کد خبر: ٦٦٩٧٢/ ١٣:٢٦ - دوشنبه ١٨ ارديبهشت ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 1121
چاپ
ارسال به دوست
مدیریت امور دانشجویان شاهد و ایثارگر
یادگاران عرصه دفاع مقدس
رامین پوریحیی: نسل ما، پاسدار نسل ايثارگران است
با رامین پوریحیی، دانشجوي برتر رشته دندان‌پزشکی و فرزند جانباز دفاع مقدس به گفت و گو نشستیم.

رامین پوریحیی، متولد سال 1374 در شهرستان ارومیه است. سالهای جنگ تحمیلی را ندیده ولی چنان دقیق و شفاف از خاطرات نبرد پدر خود و جریان مجروحیتش در جبهه ها سخن می گوید که گویی خود در آنجا حضور داشته است. این دانشجوی نمونه دانشگاه علوم پزشکی تهران که رسیدنش به این نقطه از موفقیت را حاصل تلاش های شبانه روزی خود عنوان می کند، به عنوان فرزند جانباز 30 درصد اعصاب و روان وظيفه اش را در قبال جامعه سنگين تر از دیگران می داند.
باهم پای این گفت و گو می نشینیم.


ضمن عرض سلام و تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید لطفاً خودتان را معرفی کنید.

رامین پور یحیی متولد 1374 در شهر ارومیه هستم. پدرم جانباز 30 درصد اعصاب و روان و بازنشسته جهاد کشاورزی است. مادرم تحصیل‌کرده و خانه‌دار است. من فرزند دوم خانواده هستم و یک خواهر و یک برادر دارم. در سال 1393 با کسب رتبه 115 در رشته دندان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شدم.

لطفاً از نحوه جانبازی پدر برایمان بگویید.
پدرم متولد 1345 است و از همان آغازین روزهای شروع جنگ، داوطلبانه به جبهه اعزام شد. ایشان پس از طی کردن دوران سربازی به خدمت جهاد سازندگی درآمد و تا زمان مجروح شدن در جبهه باقی ماند. او دارای روحیه تعاون و همدلی است و کمک به دیگران را از واجبات می‌داند؛ البته این خصیصه غالب جوانان آن روزگار بود که برای دفاع از شرافت و ناموس و عقاید خود لباس رزم پوشیدند و مرد و مردانه تا آخر ایستادند. پدرم با وجودی که سال‌ها از دوران مصدومیتش می‌گذرد و دارای مشکلات شخصی است، هنوز هم روحیه جهادگری دارد و هر زمان که لازم باشد باز هم برای دفاع از کشورش آماده است.
در مورد نحوه جانبازی خود برای ما این‌طور می‌گوید که روزی با عده‌ای از دوستان جهت پشتیبانی به خط مقدم می‌رود و در مسیر مورد اصابت خمپاره قرار می‌گیرد. چند تن از دوستانش همان جا به شهادت می‌رسند و عده‌ای هم زخمی می‌شوند. البته چون ترکش علاوه بر فک، به شقیقه پدرم هم اصابت کرده است، ایشان دچار مشکلات اعصاب و روان می‌شود و حتی فکش از جا در میاید. بعد از جا انداخته شدن فک، به دلیل عدم تعادل روحی به آسایشگاه اعزام می‌شود. البته پدرم آن موقع متأهل بود و مادرم به دلیل کمبود وسایل ارتباطی خبری از ایشان نداشت. بعد از مدت‌ها مادرم از طریق دوستان پدرم متوجه شرایط او می‌شود و او را در آسایشگاه پیدا می‌کند.

با توجه به شرایط جنگی آن دوران، چگونه مادرتان حاضر به ازدواج با یک رزمنده شد؟
پدر و مادرم نسبت فامیلی نزدیکی باهم دارند و از بچگی باهم بزرگ‌شده‌اند و ارتباط عاطفی عمیقی بین آن‌ها شکل گرفته است. خصوصیات خاص پدرم باعث شده بود که نزد همه اعتبار داشته باشد، بنابراین وقتی بحث ازدواج که از واجبات الهی است پیش آمد کسی مخالفتی نکرد. مادرم می‌دانست که شرایط چگونه است و شرط پدرم هم ادامه حضور در جبهه بود؛ بنابراین پدر و مادرم با بینش خاص خود و با درک تمام مشکلات راضی به این ازدواج شدند. مادرم همیشه می‌دانست که پدرم سالم به خانه بازنمی‌گردد. البته این شرایط فقط به آن زمان تعلق ندارد و مادرم تا امروز هم عاشقانه بار تمام مشکلات زندگی را به دوش کشیده و سه فرزند خود را بزرگ کرده است. زندگی با کسی که سال‌های زیادی را در جبهه گذرانده و بارها شاهد شهادت دوستانش بوده و دارای مشکلات اعصاب و روان هم هست، کار راحتی نیست ولی مادرم با توکل بر خدا و با توجه به مسئولیتی که خداوند بر دوشش گذاشته است، تمام این مشکلات را تحمل کرد و همواره در مقابل پدرم با گذشت و فداکاری رفتار کرد. روحیه قوی و خوب ایشان در برخورد با مشکلات باعث شد تا ما هم به تعادل روانی و معنوی خوبی برسیم. پدرم علاوه بر این که خود را مسئول پرداخت هزینه‌های زندگی می‌داند، با توجه به بیماری خاصش سعی می‌کند کمتر صحبت کند تا تنشی به وجود نیاید و حتی تمام سعی خود را می‌کند تا مبادا به ما سخت بگذرد و ناراحتی خود را کمتر بروز می‌دهد. البته با توجه به شرایط پدرم من به او حق می‌دهم که این قدر حساس باشد، ما وقتی در کلاس تشریح، جسد را می‌بینیم مو به تنمان سیخ می‌شود. پدرم می‌گوید شرایطی پیش می آمده که آنها مجبور بوده‌اند روی جنازه دوستان خود راه بروند یا آنها را جابه‌جا کنند و حتی شاهد لحظه شهادت آن‌ها باشند. این مسائل واقعاً باعث بر هم خوردن اعصاب و روان آدمی می‌شود و من کاملاً به پدرم حق می‌دهم که گاهی رفتارهای تندی داشته باشد و این صبر و تحمل فقط از همت بزرگ مردانی چون پدرم و هم رزمانش بر می آید؛ زیرا گذشت زمان هم باعث نشده یاد و خاطره این مردان خدا در یاد دوستانشان کم رنگ شود. من تمام موفقیت خود را مدیون روحیه تعاون پدر و صبر مادرم هستم و از همین جا بر دستان پر مهر آنان بوسه می‌زنم. امیدوارم ما هم بتوانیم از این نسل غیور درس بگیریم و ادامه‌دهنده راه این زنان و مردان باشیم.

برنامه‌ریزی تحصيلي خود را تا رسيدن به نقطه ای که در آن قرار دارید، توضيح دهيد.
من یک خواهر بزرگ‌تر و یک برادر کوچک‌تر از خودم دارم و فاصله سنی ما باهمدیگر سه سال است. در حقیقت ما امکانات خاصی جهت درس خواندن نداشتیم ولی مادرم به نحوه درس خواندنمان بسیار حساس بود و این حساسیت تا آنجا بود که درس خواندن ما اولویت اول زندگی او بود. پدرم هم در این راه از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد و با مادرم یکدل بود. موقعی که برای کنکور حاضر می‌شدم، اتاقی مجزا داشتم و مادرم تمام رفت و آمدها به خانه را کنترل می‌کرد. از مهمانی و مهمان بازی خبری نبود و شرایط فقط برای درس خواندن هموار بود. البته من در مدرسه شاهد درس می‌خواندم و حضور در این مدرسه نقطه عطف زندگی من بود، چون رقابت سالم و خوبی در این مدرسه وجود داشت و برنامه‌ریزی‌های جامعی در آن صورت می‌گرفت و ما فقط به درس خواندن و یادگرفتن فکر می‌کردیم. البته موردی هست که من می‌خواهم آن را با خوانندگان در میان بگذارم، چون خودم آن را تجربه کرده‌ام و آن چیزی نیست جز غرور. من چون شاگرد خوبی بودم و نمرات خوبی داشتم، هنگام برگزاری آزمون سراسری، جو کنکور را دست کم گرفتم و نتوانستم سال اول در رشته دلخواه خود قبول شوم. این مسئله باعث شد به خودم بیایم و از غرور کاذبی که مرا در بر گرفته بود، خارج شوم. بنابراین، ک سال دیگر با جدیت و پشتکار بیشتری درس خواندم تا بتوانم در رشته دلخواه خودم پذیرفته شوم. بدون اغراق بگویم من روزی ده تا دوازده ساعت مطالعه می‌کردم و درس می‌خواندم تا توانستم رتبه 118 را به دست بیاورم و در رشته دندان‌پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شوم. درس خواندن یک مسئله مستمر و پیوسته است و به صرف اینکه من الآن نمرات خوبی در دروس دانشگاه به دست آورده‌ام نمی‌توانم امیدوار باشم در نیمسال‌های آتی هم روند این باشد. تکیه به گذشته درست نیست و باید در هر حالی به درس خواندن اهمیت بدهیم و از کنار آن به‌سادگی رد نشویم. چون ما برای درس خواندن اینجا هستیم.

لطفاً از سختی‌های زندگی با یک جانباز برایمان بگویید.
داشتن پدر جانباز در وهله اول برای من یک نعمت است. من از وجود پدری بهره می‌برم که در اوان جوانی و بعد از خدمت مقدس سربازی داوطلبانه به جبهه اعزام شد و تا مرز شهادت پیش رفت. او توانست چشم خود را بر روی تمام خواسته‌های خود ببندد، از همسر جوانش چشم‌پوشی کند، به مال دنیا پشت پا بزند و مرد و مردانه در خدمت به هم نوعش کوشا باشد. البته چون پدر من به دلیل عوارض جنگ دچار مشکل اعصاب و روان است، گاهی مواقع که هیجان و فشار روانیش بالا می‌رود، دچار تغییر رفتاری می‌شود و خوب شرایط زندگی ما تابعی از جو محیط می‌شود. یادم هست بچه‌تر که بودیم، حال پدرم رو به وخامت نهاد و مادرم مجبور شد برای مدتی پدرم را در آسایشگاه بستری کند. در این شرایط هم مادرم روحیه خود را نباخت و به پدرم خدمت کرد تا حالش بهتر شود. در این مدت خاله‌ها و دایی‌هایم به امور ما رسیدگی می‌کردند. به‌طورکلی زندگی با یک جانباز جنگی چه قطع عضو باشد و چه مشکلات اعصاب داشته باشد، سخت و نفس‌گیر است و من امیدوارم بتوانیم پاسخگوی درد و رنجی که آنها کشیدند و هنوز می‌کشند باشیم. این همت والای مسئولین را می‌طلبد و جامعه هرگز نباید خاطرات دلاور مردی‌های آنان را از یاد ببرد.
اوایل که دوستان متوجه می‌شدند من از سهمیه شاهد استفاده کرده‌ام، شاید کمی از من دوری می‌کردند و این مسئله سخت مرا می آزرد. ولی که دیدند قرار گرفتن من در این نقطه از زندگی، بیشتر به سعی و تلاش خودم بر می‌گردد و من با داشتن چه مشکلاتی می‌توانم نمرات خوبی را کسب کنم، کم‌کم این جو از بین رفت. اکنون بدون ترس از بیان این مسئله با دوستان زیادی مراوده دارم.

گفتید در خوابگاه زندگی می‌کنید. آیا زندگی در خوابگاه سخت است؟
این مسئله واقعاً به خود آدم بستگی دارد. من از نظر شخصیتی فرد گوشه‌گیر و کم حرفی بودم و عادت به زندگی در جاهای شلوغ و پر سر صدا نداشتم. نحوه درس خواندن من هم با زندگی در خوابگاه جور در نمی‌آمد. ولی وقتی مجبور شدم در خوابگاه زندگی کنم، خواهی نخواهی تغییرات زیادی در خلق و خوی من هم ایجاد شد و از یک آدم گوشه‌گیر تبدیل به یک آدم اجتماعی شدم. من نمی‌گویم که زندگی یا درس خواندن در خوابگاه خوب و راحت است ولی می‌گویم که زندگی در خوابگاه می‌تواند از ما افرادی پخته‌تر و بزرگ‌تر بسازد. ما در خوابگاه تعامل با دیگران را یاد می‌گیریم و دنیا را بزرگ‌تر می‌بینیم؛ بنابراین به دوستانم سفارش می‌کنم از جو خوابگاه نترسند و آن را مانع تمرکز و رسیدن به نقطه آرامش جهت درس خواندن ندانند. اگر در مقابل خوابگاه جبهه نگیریم و به آن به عنوان سکوی پرش از دنیای خودمان به دنیای واقعی نگاه کنیم، مسلماً مشکلات ما کم رنگ تر می‌شود. من در خوابگاه استقلال و زندگی اجتماعی را تجربه کردم و دوستان بسیار خوبی هم پیدا کردم؛ بنابراین از خوابگاه راضی هستم.

چرا رشته دندان‌پزشکی را انتخاب کردی؟
فکر می‌کنم هیچ کس بهتر از خود آدم نمی‌تواند در مورد علایق ما تصمیم بگیرد. هرکس با شناختی که از روحیه خود دارد، اولویت‌هایی را برای زندگی شخصی خود در نظر می‌گیرد. پدرم خیلی دوست داشت در رشته پزشکی تحصیل کنم ولی من به دندان‌پزشکی بیشتر علاقمند بودم. پزشکی وقت زیادی از آدم می‌گیرد و تقریباً وقت آزادی برای رسیدگی به امور شخصی نداریم. من چون به کارهای هنری هم علاقمند هستم و بودن در کنار خانواده را یک نیاز اساسی می‌دانم، ترجیح دادم شغلی را انتخاب کنم که تمام وقت مرا نگیرد و بتوانم به سایر فعالیت‌های خود بپردازم؛ بنابراین ضمن احترام به خواسته پدرم، علاوه بر رشته پزشکی، دندان‌پزشکی را هم انتخاب کردم و خوشبختانه در این رشته پذیرفته شدم.

شما به عنوان دانشجوی پشتیبان فعالیت می‌کنید. آیا این کار وقت زیادی از شما نمی‌گیرد و به درس خواندن شما لطمه نمی‌زند؟
ابتدا جا دارد از مدیریت ستاد دانشجویان شاهد و ایثارگر جهت اجرای طرح موفق دانشجوی پشتیبان تشکر کنم. به نظر من این طرح گام موثری جهت شناخت بهتر فضای دانشجویی برای دانشجویان تازه وارد است، من چون خودم در ابتدای ورود به دانشگاه از خدمات دانشجوی پشتیبان استفاده کردم و تجربه خوبی به دست آوردم، با میل و رغبت حاضر شدم به عنوان دانشجوی پشتیبان به دانش جویان تازه وارد کمک کنم. پشتیبان بودن شاید اوایل وقت مرا می‌گرفت و زمان‌بندی خود را از دست می‌دادم، ولی بعدها با یک برنامه‌ریزی بهتر توانستم به این مشکل غلبه کنم و اکنون به این باور رسیده‌ام که این مسئله اثرات مثبتی در زندگی خود من هم گذاشته است، چون من برای اینکه بتوانم به مشکلات دیگران جواب بدهم باید سعی کنم اطلاعات خود را به‌روز کنم و بیشتر مطالعه داشته باشم. علاوه بر این، روحیه تعاون در من به حالت بالفعل درآمده و من شاهد تغییرات چشمگیری در درس و رفتار خودم شدم و حتی پدرم از تغییراتی که در من به وجود آمده تعریف و تمجید می‌کند.

چه توصیه‌ای به دانشجويان جدیدالورود داريد؟
اگر حقیقت را بخواهید، جو دانشجویی با دانش‌آموزی بسیار متفاوت است. ما در مدرسه فقط به نمره خوب گرفتن و گذشتن از سد کنکور فکر می‌کردیم. خود من وقتی در دانشگاه پذیرفته شدم، احساس راحتی کردم و فکر می‌کردم به آخر کارم رسیده‌ام؛ این مشکلی است که همه دانشجویان در بدو ورود به دانشگاه با آن روبرو می‌شوند. می‌خواهم به دوستانم بگویم پذیرش در کنکور و وارد دانشگاه شدن پایان کار نیست. بلکه خود شروع دیگری است. من هم مثل بقیه دانشجویان تازه‌وارد، اوایل درس خواندن را جدی نمی‌گرفتم ولی حضور دوستان خوبی که داشتم باعث شد، خیلی زود از این اشتباه بیرون بیایم و چون خوشبختانه از وجود دانشجوی پشتیبان سود می‌بردم، توانستم زودتر خودم را با محیط دانشگاه هماهنگ کنم. کسی را می‌شناسم که با رتبه خوبی وارد دانشگاه شد و چون نتوانست خودش را با این محیط وفق دهد و با دوستان ناباب نشست‌وبرخاست کرد، از نظر علمی بسیار افت کرد و راه خودش را گم کرد. این اتفاق باعث شد من بیشتر روی درس خواندنم تمرکز کنم و از نشست‌وبرخاست باکسانی که هدفی جز درس خواندن دارند دوری کنم.

نظر شما در مورداستفاده از فضاي مجازي و اوقات فراغت چيست؟
من هرگز درصدد مزایایی را که این محیط‌ها دارند نفی نمی کنم ولی معتقدم اگر نتوانیم مدت زمان حضور در این محیط‌ها و یا نحوه استفاده از آن را کنترل و مدیریت کنیم، با چالش‌های جدی مواجه خواهیم شد؛ به عبارت دیگر فناوری باید در خدمت ما قرار گیرد نه این که ما در خدمت آن قرار گیریم و جوانی خود را به هیچ و پوچ بگذرانیم. چه خوب است که اوقات فراغت خود را به ورزش اختصاص دهیم. من هر وقت خسته می‌شوم در فضای کوی، دوری می‌زنم و از امکانات ورزشی آن استفاده می‌کنم؛ حتی گاهی برای کوهنوردی به دربند می‌روم یا با دوستانم به استخر می‌رویم.

نظر شما در مورد دوست خوب چيست؟
اگر این سؤال را موقعی که دانش‌آموز بودم از من می‌کردید شاید نمی‌توانستم به خوبی از عهده جواب آن بر بیایم ولی اکنون که در دانشگاه درس می‌خوانم، در خوابگاه زندگی می‌کنم و در شهر بزرگی چون تهران سکونت دارم، بهتر می‌توانم جوانب داشتن یک دوست خوب را توضیح دهم. در وهله اول باید بگویم چون حضورم در تهران و دانشگاه تهران فقط به خاطر درس خواندن است، بیشتر ترجیح می‌دهم با کسی دوست باشم که اولویت اول او درس خواندن باشد چون پرداختن به کارهای فرعی هم انرژی مرا می‌گیرد و هم مانع از رسیدن به هدف اصلی من می‌شود. البته در کنار این مسئله، دوست خوب باید کسی باشد که از نظر فکری و مذهبی و خانوادگی با معیارهای آدم همسو باشد. من خدا را شکر می‌کنم که دوستان خوبی دارم که آنها هم از نظر معنوی و اعتقادی و خانوادگی در مقام خوبی قرار دارند. پدرم همیشه حضور این دوستان خوب در زندگی من را در درجه اول خواست خداوند و بعد دعای خیر مادرم می‌داند.

به عنوان فرزند یک جانباز فكر می‌کنید جامعه چه انتظاري از شما دارد؟
هركسي در هر موقعيتي كه قرار دارد، بايد به نحو احسن رفتار كند. من هم چون در حيطه سلامت مردم فعاليت می‌کنم، بايد سعي كنم به وظيفه انساني خود عمل كنم ولي چون به خانواده ايثارگران تعلق دارم وظيفه خود را سنگين تر می‌دانم. علاوه بر اينكه خود را موظف ميدانم كه بايد خوب درس بخوانم تا در آينده بتوانم جوابگوي اعتماد مراجعين باشم، بايد مراقب خون شهدا و رنج جانبازان و ايثارگران هم باشم. چون نسل ما پاسدار نسل ايثارگران است. مدرسه ما نزديك به پنجاه شهيد تقديم انقلاب كرده است. كساني كه هم سن و سال ما بودند و آرزوهايي بزرگ‌تر از ما داشتند. ولي با توجه به شناخت و بصيرتي كه پیداکرده بودند، زندگي با ننگ را نپذيرفتند و به خاطر ما در دل شب به صف دشمن زدند. جواني و آرزوهايشان را فدا كردند تا ما پا بگيريم و بالنده شويم، نبايد بگذاريم خون اين عزيزان و ایثارگری‌هایشان در طول زمان فراموش شود و اين وظيفه ما را خطيرتر می‌کند. زيرا شهدا زنده‌اند و ناظر بر احوال ما.

از اینکه وقت خود را به ما اختصاص دادید سپاسگزاریم.

خبر و عکس: نجمه عبدالکریمی

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • یادگاران عرصه دفاع مقدس
  • رامین پوریحیی
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1396/02/20 13:3
0
0
ترویج فرهنگ ایثار و شهادت کمتر از شهادت نیست.
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد