باقی مسیر را باید پیاده می رفتم. به همین خاطر صبح خیلی زود حرکت می کردم. عاشق این بودم که به موقع برسم. در دوران دبیرستان نیز بسیار درسخوان و عاشق ریاضی، مثلثات، جبر و هندسه بودم. دائم از معلم ریاضی می خواستم که به ما مسئله بدهد؛ مخصوصا' مثلثات را خیلی دوست داشتم. ایشان می گفتند: «مگر خورۀ مسئله داری؟!» این خاطره‌ها را برای نوه ام تعریف می کنم که بچه های الان به ریاضی علاقه مند شوند. می دانیم که روش تدریس معلم به‌شدت بر علاقه ی بچه ها تأثیرگذار است. مثلا'اگر حالا بچه ها اینقدر از دروس زبان و ریاضی بدشان می آید، علتش رویگرد معلم‌هاست. دبیر ریاضی من رویکرد خیلی خوبی داشتند که به ما اعتماد به نفس در حل مسائل ریاضی می دادند، ایشان بسیار با تجربه و با تدبیر بوده   به عنوان پدر  همگی به او علاقه داشتیم و با دانش آموزان بسیار مأنوس بودند ،به روش جذابی تدریس می کردندایشان دوسال معلم ما بودند. بعد از آن بیماری و بستری شدن در بیمارستان امام(ره) (پایان کلاس نهم)، در طول تحصیلم در دوران دوم دبیرستان (کلاس دهم و یازدهم) به خواندن کتب و داستان های مراقبت از بیماران در دوران جنگ دوم جهانی مشغول شدم(با اقدامات فلورانس نایتینگل و هانری دونانت)، به تدریج به کار «مراقبتی» و پرستاری علاقه مند شدم.

آیا از جراحی چیزی در خاطرتان هست و دکتر میر را به خاطر دارید؟
بله، ایشان یکی از شخصیت هایی بودند که با سحرخیزی، جدیت و  تبحری که در کارشان داشتند و در ویزیت-هایی که با نهایت انسانیت و دلسوزی از بیمارانشان انجام می‌دادند، مرا به این حرفه جذب کردند. گاهی از اتاق عمل  می آمدند و فوراً به مریضشان سر می‌زدند. زمانی‌که پرستار شدم، علاقه داشتم دوباره ایشان را ببینم که خوشبختانه در دوران کارآموزی های پرستاری جراحی،  در بخش ایشان بودم. همچنین «آقای دکتر محمد قریب»، برای من یکی از بهترین استادان بودند. صمیمیت و انسانیت دکتر قریب و رفتار ایشان با بیماران، خانواده های مددجویان و پرستاران، سحرخیزیشان که صبح ساعت شش در بخش بودند و قداست ایشان به حرفه‌شان و هم‌چنین حرمتی که برای همکارانشان قائل بودند، همگی برای من الگویی بودند از انسانیت، علم داری و به لحاظ ارتباط مردمدار، بسیاری مسائل را من تنها از الگوهای پرستاری نیاموختم؛ بلکه از انسانهایی آموختم  که در عین استادی، انسان شریفی بودند و اصالت حرفه ایشان را در رفتارشان نشان می دادند. زمانی‌که بیمار بودم، دکتر میر به‌طور مرتب همراه  «دکتر بیژن» برای ویزیت می آمدند و آنقدر خوش برخورد بودند که هیچ‌گاه ایشان را فراموش نخواهم‌کرد. دکتر بیژن جوان بودند و با یکی از پرستارها که تازه از انگلیس آمده بودند، ازدواج کردند. چنین خاطرات خوبی است که از بیمارستان امام خمینی دارم تا حدی که موجب شد تا حرفه پرستاری را انتخاب کنم.

نمی خواستید پزشکی بخوانید؟
خیر. می‌گفتم که  دوره آموزش پزشکی طولانی است و می خواستم درسم زودتر تمام شود و خدمت به مردم را شروع کنم. در آن‌زمان هدفم خدمت به انسان‌های نیازمند بود؛ زیرا زمانی‌که خودم مریض بودم، بسیار نیاز داشتم و داستان‌هایی از پرستاران در زمان جنگ میخواندم. زمانی‌که وارد این حرفه شدم، دیدم دو قشر وجود دارد که باید به آن‌ها کمک کرد. یکی مردم و دیگری شاغلین حرفۀ پرستاری، که بسیار نیاز به کمک داشتند. من نرسینگ را بهمن ماه 1330 در دانشکدۀ تهران فعلی ثبت نام و آغاز کردم.

شما در یکسال دیپلم متوسطه را گرفتید و تقریباً همان سال هم در کنکور شرکت کردید؟
بله، البته در آن‌زمان کنکور وجود نداشت، ابتدا ثبتنام و بعد هم مصاحبه بود.

یعنی هر دانشگاهی ثبت نام و مصاحبه را به صورت مجزا برگزار می کرد؟
بله، کنکور وجود نداشت. ولی کسی چندان نرسینگ را نمی شناخت؛ بنابراین داوطلب زیادی نداشت. البته برای مثال داوطلبانی بودند که بیست وسه چهارساله  بوده و به شغل معلمی اشتغال داشتندکه بعد ها به این رشته علاقمند شده و مراجعه کرده بودند. من این دوره را از تاریخ چهاردهم فروردین ماه  1331با اخذ برنامه کلاس ها شروع  کردم. معلم های زمان ما یک گروه 5 نفری از انگلستان بودند. سرپرست آنان «خانم وات» بود که با سیستم خاص مدارس انگلیسی آن جا را اداره می کرد. بعد از چهار ماه به علت جریانات سیاسی،  که با شروع نخست وزیری «دکترمصدق»، کلیه مدرسین و مسئولان انگلیسی طی 24 ساعت  ایران را ترک کردند.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصر‌آبادی: اولین باری که استاد بستری شدند، من هنوز به دنیا نیامده بودم. ولی آخرین باری که ایشان مریض شدند و به بیمارستان امام آمدند، من با ایشان بودم. چون رباط های زانویشان پاره شده بود و نمی توانستند بایستند. من و استادی که امروز در این مکان جایشان خالی است، «استاد دکتر زهره پارسا یکتا»  که در آن زمان رئیس دانشکده بودند، همراهشان بودیم. دنبال بیماریشان، پزشک، درمانگاه، بخش و ... رفتیم و اوضاع بسیار تغییر کرده بود. یعنی خاطرۀ اولین بستری شدنشان در بیمارستان امام، با آخرین مراجعه ی ایشان به این بیمارستان بسیار متفاوت بود. من نمی خواهم وارد جزئیات شوم؛ ولی آخرین بار را من به یاد دارم.

خانم دکتر آیا مایلید راجع‌به آن صحبت کنید؟
بهتر است که چیزی نگوییم ولی چون علاقه دارید، می گویم. آن‌زمان که ما هیچ پرستارتحصیل کرده ای نداشتیم در هر بخش یک پزشکیارمشغول فعالیت بود که چهار یا پنج ماه به صورت تجربی کار کرده بود، نبایستی از وی  انتظار بیشتری می داشتیم. ولی سیستم پزشکی و ارتباطات آن‌ها بسیار خوب بود. با تجزیه و تحلیل وضع آن زمان و بررسی شرایط دنیا پزشکان نیاز به پرستار را مطرح کردند گفتند' اگر معلم برای تربیت پرستار نداریم از خارج از کشور بیاوریم'، به این ترتیب معلمین خارجی شروع به تربیت پرستار کردند. ما مدرس ایرانی برای پرستاری نداشتیم. یکی، دو نفر که در خارج درس نرسینگ و مامایی خواندهبودند، بعدها آمدند. امروزه ازوجود پرستاران تحصیل کرده، با سوابق و درجات علمی در بخش های بیمارستان امام(ره) برخورداریم. آخرین باری که به دلیل بیماری به بیمارستان مراجعه کردم، حتی به ما صندلی چرخدار هم ندادند! و من با زانوهایم روی زمین می خزیدم، در حالی که دو استاد دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه تهران و دخترم نیز همراهم بودند و همگی نالان بودیم. گاهی اوقات احساس می کنم روی هم رفته از همه چیز افسرده ام؛ که خدایا علم  و تکنولوژِی به کجا می رود؟ اگر علم به جایی برسد که روابط انسانی، انسانیت، ارتباطات و اخلاق را خدشه دارکند  من آن علم را نمی خواهم. علم زمانی حقیقتاً پویا و گویاست که درخدمت انسانیت باشد نه آن که موجب تزلزل روابط انسانی گردد.
 شاهدم که تکنولوژی روز به روز پیشرفت می کند ولی انسانیت چه خواهد شد؟ روزی در بخش دیالیز یکی از بیمارستان‌ها بازدیدی داشتم، سه پرستار پشت میز نشسته بودند و حدود هشت بیمار به دستگاه دیالیز وصل بودند. هر آن ممکن بود که برای آن بیماران اتفاقی بیفتد. به طرف بیماران رفتم که به من گفتند: «نباید به طرف بیمار بروید، به دستگاه وصل است!» اعتراض کردم، دستگاهی‌ که ارتباط من را با بیماران قطع کند، نباشد بهتر است. در واقع ربات به تدریج در جایگاه انسان قرار می گیرد، از دیدگاه من دنیایی که تکنولوژِی جایگزین  روابط انسانی شود، بی ثمر است. زیرا که با برقراری ارتباط نزدیک با مددجو/ بیمار، مشاهده حالات او، شنیدن و لمس کردن بیمار است که می توان با تجزیه و تحلیل وضعیت او و کاربرد علم پرستاری به نحوی که به تشخیص-ها و مداخلات پرستاری منجر شود، در این صورت است که ماهیت حرفه پرستاری نمایان شده و مراقبت اصالت خود را نشان میدهد. در غیر این صورت، وظایف امثال من با خانم پزشکیاری که فقط دوره چهار ماهه دیده بود و به بیمار رسیدگی می‌کرد، فرقی نخواهد داشت.

موقعی که در مصاحبه شرکت کردید، استرس این را نداشتید که قبول می شوید یا نه؟
زمان مصاحبه بسیار استرس داشتم. با خود می‌گفتم حالا که این راه را آمده‌ام، دلم می خواهد قبول شوم و حداقل مادرم نگوید: «دیدید به درد شما نمی خورد» و آنها هم متوجه اضطرابم شدند. می دیدم که بیشتر کسانی را می‌پذیرفتند که قد و هیکل مناسبی داشتند؛ من لاغر اندام و کوچک جثه بودم، فکر می‌کردم که من را رد خواهند کرد؛ ولی انتخابم کردند. بسیار خوشحال شدم و به منزل آمدم و خبر خوش را به مادرم دادم. این اتفاق قبل از نوروز افتاد و کلاس ها از 14 فروردین 1331، آغاز شد.

آیا خاطرتان است که مصاحبه تان را چه کسی انجام داد؟
همگی خارجی بودند و مترجمی داشتند به نام آقای اعظمی. میس وات و فرد دیگری به نام میس کندی، که معاونشان بود و مدرسین دیگر در مجموع پنج نفر بودند؛ هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که چه‌قدر قاطع و سختگیر بودند. بالاخره در مصاحبه قبول شدم. زمانی‌که ما دورۀ مقدماتی پرستاری را به اتمام رساندیم، امتحان کتبی و عملی دادیم. اعلام نتیجه قبولی دوره مقدماتی با حوادث سیاسی‌ای مصادف شد که به علت ملی کردن صنعت نفت، مسئولین و مدرسین آموزشگاه به  دلیل تبعیت انگلیسی از ایران اخراج شدند و مدت زمان کوتاهی آموزشگاه توسط «خانم ابراهیمی»، پرستاری که تازه از انگلیس آمده بود اداره شد. از همان زمان بود که بدلیل کمبود پرستار، ما را شبکار و عصرکار گذاشتند و مجبور شدیم که کمبود پرستار بیمارستان امام خمینی را جبران کنیم. هیچوقت یادم نمی رود که من چهار ماه، در بخش داخلی و بخش اورولوژی، زنان و مردان به شبکاری  مشغول شدم 'از هفت شب تا هفت صبح شیفت می دادم'، روزها کلاس اضافه می گذاشتند، طوری بود که هر 15 شب، تنها یک شب آف داشتیم؛ در حالی که الان پرستاران هفته ای دو الی سه نوبت شبکاری دارند. آن زمان کار بسیار سخت بود ولی واقعاً متوجه نمی‌شدیم. مسئولیت به‌گونه‌ای بود که تنها یک نفر در بخش بود و ساعت خواب نداشتیم. بیماران بدحالی در بخش بودند که من دائماً چراغ دستم بود و می رفتم ببینم که قلب‌شان می زند یا نه. خیلی وحشت داشتم، زیرا تجربه کاری کمی داشتم. سینیورها(ارشد ها)  یک یا دو سال از ما بالاتر بودند و سرکشی و نظارت می کردند تا ببینند که آیا ما به کمک آن‌ها نیاز داریم یا خیر و اگر مشکلی داریم، کمکمان کنند. روزها بعد از صبحانه می خوابیدیم و ساعت 11 برای کلاس آماده می شدیم؛ زیرا بعضی روزها کلاس داشتیم. کلاس ها تا حدود چهار بعدازظهر ادامه داشت و بعد تا ساعت شش و نیم می-خوابیدیم. سپس وقت شام بود و بعد به  دنبال شیفت شب کاری در بیمارستان می رفتیم. بدین صورت، درس خواندن توأم با سرویس دهی بود و از هم جدا نبودند. تا اینکه یک گروه هفت نفره از سازمان جهانی بهداشت «WHO» از کانادا، سوئد و اسپانیا آمدند. گروه بسیار مجربی بودند. ارتباطشان با ما بسیار خوب بود. طبقۀ دوم دانشکدۀ پرستاری کنونی، خوابگاه ما بود و به خانه نمی رفتیم. اکنون هرازگاهی که وارد آن دانشکده می شوم، خودم را می بینم که دختر جوان و لاغری بودم و خاطراتم زنده می شود. یکی از آخرین رویدادهای زندگی ام نقل مکانی بود که می بایستی به منزل کوچکتری انجام می دادم در فکر بودم که با کتب، مدارک و اسناد حرفه ای که طی شصت و اندی سال جمع آوری شده بود چه کنم؟ نه جایی داشتم و نه مکانی که اگر کسی خواست  اطلاعاتی در مورد تاریخ و تحولات پرستاری  بدست بیاورد، بتواند به آنجا  مراجعه کند. در چنین موقعیتی بود که «آقای دکتر محمد علی چراغی» و هیأت رئیسه شان به من لطف کردند و اتاقی در طبقه دوم دانشکده برای دفترکار به من اختصاص دادند، همه آنچه که داشتم با کمک ایشان و همکارانشان چون سرکار خانم نکته دان به دانشکده انتقال دادم، لطف و  توجهی که آقای دکتر چراغی در مورد بنده دارند فراموش شدنی نیست واقعا' مدیون مرحمت ایشان هستم، چون فرزندی دعاگویشان می باشم. برگردیم به دوران دانشجویی، آن زمان در آموزشگاه و خوابگاه دیسیپلین خاصی برقرار بود. رعایت ضوابط خاص درزمان خاموشی و بیداری، ارتباط  حساب شده با معلمین و سینیورها که نقض هرکدام موجب عدم تأیید و بازخوردسریع مورد نظر را داشت، بطور مثال از آنجا که من به گل رز علاقه داشتم، همیشه از باغچۀ آموزشگاه گلی می چیدم و در اتاقم می گذاشتم، یک بار مرا بازخواست  کرده و یک ماه آفم را گرفتند. این در حالی بود که ما حتی اگر هفته ای یک روز آف بود، به خانه می رفتیم به هر حال با نرفتن منزل مشکلی نداشتم و درسم را می خواندم. دوران دانشجویی‌ام، دوران بسیار زیبایی بود. سال دوم و سوم که سینیورتر شدم، همانطور که قبلاً سینیورهای دیگر در شب کاری به من سر می زدند ، من نیز سال دوم و سوم همینکار را می کردم. آن‌زمان سینیوری و جینیوری بود و ما باید مراقب دانشجویان کوچک‌تر از خودمان می‌بودیم. بسیار به یک‌دیگر احترام می گذاشتیم. در عین حال بسیار باهم شوخی و طنزهم داشتیم. خلاصه به همین روال گذشت و من در این دوران نیز شاگرد اول شدم. گروه ' WHO' بلافاصله من را به عنوان مربی انتخاب کردند. در این مرحله از زندگیم احساس کردم که نمی-توانم مربی باشم زیرا به لحاظ تجربه خود را صفر کیلومتر می دانستم و واقعا چگونه می توانستم مسئولیت تدریس را به عهده بگیرم؟ درست است که برای دانشجویان سال قبل منتور بودم، ولی روی حساب و کتاب نبود.

خانم دکتر، دروس و منابعتان چه بود؟
منابع ما، اساتیدی عالم و با تجربه مانند دکتر قریب و امثال ایشان بودند. به علاوۀ اساتیدی که الگوهای خوب پرستاری دنیا بودند مثلا'استاد کودکان من خانم نلسون (کانادایی) که دکتر قریب واقعاً به ایشان و علمشان احترام می‌گذاشتند. ایشان برای مراقبت از بیمار ضمن رعایت اصول علمی بی‌نهایت جانفشانی می کردند. طوری الگوسازی می کردند که من که شاگردشان بودم ضمن همراهیشان اصول  مراقبت پرستاری از کودک بیمار را فرا گرفته به طوری که عشق مراقبت را به من القاءمی کرد. الگوهای من از نظر پزشکی آقایان دکتر میر و دکتر قریب و هم‌چنین جراحی به نام آقای «دکتر میراعلا» بودند که بعدها من خیلی چیزها را از ایشان آموختم. دکتر میراعلاء بسیار جوان بودند؛ در حالی که بقیه سن و سالی داشتند. یکی از الگوهای پرستاریم «خانم هاچر» بودند که نگرش بهداشتی را به من آموختند. در سال 1333، زمانی‌که ما را به روستاهای اطراف تهران می بردند، تأکید داشتند که باید باظاهر و پوشش مناسب، فرهنگ و ارزش های روستایی را رعایت نماییم، با وجود اینکه خودش خارجی بود، به شدت کلیه شئونات فرهنگی را رعایت می کرد. باور بفرمایید چنان نگرش قشنگی به ما داد که دید و نگرش ما را از 'بیماری نگر' به 'سلامت نگر' تغییر داد، او معتقد بود که باید انسان و نیازهایش را در کلیه مراحل زندگی از سلامت، بیماری و توانبخشی مد نظر قرار داد. چرا ما نباید مردم را هنگام سلامتی ببینیم؟ و چرا قبل از بیماری نباید بدانیم که مردم چه نیازی دارند؟
 پرستار واقعی کسی است که در تمام مراحل باآحاد مردم در جامعه درارتباط باشد؛ نه اینکه فقط زمانی‌که مریض  و بدحال شد، به او رسیدگی کند. زمانی من یک پرستار حرفه ای خواهم ‌بود که در سطح یک پیش گیری با افراد جامعه در ارتباط بوده؛ و پیشگیری از عفونت ها، سرطان ها ....، رشد و تکامل فرد را از جنینی تا کهن‌سالی و اهمیت سالمند داری و سایر مسائل را در خصوص سلامت قادر باشم به جامعه آموزش دهم، پرستار حرفه ای کسی است که با مردم مأنوس بوده و با رفتارمناسب عالمانه، با آحاد جامعه ارتباط برقرار کند تا بدین وسیله توسط مردم جامعه، جایگاه پرستاری حرفه ای مورد تأیید قرار گیرد. مربی بهداشتم، تفکر جامعه نگری را از جوانی به من آموخت که مراقبت، مختص زمان بیماری نیست، مثلا یک دختر جوان 18 ساله که حامله می شود، نیاز دارد که خیلی مسائل را راجع به خود و جنینش، و اینکه چه‌گونه می تواند به رشد و تکامل فرزندش کمک کند و از بیماریها پیشگیری کند، بیاموزد. یک سالمند نیاز دارد که در خانه اش نگهداری شود و گرفتاریهایی که به دلیل کهولت سن برایش به‌وجود آمده است را طوری تعدیل کند تا بتواند زندگی طبیعی داشته باشد. حال متوجه می شویم که مدرسین حرفه ای در نظام سلامت بخصوص در حرفه پرستاری، ضروری است در کلیه دروس،  مراحل و سطوح پیشگیری را از سلامت ،درمان و توانبخشی به دانش جویان بیاموزند. برای مثال از نظر من افرادی که در کودکی و یا جوانی و پیری به دلایلی دچار معلولیت ذهنی و یا جسمی حرکتی می شوند، نباید از جامعه طرد شوند و باید به آن‌ها نیز رسیدگی کرد. من 25 سال سابقۀ کار در «سازمان بهزیستی» را در کارنامه ام دارم و اکنون نیز در «دانشگاه علوم بهزیستی» مشغول هستم. در روزهای نخستینم در این دانشگاه، از مراکز بهزیستی سراسر کشور بازدید و نیازسنجی کردم، زیرا که مسئول گروه آموزش پرستاری در آنجا بودم، متوجه شدم که دو رشتۀ پرستاری توان‌بخشی و پرستاری سالمندی مورد نیاز است و ضروری است در محتوی برنامه های پرستاری منظور گردد. در باب پرستاری سالمندی اعتقادم بر این است که سالمند نباید در آسایشگاه ها نگهداری شود. در فرهنگ ما حرمت و نگهداری از سالمند جایگاه خاصی داشته بطوریکه سایر فرهنگ ها از ما آموختند، فرد سالمند زندگی پرافتخاری داشته که باید درحفظ و احترام به آن ها کوشید، امروزه سالمند را در مکانی به‌نام خانۀ سالمندان می گذاریم، اهمیتی به او نداده ، فراموشش می کنیم. این راهکار اشتباهی است. فرهنگ غرب از سنت ما عبرت گرفتند و اکنون سالمند در منزلش زندگی می کند و  پرستار در منزل به او سر میزند. در بازدیدی که از کشور سوئد داشتم سالمند 85 ساله‌ای را دیدم به تنهایی کارهایش را انجام می‌داد، صبح با سگش بیرون می رفت و گردش می کرد و پرستار به او سر می زد یا به او تلفن می کرد که درصورت نیاز به او کمک کند. تأمین سلامت سالمند از نظر روانی، اجتماعی و معنوی مهمترین اصل است. ما در کشوری با اصالت فرهنگ اسلامی زندگی می کنیم که اگر بخواهیم مبانی اسلام را برآورده کنیم، سالمندمان نباید در سرای سالمندان باشند. باید خانواده ها را تشویق کرد تا سالمند در خانۀ خودش بماند و از او حمایت های لازم به عمل آید؛ مگر این‌که گرفتاریها و معلولیت هایی داشته باشد که نتوانیم در منزل برایش کاری انجام دهیم و آنوقت مجبوریم او را بستری کنیم. تأثیر پذیری مربیان دروس پرستاری بهداشت و پرستاری کودکان، اسانس مراقبت به معنای واقعی را به من آموختند که ارائۀ مراقبت اگر با عشق باشد، خستگی-ناپذیر است. رعایت نظم و انضباط در امور پرستاری بسیار مهم است. من درطول زندگی کاریم و  هم اکنون سعی بر این دارم که به عنوان اولین نفر در تمامی جلسات  حضور یابم.گاهی اوقات درس مدیریت پرستاری را تدریس  می کردم، در حالی که صبح ها برای سرپرستی دانشجویان به روستاها می رفتم و عصرها به بیمارستان به سرپرستی دانشجویان کارآموز در مدیریت پرستاری می پرداختم. بطوری که صبح که از منزل خارج می شدم ، یازده شب برمی گشتم. قدیم حرف پول و ساعت اضافه کاری نبود، اینکه من چه کردم و تو چه کردی اصلاً مطرح نبود و خستگی هم وجود نداشت. اکثر اوقات من روزه بودم. اما مشکلی نداشتم و احساس خستگی نمی-کردم.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: استاد بسیار پرانرژی هستند. من با ایشان چند بازدید از شهرستان‌ها داشته  و به دانشکده ها می رفتم و همین اخیرا به منطقۀ شمال رفتیم و بازدیدی از یکی از دانشکده ها و حضور در سمینار داشتیم. خلاصه بگویم که ایشان، خستگی را خسته می کنند.
دکتر سادات سید باقر مداح:  یکی از مسائلی که من به آن معتقد هستم این است که خجالت میکشم سر کلاس اساتیدی بروم که زمانی من استاد آن‌ها بودم ولی الان اکنون همگی استاد من هستند. سر کلاسشان که می روم می گویم: «من به اینجا می آیم که از شما چیزی یاد بگیرم». حتی به کلاس اخلاق حرفه ای دانشجویان کارشناسی ارشد یا کلاس دکترا که می روم، اولین صحبتی که بعد از سلام و معرفی می کنم این است که در این کلاس 50 درصد من هستم و 50 درصد شما. چه بسا در اکثر مواقع مطالب را من از شما می آموزم. تجربۀ من این را نشان داده است که چنین رویکردی شاگرد را به سر شوق می‌آورد که به تفحص بپردازد و  ومطالبی جدید و ارزنده برای استادش ببرد. بارها این مطلب را تجربه کرده ام و مواردی بوده که پروژه های آنها  را نگه داشته‌ام و به سایر دانشجویان نشان داده ام. اعتقادم این است که ما دایره المعارف نیستیم. گرچه صاحب تجربه و علم هستیم، اما همیشه باید در حال یادگیری بوده چون واقعاً تجربه اش کردم، ثانیه به ثانیه  تا زمانی که زنده هستم، ضمن ادامه فعالیت سعی دارم اطلاعات علمی ام را به روز برسانم. نخستین کار من تدریس است شاهدم که هر روز مطلب تازهای باید آموخت. بنابراین فارغ از تجربه، علم آموزی از دیگران را هیچوقت فراموش نخواهم کرد. حتی می توان از یک کودک هم مطلبی آموخت.
تا بدین جا رسیدیم که فارغ‌التحصیل شدم، سپس مربی شدم. ولی از این مربیگری بسیار وحشت داشتم؛ گرچه ما یاد گرفته بودیم که دانشجویان سالهای پایینتر را سرپرستی کرده و مراقبت های لازم را آموزش داده  و آن‌ها رامورد حمایت قرار دهیم (منتور). زمانی که به عنوان مربی انتخاب شدم، تازه متوجه شدم که پرستاری یعنی چه. ولی تا آن زمان شناخت کافی نداشتم تا بتوانم سرکلاس مثالی بزنم، از دوران دانشجویی و یا معلم هایم مثال بزنم؟ اینها خیلی خوب بود ولی کافی نبود. خودم باید تجربه کافی از کارکردن و ارائه خدمات به بیماران و خانواده ها کسب می کردم، بنابراین نزد پرستارهای بخش رفتم که در آن‌زمان به آن‌ها مسئول بخش می گفتند و تماماً کسانی بودند که سینیورها و ارشدهای من بودند، از آن‌ها خواهش می کردم که در موارد جراحی های پیچیده به مانند جراحی قلب و عروق، مغز و اعصاب و دستگاه گوارش با توجه به کمبود پرستار می توانید من را صدا کنید تا در خدمتتان باشم و التماس می کردم که من را به‌کار بگیرید. در آن‌زمان نه موبایل بود و نه تلفن و باید به دانشکده زنگ می زدند و مرا احضار می. من هم می‌رفتم و می گفتند که امشب فلان  عمل جراحی را داریم.

اگر اشتباه نکنم چند دوره از شروع جذب پرستاری گذشته بود که شما را پذیرفتند؛ درست است؟
بله من جزء پنجمین دوره ی این مدرسه بودم (هر 6 ماه یک دوره پذیرفته می شد).
شبی که من را برای مراقبت از بیمار عمل جراحی شده، صدا می زدند، واقعاً خوشحال بودم؛ اما می گفتم که ساعت شش صبح باید بروم چرا که سر ساعت هفت، زنگ کلاس پراتیک را می زدند. من اصول و فنون پرستاری را تدریس می کردم؛ این درس نظری و عملی بود. خیلی از  دانشجویانم از من بزرگتر، معلم یا خانه دار که تصمیم گرفته بودند به این رشته بیایند؛ زیرا تا سن 25 سالگی قبولشان می کردند،  اولین دورۀ شاگردان من 75 نفر بودند. وقتی که به کلاس که بصورت آمفی تئاتر بود، می رفتم و به آن‌ها نگاه می کردم، وحشت می کردم و می-خواستم که فرار کنم. ولی با خودم می گفتم شما که از کلاس چهارم ابتدایی تدریس کردید، از پس این کار هم برمی آیید. در آن زمان اصلاً  منابع فارسی نبود ومنابع انگلیسی بسیار نادر و در اختیار اساتید بود. ما باید به چند کتاب خارجی پناه می بردیم، در سال 1334 اینترنت نبود و واقعاً هیچ  راهکاری برای جمع آوری مطالب درسی وجود نداشت. لذا تدریس بدین منوال بسیار سخت بود و با التماس به این معلم و آن معلم خارجی و به کمک آن‌ها ما درس می دادیم. اوایل کار ماکمک مربی بودیم و در نهایت با کار پرستاری در بیمارستان، کسب تجربه و تماس مستقیم با معلمان خارجی که مسئول تربیت ما بودند، موفق شدیم. یعنی شرح وظایف آن‌ها، تربیت مربی برای ایران بود و فقط این نبود که مدرسه را راه اندازی کنند؛ باید مربی تربیت می کردند. لذا کلی برنامه ریزی و تدریس دروس به ما محول می کردند گرچه سخت بود. مثلاً من باید دو طرح درس برای هر روز تهیه می کردم؛ یکی به فارسی و دیگری به زبان انگلیسی. در سرکلاس های ما می نشستند و ما را به لحاظ روش تدریس در کلاس ارزشیابی می کردند. سپس در پایان هرکلاس تذکرات لازم را به ما می دادند. بینهایت تجربه  و آموزش خوبی بود. ما فقط باید سر به راه می‌بودیم؛ چرا که کسی را انتخاب می کردند که بتواند در تعلیم و تربیت نقش آفرینی داشته باشد، تنها اینکه شاگرد اول باشید مهم نبود. حدود دو سال اولی که فارغ‌التحصیل شدم، در خوابگاه بودم و دیدم که خانه رفتن درست نیست و باید در مدرسه بمانم و شبانه روزی کارکنم. وقتی بیمارستان صدایم می‌زد، به پرستاری از بیماران خاص می پرداختم تا تجربه مراقبت از بیمار را کسب کنم درغیر این صورت، تا سه نیمه شب به تدوین طرح درس و آماده شدن برای تدریس و برنامه ریزی آموزشی می پرداختم. می خواستم خودم را ثابت کنم که می توانم  نقش مربی گری را  انجام دهم.

مادرتان از این وضع ناراحت نبودند و یا شما دلتنگ نبودید؟
مادرم همیشه می پرسیدند: «چه وقت فارغ‌التحصیل می شوی؟» و من می گفتم که 'هیچوقت' و فعلاً سخت گرفتارم چون من را مربی کرده‌اند و تجربه و دانستنی هایم کم است، مشغول کار با مدرسین  خارجی هستم و باید با کسب علم و تجربه کافی کسب کرده، خود را به سطح قابل قبول برای تدریس رسانده و مورد تأیید قرارگیرم. خارجی‌ها از نظر الگوسازی به عنوان معلم، ضوابط خاصی داشتند که ما باید آن‌ها را رعایت می کردیم تا مورد تایید واقع شویم، یکسال و چهارماه به این شکل گذشت تا این که مدیریت آموزشی به علت جریانات سیاسی تغییر یافت. برای بار دوم میس وات و گروهش مدرسه را  از گروه سازمان بهداشت جهانی تحویل گرفتند. ما هم بسیار غمگین بودیم.

خانم وات انگلیسی بودند یا آمریکایی؟
انگلیسی بودند. ایشان در «جنگ کریمه» شرکت کرده بودند و یک چشمشان را از دست داده بودند. پرستار بسیار جنگجو، سختگیر و بسیار سیاسی‌ای بودند. وقتی که آن‌ها را اخراج کردند، بعداز چهار سال و اندی دوباره خانم «اشرف»  ایشان را برگرداند. آن‌زمان بود که میس وات با عصبانیت ما را خواست و گفت: چه کسی شما را مربی کرده است؟ گفتیم: «همان گروهی که با ما کار می کردند» گروه سازمان بهداشت جهانی در همان زمان به مدرسۀ خواهر اشرف (شمس پهلوی) به نام آموزشگاه پرستاری رضا شاه (در شهر ری) اعزام ومشغول شدند.» از ابتد این دو خواهر در تربیت پرستار سهیم بودند.

نام کنونی آن‌جا چیست؟
آموزشگاه پرستاری رضا شاه بعدها به نام آموزشگاه پرستاری آزاده تحت نظارت سازمان هلال احمر (شیر خورشید سرخ) که پس از انقلاب اسلامی به نام مدرسه پرستاری آزاده شناخته شد؛ سپس با ادغام آموزشگاه پرستاری دانشگاه ملی و چند آموزشگاه پرستاری دیگر در سال 1365به نام دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی نامیده شد. زمانی که میس وات برگشت، یک هفته بعد من و دوستم خانم حقیقت را صدا زدند. به ما گفتند که شما بسیار جوان هستید و چون یک سال و نیم است که فارغ‌التحصیل شده اید و با تجربه کمی که دارید نمی توانید به مربی گری اشتغال داشته باشید بنا براین، من را بعنوان سرپرستار بخش قلب منصوب کردند. من هم عاشق بخش قلب بودم. خانم حقیقت را نیز به بخش جراحی داخلی فرستادند. ضمناً کلاس های تدریس نیز هم به ما دادند. پرستاری عفونی و  قسمتی ازفاندامنتال(fundamental)  را تدریس می کردم، وقتی که میس وات برای بازدید به بخش می آمد من مشغول پرستاری از بیماران و کنار تخت شان بودم، پایش را بر زمین می کوبید و می گفت: «زمانی‌که می شنوید من آمده‌ام، باید پشت میزتان باشید و به من گزارش بدهید». مرا بسیار تهدید می کرد. نمی دانم چرا؟ زیرا از ابتدا از سیاست خوشم نمی آمد، (ما را این‌گونه بزرگ کرده بودند). یکی دو ماه بعد استعفایم را صبح‌ها که کلاس داشتم، می نوشتم و روی میزش می‌گذاشتم و به آقای اعظمی که مترجم او بود می دادم. گاهی میس وات من را صدا می کرد و می گفت برای چه استعفا نوشتید، مگر از بیمارستان بدتان می آید؟ می‌گفتم که عاشق پرستاری از بیمار و عاشق مردمم هستم و دلم می خواهد که اصلاً مریض نشوند که به اینجا بیایند. بیمارستان را نیز بسیار دوست دارم. همۀ اینها را می دانست و من هم یکبار استعفاء ندادم؛ بلکه چندین بار استعفاء دادم. می گفت: «شما می خواهید بروید با آمریکایی ها کار کنید و پشت میزهای دانشگاه های خارج بنشینید و تخصص بگیرید و درستان را ادامه دهید». می گفتم می خواهم به‌جایی بروم که بتوانم برای توسعۀ حرفه ام قدمی بردارم. بسیار بی ادب بود و می گفت: تو چه می دانی که پرستاری چیست و حرفه کدام است؟ اما من در برابرش کوتاه نمی آمدم و در نهایت می گفت شما بسیار پرتوقع و جسور هستید! تأکید می کرد چون قرارداد دارید باید  تا اتمام قراردتان به کار ادامه دهید. ما با دانشگاه تهران تعهد داشتیم و هشت ماه از آن باقی مانده بود، زمانی‌که قرار دادم در دانشگاه تهران به اتمام رسید، روی هم رفته دو سال تجربه کسب کرده بودم و با کمک جراحان قلب، اولین سیستم آنژیوگرافی را به همراه گروه متخصصین سوئدی در بخش قلب راه اندازی کردیم. ریاست بخش قلب درآن زمان با آقای دکتر غلامرضا شیخ بود( ایشان استاد تمام قلب و عروق) نظر به اینکه اقدامات من موجب بهبود کیفیت پرستاری شده بود با استعفای من از بخش رضایت نمی دادند بالاخره با اصرار من و همکاران، موافقت نموده. بنا به درخواست کارشناسان سازمان بهداشت جهانی (همان گروه قبلی) در مهرماه 1336 به استخدام مدرسه پرستاری رضا شاه وابسته به هلال احمر (شیر و خورشید سابق) درآمدم.

در آن‌ زمان پزشکان جراح چه کسانی بودند؟
آقای دکتر «جهانگیر میراعلا و آقای دکتر کاظمی» بودند؛ که این دو نفر باهم کار می کردند ولی مسئول، آقای دکتر میراعلا بودند. آن‌ها زمانی که بیماران را تحت عمل جراحی قلب  قرار می دادند، خودشان به ترتیب یک شب در میان  از بیمار مراقبت می کردند. زمانی که سرپرستار بخش قلب شدم مسئولیت مراقبت از بیماران را در شب ها به عهده گرفتم، در آن‌زمان تکنولوژی صفر و امکانات، بسیار ناچیز بود و ما با بکارگیری حواس ششگانه به مراقبت جامع از بیمار می پرداختیم بطوری که بیمار را ثابت (stable) نگه داریم، دستورات دارویی طبق حالات خاص بیمار نوشته و توسط پزشک امضاء می شد(Standing Order)  کلیه مراقبت ها مبتنی بر بررسی کامل از بیمار و حالت های خاص او انجام می شد. درآن شرایط مرگ و میر بیماران از 85 درصد به 35 درصد رسانده شد، طوری مورد اطمینان جراحان قرار گرفتم که درگزارش  روزانه پس از عمل بیمار جراحی شده شرکت داشتم. کیفیت مراقبت جامع پرستاری از بیماران جراحی قلب به نحوی شده بود که معتقد بودند: «نرسینگ ایران با خارج فرقی ندارد و فقط تکنولوژی خارج را ندارید». زیرا در آن‌زمان، خارج پیشرفته تر بود. جراحی ها را در بیمارستان‌های خصوصی آغاز کردند و من بعنوان، پرستار خصوصی در آن بیمارستان‌ها در شیفت شب مراقبت از بیماران جراحی شده را به عهده داشتم، دستمزدی دریافت نمی کردم، گرچه برای هر بیمار شبی صد تومان به من تعلق می گرفت که برابر با حقوق یک ماهم بود ولی این مبلغ را قبول  نمی کردم زیرا که بیماران ما بسیار فقیر بودند طوری بود که من واقعاً برای بعضی از بیماران‌ گریان بودم یادم است دختر جوان شیرازی که لابکتومی کامل شده بود  پدرش که خسته و درمانده بود. به مانند خانوادۀ بیمار غیر از ارائه  مراقبت های لازم، قدم به قدم در گرفتاری هایشان سهیم می شدم، سعی می کردم که به آن‌ها کمک کنم، با توجه به سابقه همکاری خالصانه اینجانب با تیم آقای دکتر میراعلا در زمان تصدی معاونت آموزشی ایشان در وزارت علوم و آموزش عالی درخواست های مرا درخصوص تحولات آموزش پرستاری در راستای توسعه این حرفه پذیرفتند و هر آن چه که خواستم انجام دادند. توانستم پرستاری را بهصورت تقریباً امروزی، بخشی را قبل از انقلاب و بخشی دیگر را پس از انقلاب، دربیاورم.
  چنانچه قبلا' اشاره شد، سال 1336 در آموزشگاه پرستاری رضا شاه با عنوان مربی پرستاری شروع به کار کردم با کمک همکاران ایرانی و خارجی به رفع نقایص  و کم و کاست ها پرداختیم زیرا پذیرش آن مرکز بدون ضابطه و دوره اش نیز ناکافی بود پس از چندی با کار شبانه روزی نخستین مدرسه پرستاری شد که ICN آن را تأیید کرد و این بسیار مهم بود، زیرا جنبۀ بین المللی پیدا کرد. شب و روز در آنجا کار می کردیم به‌ طوری که من اصلاً به منزل نمی رفتم، شب و  روز شیفت می دادیم و در همانجا می خوابیدیم تا آن‌جا را با سیستم جدید راه اندازی کنیم. بعدها آنجا نام های خاصی پیدا کرد که یکی از آنها «آموزشگاه پرستاری رضا شاه» نامیده شد؛ چون کنار مقبرۀ «رضا شاه» بود. در آنجا خارجی ها بیشتر کار کردند و سخت می کوشیدند. ما نیز می بایستی همگام آن ها فعالیت می کردیم بطوری که غیر از آماده کردن خود برای تدریس، مسئولیت برنامه ریزی های آموزشی و آموزش بالینی نیز به مامحول واگر کوچکترین نقصی در هرموردی مشاهده می شد، باید پاسخگو می بودیم. با فشار مسئولیت ها نمی دانستیم که باید کدام یک ازمسئولیت ها و وظایف محوله را انجام دهیم. من در آن مدرسه به عنوان مربی همکار فردی بودم که ژاپنی-کانادایی بود، ولی بسیار ریزنقش، فعال، خوش فکر، خوش طینت و خلاق بود؛ وقتی که می گفت فلان کار باید انجام شود، باید می شد. یادم است که یک‌بار قصوری کرده بودم؛ برنامه ای داده بود که آن را نصفه انجام دادم. گفتم که می روم و به او نشان می دهم تا ببینم که آیا درست است و بقیه اش را فردا انجام می دهم. گفت 'من چیزیکه از شما خواستم، باید تمام و کمال که شد ببینم.' با این وجود روشی بود که ما می پسندیدیم  زیرا آن چه می دانست بدون کم و کاست به ما انتقال می داد برعکس روش انگلیسی ها که بسیار مستبدانه و خشن بودند. لذا همه  موقعیت ها را با جان و دل قبول می کردیم. بهر حال رویکرد او را قبول داشتم، چون متوجه می شدم که دنیای حرفه ای و دید مرا در آموزش و پژوهش پرستاری متحول می کرد. می گفت: هر قدمی که برمی دارید، باید با بررسی باشد که چرا برداشته‌اید؟ این خودش یک پژوهش است؛ و حال چه کردید و نتیجۀ کارتان چه شد؟ او این گونه رویکرد را در حل مسائل به ما آموخت. کار با آنها بسیار سخت و لذتبخش بود مرتب ما را ارزشیابی می کردند. در آن زمان بیمارستان‌هایی مانند «فیروزآبادی» را برای کارآموزی انتخاب می کردیم که آموزشی نبود، بطور مثال بخش کودکان آن بیمارستان را من با کمک دانشجویانم با کوشش شبانه روزی با رویکرد آموزشی راه اندازی کردیم، بطوری که در فضایی بسیار محدود اتاق بازی، اتاق ایزوله و حتی بخش تغذیه (تهیه غذا برای سنین مختلف با توجه به رشد و تکامل کودک) نیزدر آن جا منظور و تجهیز کردیم که کارشناسان سازمان بهداشت جهانی در بازدید از آن بخش، نحوه ارائه مراقبت پرستاری از کودکان، بخش کودکان را به عنوان بخش نمونه نام گذاری کردند در حالیکه  قبلا' در این بخش  بیماران را روی زمین می خوابانیدند. این ماجرا مربوط به سالهای 1336 و 1337 است و هم اکنون در بخش های  کودکان این موقعیت کم تر وجود دارد. من در هفته یک روز، سری به مادرم می زدم و خواهرم را می‌دیدم که هنوز ازدواج نکرده بود و سخت مشغول بود. او هم به مدرسه‌ای در «شهر ری» می آمد و هر دو به طرف شهر ری حرکت می کردیم. ولی من هفته ها در آن‌جا می ماندم. خاطرات خیلی خوبی از آن‌جا دارم و دانشجویان بینهایت خوبی داشتم. گفتم که در بیمارستان فیروزآبادی که یک بیمارستان غیر آموزشی و غیر فعال بود، بخش اطفالی راه انداختم که مورد تایید همه بود. در ابتدا که دانشجویان می آمدند و گریه می کردند که: «ما نمی توانیم با بچه ها کار کنیم و می ترسیم که با آن‌ها کار کنیم». می ترسیدند که مبادا بلایی بر سر کودکان بیمار بیاورند و من می گفتم که خیالتان راحت باشد، من اینجا هستم. باور کنید که اول خودم سختترین بیمار را برمی داشتم. هدنرس بخش معمولاً از دانشجویان قبلی من بود که به او می گفتم تو هم یک بیمار بردار تا دانشجویان بدانند پرستاری از کودک بیمار چگونه انجام می شود. همینطور که بیمار را بر حسب حالش مراقبت می کردم،  از آن ها می خواستم که با مشاهده مراقبت های خاص را فرا بگیرند. از روز قبل بیماران هر دانشجو مشخص می شد و آنها می دانستند باید برای‌ هر بیماری برنامه ریزی پرستاری خاص(care plan) انجام دهند در حین مراقبت نیز آموزش لازم ارائه می کردم. بعضی  از دانشجویان از کار آموزی در بخش اطفال خوششان نمی آمد ولی رویکرد آموزش بالینی بنحوی بود که به تدریج علاقه مند می شدند بطوری که اکثرا در پایان دوره تنها اشتغال به کار در بخش اطفال را انتخاب می کردند. من معتقدم عملکرد مربی اگر کاربرد علمی داشته باشد بخصوص در بخش کودکان توام با عشق آموزش بالینی صورت پذیرد آنجاست که پرستاری مراقبت به توان عشق انجام خواهد گرفت که تاثیر پذیری مناسبی خواهد داشت. پرستاری در بخش کودکان ابداً شوخی بردار نیست، باید به جای 'همه کس' کودک شوید تا وی جذبتان بشود و مداوا و درمان را پذیرا شود. اگر کودک در حالت استرس و دوری از خانواده و مادر باشد، استرس‌ها و گرفتاری های روانی مانع بهبود او می شود کار و رفتارم دربخش با کودکان واقعا' با احساسی قوی و عاشقانه بود به طوری که آن ها نهایت به من وابسته می شدند نقاشی مرا می کشیدند گاهی از وضع حالشان طوری نالان و گریان می شدم که مادرشان مرا نوازش می کرد و بعد خودم شرمنده می شدم که نزد مادر کودک احساساتی شده ام. مواردی با دیدعلمی پرستاری مداخلاتی انجام می دادم در حالی که پزشک مسئول مخالف آن بود، ولی با ارائه دلایل مناسب چرای انجام کار را توضیح می دادم با پزشکان همکاری خوبی داشتم و همکاریم طوری بود که سعی می کردم مداخدلات پرستاری را با روشی مستند به دلایل علمی انجام دهم بطوری که پزشک مسئول بیمار متوجه و قانع شود اینگونه ‌مسئولیت ها را برای منافع بیمار انجام داده، بدین منوال  همیشه مورد حمایت و قدرشناسی همکاران پزشک قرار می گرفتم.

شما پس از بخش قلب به بخش اطفال تشریف بردید؟
بخش داخلی- جراحی بودم که پس از آن بخش اطفال را راه اندازی کردیم. البته اصلاً نمی توانستیم به آن بخش آموزشی بگوییم؛ ولی ایجاد کردیم.

بعد از بیمارستان امام به بیمارستان فیروزآبادی تشریف بردید؟
من از بیمارستان امام و دانشگاه تهران استعفا دادم و در آن زمان به مدرسه پرستاری هلال احمر (شیر و خورشید سرخ) استخدام شدم که مدرسۀ پرستاری شمس پهلوی بود که بعدها دانشکده پرستاری و مامائی «دانشگاه شهید بهشتی» نامیده شد.

بعد از آن چه کردید؟
بدین ترتیب با گروه who تا سال 1339 کارم را در مدرسه پرستاری ادامه دادم. به من فلوشیپ یکسال تحصیل در «دانشگاه تورنتوی کانادا» را دادند. در آن‌زمان برای زبان انگلیسی باید از تست «میشیگان» قبول می شدیم که خوشبختانه قبول و راهی کانادا شدم. یک دورۀ یکساله در «آموزش پرستاری» را با موفقیت گذراندم.

پرستاری آن‌جا چه‌طور بود؟ چیزی وجود داشت که خیلی با ایران متفاوت باشد؟
بله، تفاوت ها در آن زمان با ایران بسیار زیاد بود. دانشگاه تورنتو جزو دانشگاه های رده اول در آمریکا وکانادا است شهر تورنتو دارای بهترین بیمارستان‌های تخصصی با کیفیت پرستاری بسیار مناسبی بود که اکثر' به همراه مربی کارآموزی ها در آن بیمارستان ها می گذراندم قسمتی از کارآموزی روش تدریس را نیز در شهر «مریلند»، در «دانشگاه جانز هاپکینز» و «بیمارستان جانز هاپکینز» در آمریکا گذراندم. در دوران کارآموزی دید وسیعی از به کارگیری تئوری هایی که آموخته بودم به دست آوردم، چون به بخش اطفال علاقه داشتم به عنوان مربی تدریس پرستاری کودکان را داشته و سرپرستی کارآموزی دانشجویان پرستاری را دربخش اطفال آن بیمارستان به عهده گرفتم. سوپروایزرم دردانشگاه تورنتو  از سازمان بهداشت جهانی خواستار ادامه تحصیل من شد ولی دولت ایران موافقت ننمود who قول داد که این موقعیت را برای من حفظ کند، درسال 1340 به ایران بازگشته و در همان مدرسه پرستاری به کارم ادامه دادم.

چه سالی ازدواج کردید؟
بهار سال 1340 ازدواج کردم.

دوست دارید راجع به آشناییتان با همسرتان صحبت کنید و یا نحوۀ ازدواجتان را بگویید؟
ایشان نوۀ عمویم بودند. از همسرم قول گرفتم و گفتم 'می خواهم ادامه تحصیل دهم وکار حرفه ای را ادامه و توسعه دهم، زن خانه نشین نیستم'؛ ایشان هم قبول کردند. در تیرماه 1341 پسرم به‌دنیا آمد که خداوند او را بیامرزد.

فرزند‌داری تداخلی با کارتان نداشت و مشکلی برای‌تان ایجاد نمی‌کرد؟
با اعتقادی که به خدا دارم خودش نگهدار و حامی بندگانش می باشد از لطف خدا خواهرم دختری  به دنیا آورد که تقریباً هم سن پسرم  بود او در غیاب من به فرزندم شیر داده و دختر او باپسر من خواهر و برادررضاعی هستند.
سال 1342، یعنی دورۀ انقلاب امام خمینی (ره)، شاهد کشتار فجیعی در تهران بودم. در آن‌ خرداد خونین ما هم به ‌عنوان پرستار هلال احمر، در خیابان‌های مولوی به پرستاری مشغول بودیم. در میان اجساد درجستجوی مجروحین و رسیدگی به آن ها می پرداختیم، خدا می داند که در «بیمارستان حکیم الدوله»  و بیمارستان‌های شیر و خورشید، چه دیدیم و چه کشیدیم با تهدید سربازان به پرستاری از مجروحین می پرداختیم،که چرا به مصدومین رسیدگی می کنید. می گفتیم که پرستار هستیم و باید از مجروحین مراقبت کنیم. در خیابان مولوی غرق در خون بودیم. خرداد 1342 فاجعه بود.
چند سالی گذشت، بورسیه ادامه تحصیل شدم، پسرم یکسال و هشت ماهش بود، پس از قبولی در آزمون زبان انگلیسی و کسب رضایت از خانواده عازم شدم، من کودکم را نزد خانواده گذاشته و رفتم. فراق مادر و کودک را نزدیک سه سال تحمل کردم؛ چرا که آن دوره آموزشی، سه‌ساله بود در ‌زمان عزیمت متوجه شدم که پسرم به «سرخک» مبتلا شده و حالش بسیار بد است. حدود  چند سالی که در آن‌جا بودم، فقط توانستم یک بار تلفن بزنم و فقط با نوشتن نامه با خانواده در ارتباط بودم در راه توسعه حرفه ام فراق بسیار بدی را تحمل کردم و اندیشیدم که اگر بخواهم به پرستاری کمکی کنم باید با رویکرد علم روز و افکاری نو به وطن برگردم. پس از بازگشت، از سوی مرحومه خانم شفیقه هروآبادی (رئیس انستیتو عالی پرستاری فیروزگر) که ایشان هم، از دانشگاه «مینه‌سوتا» با مدرک کارشناسی ارشد به ایران بازگشته بودند، دعوت به همکاری شدم. «انستیتو عالی پرستاری فیروزگر»، اولین مدرسۀ چهارساله پرستاری در ایران است که با کمک who تأسیس شده بود، ایشان نیروی تمام وقت می خواستند و who نیز اعلام کرد که باید همکاری کنم. در هفته چند ساعتی تعهد داشتم که در مدرسه پرستاری رضا شاه باشم. اولین دوره ها را تربیت کردیم.
در سال 1346 فرزند دومم، (دخترم) به دنیا آمد. مسائل خانوادگی خللی در کارم وارد نمی کرد؛ چرا که دخترم شش روزه بود که من برای آموزش به بخش عازم شده و کلیه فعالیت هایم را شروع کردم.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: خانم دکتر سه فرزند داشتند. یکی از آن‌ها حمید بود که خدا رحمتشان کند، یکی دخترشان هست  و دیگری هم حرفه شان.
دکتر سادات سید باقر مداح: بله، حمید هم همیشه می گفت که 'مامان، اولاد اول شما پرستاری است'. می-گفت که شما اصلاً برای ما وقت ندارید لذا ' من بعنوان مادر همیشه احساس گناه دارم'. اما چون از کارم رضایت خاطر به‌دست می آوردم، این رضایت خاطر به‌ نحوی در فرزندانم منعکس می شد. بهرحال گاهی دخترم می گفت: «من آرزو داشتم صبح که بیدار می شوم، شما را ببینم. اما وقتی خواب بودم شما می رفتید و من شما را نمی دیدم». دخترم چون با دوستش به مدرسه می رفت، می گفت 'مادر او همیشه سرش را شانه می زند و لباسش را می پوشاند و به زور به او صبحانه می دهد، ولی من هیچوقت این موقعیت را نداشته‌ام.' این مسائل به عنوان مادری که پرستار است بسیار بد است و همیشه به خدا می گویم که فردای قیامت چه‌گونه از من بازخواست خواهد شد که با خانواده ام چه کردم.
دکتر علی‌رضا نیک‌بخت نصرآبادی: البته این روحیۀ خوبی است. من اول صحبتم عرض کردم که این حرفه مدیون خانم دکتر است. اما گاهی اوقات که نابسامانی هایی را در بخش ها مشاهده می کنند و اتفاقی من را می-بینند، می گویند: «دکتر نیک بخت فکر می‌کنید که خدا این کارها را از من قبول می کند و من در پیشگاهش رو‌سفید هستم؟» یعنی همانطور که نگاهشان به مسائل شخصیشان این‌گونه است به مسائل حرفه ای هم به همین شکل است. مثلاً آیا ما این راه را درست رفته‌ایم؟ چون من بیش از نیم قرن است که در پرستاری هستم آیا فلسفه درستی را انتخاب کرده ام؟ یعنی در واقع این خود استنطاقی، یکی از روحیات ایشان است. همیشه از خودشان انتقاد می کنند و از خودشان می پرسند که آیا راه را درست می روم و اشتباهی نداشته‌ام و مسیری که انتخاب کردم، مسیری بوده است که به اهداف بهتری رسیده باشد یا خیر و قطعاً اینطور است. این روحیه همیشه طوری است که خودشان را نقد و اصلاح می کنند.

راجع به آقای دکتر میراعلا می فرمایید که چه سالی سمت گرفتند و چه‌طور به شما کمک کردند که این رشته توسعه پیدا کند؟
زمانی‌که من از سفر دوم خارج برگشتم، پسرم پنج ساله بود. در آن زمان که من با مرحوم خانم هروآبادی ریاست انستیتو عالی پرستاری فیروزگر کارم را شروع کردم، در مدرسۀ پرستاری رضا شاه نیز همکاری می کردم. خانم هروآبادی، در سال 1346 ریاست انجمن صنفی پرستاری را نیز عهده دار شد و من که از سال 1335 عضو این انجمن بودم به عنوان مسئول کمیتۀ آموزشی و پژوهشی انتخاب شدم، با این مسئولیتی که به من محول شد بهترین زمانی بود که بتوانم از این طریق به توسعۀ حرفه پرستاری کمک کنم؛ چون در آن زمان نهاد دیگری غیر از انجمن صنفی نداشتیم. در انجمن خواستارحل مسائل متعددی شدیم به مانند تشکیل شورای عالی پرستاری یا نظام پرستاری. بررسی وضع آموزش پرستاری در مقطع کارشناسی و دلایل نیاز به توسعه و ارتقاء مقاطع تخصصی در پرستاری، ایجاد دوره های کوتاه مدت و ... در این راستا ملزم به برگزاری کارگاه هایی توسط انجمن در آمفی تأتر انستیتو عالی پرستاری فیروزگر با دعوت از صاحب نظران آموزش پرستاری از سراسر ایران شدیم، در این کارگاه ها لزوم تربیت پرستاری چهار ساله (Bsc) و دلیل ناکافی بودن دوره سه ساله پرستاری را (معادل با لیسانس) با توجه به توسعه علم تکنولوژیِ و علوم پزشکی ارائه دادیم. خلاصه این اقدامات زمانبر بودند. چندین کارگاه گذاشتیم و با صاحب نظران خارجی که در دسترسمان بودند، نشستیم و برنامه ی چهارساله ای رامبتنی بر نیاز کشور طراحی کردیم، سپس کمیته‌ آموزش پرستاری را در اداره کل حوزه معاونت آموزشی وزارت علوم با حمایت آقای دکتر میر اعلا معاونت آموزشی وزارت علوم ایجاده کرده و ازآن طریق پرستاری چهار ساله را به تصویب رسانده (سال1354) و دوره سه ساله (معادل با لیسانس )را ملغی نمودیم.

خانم دکتر تا خرداد 1349 پیش رفتیم؛ درستان تمام شد و به ایران بازگشتید و سپس از طریق انجمن، نیازهای پرستاری را پیگیری کردید. حال اگر تمایل دارید راجع به فعالیت هایی که در انجمن داشتید، صحبت کنید. آیا مسئولیت کمیته با شما بود؟
بله. من مسئول کمیتۀ آموزش و پژوهش انجمن بودم. این کمیته را در وزارت علوم هم تشکیل دادیم و کلیه مسائل آموزش پرستاری را در آن کمیته مطرح و پیشنهادات را به معاونت آموزشی وزارت ارائه می دادیم. طی این دوران یعنی از سال 1347تا 1352 باهمکاری دو نفر از کارشناسان خارجی در رشته پرستاری  همچنین با مراجعه به مستنداتی که در دسترس داشتیم به طراحی و تدوین برنامه های آموزشی لیسانس و فوق لیسانس پرستاری  پرداختیم. برنامه های فوق لیسانس یا کارشناسی ارشدپرستاری را با توجه به نیاز مملکت در دو تخصص آموزش ومدیریت و پنج گرایش در حیطه های تخصصی پرستاری تنظیم وبه مسئولین وزارت علوم ارائه گردید. گرچه اینگونه برنامه ریزی ها مستلزم پشتکار و زمان بر بود با این حال بدون هیچگونه ناامیدی و با حمایت مسئولین وقت موفق شدیم در سال 1354 برنامه های آموزشی پرستاری چهارساله و کارشناسی ارشد پرستاری را با پنج گرایش، به تصویب وزارت علوم برسانیم. آموزشگاه‌های پرستاری در آن زمان طبق استانداردهایی که کمیته آموزش پرستاری مشخص کرده بود ارزیابی و کمبودهایشان اعلام می شد، ضوابط پذیرش دانشجو نیز توسط کمیته یاد شده تدوین، تصویب و اجرا می شد. اقدام دیگر اینکه برای پرستارانی که دوره سه ساله پرستاری را گذرانده و دارای مدرک معادل با لیسانس بودند، برنامه آموزشی تکمیلی باگذراندن دروس جبرانی تدوین و به آنها اجازه شرکت برای تکمیل دوره با ارائه گواهی دوره تکمیلی دانشنامه لیسانس داده می شد.  جهت یاد آوری کلیه امور یادشده از طریق انجمن صنفی که قبلا' چندان فعال نبود، انجام و در وزارت علوم به تصویب می رسید. سال 1346 دخترم به دنیا آمد و یک سال بعد، سال1347 در آزمون فوق لیسانس علوم تربیتی باگرایش روانشناسی در دانشگاه تهران که بصورت GRE بود شرکت کرده پذیرفته شدم، اعتقاد داشتم که باید به تحصیلم ادامه دهم، زیرا که در آن‌زمان در رشته پرستاری، فوق لیسانسی وجود نداشت. دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران تنها مرکزی بودکه با دانشگاه‌های خارج تبادل استاد داشت. بیشتر دروس را با اساتید خارجی می گرفتم . معلم تحقیقم معتقد بود که من در تحقیق بسیار خلاق هستم اینطور تشخیص داده بود. در حین اینکه دوازده ساعت کارمی کردم، این دوره را شروع کردم. درسهایم را مواقعی برداشته بودم که از کارم آزاد باشم. در همان زمان، بین سالهای 1347 تا 1352 به برنامه ریزی و راه‌اندازی دوره های تخصصی کوتاه مدت به مانند پرستاری پرواز و پرستاری ویژه که شامل سی سی یو و آی سی یو و دیالیز و پرستاری پرواز بود، پرداختم و سپس بتدریج این‌ موارد در برنامۀ آموزشی لیسانس پرستاری منظور شد. برگزاری این گونه دوره های تخصصی توسط انجمن صورت گرفته و با ارائه گواهی نامه از انجمن پرستاری به پایان می رسید. در تیرماه 1349 موفق به اخذ دانشنامه فوق لیسانس از دانشگاه تهران شدم و در حقیقت سه ترمه درسم را تمام کردم. یعنی مهر 1347 شروع کردم و تیرماه 1349 پایان نامه ام را به اتمام رسانده که مجموعاً یکسال و نیم طول کشید. رو هم رفته در حین ادامه تحصیل اقدامات مهمی را در ارتباط با توسعه آموزش پرستاری در انجمن انجام دادیم با خود فکر کردیم که انجمن نباید منفعل باشد و باید به لحاظ علمی و حرفه ای فعالش کنیم. ضروری بود انجمن کمیته ای در آموزش و پژوهش تشکیل دهد گرچه فعالیتش بیشتر در امور آموزشی بود در عین حال بررسی هایی انجام می داد که می‌توانستند جنبۀ تحقیقات نیز داشته باشند. در نهایت من را به عنوان رئیس این کمیته انتخاب کردند و مسئول انجمن مرحوم خانم «شفیعه هروآبادی» بودند که بسیار یادشان بخیر.

آیا به‌خاطر دارید که اعضای انجمن چه کسانی بودند؟
بله، این انجمن در سال 1334 تشکیل شد و من در سال 1335 عضو آن شدم. بسیار فعال شده‌بود در اواخرسال 1334 اولین کنگرۀ بین‌المللی پرستاری را برگزار کردند. فارغ‌التحصیلان چندانی هم نداشتیم ولی کسانی که از خارج آمده بودند نیز دست اندرکار فعالیت‌های پرستاری بودند. خلاصه در سال1346 خانم هروآبادی رئیس انجمن بودند و من را هم به‌عنوان مسئول کمیته منصوب کردند اعضای کمیته خانم «فاطمه صلصالی» مدیرکل پرستاری وقت، «خانم دیناروند» از فارغ‌التحصیلان «نمازی شیراز» و مدیر پرستاری بیمارستانها، خانم «آذر ریاحی» مسئول آموزش پرستاری وزارت‌خانه و هم‌چنین خانم «شهناز معزی»  که معاون «انستیتو عالی پرستاری فیروزگر» بودند. خانم هروآبادی ضمن اینکه رئیس انجمن بودند، ریاست انستیتو عالی پرستاری فیروزگر را نیز برعهده داشتند. بنده نیز کارشناس ارشد انستیتو عالی پرستاری فیروزگر بودم. این مرکز تنها مدرسۀ چهارسالۀ پرستاری با نظارت و حمایت «سازمان بهداشت جهانی» بود. این کمیته، ارتباط بسیار نزدیکی با «وزارت علوم و آموزش عالی» به دست آورد و در وزارت علوم نیز به عنوان کمیته آموزش پرستاری شناخته شد. کمیته مسئول بازنگری برنامه های موجود یا برنامه ریزی و تدوین برنامه های جدید مقاطع آموزش پرستاری مبتنی بر نیاز جامعه بود، لذا بدین منظور کارگاه هایی متشکل از صاحب نظران پرستاری از سراسر کشور و باحضور متخصصین پرستاری از خارج  کشور برگزار گردید. نتیجتا' با توجه به اصالت، ماهیت و قداست حرفه ی پرستاری  و با در نظر داشتن  ارتباط حرفه ای مستقیم و مداوم پرستار با انسان ها ضرورت ایجاب می نمود در برنامه ریزی آموزشی همگام با علوم پرستاری از تلفیق سایرعلوم رفتاری نیزاستفاده گردد تا عملکرد پرستاران بر پایۀ علمی قوی و مبتنی بر پژوهش باشد. هم زمان با برنامه ریزی فوق لیسانس، برنامه ی چهارساله ی لیسانس  پرستاری را طراحی و تدوین کرده برای تصویب به مقامات وزارت علوم ارائه کردیم. در سال 1354 با حسن نیتی که مسئولیت وزارت علوم و آموزش عالی آن زمان، نسبت به کارآیی و دیدگاهی که ازپرستاران داشتند، کلیۀ برنامه های آموزش پرستاری  را در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس به تصویب رساندند، در آن سال  موفق شدیم که مراکز آموزش پرستاری موجود در کشور مسئولیت اجرای برنامۀ کارشناسی (B.S) را برعهده بگیرند، در حالی که هنوز دانشکده نبودند. با برگزاری کارگاه هایی بمنظور آشنایی با برنامه جدید برای مسئولین مراکز یاد شده،  شروع به اجرای این برنامه ها کردند. چنانچه که گفته شد، پیش از این برنامه ی آموزش پرستاری سه ساله  بود. برای کسانی که برنامۀ سه ساله را گذرانده بودند همین کمیته برنامه ریزی کرد تا دورۀ تکمیلی را گذرانده گواهی نامه مورد نظر را برای اخذ دانشنامه بدست آورند. تمامی کسانی‌که دورۀ سه ساله را در سال‌های قبل گذرانده بودند دورۀ یک سالۀ تکمیلی را در همان مراکزی که فارغ‌التحصیل شده بودند، گذراندند و مدرک‌شان را از معادل لیسانس به لیسانس ارتقاء دادند. این گونه فعالیت‌ها قداست انجمن را، به‌وسیله ی افرادی که عاشق پیشرفت حرفۀ پرستاری بودند، نشان می داد.

دانشکدۀ پرستاری را در آن‌زمان چه‌کسی اداره می کرد؟
در واقع مراکز به نام دانشکده نبودند؛ بلکه مراکز آموزش پرستاری موجود در سراسر کشور به نام «آموزشگاه عالی پرستاری» نامیده می شد که لفظ «عالی» را نیز همان اواخر به آن ها داده بودند. بعضی مدارس به‌نام مدرسۀ عالی پرستاری نامیده می شد. تنها مرکز آموزش چهارساله پرستاری انستیتو عالی پرستاری فیروز گر بود. در خرداد 1359به فرمان امام خمینی (ره) با شروع  انقلاب فرهنگی کلیه مراکز و دانشگاه ها تعطیل شدند. به فرمان ایشان بازنگری برنامه ریزی های آموزشی در کلیه رشته ها آغاز گردید.

این آموزشگاه ها با وقوع انقلاب فرهنگی، از چه سالی تعطیل شدند؟
از خرداد 1359، زمانی‌که امتحانات نیمسال دوم به پایان رسیده بود انقلاب فرهنگی شروع شد. دفتر «تحکیم وحدت» که متشکل از انجمن‌های اسلامی دانشجویان به فرمان امام (ره)انقلاب فرهنگی را با تعطیل دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی شروع کردند، مقرر گردید که تحت نظارت گروه شورای عالی انقلاب فرهنگی و بازنگری برنامه ریزی آموزشی رشته ها منجمله پرستاری مبتنی برنیاز جامعه و ارزش های اسلامی صورت پذیرد.

آیا زمانی‌که انقلاب شد، اکثر آموزشگاه ها تحت نظارت وزارت علوم بودند؟
بله، همگی تحت نظر وزارت علوم و آموزش عالی بودند بودند.

آموزشگاه عالی پرستاری دانشگاه تهران نیز تحت نظارت وزارت علوم بود؟
هر نوع آموزش عالی‌، که بعد از دیپلم کامل متوسطه بود، از وزارت علوم  با توجه به استانداردها و ضوابط خاص  مصوبه ومجوز پذیرش دانشجو اخذ می نمود و توسط آن وزارت خانه نیز نظارت و ارزیابی می شد.

آیا به یاد دارید که ریاست آن بعد از انقلاب بر عهدۀ چه کسی بود؟
بعد از انقلاب، سرپرستی را به «خانم طلعت شهریاری» و سپس به «خانم انسیه قائم مقامی» تحویل دادند که رئیس انجمن اسلامی پرستاران نیز بودند. در آن‌زمان آقای «دکتر عارفی» رئیس دانشگاه تهران بودند و از من هم خواستند که درصورت نیاز در امر آموزش و برنامه ریزی با مسئولین آن آموزشگاه  همکاری و همفکری داشته باشم.

راجع به انجمن اسلامی بفرمایید.
در زمان انقلاب و شروع انقلاب فرهنگی انجمن صنفی پرستاری با مسئولیت خانم انسیه قائم مقامی به «انجمن اسلامی پرستاری» تغییر نام یافته بود ایشان با دعوت از گروهی صاحبنظر در رشته پرستاری و تشکیل کمیته ای به بازنگری برنامه آموزش پرستاری مبتنی بر موازین اسلامی پرداختند.
این کمیته متشکل است از پرستاران صاحب نظر در آموزش، خدمات بالینی و دو نماینده از دانشجویان( دفتر تحکیم وحدت) برای حضور در جلسات کمیته بود. بازنگری و برنامه ریزی آموزش پرستاری آغاز شده ‌بود که در شهریور ماه، ستاد انقلاب فرهنگی تشکیل شد و ما را خواستند تا گزارش اقدامات انجام شده را ارائه دهیم. با فرد فرد ما مصاحبه صورت گرفت و به مصاحبه شوندگان ابلاغ عضویت در شاخه پرستاری گروه پزشکی ستاد انقلاب فرهنگی ارائه و خواسته شد به بازنگری و برنامه ریزی آموزش پرستاری ادامه دهیم. ابتدا این کمیته به نام شاخه پرستاری و مامایی نامیده می شد که متشکل از پرستاران و ماماهای متخصص در امر آموزش بودند. در آن‌زمان ما پرستار ماما داشتیم اما (رشته مامایی نداشتیم) فارغ‌التحصیلان پرستاری با گذراندن دوره  های مامایی  پرستار ماما شناخته می‌شدند. در جلسات گروه پزشکی یک نماینده پرستاری از شاخه برای ارائه گزارش پیشرفت کار حضور می یافت، آموزش کلیه رشته ها، برنامه ریزی و بازنگری برنامه ها توسط شاخه ها و گروه های تخصصی که بی نهایت فعال بودند صورت می گرفت. گاهی اوقات جلسات گروه پزشکی تا دیروقت، مثلاً ساعت ده تا دوازده شب به طول می انجامید. این موقعیت  با شروع جنگ تحمیلی نیز همزمان بود. ما با دو مسئله مواجه بودیم که یکی «جنگ تحمیلی ایران و عراق» بود و دیگری مسئله ی ترس و وحشتی که  ایجاد شده بود، برای تشکیل جلسه که کجا و چگونه به لحاظ موقعیت های ایمنی برگزار شود، اکثر اوقات چراغ ها خاموش بود و گاهی که ساعت دوازده شب، از ستاد برمی‌گشتم (با یونیفورم و مقنعۀ سفید بودم) بعضاً می‌دیدم که هیچ ماشینی نیست، اتفاق می افتاد که سوار کامیون می شدم و چه بسا مواردی که پیاده تا منزل می رفتم. خلاصه برنامه‌ریزی ها را آغاز کردیم.  کلیه برنامه  آموزشی رشته ها کاردانی و دوساله  بود. فلسفه بر این بود که مدرک‌گرایی منسوخ،  کار در جامعه و ارتباط مستقیم با مردم مطرح بود. هم‌چنین به واسطۀ جنگ و نیاز مبرم به تربیت نیروی انسانی در کوتاه ترین مدت، از اهمیت خاص برخوردار بود. اولین تحولی که در آموزش پرستاری با انقلاب فرهنگی صورت گرفت این بود که، پذیرش دانشجوی پرستاری نیز  از طریق آزمون سراسری در کشور انجام شد.

یعنی برای اولین بار پذیرش دانشجوی پرستاری به این صورت انجام گرفت؟
بله؛ ما قبلاً پرستاران را به‌طور جداگانه، با آزمون سراسری برای پرستاری جذب می کردیم.

آیا یادتان می آید که قبل از انقلاب، چند نفر را جذب می کردید؟
قبل از انقلاب هر مدرسه ی پرستاری بطور جدا گانه  با برگزاری آزمون کتبی  و مصاحبه  از داوطلبان  بهترین ها را  انتخاب می‌کرد و حدوداً سی نفر را جذب می‌کرد. ما سعی می کردیم که بیشتر از سی نفر نشوند. در مهر سال 1334 اولین سالی که به عنوان مربی در  مدرسۀ پرستاری دانشگاه تهران شروع به کار کردم در کلاس درسم مواجه با هفتاد و پنج نفر دانشجوی سال اول شدم که برایم تعجب آور بود.

زمانی‌که کنکور برگزار شد چند نفر را گرفتند؟
در سال های متفاوت تعداد پذیرش دانشجو متفاوت بود در ابتدا که دوازده مدرسه وجود داشت حداقل هر کدام بین سی تا چهل نفر در سال پذیرش دانشجو داشتند، جمعا' بین 360 تا 500 نفر داوطلب  (دو برابر ظرفیت)برای مصاحبه معرفی می شدند واین مصاحبه  طی چند روز با حضور مصاحبه کنندگان که از مدارس پرستاری  معرفی شده بودند در شهر تهران انجام می شد. از بین آن ها بهترین ها که از آزمون کتبی و مصاحبه شاخص بودند توسط سازمان سنجش انتخاب و به مدارس پرستاری معرفی می شدند.

به‌یاد دارید که ظرفیت دانشکده چه‌قدر بود؟
در خاطرم است که در سال 1334 75  دانشجو پذیرفته شدکه مبتنی بر نیاز بود ولی با وجود این، برای حفظ  قداست آموزش پرستاری، هیچ‌گاه  تربیت پرستار در بیمارستان صورت نمی گرفت. دراوایل به علت کمبود نیرو، بخصوص در بیمارستان امام خمینی(ره)، آموزش توأم با سرویس (learning by doing) صورت می گرفت. عده‌ای به نام' باجی' بودند که کارهای نظافت و امورخدماتی را انجام می دادند، کلیه مراقبت های پرستاری از بیمار توسط پرستاران صورت می گرفت. سیستم آموزش به صورت ترمی نبود و بلاک سیستم بود. به طوری که به مدت چهار ماه فشرده در کلاس های تئوری  شرکت می کردیم سپس در بخش ها و شیفت-های متفاوت به  کارآموزی  می پرداختیم به‌نحوی که در حین کار آموزی، یادگیری بالینی صورت می گرفت.

یعنی آموزش ضمن خدمت بود؟
در اصل ما با  انجام کار آموزی، به ارائه خدمات مراقبتی به بیماران می پرداختیم. ولی ساعات درس‌مان را در فضاهای خاصی به نام کلاس درسی که در فضای آموزشگاه برقرار می شد می گذراندیم. در آن‌زمان «اتاق پراتیک» وجود داشت و امروزه بسیار جامع‌تر شده‌است و از تجهیزات بسیار بهتری برخوردار است و در اصل آزمایشگاه مهارت های پرستاری (Skill Lab) نامیده می شود. درآن ‌زمان کمبود مربی پرستاری بسیار چشمگیر بود بطوری که از دانشجویان سال سوم در حین مسئولیت بخش، برای آموزش و راهنمایی به دانشجویان جوان تر نیز استفاده می شد، این روش را امروزه «منتورشیپی» می گویند. در مجموع پذیرش و آموزش دانشجو قبل از انقلاب، به این صورت بود. بعد از انقلاب، پذیرش سراسری شد. یعنی کل مراکز از طریق کنکور سراسری دانشجو می گرفتند و دوره آموزش به صورت کاردانی بود، تمامی مقاطع پرستاری را، در انقلاب فرهنگی طی دو سال برنامه‌ریزی کردیم. درابتدا دوره کاردانی و سپس برنامه آموزشی کارشناسی ناپیوسته برنامه‌ریزی شد. دانش‌جویان پس از فارغ‌التحصیلی دوسال طرح را می گذراندند. به‌ویژه به علت جنگ و مواجه شدن با کمبود نیرو، پذیرش دانشجو را افزایش دادیم.                               

از نحوه آموزش بفرمایید، آیا آموزششان سخت نبود؟
مدرسین آموزشی دوره ی کاردانی سعی داشتند که مطالب پرستاری را بصورت فشرده به دانشجویان آموزش دهند این فرآیند تنها طی دو سال باید انجام می شد ( معادل چهار ترم)، در این زمان مبتنی بر نیاز جامعه، پذیرش 50 درصد دانشجوی پسر و 50 درصد  دانشجوی دختر  صورت گرفت.

با چه سیاستی این اتفاق افتاد؟
سیاست این بود که مبتنی بر مبانی فرهنگ اسلام، 'طرح انطباق' معرفی شد، پرستاران زن، از خانم ها پرستاری می کردند و علت دیگر نیز جنگ بود؛ زیرا بهترین نیروهای ما آقایان بودند که با شهامت و شجاعت بیشتری در خدمت جنگ بودند. به این دلایل ظرفیت دانشگاه به طور مساوی به خانم‌ها و آقایان اختصاص داده شد. اوایل امر موفق بودیم و افراد بسیاری جذب می شدند، به یاد دارم که متأسفانه بسیاری از دانشجویان علاقمند و با استعدادمان به شهادت رسیدند. تا این‌جا گفته شد که برنامه‌ریزی اموزش پرستاری رادر دوره های کاردانی و کارشناسی ناپیوسته شروع کردیم. دانش‌جویان پس از فراغت تحصیل، شروع به کارکردند اظهار داشتند این دوره ها ما را قادر به ارائه خدمات مراقبتی مطلوب پرستاری نمی کند وموجب نارضایتی بیماران را فراهم می کند،  نارضایتی دانشجویان در سال 1363 اوج گرفته بود ضمن آن که  شاخه ی پرستاری، برنامه‌ریزی کارشناسی پیوسته پرستاری را نیز شروع کرده بود به بررسی و نظر سنجی سراسری از مربیان پرستاری ، فارغ التحصیلان دوره کاردانی و مدیران پرستاری سراسر کشور، از جبهه و جنگ گرفته تا مناطق دوردست پرداخته به نتیجۀ اجمالی رسیدیم و نتیجه آن که آموزش دوره کاردانی پرستاری با توجه به کمبودها، فراگرفته علمی و تجربی در کوتاه مدت پاسخگوی نیازهای جامعه و اعتلای کیفیت مراقبت پرستاری نمی باشد،  لذا مراتب به گروه علوم پزشکی شورای عالی انقلاب فرهنگی گزارش و نتیجۀ تحقیق این بود که برای ارائۀ خدمات پرستاری مطلوب با کیفیت مناسب به مردم جامعه مان، تحصیلات دوره کاردانی کافی  بنظر نمی رسد زیرا که از مهارت و علم لازم برای ارائه خدمات مراقبت های مطلوب پرستاری برخوردار نیستند بالاخره این تفکر و رویکرد در اعتراض به برنامه کاردانی موجب تغییر این دوره آموزشی شد. گرچه گاهی حس می کنیم که نیاز است، اما چیزی که من از انقلاب فرهنگی و فرمایش امام درک می کردم این بود که مدرک‌گرایی را کنار بگذاریم و مبتنی بر نیاز مملکت نیرو تربیت کنیم، غافل از این‌که جوانان ما با جوامع دیگر مواجه می شوند و تحولاتی که در مملکت اتفاق می افتد، به‌ویژه تحولات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، دید دانشجویان را باز کرده و آنانرا به فکر ارتقاء حرفه ‌می‌اندازد و برای این‌که بتوانند بهتر کار کنند، نیاز به علم و مهارت بیشتری دارند. با تمام این مباحث، نهایتاً کارشناسی پیوسته پرستاری در سال 1364 به عنوان اولین مقطع دانشگاهی پرستاری (پرستاری حرفه ای) به تصویب رسید و به مرحله اجرا درآمد.

یعنی دورۀ کاردانی حذف شد؟
بله؛ دورۀ کاردانی حذف شد و لیسانس پرستاری، به شکل کارشناسی پیوسته و کارشناسی ناپیوسته (برای ادامه تحصیل کاردان ها) پس از تصویب در شورای عالی برنامه ریزی، به دانشکده ها برای اجرا ارئه شد. در هر دو زمینه اقداماتی صورت گرفت و شرح وظایف پرستاران هردو مقطع در زمینه ی پرستاری تدوین شد. در عین حال، بازنگری و برنامه‌ریزی کارشناسی ارشد پرستاری نیز در شرف اقدام بود. در نتیجه ما مرتباً در ستاد انقلاب فرهنگی جلسه داشتیم و  به بررسی، نیاز سنجی و برنامه ریزی می پرداختیم. ابتدا رهبریت شاخۀ پرستاری، با جناب آقای «دکتر نوحی» بود. ایشان از شخصیت هایی بودند که مسئولیت‌های زیادی در انقلاب فرهنگی داشته، معاون آموزشی وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی و زمانی مسئول گروه پزشکی انقلاب فرهنگی نیز بودند. ایشان هم‌زمان سرپرست شاخه ی پرستاری مامایی گروه پزشکی انقلاب فرهنگی بودند. دو سالی که گذشت مسئولیت شاخه ی پرستاری مامایی را به بنده سپردند و من هم با خلوص نیت پذیرفته و کار را ادامه دادم.

خانم دکتر، برای ارشد چند رشته داشتید؟
در کارشناسی ارشد پرستاری، پنج گرایش وجود داشت که یکی از آن‌گرایش ها که  پرستاری بهداشت مادران و نوزادان بود به گروه مامایی تعلق گرفت، زیرا که مامایی بعد از انقلاب به عنوان رشته ی مجزا شناخته شد. بازنگری برنامه های آموزشی دوره کارشناسی ارشد پرستاری را در گرایش  های پرستاری سلامت جامعه، پرستاری داخلی جراحی، پرستاری کودکان، بهداشت روان و روان پرستاری با توجه به نیاز جامعه، توسعه تکنولوژی، تغییر روند بیماری ها و مد نظرداشتن موازین اسلامی تنظیم، تدوین و برای  تأیید به شورای عالی برنامه ریزی ستاد انقلاب فرهنگی ارائه و به تصویب رسید. همچنین دوره آموزشی کارشناسی ارشدپرستاری هوشبری را با همکاری متخصصین ذیربط تنظیم و به تصویب رساندیم.

از سال 1364 به این شکل شد؟
در سال 1364 پذیرش دانشجوی کارشناسی پیوسته پرستاری صورت گرفت. قبل از انقلاب، وزارت علوم در سال 1355 به سه مرکز مجوز پذیرش دانشجوی فوق لیسانس را داده که؛ مرکز پزشکی ایران در گرایش های پرستاری، دانشگاه ملی سابق (دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی فعلی) درآموزش پرستاری و انستیتو عالی پرستاری فیروزگر  در تخصص مدیریت و آموزش پرستاری بود چنانچه گفته شد در سال 1364 بازنگری این دوره ها به تصویب رسید و در سال 1365 دانشگاه های علوم پزشکی تشکیل شدند. بدین صورت که آموزش عالی رشته های گروه پزشکی از وزارت علوم و آموزش عالی مجزا شده و به وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی که در این سال به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده بود ملحق گردید که هم زمان با تصدی وزارت جناب آقای دکتر علیرضا مرندی بود. گرچه قبلا ساختار تشکیلاتی وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی دانشگاه ها و دانشکده های رشته های گروه پزشکی تدوین شده بود، در سال 1365 به تصویب رسید.
قبل از سال 1365در سال 1361 به فرمان امام و ستاد فرهنگی با پذیرش دانشجویان کاردانی و دانشجویان سال های بالاتر( گزینش شده ) مراکزآموزش عالی بازگشایی شد. هم زمان با جنگ تحمیلی و شروع  فعالیت های آموزشی، و با توجه به نیاز مبرم به خدمات پرستاری در جبهه ها و مراکز درمانی،  مدیریت در این بحران بی‌نهایت مشکل بود. دانشجویان از گزینش برگشته بودند، کلاس‌ها باید به‌طور خاصی تشکیل می‌شد. یکی از درس‌هایی که در تمامی رشته ها وجود داشت، درس مبانی فرهنگ اسلام بود که با نام معارف اسلامی و فرهنگ اسلامی ارائه می‌شد و جزء دروس عمومی بود که در همۀ رشته ها وجود داشت. در فوق لیسانس قدیم دروس عمومی نبود ولی جایگزین داشت. یکی از اقدامات مهمی که انجام شد، اینکه برای تعداد زیادی از دانشجویان فوق لیسانس که در انستیتو عالی پرستاری فیروزگر بودند، از «استاد علامه محمد تقی جعفری» اجازه گرفتم که با ایشان هفته ای دو ساعت کلاس داشته باشند هر چه ایشان در سطح عالی فلسفۀ ادیان را تدریس می‌کردند و تدریس ایشان بسیار پر جاذبه بود . به طوری که از ساعت سه تا پنج کلاس داشتیم، به مدت دو سال این کلاس ها به طول می انجامیدکه به لحاظ محتوا  دنیایی از عرفان، معرفت و تلفیقی از علوم انسانی و اجتماعی بود. ایشان جامعه‌شناس، فیلسوف، روان‌شناس و اسلام‌شناس بودند و در عین حال بسیار ساده و متواضع و مانند فرزندان‌شان با دانشجویان صحبت می کردند. چند تن از دانشجویان روزهای اول، اعتقاد چندانی نداشتند؛ اما طوری شده‌بود که در پایان دو سال این جلسات را رها نمی کردند و هر هفته با من می آمدند، در حالی‌که کلاس‌شان تمام شده‌بود.یکی از دانش‌جویان، شاگرد بسیار قدیمی من بود و بعد هم در فوق لیسانس شاگردم شده بود،  اعتقاداتش را می دانستم؛ وی به‌طور کلی تغییر نگرش داد. چرا که کلاس‌های استاد بسیار تأثیرگذار بودند. خاطره ای از ایشان به یاد دارم این است که ایشان زیاد سیگار می کشیدند و من از این قضیه برای سلامتی ایشان بسیار ناراحت بودم؛ از آنجا که نقش ما پرستارها آموزش سبک زندگی سالم است. جلسه ی سوم و یا چهارم بود که دانشجویان را از ماشین پیاده نکردم وگفتم که من با استاد عرضی دارم و فعلاً شما داخل نیایید. به استاد گفتم که می شود از شما خواهشی کنم؟ بالاخره من یک پرستار هستم و نقش پرستار هم این است که آن‌چه برای سلامت مناسب نیست را بگوید و جسارتاً می‌خواهم به شما بگویم که سیگار برای‌ شما و سلامتی تان بسیار مضر است. شما برای جامعۀ اسلامی و مملکت و جوان‌ها الگو هستید، لطف کنید که سیگار را به تدریج کنار بگذارید. دو هفته ای از این جریان گذشت، این مسئله هم‌چنان ادامه داشت روزی ایشان  به من زنگ زدند واحضار شدم ،  خدمت‌شان رفتم  اظهار داشتند که گرفتار معده درد شدیدی شده اند، به ایشان گفتم که شما  نمی توانید یک‌باره  سیگار راترک کنید ولی  ضروریست به تدریج این کار را انجام دهید، ایشان را به بیمارستان فیروزگر برده و آزمایش‌های لازم را انجام دادند و داروهای‌شان را گرفتم و توضیح دادم که چگونه باید این‌ها را مصرف کنند. شاگردان را فرستادم و خودم نشستم و هیچ‌وقت جمله شان را فراموش نمی‌کنم که فرمودند تا به‌حال شما از کلاس من درس می گرفتید و حالا من از شما درس می گیرم و همسرشان را نیز صدا کردند و فرمودند که حالا به ما بگویید چه‌کار کنیم. من به ایشان گفتم که باید چه غذاهایی بخورند و سیگار را نیز چگونه ترک کنند. هیچ‌گاه یادم نمی رود که یادداشت کرده بودند به تاریخ شانزده اردیبهشت (سال 1364) که با ایشان کلاس داشتم، گفتند که من ازامروز به کل سیگار را ترک کردم؛ سپس حال‌شان بسیار خوب شده‌بود. ایشان هیچ‌گاه در مجالس بیرون شرکت نمی‌کردند و من برای اولین بار دعوت‌شان کردم که به سالن آمفی تئاتر بیمارستان فیروزگر تشریف آوردند و برای اعضای گروه پزشکی و پرستاران بیمارستان تحت عنوان ' فلسفه و مبانی فرهنگ اسلامی' سخنرانی کردند.

در این زمان، آیا شما مسئولیت فیروزگر را بر عهده گرفته بودید؟
بله. مسئولیت انستیتو عالی پرستاری فیروزگر را از سال 1361 به عهده داشتم؛ ابتدا معاون آموزشی بودم ولی از 1361 به ریاست آن مرکز انتخاب شدم. آن‌چه از علامه جعفری گفتم، جزو بهترین خاطرات من بود. بیشترین کتابهای منتشر شده از ایشان را دارم، یک سری انتشارات‌شان در ارتباط با نهج البلاغه و تفسیر مولانا که هر کدام پانزده جلد می باشد را نیز تهیه کرده درکتابخانه ام (در دانشکده پرستاری مامایی علوم پزشکی تهران) موجود است، آشنایی نزذیک با ایشان و در محضرشان از رویدادهایی است که به هیچ وجه فراموشش نخواهم کرد.
 ایشان شخصیت خاصی داشتند. وقتی می خواستم حق‌التدریس به ایشان بپردازم، به ستاد انقلاب فرهنگی خدمت آقای «دکتر سروش» رفتم. گفتم که قصد دارم به استاد حق‌التدریس بپردازم، لطفا برای ایشان ابلاغ بزنید. ایشان فرمودند که مقام  استاد محمدتقی جعفری بالاتر از این حرف‌ها هستند؛ ولی اگر می خواهید، من به شما ابلاغ استادی ایشان را می دهم. من آن را بردم وهمراه با چک حق التدریس  به استاد علامه جعفری تقدیم کردم. استاد خندیدند و فرمودند که بروید و این را به حساب امام(ره) بریزید و از ما چیزی نگرفتند. ما هم به حساب امام ریختیم و این در حالی بود که ایشان برای تکثیر کتاب‌های‌شان به کاغذ نیاز داشتند و آن زمان هم جنگ بود و کاغذ بسیار کم، من اقدام کوچکی انجام دادم که مقداری کاغذ در اختیارشان باشد و برای نشر کتاب‌های‌شان از آن استفاده کنند. این یکی دیگر از خاطرات بسیار خوب من ازدوران و کلاس های  مبانی فرهنگ اسلام بود.

دکتر سروش چه تدریس می کردند؟
دکتر سروش از کودکی حافظ قرآن بودند ایشان بی نهایت اهل علم، معرفت، دانشمند و متواضع بودند تا آن جا که می دانم در آمفی تأتر دانشکده الهیات به عنوان استاد مدعو تدریس می کردند.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خانم دکتر از سیر تحولات پرستاری گفتند که چه خون دل‌هایی خوردند تا آموزشگاه ها به مدارس عالی، و مدارس عالی به دانشکده ها تبدیل شدند. از دیپلم به فوق دیپلم، سپس به کارشناسی ناپیوسته و بعد به کارشناسی پیوسته و بعدتر به ارشد با گرایش های مختلف، که هم اکنون هر کدام از این گرایش‌ها بعنوان رشته ی مستقلی تصویب شده است و در نهایت به دکترا رسیدیم. کلیه مراحل پیشرفت و توسعه ای که هم‌اکنون در حوزۀ آموزش پرستاری داریم، واقعاً مدیون تلاش‌های فراگیر استاد مداح است و اگر ایشان و پیگیری‌ها و تلاش‌های‌شان نبودند، این اتفاق‌ها اصلاً رخ نمی‌داد. این فقط حرف من، که شاگرد کوچک ایشان هستم، نیست بلکه حرف جامعۀ پرستاری است. جامعه ی علمی پرستاری ما معتقد است که اگر امروز آموزش پرستاری در موقعیت خوب و از دیدگاه بین‌المللی در سطح قابل قبولی قرار دارد و آموزش ما هم‌پای کشورهای توسعه یافته است، به علت اتفاق عظیمی است که بعد از انقلاب رخ داد که درصد عمده آن کار دکتر مداح بوده‌است. من حدود هشت سال است درسی تحت عنوان نظام‌های پرستاری ایران و جهان را در مقطع دکترا تدریس می کنم، که خود استاد این را در گروه طراحی کرده اند. یکی از مباحثی که در این درس وارد آن می شویم این است که فلسفه ی پرستاری در فلان کشورها و دانشگاه ها چه‌گونه است و برای آموزش پرستاری چه فلسفه ای را پیش‌بینی کرده اند و چه‌طور جلو رفته‌اند و اهداف‌شان چیست. جزوه‌ای که الان به شما نشان دادم و خانم دکتر در انقلاب فرهنگی آن را طراحی کرده‌اند، با آن ویژگی ها و برای آن سال‌ها، حقیقتاً بیان‌گر ذهن خلاق استاد بوده‌است. ذهن ایشان بسیار متعالی است و ما با تمام پیشرفت‌های علمی‌ای که داشتیم هنوز نتوانسته‌ایم چنین برنامه ای را طراحی کنیم. تصور کنید که سی و پنج سال پیش استاد کریکولومی (curriculum) را نوشته‌اند که تعریف واژه ها، معانی، فلسفه و مبانی حرفه ای دارد و مبانی اخلاقی وپیوست های اخلاقی‌ای که دوستان امروزه دارند دنبال می کنند را استاد در آن‌زمان در کلیه برنامه ها و طرح درس‌شان گذاشته‌اند. واقعاً از این مسائل بسیار سریع رد شدند و فرصتی هم نیست که کامل بیان شود؛ اما برای هر یک از این‌ها شبانه‌روزی زحمت کشیدند. گرچه ایشان معتقدند که با همکاری سایرین بوده، ولی پشتکار، حمایت و پیگیری های ایشان در تثبیت و به تصویب رساندن برنامه ها دخالت وزینی داشته است.

خانم دکتر، در فرمایشاتتان از ممیزی دانشجویان صحبت کردید و اینکه زمان انقلاب فرهنگی انجام شد. آیا تمایل دارید که راجع‌به آن بیشتر توضیح دهید؟
بله. حق بر این بود که گزینش صورت بگیرد. کسانی که خدایی ناکرده گرفتاری‌های سیاسی و یا انحرافات خاصی دارند، انتخاب نشوند و بتوانند بهترین ها را متمایز کنند.

دانشجویانی بودند که نتوانند از این چرخه عبور کنند؟
بله، مثلاً عده ای را بدلیل تمایلات خاص دینی و بعضی ها را به اشتباه و از روی ندانم کاری های دوستان‌شان از پذیرش برای ادامه تحصیل محروم کرده بودند. من از دانشجویانم شناخت واقعی داشتم. زیرا معلمی بودم که واقعاً عاشق دانشجویانم بودم که یکی از خصوصیات معلم باید این باشد، با دانشجویانم کاملاً مانوس می شدم و چون اکثریت در خوابگاه زندگی می کردند، به آن‌ها سر می زدم. برای این‌که از نظر بهداشت و تجهیزات مشکلی نداشته باشند، از خوابگاه های‌شان سرکشی می کردم و گاهی اوقات با آن‌ها در خوابگاه نماز می خواندم. بنابراین شناخت کاملی از آن‌ها داشتم. اگر دانشجویی را به علت گرفتاری مذهبی که مثلاً اعتقاد چندانی نداشت، رد می‌کردندپی گیری می کردم در اتاق این فرد نماز خوانده بودم و رفتارش را مشاهده کرده بودم و می دانستم از چه خانواده ای است. واسطه می شدم و به هر ترتیبی که بود، کمک‌شان می کردم و پذیرش می گرفتم. زیرا شناخت واقعاً خوبی از بسیاری از آنان داشتم و این بود که گرفتاری های‌شان را رفع می کردم. معلم باید با دانشجویانش هم دل باشد تا بتواند در عمق وجود آنها نفوذ کرده، چنین معلمی مخصوصا برای پرستاری مناسب است؛ چرا که به تمامیت و موجودیت فرد اهمیت می دهد. حال ممکن است که این فرد یک بیمار، یک دانشجو و یا یک انسان سالم باشد و یا حتی همکارش باشد. باید برای او اهمیت قائل شود و با محبت کردن به آن ها موفق خواهد بود و به این ترتیب مشکلی نخواهد داشت.
یکی دیگر از اقداماتی که من در سال 1361، در همان حینی که درگیر انقلاب فرهنگی بودم، موفق به انجام آن شدم؛ این بود که شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال‌های 1359 و 1360 شروع به تأسیس «دانشگاه تربیت مدرس» کرد تا مدرسین را طبق موازین خاصی تربیت کنند. این دانشگاه در علوم انسانی، ریاضیات و از گروه پزشکی بیش‌تر از رشته های علوم پایه تشکیل شده بود. در آن زمان من برای پرستاری و مامایی هم مبارزه کردم و گفتم که ما هم در دانشکده گروه پزشکی دانشگاه تربیت مدرس باید صاحب جایگاه بوده و باید در این دانشگاه نیز حرفی برای گفتن داشته باشیم. برای پرستاری و مامایی هم مجوز گرفتم و مسئولیت برگزاری اولین امتحانات دو رشته را نیز خودم با سختی و تنهایی قبول کردم. تربیت مدرس را با عشق دایر کردم، در ابتدا هیچ مکانی حتی برای کلاس درس نداشتیم و در کانکس تدریس می کردیم.  بعضی از  کلاس های دانشجویان پرستاری را در انستیتو عالی پرستاری فیروزگر تشکیل می دادم و بهترین معلم ها را برای تدریس انتخاب می کردم. هم‌زمان با ریاست انستیتو عالی پرستاری فیروگر ،مدیریت گروه پرستاری و مامایی دانشگاه تربیت مدرس را نیز به عهده داشتم.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: استاد بعد از مسئولیت شاخۀ پرستاری انقلاب فرهنگی رئیس بورد پرستاری شدند. سال 1371 هیات ممتحنه پرستاری را تشکیل دادند که هم مؤسس آن و هم رئیس بورد تا آخر سال 1393 بودند. در گروه پرستاری دانشگاه تربیت مدرس نیز عضو هستند. مثلاً اگر قرار باشد که مصاحبه ای انجام شود، دانشجویی جذب ،  دفاع پایان نامه ای صورت پذیرد ویا استادی بخواهد جذب شود، استاد هنوز نظرشان مهم است. حالا تقریباً همۀ دانشجویان آنجا شاگردان استاد هستند. من هم دانشجوی دورۀ یازدهم آنجا بودم و تمامی اساتید، شاگردان استاد هستند.
 دکتر سادات سید باقر مداح: بله. گزینشش بسیار مشکل بود و بهترین ها را جذب می کردند.
تاسیس گروه پرستاری در دانشگاه تربیت مدرس از جمله اقداماتی بود که واقعاً به آن افتخار می کنم. بهترین‌ها در آن‌جا برای تدریس تربیت می شدند چرا که بهترین‌ها گزینش می شدند و از نظر اخلاق، تواضع، فروتنی، هم‌چنین به لحاظ علمی و پژوهشی امروزه بعضی از آنها حرف اول را در بین اساتید همه رشته ها می زنند. من واقعاً تعصب کشوری دارم. اغراق نیست اگر بگویم که در احداث و تشکیل دانشکده های پرستاری سراسر کشور نقش داشتم. در سال 1365 با ادغام چندین مدرسه، آموزشگاه و آموزشکدۀ پرستاری و مامایی، دانشکده های پرستاری و مامایی به‌وجود آمدند، یکی از آن‌ها دانشکده ی پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی ایران است که از ادغام نه مرکز به‌وجود آمده است، آقای دکتر خسروی ریاست آن دانشگاه، سرپرستی دانشکده را با توافق کلیه اعضا به اینجانب واگذار کردند. آقای «دکتر خسروی»، یکی از پزشکان متبحر شریف، انسانی مسلمان، متعهد، پزشکی دلسوز و الگوی اخلاق بودندکه من پس از انقلاب با ایشان آشنا شدم.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خانم دکتر مداح در آن‌زمان رئیس دانشکدۀ پرستاری مامایی ایران بودند و بعدها به بهزیستی رفتند و گروه پرستاری بهزیستی را تشکیل دادند.
دکتر سادات سید باقر مداح: در سال 1371 از دانشکدۀ ایران مستعفی شدم و پس از آن‌ به‌طور هم‌زمان در راه‌اندازی دو دانشگاه همکاری کردم. یکی از آن‌ها دانشگاه علوم پزشکی فاطمیۀ قم با ریاست سرکارخانم دکتر طاهره لباف بود دانشگاهی با پذیرش 'دانشجوی دختر' در رشته های پزشکی، پرستاری، مامایی و پیراپزشکی که  دانشجویان این دانشگاه به دلایل خاصی بعد از شش سال به مراکز دیگر منتقل شدند و دیگر، همکاری با دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی به ریاست آقای دکتر محمد تقی جغتایی بود. ابتدا آنجا محل نگهداری450 کودک ناتوان ذهنی بود که مجبور به جایابی برای آنها شدیم و دانشگاهی به عنوان علوم بهزیستی و توانبخشی احداث شد. رشته های آموزشی این دانشگاه شامل: فیزیوتراپی، کاردرمانی، پرستاری، گفتاردرمانی، روانپزشکی، روان شناسی بالینی، ژنتیک، مشاوره، مددکاری و ... بود. دراین دانشگاه پذیرش دانشجو در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تخصصی در رشته های یاد شده صورت می گرفت. در این دانشگاه با عناوین مدیر گروه پرستاری، معاون پژوهشی دانشگاه و مشاور ریاست دانشگاه  غیر از تدریس همکاری داشته و دارم.

 ارتباط شما با دانشگاه آزاد اسلامی چگونه بود؟
قبل از انقلاب به علت افزایش داوطلب برای کسب تحصیلات دانشگاهی، دانشگاه آزاد شروع به کار کرد، بعد از انقلاب بلافاصله آقای 'دکتر جاسبی'مسئولیت آن دانشگاه را به عنوان' دانشگاه آزاد اسلامی'  برعهده گرفتند. ایشان از جمله نیروهای مدبر و مدیری بودند که دانشگاه آزاد را گسترش دادند. من به عنوان دبیر بورد پرستاری با کمک همکارانم در توسعه و گسترش دانشکده های پرستاری و واحد های آموزش پرستاری دانشگاه آزاد اسلامی، بسیار پویا بودیم، چرا که مسئولیت‌مان تحت عنوان هیئت ممتحنه و ارزش‌یابی رشتۀ پرستاری؛ برنامه-‌ریزی و بازنگری برنامه های آموزش مقاطع پرستاری، برگزاری آزمون ها، نظارت و ارزش‌یابی برحسن اجرای برنامه های آموزش پرستاری با توجه به شاخص ها و استانداردهای موجود، در دانشکده های سراسر کشور بود.
 امروزه شما با تعداد 102 دانشکده ی پرستاری مامایی وابسته به دانشگاه های علوم پزشکی دولتی،82 دانشکدۀ پرستاری یا واحد آموزش پرستاری وابسته به دانشگاه آزاد اسلامی مواجه هستید. بنابراین جمعا' حدود 184 مرکز در سطح کارشناسی (B.S) و حدودا' چهل و هفت مرکز و شاید هم بیشتر، در سطح کارشناسی ارشد موجود است که به تربیت پرستار در زمینه های تخصصی پرستاری می پردازد. نوزده مرکز نیز، چه دولتی و چه  غیر دولتی، دانشجوی دکترای تخصصی پرستاری تربیت می‌کنند. از دهه ی شصت تا پایان دهۀ هفتاد، مقطع کارشناسی و کارشناسی های ارشد پرستاری رادر سطح کشور گسترش دادیم. ضمن آن که در دهۀ هفتاد نیز برنامه‌ریزی دکترای تخصصی آموزش پرستاری را با نظارت آقای دکتر عزت اله نادری آغاز کرده که با حمایت-های جناب آقای دکتر علیرضا مرندی، وزیر وقت در سال 1373 به تصویب رسید. حمایت های ایشان حقیقتاً قابل تقدیر است. مساعدت و جانبداری جناب آقای دکتر مرندی به حرفه پرستاری در دو حوزه بود؛ یکی در بخش تصویب دکترای پرستاری و دیگری زمانی که تقاضای ادامه تحصیل کارشناسان پرستاری و مامایی را در کارشناسی ارشد رشته‌های فیزیولوژی و آناتومی به شورای عالی برنامه ریزی ارائه داده بودم که در ابتدا، مخالفت‌هایی صورت گرفت و  بورد های مرتبط معتقد به ادامه تحصیل پرستارها و ماماها در این رشته ها نبودند اما زمانی‌که مجوز را از سوی آقای دکتر مرندی و شورای عالی انقلاب فرهنگی اخذ کردم، پرستاران و ماماها داوطلب شدند و شرکت کردند، هر دو گروه از بهترین دانشجویان دو رشته ی فیزیولوژی و آناتومی گردیدند. این هم یکی دیگر از اقداماتی بود که من برای هر دو رشته انجام دادم. در سال 1374 مجوز تربیت پرستار در مقطع دکترای تخصصی (P.h.D) پرستاری برای اولین بار با ظرفیت دو نفر، به دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی تبریز داده شد، در سال 1375 مجوز برگزاری دوره دکترای تخصصی پرستاری به دانشگاه تربیت مدرس با ظرفیت چهار نفر اعطا شد و پس از آن، در دانشگاه های علوم پزشکی تهران و ایران و بعدها شهید بهشتی به همین روال گسترش یافت. هم‌اکنون چندین مرکز(نوزده مرکز) در مقطع دکترای پرستاری، مجوز پذیرش دانشجو در مقطع دکتری دارند. یکی از اقدامات اخیرمان از  سال های 1392 و 1393 این که، کارشناسی ارشد پرستاری از حالت گرایش های پرستاری  به صورت رشته های تخصصی پرستاری (دوازده رشته) با حمایت شورای عالی برنامه ریزی تغییر یافته و فارغ التحصیلان آنها متخصصین پرستاری بالینی شناخته خواهند شد. برنامۀ مدیریت به‌عنوان کارشناسی ارشد را، به صورت جداگانه به تصویب رساندیم. طراحی برنامه ها به گونه ای است که در کنار مباحث علمی با انجام کارورزی در تخصص های مرتبط، صاحب نظر و صاحب علم کاربردی خواهند شد در حال حاضر جایگاه آنها در نظام سلامت در حیطه های تخصصی در حال بررسی است. یکی دیگر از اقداماتی که صورت پذیرفت، توسعه ی دوره‌های تخصصی کوتاه مدت برای تربیت پرستار متخصص (Nurse Specialist) بود. در اداره کل آموزش مداوم وزارت بهداشت با تشکیل کمیته بازآموزی پرستاری با تدوین دوره آموزش مدون (باید های پرستاری) و دوره‌های تخصصی به مانند پرستاری آی سی یو (ICU)، سی سی یو (CCU) و پرستاری دیالیز، پرستاری از بیماریهای دستگاه کوارش و ... حتی دوره ی بهداشت مدارس برای پرستاران طراحی شد تا قادر باشند در این دورۀ تخصصی کوتاه مدت، در ارتباط با سلامت کودکان‌ در سنین کودکستان و دبستان و دبیرستان، آموزش های ضروری را برای تغییر سبک زندگی در کودکان و خانواده های آنها ارائه دهند تا به رشد و تکامل مناسبی دست یابند، تدوین دوره های تخصصی کوتاه مدت برای پرستاران هنوز هم ادامه دارد.

این‌ها همان مربیان بهداشت مدارس هستند؟
خیر، پرستارانی با حداقل مدرک کارشناسی پرستاری هستند. البته حوزه معاونت پرستاری سخت پیگیر است تا که جایگاه پرستاری را در سلامت جامعه که یکی از موارد آن بهداشت مدارس است، برای پرستاران مشخص کند زیرا ‌که پرستاران از نظر دانش و آگاهی کاملاً آمادگی آن را دارند. در بازنگری های برنامه ریزی آموزش پرستاری رویکردهایی صورت گرفته به طوری که  از سال 1369 یکی از آن ها رویکرد جامعه نگر ‌است؛ جامعه‌ای که از ابتدا به ساکن در برنامه های آموزش پرستاری تلفیق شده ‌است. همچنین رویکردی «هولیستیک» یا 'جامع-نگر' است که پرستار، بیمار / مددجو را به عنوان یک انسان با فردیت خاص از نظر جسمی، روانی، اجتماعی، به‌ویژه معنوی بررسی می کند و نیازهای مددجویان از هر نظر مطرح است؛ لذا به تنهایی نیازهای بیولوژیکی مطرح نمی باشند. ما این دو رویکرد پرستاری را از ابتدا بصورت تلفیقی در برنامه های آموزش پرستاری در کلیه مراکزآموزشی بالاخص در انستیتو عالی پرستاری فیروزگر طراحی و اجرا می کردیم پیگیری مراقبت از بیمار را در منزل با آموزش و آماده کردن خانواده انجام می دادیم از سال 1369، رویکرد جامعه‌نگر را با حمایت جناب آقایان دکتر مرندی و دکتر اکبری پیاده کردیم. با ساختاری که ما در شبکه ها داشتیم، که فلسفه و اقدام جناب آقای دکتر ملک افضلی و همکاران ایشان می باشد، رویکردی مردم محور بالاخص در سطح روستاها و نقاط محروم می باشد که در اینجا خدمات پرستاران می‌توانست بسیار ارزنده در جامعه نمایان شود و تأثیرش را نشان دهد. برخی از دانشکده ها بسیار خوب آن را پیاده کردند و برخی آن‌طوری که باید، موفق نشدند. در هر حال اگردر ارائه خدمات پرستاری، فلسفه انسان گرایی و نیاز هایش با رویکردجامعه نگری به کار گرفته شود می توان امید داشت که به آرمان هایمان در این حرفه جامه عمل پوشانده ایم اگر فلسفه ی مدیران و مسئولین ما چنین نباشد، هر چند هم که بکوشیم، نمی توانیم موفق باشیم. معتقدم مهم‌ترین اقدام این که ما رویکردی جامعه نگر برای ارتباط مستقیم با مردم داشته باشیم. فی المثال امروزه منتظر هستیم که سالمند در جامعه بیمار شود و نزد ما بیاید تا به او رسیدگی شود. در حالی‌که فلسفۀ من این است که باید به ملاقات سالمند در پارکها، مساجد و منازل رفته و وضعیت سلامتی او را بررسی کرده، اگر نیازی داشت، به سازمان‌هایی که بتوانند کمک و حمایتش کنند، ارجاع دهیم. این رویکرد در جامعۀ ما بسیار نادیده گرفته شده که جای تأسف دارد.

خانم دکتر لطفا راجع به نظام پرستاری و سپس راجع به پیوست های اخلاقی رشته پرستاری صحبت کنیم.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خانم دکتر عضو کمیتۀ اخلاق پرستاری در فرهنگستان علوم پزشکی نیز هستند.

شما از چه سالی عضو فرهنگستان علوم پزشکی هستید خانم دکتر؟
از همان سال تشکیل فرهنگستان. زمان جناب آقای «دکتر نوبخت» و جناب آقای «دکتر فاضل»، فرهنگستان علوم پزشکی را تشکیل دادند. جناب آقای دکتر نوبخت معاون فرهنگستان بودند و تصمیم گرفتند که کمیته ی پرستاری نیز فعالیت کند و افرادی را انتخاب کردند که یکی از آن افراد، بنده بودم. خانم «دکتر رحیمی ها»، خانم «دکتر نیک روش» و خانم «دکتر بیابانگردی» و خانم «دکتر پارسا» از اعضا بودند و بعدها گسترش پیدا کرد و افراد دیگری نیز عضو شدند.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: زمانی‌که ایشان دبیر بورد (دبیر هیئت ممتحنه و ارزشیابی رشته پرستاری) بودند، من یک دوره عضو بورد بودم و سفرهایی نیز با ایشان داشتیم که برای بازدید از دانشکده ها و بیمارستانها به شهرستانها می رفتیم. استاد همیشه همراه خود کیفی دارند که در این کیف، استاد یک قرآن کوچک و یک کتاب دعا قرار دارد و ایشان هر روز قرائت قرآن دارند. این برای من بسیار جالب است. جالبتر از آن این است که ایشان در هر شرایطی بعد از نماز واجبی که می‌خوانند، یک نماز شکر نیز به‌جا می‌آورند. یعنی ایشان هر روز فرآیند شکرگزاری را انجام می دهند. نه اینکه از کل شرایط راضی باشند و همه چیز بر وفق مرادشان باشد؛ اما همیشه روحیۀ شکرگزاری دارند. این مهم است که انسان‌ها با تمام سختی ها و گرفتاری ها، همیشه باید شاکر خدا باشند. موضوع دیگری که می خواهم اضافه کنم، این است که ایشان در پرستاری ما چهره‌ای ماندگار هستند و بخشی از رمز جاودانگی و ماندگاری ایشان به عرایض قبلی بنده بازمی گردد که یک تنه کارهای توسعه ی حرفه ای را انجام داده اند و بخش مهمتر آن این است که ایشان انسانی هستند که در زندگیشان مراقبه دارند و هر روز حسابگری می کنند و این را به ما نیز منتقل می کنند. مثلاً به اتاق من می آیند و می گویند که من امروز ناراحت هستم و به فلان جا رفتم و در ارزشیابی از موقعیت پرستاری و ارتباط با بیماران ناراحت  و ناراضی هستم، گاهی از خود می پرسم آیا درتربیت دانشجویان نقصی وجود دارد و آن کجاست؟ چرا ؟ دلایل نارضایتی از چیست؟ و آیا واقعاً من دربرابر خداوند روسفید هستم؟ این روحیۀ فردی استاد، جنبۀ حرفه ای ایشان را تکمیل می کند. به نظر من رمز جاودانگی استاد به خاطر آن مراقبه دایمی است که در زندگی داشته‌اند.
دکتر سادات سید باقر مداح: در سال 1360 مسئول گروه پزشکی ستاد انقلاب فرهنگی، جناب «دکتر سلیمی خلیق» بودند. ایشان اهل تبریز  و نیز ریاست «دانشگاه تبریز» را عهده دار بودند. من از همان سال‌های اول انقلاب از طرف شاخۀ پرستاری مامایی، پیرو مذاکرات و بررسی‌های ضروری، به ریاست گروه پزشکی جناب «آقایان دکترسلیمی خلیق و دکتر عزیزی» نامه دادم که با سراسری بودن امتحانات جامع پرستاری مامایی موافقت کنند. زیرا که در سایر گشورهای جهان، پرستار برای شروع به کار و ارائه مراقبتهای پرستاری نیاز به کسب پروانه صلاحیت حرفه ای دارد که «ریجیسترد نرس» شناخته شود. لذا این موضوع از سال 1370 مورد درخواست پرستاران بوده که امروزه جنبۀ عملی پیدا کرده ‌است و از سال 1395 معاونت پرستاری وزارت بهداشت گواهی صلاحیت حرفه ای را به بعضی از پرستاران واجد شرایط دارای ضوابط خاص ارائه داده است. از سال 1370 تلاش کردیم و بیست و پنج سال به طول انجامید تا بالاخره موفق شدیم.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: مسئلۀ دیگری که می خواهم دربارۀ خانم دکتر بگویم این است که ایشان پس از فراغت از تحصیل به اخذ نشان درجه یک فرهنگ نائل شدند و چندین بار بعنوان پرستار و استاد نمونه انتخاب و به کسب مدال از بنیاد یلدا نیز نائل گردیده اند. ضمنا از خصوصیات دیگر ایشان اینکه شماره ها را ذخیره نمی کنند و در تلفن همراه‌شان لیست مخاطب ندارند و شماره های همه را حفظ هستند.

لطفاً راجع به سازمان نظام پرستاری بفرمایید.
از سال 1342 که  خواستار فعال کردن انجمن ,تأسیس و تشکیل شورای عالی پرستاری نیز شدیم، مقرر شده بود خانم اشرف پهلوی ریاست آن شورا را عهده دار شوند، چون قضیه سیاسی شده بود ما نتوانستیم  جلسه ای تشکیل دهیم. در سال 1352 مجدداً از طرف انجمن، به علت فعالیت هایی که انجام داده بودم، به عنوان پرستار نمونه انتخاب شدم. بدین منظور، مصاحبه ای با من انجام شد که تا حدی محتوای آن را در مجله' زن روز' منتشر کردند، اولین سوالی که  از من پرسیدند این بود که 'چه چیزی می خواهید؟' و من در جواب گفتم ' خواستار نظام پرستاری هستم' قصد دارم و امیدوارم با یاری خداوند و کمک همکاران، پرستاری را به عنوان حرفه ای مستقل به جامعه معرفی کرده تا با برخورداری از علم کاربردی مبتنی برپژوهش بتواند در خدمت مردم ایران زمین باشد، قبل از انقلاب فعالیت برای تشکیل سازمان نظام پرستاری به جایی نرسید تا این که در 14 اسفندماه 1379 با همکاری تعدادی از پیشکسوتان، سایر پرستاران علاقمند به تشکیل نظام پرستاری از تهران و مشهد به نام خانم ها شفیقه هروآبادی، انسیه قائم مقامی. طاهره قربانی و آقایان محمد میرزابیگی، مرتضی حسن پور، فضل ا.. غفرانی، حسن ناوی پور، محمد تفاق و اینجانب ... کلیات تشکیل نظام پرستاری تدوین و به مجلس شورای اسلامی ارائه شد. با حضور تعدادی از همکاران یاد شده درچندین جلسه کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی و ارائه مستندات ضروری در مورد لزوم تشکیل نظام پرستاری با همت و پی گیری های مستمر جناب آقای محمد میرزابیگی و سایر همکاران بالاخره در دی ماه 1381 پس از تصویب کلیات در شورای نگهبان، بالاخره مجلس ششم شورای اسلامی طرح را به تصویب نهایی رساند.
در سال 1382 انتخابات سازمان نظام پرستاری با مسئولیت و تحت نظارت وزارت متبوع با انسجام هرچه بیشتر پرستاران انجام پذیرفت. جناب آقای محمد میرزابیگی به عنوان ریاست اولین دوره سازمان نظام پرستاری جمهوری اسلامی ایران انتخاب شدند. سپس انتخاب اولین اعضای شورای عالی نظام پرستاری نیز آغاز گردید، اینجانب به عنوان یکی از نمایندگان وزیر محترم بهداشت در شورا فعالیت اصلی را در نظام پرستاری شروع کردم. مسئولین نظام و اعضای شورا، به تشکیل کمیسیون ها و تدوین شرح وظایف هریک، تهیه و تدوین و مفاد اساسنامه نظام پرستاری، عضو کردن پرستاران و چگونگی تشکیل هیأت مدیره های شهرستان ها پرداختند.
اینجانب افتخار اولین شماره عضویت نظام پرستاری را با شماره 821 دارم و به عنوان مسئول کمیته آموزش و پژوهش انتخاب شده ، فعالیتهای مرتبط را آغاز کردم.

پس سازمان نظام پرستاری، مدت زیادی بعد از نظام پزشکی شکل گرفت.
ما قبل از تشکیل نظام پزشکی خواستار نظام پرستاری بودیم ولی شکل گرفتن آن به طول انجامید تا این‌که در دوره مجلس ششم که «مرحوم دکتر علیرضا نوری» رئیس کمیسیون بهداشت مجلس بودند، با ما موافقت کردند و  با تشکیل نهادی به نام 'سازمان نظام پرستاری جمهوری اسلامی ایران ' موافقت کرده و آن را به تصویب رساندند. جناب آقای محمد میرزابیگی به مدت دوازده سال ریاست نظام پرستاری را عهده دار بودند که بسیار مدبرانه با فعالیت های چشمگیر، به دنبال خواسته های صنفی– حرفه ای پرستاران، سازمان نظام پرستاری را اداره می کردند. و من نیز از سال تأسیس تاکنون به‌عنوان عضو شورای عالی، نماینده وزیر محترم و عضو یکی از کمیسیون ها درفعالیت های مرتبط  همکاری همه جانبه داشته ام.

مهمترین اتفاق در این دوره ای که نظام پرستاری توانسته است شکل بگیرد، چه بود؟ یعنی اتفاق مهمی که بتوانید بگویید در سازمان نظام پرستاری مصوب شد و در جامعۀ پرستاری بسیار تاثیرگذار بود، چیست؟
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خود شکل گیری سازمان نظام پرستاری بسیار مهم بود و اساسنامه ی بسیار محکمی دارد. بسیاری از کارهای حرفه ای، قانون بهره وری، بحث آموزش‌های ضمن خدمت، بحث تعرفه‌گذاری خدمات پرستاری و بازآموزی ها را نظام پرستاری دنبال می کند و در کل نقش حمایتی را ایفا می نماید. چرا که پرستارها سازمان حامی و پشتیبان حرفه-ای نداشتند و عضو سازمان نظام پزشکی نیز نبودند. به همین خاطر، این یک جهش عظیم حرفه ای بود که در تمام ابعاد پرستاری و توسعه ی حرفه ای، کمک‌کننده بود.
دکتر سادات سید باقر مداح: در واقع من و جناب آقای دکتر نیکبخت، نماینده مقام محترم وزارت در شوای عالی بودیم. روی هم رفته ساختارمند کردن مدیریت پرستاری در سطح دانشگاه ها، در کنار معاونین و شورای دانشگاه، نظارت بر امور بالینی و بهداشت، بررسی وضعیت نیروی انسانی و نیازهای مراکز بهداشتی و درمانی، ایجاد قانون بهره‌وری، قانونمند کردن ارتقاءپرستاران باکسب امتیاز از بازآموزی ها، کمک به تدوین ضوابط خاص و ارائه آن به بورد پرستاری برای ادامه ی تحصیل بهیاران دررشته پرستاری بود و این منجر شد که برخی از انها بتوانند به مدارج عالیه هم برسند. از اقدامات دیگر سازمان نظام پرستاری، پیشنهاد برگزاری آزمون سراسری با همکاری بورد پرستاری برای کسب مجوز کار و صلاحیت حرفه ای پرستاران به وزارت متبوع بود، مسئولان عالی رتبه وزارتخانه با حمایت معاونت پرستاری، نظر به اهمیت صلاحیت حرفه ای آن را به تصویب رساندند. ایجاد ساختار حوزه معاونت پرستاری در تشکیلات وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی از جمله  اقداماتی بود که در لیست درخواست های سازمان نظام پرستاری وجود داشت. با توجه به تراکم تعداد پرستاران درنظام سلامت، مسئولیت های شبانه روزی و مواجهه با مشکلات فراوان، کمبود نیروی انسانی، به روز رسانی دانش پرستاران و قانونمند ساختن خدمات پرستاری و غیره از مهم ترین دلایل ایجاد این جایگاه دولتی برای پرستاران شد که با حمایت و کمک های بی دریغ جناب آقای دکتر حسن قاضی زاده وزیر محترم وقت و با پشتکار و پیگیری های شبانه روزی جناب آقای دکتر محمد میرزابیگی جایگاه آن ورد تصویب قرار گرفت. به ترتیب جناب آقایان دکتر مسعود فلاحی، دکتر محمد میرزا بیگی و سرکار خانم دکتر مریم حضرتی به ترتیب به سمت معاونت انتخاب و فعالیتهای چشمگیر را در راستای خواسته پرستاران داشته اند. این بنده حقیر نیز بعنوان مشاور با نامبردگان همکاری داشته ام.
یکی از مسائلی که من به آن افتخار می کنم توانمندی و مدیریت خلاق پرستاران در ادره  امور آموزشی، پژوهشی، بالینی و مدیریتی است. پرستاران طوری تربیت می شوندکه قادرند در حیطه های متفاوت تاثیرگذار باشند، فی المثال حضور «جناب آقای دکتر مسعود فلاحی» در حوزه ها ی معاونت پژوهشی وزارت‌خانه  موجب ایجاد و گسترش مراکز تحقیقات پرستاری و توسعه مجلات علمی پژوهشی گردید که این امر خود موجب گسترش پژوهش های علمی کاربردی و تحقیقات کیفی و  توسعۀ آن در پرستاری حرفه ای شد. انجمن علمی،پژوهشی پرستاری نیز با حضور آقایان دکتر فلاحی و دکتر نیک بخت و امثال این اساتید تشکیل شد، که در حقیقت هسته اولیه توسعه علمی، پژوهشی این حرفه می باشد. در هر حال من امروز از این‌که پرستاری از نظر توسعه حرفه ای با حضور صاحب نظرانی با تفکر خلاق، با آگاهی و دانش به جایی رسیده که همانند انسان بالغی است که از هر نظر می‌تواند مسئولیت های وزین تری را بر عهده بگیرد، خوشحال هستم. یکی از افتخارات من این است که «جناب آقای دکتر لاریجانی» معاون محترم وزارت مطبوع دیروز در گزارش خود فرمودند معاون اولین پژوهشگاه مملکت یک پرستار است که تمام مسئولیت‌های آن‌جا با ایشان است.
از دیگر نهادهای قابل ذکر، انجمن علمی پژوهشی قلب و عروق پرستاری است که با همت، پشتکار و فعالیت های تخصصی جناب آقایان صفدری، دکتر پیروی و همکارانشان می باشد. بطوری که توانستند موجب گسترش کیفیت خدمات پرستاری تخصصی در قلب و عروق در سراسر کشور شوند. دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تربیت مدرس، اکثرا' توسط پرستارانی به مانند جناب آقایان دکتر عیسی محمدی و دکتر فضل ا.. احمدی که الگوهای علم و اخلاق در سطح ملی و منطقه ای می باشند اداره آن دانشگاه را عهده دارند. همیشه خدا را شاکرم که اگر زحمتی کشیده شده است، پرستاری به جایی رسیده که موجب سربلندی و افتخار است و امیدوارم که این اقتدار توسط اساتید عزیز و دانشمندان پرستاری واقعاً حفظ شود. من مطمئن هستم که چنین خواهد شد.
چنانچه قبلا ' اشاره کردم، قبل از انقلاب یکی از مسئولین و برنامه ریزان آموزش پرستاری بودم، بعد از انقلاب نیز در اوایل بصورت غیر مستقیم و سپس بطور مستقیم این مسئولیت را ادامه داده واز سال 1371 بعنوان 'دبیر بورد پرستاری ' (هیأت ممتحنه، نظارت و ارزشیابی) تا سال 1394  انجام وظیفه نموده اقداماتی مانند برنامه-ریزی آموزش مقاطع پرستاری و بازنگری آن ها، نظارت و ارزشیابی دانشکده های دولتی و غیر دولتی،ارزیابی و راه اندازی دانشکده های پرستاری، تدوین ضوابط برای ادامه تحصیل متقاضیان در رشته پرستاری، تهیه، تدوین و تنظیم آزمون های مقاطع پرستاری، بررسی و ارزیابی پرونده متقاضیان ارتقاءو... .
 از سال 1394 تاکنون جناب آقای دکتر عباس عباس زاده به عنوان دبیر بورد پرستاری انتخاب شدند ایشان از اساتید بسیار فعال، خوش فکر و معتقد هستند و حضورشان در بورد پرستاری موجب افتخار و دلگرمی اینجانب وهمه ی پرستاران است.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خانم دکتر چندین انجمن را پایه گذاری کردند. یکی «انجمن علمی پرستاری ایران» است که هیئت مؤسس هستند. یکی هم «انجمن علمی پرستاران قلب» است که ایشان در تاسیس آنها فعال بوده و سپس تحویل شاگردانشان می دهند. دیگری «انجمن علمی پدیده شناسی علوم سلامت» است. این سه انجمن علمی در پرستاری هستند که سومی میان‌رشته ای است و خانم دکتر مؤسس هر سه انجمن هستند. غیر از آن انجمن های علمی، یک «انجمن صنفی پرستاری ایران» نیز موجود است که از سال 1333 شروع به فعالیت کرده است و ایشان سال 1335 به عضویت آن انجمن در آمدند، به نظر من مصاحبه ی خانم دکتر، شرح تاریخ پرستاری ایران است و ایشان به‌جای فرد محوری، به حرفه محوری پرداختند. این امر بسیار مهم است؛ چرا که هر کس دیگری را دعوت کنید، از خودش می گوید. اما خانم دکتر تماماً از حرفه  ‌شان صحبت کردند و اصلاً از خودشان چیزی نگفتند. این ویژگی بارز ایشان است و زندگیشان نیز این‌گونه است.
دکتر سادات سید باقر مداح: البته من به پرستاری به مانند یک فرزند عشق ورزیده ام و عشق که در میان باشد، انجام هرکاری سهل است، پرستاری عشق من بوده‌است خداوند نیز فرموده است که «انسان‌ها را دوست بدارید و به آن‌ها عشق بورزید و اگر این کار را بکنید، مانند این است که مرا پرستیده باشید». بنابراین من فکر می کنم که اگر عشق به انسان‌ها هدف باشد، هر مشکل سختی حل شدنی است و انجام هرکارسختی میسر و آسان است. بعضی افراد رشتۀ ما را با رشتۀ میکروب شناسی و امثالهم مقایسه می کنند و این درست نیست؛ زیرا آن‌ها با میکروب و انگل تماس دارند و ما با انسان‌ها. وقتی این چنین می گویند، من از خود بی‌خود می شوم که چرا باید چنین مقایسه ای صورت بگیرد. ما با انسان کار می کنیم. انسانی که سلول به سلولش فرق می‌کند؛ چه برسد از انسانی با انسان دیگر. کار کردن با چنین موجودی متشکل بسیار مشکل است. لذا پرستار باید از چه علم و روحیه ای، چه خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی برخوردار باشد تا بتواند به مراقبت پرستاری از فردی به فرد دیگر بپردازد. که هر کدام دارای خصوصیات و شخصیت خاص خود می باشند. در مراکزی که به تدریس پرستاری می پردازم دانشجویان بسیاری داشتم؛  که به قول خودشان الفبای پرستاری و حمایت از انسان بعنوان یک بیمار را به آنان آموختم و از نحوه ارائه مراقبت های پرستاری به بیمارانشان بسیار لذت می بردم، چند نفری از آن ها نیز بعدها از اساتید مجرب پرستاری شدند. روش ارتباط و تدریس آنها با دانشجویان به نحوی لذت بخش بود که اثربخشی کارم را در آنها مشاهده می کردم، چون سرکارخانم فهیمه رحیمی ها، سرکار خانم دکتر منصوره یادآورنیک روش، که هم اکنون نیز درجلسات کمیتۀ اخلاق پرستاری فرهنگستان علوم پزشکی یکدیگر را ملاقات می کنیم. دیگر از آن ها بنام سرکارخانم دکترفرخ سهیل ارشدی است که از ابتدا در برنامه ریزی های پرستاری با من همکاری داشتند ایشان نیز بسیار فعال و خوش فکر و به تدریس اشتغال دارند.
به هرحال دانشجویان بسیار بارزی داشتم که از نظر شخصیت حرفه ای و اخلاقی به درجه استادی رسیدند،بعنوان  افرادی متبحر و متفکر در حرفه پرستاری ملی و بین المللی شناخته شده اند و من به آن ها بسیار افتخار می-کنم.

آیا در خاطرتان هست که عنوان مادر پرستاری نوین را که البته بسیار مستحق آن هستید،برای اولین بار چه کسی به شما داد؟
 اعطای این عنوان توسط شخص خاصی نبود و به شکل گروهی بود. اما تصور می کنم که بیشتر از طریق دانشگاه تهران بود.
دکتر علیرضا نیک بخت نصرآبادی: دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی تهران پیشنهاد بنیاد فرهنگی علمی دکتر مداح را نیز به شورای فرهنگی دانشگاه ارائه کرده است.

خانم دکتر، آیا به بازنشستگی فکر می کنید؟ منظورم بازنشستگی کلی از کار و عدم پیگیری امور پرستاری و امثال این‌هاست.
گاهی اوقات که از دست همه چیز و سیستم پرستاری عصبانی می‌شوم و یا اگر پرستاران با چالشی بزرگ مواجه شوند که آنها را دچار گرفتاری کند، می گویم که اصلاً از فردا در خانه می نشینم، ولی روز بعد دوباره فعالیت های روزمره را انجام می‌دهم. من به خودم و خدای خودم عهد بستم تا مادامی که صاحب فکر و ایده هستم و از نظر پویایی و تحرک گرفتاری ندارم و تا زمانی که می توانم تأثیر گذار باشم به فعالیت حرفه ای ام در پرستاری برای خدمت به مردم ادامه دهم. این فعالیت ها نه به منظور  ارتقاء مقام است و نه مطلبی دیگر. اکثراً به من می گویند زمانی‌که شما را می بینیم، شاد می شویم و به ما انرژی مثبت  و روحیه می دهید. به ارزشیابی ها و نظارت ها که می روم، نکاتی را می گویم؛ چرا که من هر چه بگویم، بر دل‌شان می نشیند. بنابراین با خود می گویم تا جایی که می توانم به ارتقاء هدفم که ارتقاء حرفه پرستاری در راستای خدمت به مردم است ادامه دهم؛ مگر این‌که از پا درآیم.

ان‌شاءالله که همیشه سلامت باشید. خانم دکتر، آیا از سیر زندگی‎تان تا کنون راضی هستید؟ یعنی به نحوی بوده است که بگویید اگر مجدداً متولد شوم، همین راه را خواهم رفت؟
اتفاقاً دیروز جلسه ای داشتیم و پس از این‌که تمام شد و به منزل رسیدم، دیدم که اصلاً خسته نیستم. سپس چون شما از من عکس خواسته بودید، سراغ عکس‌ها رفتم. این قسمت کوچکی از عکس‌ها بود که برای شما آوردم. همان‌طور که عکس‌ها را می دیدم، برای پسرم بسیار گریه کردم؛ چون دیدم که چه عزیز بی نظیری را از دست داده‌ام و هیچ‌گاه نمی توانم فراموشش کنم.

چرا پسرتان فوت شدند وچند سالشان بود که این اتفاق افتاد؟
پسرم به بیماری دیابت و نارسایی قلب دچار بودند. حدود 50 سال داشتند که به رحمت خدا رفتند. به عکس‌ها که نگاه می کردم، هم گریه می کردم و هم به قسمت‌های پرستاری و خاطرات آن‌زمان پرستاری که می‌رسیدم، به جوانی و شور و شوق آن دوره از زندگی ام که فکر می کردم و این‌که تا چه حدی انرژی می گذاشتم، هفته به هفته به منزلم نمی‌رفتم. گرچه فارغ‌التحصیل شده‌بودم، به مادرم می گفتم که من هنوز فارغ‌التحصیل نشده‌ام و باید به مطالعه بپردازم؛ چون مسئولیت تدریس را به عهده گرفته ام و تجربه کافی ندارم شبانه‌روز بایدبه بررسی و مطالعه بپردازم و یا  برای کسب تجربه بیشتر شب ها به بیمارستان  رفته شیفت شب را تقبل می کردم (تنها برای کسب تجربه) صبح زود نیزباید سر کلاس برای تدریس حاضر می شدم. دیشب واقعاً به این فکر کردم که اگر دوباره بدنیا بیایم، چه‌کار خواهم کرد و دیدم که دوست دارم دوباره همین راه را ادامه دهم زیرا بهتر می دانم که چه کنم تا بیش‌ از این به اهدافم برسم. ناگهان به خود آمدم، فکر کردم که چه‌قدر باید شاکر بود و واقعاً دیگر از خدا چه می خواهم. کمی گریه می کردم و کمی این را با خود گفتم اگر هم باز برگردم، دوباره' پرستاری'  را انتخاب خواهم کرد.

خانم دکتر فرمودید که دو فرزند داشتید؟
 بله.

هر کدامشان در چه رشته ای تحصیل کردند؟
دخترم زبان خواند و کارش در کتابداری بود. با مدرک کارشناسی زبان، دوره های خاص کتابداری را نیز گذرانده. پسرم رشته اقتصاد بین‌الملل را در آمریکا تحصیل کرده و سال ها در آن جا به کار اشتغال داشت. زمانی‌که به علت فوت پدرش به ایران بازگشت، مدتی در «کمپانی شل» کار کرد. بعد از ان که کمپانی شل تعطیل شد، دیگر کاری نداشت و درگیر بیماری بود. حدود دوسال است که ما را برای همیشه ترک کرد.

به غیر از کار که تمامی زندگی شما را پر کرده است، به چه چیزهای دیگری علاقه‌مند هستید؟ مسافرت یا گل کاری، مطالعه ...، آیا چیزی وجود دارد که پیگیری کرده باشید؟
وقتی بچه بودم نقاشی را دوست داشتم و چند بار نیز سعی خودم را کردم که نتیجه‌اش هم بد نبود. اما چیزی که بسیار به آن علاقمند بودم، کتاب خواندن بود. خدا می داند که چند بار «بینوایان ویکتور هوگو» را خواندم. از این قبیل کتب را زیاد می‌خواندم. بعدها هم کتاب‌های پرستاری را، چرا که حرفه ام بود. وقتی خارج از کشور بودم، گاهی اوقات که بیکار می شدم، دو متر پارچه تهیه کرده و برای خود البسه ای می دوختم. زمانی‌که به ایران آمدم، کمی از اوقات فراغتم را گل‌کاری می‌کردم؛ حتی به اندازۀ نیم ساعت. خانۀ ما شمالی بود و حیاط کوچکی داشتیم و در آن گل‌کاری می کردیم. گل رزهایی کاشته بودم که همه به خانۀ ما می آمدند و آن‌ها را تماشا می-کردند. بعدها نیز «بنفشه ی آفریقایی» داشتم که نگهداریش بسیار دشوار است. تا قبل از مریضی پسرم در اوقات فراغتم با این‌ها سرگرم بودم سپس به مراقبت از او می پرداختم. اگر نیم ساعت وقت پیدا می کردم، قهوه می خوردم و سراغ بنفشه های آفریقایی می رفتم و با آن‌ها حرف می‌زدم و لمس‌شان می کردم. متأسفانه بعد از فوت پسرم، تمام گلدان‌هایم از بین رفتند.

چون نزدیک فضای عید هستیم این سوال را از شما می پرسم؛ از مراسم عید در کودکیتان و عیدی و امثاله چیزی در خاطرتان هست؟
اصولاً اعتقاد نداشتم که  بزرگ ترها را تحت فشار بگذارم تا عیدی بدهند یا برایم کادو بگیرند، درمورد فرزندانم نیز همین روش را داشتم، البته این روش خوبی نبود مثلاً هنگامی‌که می گفتند نزدیک عید است و برویم لباس بخریم؛ اصلاً حوصله و وقت نداشتم. گاهی که مجبور بودم می‌رفتم، اما بیشتر اوقات همسرم با آن‌ها به خرید می رفت. جمعه ها صلۀ ارحام را در حق اقوام نزدیکم، به جا می آوردم؛ اما در کل بسیار گرفتار بودم. این است که همیشه احساس گناه می کنم که مادر خوبی برای فرزندانم نبوده‌ام. حالا هم که خسته و ناتوان شدم، می بینم که نمی شود. من وقتی مشغول مطالعه و بررسی رساله ها و یا پایان نامه ها و مطالب تدریسم هستم، واقعاً هیچ چیز دیگری در ذهنم  خطور نمی کند حتی اکثر اوقات به فکر تغذیه خود نیز نیستم.  
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: خانم دکتر اصلاً ناهار نمی خورند و صبحانه را نیز صبح زود می خورند و شام را هم بسیار مختصر صرف می‌کنند.
دکتر سادات سید باقر مداح: بدین روش زندگی عادت کرده‌ام و در غیر این صورت، اصلاً نمی‌توانم تحرک داشته باشم حتی روزهای تعطیل که با خانواده ام هستم همین روش را ادامه می دهم. به نوه ام بسیار عشق می-ورزم و همیشه عکس‌هایش را با خود دارم. دیشب که مروری به آلبوم خانوادگی کردم،  عکس‌های پدرش را می‌دیدم، با خود گفتم باید این‌ها را ببرم تا نوه ام، امیرعلی، ببیند. هرچه خاک پدرش است، بقای عمر او باشد. پانزده سال دارد. بهترین یادگاری پدرش است.

خانم دکتر راجع به همه چیز صحبت کردیم، به غیر از دوره ای که در آفریقای جنوبی گذراندید. امکانش هست ماجرایش را برای ما تعریف کنید؟
پس از اخذ مدرک  فوق لیسانس روانشناسی و علوم تربیتی  از دانشگاه تهران در سال 1349؛ دوره ی دکترای پرستاری برای ادامه تحصیل در ایران نبود تا اینکه در سال 1355 گروهی از پرستاران با مدرک فوق لیسانس مطلع شدیم که، در آفریقای جنوبی دانشگاهی به نام دانشگاه «پرتوریا» وجود دارد که یک دانشگاه بین‌المللی است و پرستاران خارجی را نیز جهت دکترای پرستاری، پذیرش می کند. حدود هشت نفر مدارک‌مان را فرستادیم، برای من پذیرش فرستادند. سال 1355 و 1356 سالی یک ماه تا شش هفته به آ دانشگاه پرتوریا مراجعه و با اساتید راهنما و مشاور به بررسی و مطالعه می پرداختم. بطوریکه از ساعت هفت صبح تا هفت شب با توجه به برنامه ریزی اساتید مطالعه میکردم. در آن زمان در آفریقای جنوبی تبعیض نژادی شدیدی حاکم بر آن جامعه بوده و ماندلا در زندان بود.  برای مثال وسایل نقلیه سیاه‌پوست‌ها جدا، بیمارستان آنها نیز مجزا بود، من از هر دو نوع بیمارستان بازدید ‌کردم. آنچه بهتر بود، برای سیاهپوستها بود و حقوقشان حتی بیشتر بود؛ اما خودشان ناراضی بودند و میگفتند که این هم خود نوعی تبعیض است، چرا حقوق ما باید بیشتر باشد و ما هیچگونه تبعیضی را نمی خواهیم. اما خدمه و گروه کارگر همگی سیاهپوست بودند. من برای گذراندن کلاس های دوره همه روزه با استاد راهنما و استاد مشاور مشغول جمع آوری مطالب بودم. استاد راهنمای من، رئیس دانشکده پرستاری و مسئول شورای عالی پرستاری آفریقای جنوبی بود. سال های 1355 و 1356 بدین منوال سپری شد تا با پیروزی انقلاب در سال1357بدلیل قطع ارتباط سیاسی با آن کشور (بدلیل تبعیض نژادی) ادامه تحصیلم در زمان تدوین رساله درآنجا متوقف ماند تا آن که با کمک مسئولین آموزشی وزارت‌خانه با تکمیل رساله و دفاع از آن در سال 1376موفق به اتمام دوره دکترا شدم.

یکی از موضوعاتی که شما از همان ابتدا به آن اشاره کردید، اخلاق در پرستاری بود و از سال های پیش از انقلاب نیز پیوست های اخلاقی گذاشته بودید. اگر امکان دارد توضیح دهید که بیش‌تر چه چیزهایی در حیطۀ اخلاق، مد نظرتان بود و اینکه چرا این رشته تا این حد با اخلاق همراه است؟
اولاً ما در این رشته با انسان در ارتباطیم و خداوند انسان را اشرف مخلوقات و جانشین خود می‌داند و در ارتباط با انسان تأکید بر حفظ حرمت و کرامت او دارد، خداوند می فرماید زمانی‌که به من بسیار نزدیک شدید، من در قلب‌تان هستم. یعنی ما قسمتی از هستی خدا هستیم. من با چنین مقدمه ای سعی کردم که با داشتن وضو و ذکر خداوند درکارم حاضر شوم. ارتباط ما با انسان هاست. حال این ارتباط با بیمار، مددجو، یا دانشجو، همکاران و خانواده های آنها است، لذا حفظ  حرمت و کرامت  آن ها در برقراری ارتباطات از واجبات است چه بسا که حفظ حرمت آن ها حفظ شأن خودمان است.
وقتی به آنان عشق می ورزید، یعنی خودتان را دوست دارید. واقعیت این است که این عشق و علاقه به صورت غیرمستقیم از ابتدای امر وجود داشته و روز به روز با تجربیاتی که کسب کردم، تکامل پیدا کرده‌است. انسانی که با او  ارتباط برقرار می کنیم اگر بیمار باشد، نیاز دارد که بداند بیماریش چیست و ما وظیفه داریم که او را در تصمیم گیری های درمانی اش کمک نماییم تا بتواند راه حل مناسب را انتخاب کند. این‌ها مسائلی است که در فرهنگ ما کم‌تر بکار گرفته می شود، رعایت حق و حقوق انسان‌ها ضروری است. رعایت حقوق انسانی، اجتماعی و معنوی انسان‌ها محترم است. زمانی‌که بیماری بستری می شود، پرستار ضروریست با او طوری ارتباط برقرار کند تا اعتماد و اطمینان او را جلب نماید،  چندی پیش با خانمی در بیمارستان مواجه شدم. می‌دیدم که دائماً خود را می‌پوشاند و ناراحت است و صدای اذان را که شنیده بود ناراحت بود و التماس می کرد که من را زودتر مرخص کنید تا به مسجد بروم و نمازم را بخوانم؛ گویی در آن بیمارستان به عنوان یک انسان زندگی روزمره اش فراموش شده بود. این وظیفه و نقش ما پرستاران است. همان‌طور که می گوییم حمام، دارو، نظافت و تغذیه ی بیمار باید به موقع انجام شود که تماماً نیازهای بیولوژیکی اوست؛ نیازهای معنوی/فرهنگی بیمار نیز باید مد نظر قرار گیرد. این بندۀ خدا که یک هفته بستری بوده‌است، نباید از اجرای اعتقاداتش محروم باشد. انواع و اقسام ساکشن ها را داشت و می گفت من با این وضع چگونه نماز بخوانم. نزد سوپروایزر رفتم و پرسیدم که آیا شما خاک تیمم دارید برایش  تهیه کرده در اختیارش  قرار داده و به نماز مشغول شد. این نقش پرستاران است که ' تمامیت ' بیمار را با نیازهایش مورد بررسی قرار داده و مراقبت نماید. همۀ ما بیمار شده‌ایم، بعضی دربیمارستان بستری بوده ایم و ملاحظه نمودیم که بیماران در چه موقعیت‌هایی هستند. باید بیمار/ مددجو و همراهان را به‌عنوان یک انسان کامل، با تمام نیازهایش، در نظر بگیریم. باید با لطافت و ظرافت با آنها رفتار کنیم تا اعتماد آنها را به خود جلب نموده بطوریکه فرد بتواند مشکلات و نیازهایش را بیان نماید.  به نظر من پرستاران با دانش و کاربرد تشخیص های پرستاری قادرند به ماهیت مشکلات بیمار پی برده و با ارائه مداخلات مناسب پرستاری بتوانند  به راحتی بیمارکمک نمایند. بدین لحاظ است  که  در کلیه مراقبت های پرستاری به کاربرد علم پرستاری در راستای راحتی و آرامش او تأکید دارم، معتقدم کاربرد فرآیند پرستاری با تأکید برتشخیص های آن می تواند کیفیت خدمات پرستاری را دو صد چندان افزایش دهد.
بنظر من، برای این که موفق شویم تاکاربرد فرآیند پرستاری را در سطوح پیشگیری جایگزین گزارشات سنتی روزمره پرستاری بنماییم ضروری است اقداماتی در جهت آگاه سازی تیم سلامت ازمراحل فرآیند پرستاری و کاربرد تشخیص های آن داشته باشیم، من درجلسات تیمی و بازدید از بخش های بیمارستان ها که با حضور بعضی از اعضای تیم داشته ام به اساتید محترم پزشکی در این مورد بحث و گفتگو داشته، نمونه این امر در بیمارستان روانی رازی است. برای کاربرد فرآیند پرستاری در بخش ها، ابتدا متوصل به برگزاری کارگاه ' فرآیند و تشخیص های پرستاری' برای همکاران محترم پزشک شدیم.
کاربرد فرآیند پرستاری مستلزم، بررسی حالات مددجو/ بیمار با توجه به موقعیت زمانی، مکانی، درمانی، و وضعیت فیزیولوژیکی و فضای معنوی او است. بطوریکه پرستار از نظر روانی، اجتماعی، معنوی به تشخیص پرستاری رسیده و مبادرت به انجام مداخلاتی در جهت راحتی او کرده باشد. مثلاً بیماری زنگ می-زند و می گوید: «ناراحت هستم». پرستار سریع می گوید: «می روم داروی مسکن‌ را می آورم». در حالی که بیمار تنها نیاز به حرکت و کمی جابجا کردنش و برقراری ارتباطی مانوس با او دارد و ملاحظه خواهید کرد که بیمار چه‌قدر راحت می شود. مثلا در یکی از بازدید ها که از بخشICU در بیمارستان داشتم  متوجه بیماری شدم که تحت  عمل جراحی قلب باز قرار گرفته بود و از درد شدید و تنگی نفس رنج می برد، با کمی جابجایی، تعویض حالت او در تخت، ماساژ پشتش و شستشوی دهان و ...  بیمار احساس راحتی کرد. این گونه کاربرد تشخیص پرستاری می تواند به راحتی و آرامش بیمار کمک کند. تنها عامل، مشاهده دقیق، از وضعیت مددجو با داشتن انگیزه وعشق به خدا و بنده اوست که هرگونه اقدامی در راحتی بیمار عکس العملی مثبت خواهد داشت.
 علم پرستاری متشکل از کاربردعلوم بیولوژیکی، معنوی، انسانی، رفتاری و اجتماعی است که در بررسی و درک بیمار به کار گرفته و مشکلات او را تشخیص دهیم. آن زمان است که واقعاً کار علمی و حرفه ای انجام داده‌ایم. پرستاری مبتنی بر مراقبت توأمان با عشق، زمانی صورت می گیرد که تمام این اصول رعایت شود.

آرزویتان برای این رشته چیست؟ آینده ی این رشته را چگونه می بینید؟
بهترین ها را در آیندۀ  این رشته می بینم بطوری که با کاربرد علم توأم با اخلاق انسانی و معنوی به اقتدار و استقلال کامل حرفه ای خواهد رسید. آرزو دارم که مردم جامعه از خدمتگزاران این حرفه بهره گرفته و رضایت خاطر کسب نمایند؛ چرا که با رضایت مردم، اول خداوند و بعد اعضای تیم پزشکی نیز راضی خواهند بود و پرستاران نیز خود در پایان از خدمتشان رضایت خاطر کسب خواهند کرد. انسجام، اتحاد و همدلی پرستاران را در هر جایی از کشور که به وظیفه انسانی پرستاری مشغولند خواستار بوده، سربلندی و عزت حرفه ای برایشان خواستارم.

اگر نکته ای به عنوان سخن پایانی در ذهن دارید، بفرمایید.
دکتر علی‌رضا نیک بخت نصرآبادی: من برای استاد عزیز آرزوی سلامتی دارم و انشاءالله که هم در زندگی حرفه‌ای و هم در زندگی خانوادگی مستدام باشند. انشاءالله جامعۀ پرستاری بتواند به نحو مطلوبی از علم و اخلاق استاد و از تجربیات ایشان استفاده کند.
دکتر سادات سید باقر مداح: صبر و شکیبایی در حرفه پرستاری از اهمیت خاص برخوردار است بطوری که الگوی پرستاران حضرت زینب(س) نام نهاده اند؛ تصور می کنم که ما باید با صبر و بردباری، آرامش و  متانت در کردار ایشان را برای خود الگو قرار دهیم  امیدوارم که پرستاران ما در این مسیر گام بردارند. که چنین نیز هست این آرزوی قلبی من است.

خانم دکتر مداح عزیز، زنده باشید. از آشنایی با شما بسیار مفتخرم.

خبرنگار: نسیم قراییان
عکس: مهدی کیهان

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • تاریخ شفاهی دانشگاه
  • دکتر سادات سید باقر مداح
  • پرستار
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد