کد خبر: ٧٢١٠٨/ ٠٨:١١ - شنبه ١١ آذر ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 229
چاپ
ارسال به دوست
مدیریت امور دانشجویان شاهد و ایثارگر
به مناسبت هفته وحدت
گفت وگو با عالیه باش قره فرزند جانباز جنگ تحمیلی و دانشجوی اهل تسنن در مقطع ارشد علوم تشریحی
در دفاع از مام میهن و دین اسلام ،تفاوتهای مذهبی رنگ می بازند
به مناسبت فرا رسیدن هفته وحدت با عالیه باش قره دانشجوی برتر دانشگاه و فرزند آزاده و جانباز 30 درصد دفاع مقدس گفتگویی دوستانه داشتیم.

این دانشجوی خونگرم که اهل تسنن است و از تبار مرز نشینان غیور خطه شمال کشور است در این مصاحبه از لزوم دفاع از کشور و مقدسات بدون توجه به مرزها و تعصبات سخن می گوید و موفقیت را در خدمت به خلق می داند . او از هفته وحدت به عنوان سپر دفاعی اعتقادات مشترک مسلمانان یاد می کند و معتقد است این فرمان تاریخی امام راحل توطئه دشمنان را ناکام گذاشته است. با هم پای صحبت این دانشجوی موفق می نشینیم.

با سلام و تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید. خواهشمندم خود را معرفی فرمایید.

عالیه باش قره دانشجوی کارشناسی ارشد علوم تشریحی، فرزند و جانباز 30 درصد هستم. من در مهرماه سال 70 در شهر گرگان و در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمدم. اهل تسنن هستم. پدرم بازنشسته آموزش پرورش و مادرم خانه‌دار است. من دو خواهر و دو برادر کوچک‌تر از خوددارم. خواهرم دانش‌آموخته حسابداری و برادرم دانشجوی پزشکی است. خواهر و برادر کوچک‌ترم هم در دبیرستان درس می‌خوانند.

در مورد نحوه درس خواندن خودتان در زمان دانش‌آموزی و دانشجویی بگویید

من ترکمن هستم و ما در استان گلستان زندگی می‌کنیم و خب ما امکانات خاص و ویژه‌ای برای درس خواندن نداشتیم. برای بهبود بعضی از درس‌هایم مانند ریاضی و فیزیک کلاس کنکور می‌رفتم و برای سنجش خود در آزمون‌های گزینه دو مدرسه شرکت می‌کردم. چون پدرم فرهنگی بود، توجه خاصی روی درس خواندن ما داشت، من هم به لطف خدا و کوشش خودم همیشه جز دانش‌آموزان رتبه اول مدرسه بودم و توانستم در سال 88 با معدل 75/18 از دبیرستان فارغ‌التحصیل شوم خب وقتی آدم کنکور می‌دهد همه توقع قبول شدن در رشته‌های پزشکی را از آدم دارند و همه این‌ها به خاطر عدم شناخت ما از رشته‌های دانشگاه است و متأسفانه تب قبول شدن در رشته‌های پزشکی واقعاً بالا است. در کنار این‌ها باید بگویم همین فشارهای روحی باعث شد من نزدیک کنکور دچاراسترس شدید شوم و نتوانم انتظار خانواده و مربیان مدرسه را برآورده سازم؛ و به همین دلیل بدون شناخت کافی و فقط به خاطر کم شدن بار روحی روانی تصمیم گرفتم در رشته کارشناسی رادیولوژی ادامه تحصیل دهم و همان سال در این رشته در دانشگاه علوم پزشکی بابل پذیرفته شدم. ولی بعد متوجه شدم من علاقه خاصی به این رشته ندارم و وقتی در سال 91 با کسب معدل 17 از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم فقط به رشته آناتومی فکر می‌کردم و توانستم با کسب رتبه یک سهمیه در مقطع کارشناسی ارشد این دانشگاه پذیرفته شوم والان بسیار بابت این امر مشعوف هستم و این اتفاق را بسیار مبارک می‌دانم.

وقتی در رشته پزشکی پذیرفته نشدید واکنش خانواده چطور بود؟

خب وقتی همه از شما یک انتظار ویژه دارند و شما نمی‌توانی آن انتظار را برآورده کنی واقعاً احساس شکست به آدم دست می‌دهد. شاید چون با این پیش‌زمینه وارد رشته رادیولوژی دانشگاه بابل شدم نتوانستم ارتباط خوبی با رشته و دانشگاهم برقرار کنم. من هرگز نتوانستم با شرایط این دانشگاه کنار بیایم و از همان ابتدا خودم را بسیار بالاتر از این می‌دیدم و فقط امیدوار بودم در مقطع بعدی بتوانم جایگاه واقعی خودم را پیدا کنم. در کلاس‌های درس متوجه شدم علاقه و کشش خاصی به مباحث آناتومی دارم و سعی کردم از تمام توانم برای پذیرفته شدن در این رشته در مقطع ارشد استفاده کنم. شاید روزی 8 تا 10 ساعت درس می‌خواندم و چون نمی‌خواستم این فرصت را از دست بدهم سعی کردم این بار مدیریت احساس و کنترل استرس داشته باشم تا مشکلات شب کنکور را نداشته باشم و خدا را شکر توانستم با کسب رتبه یک سهمیه در این مقطع پذیرفته شوم.

چرا دانشگاه علوم پزشکی تهران را انتخاب کردی؟

همان‌طور که گفتم من اهل گنبد هستم و بیشتر دوست داشتم در دانشگاه گرگان درس بخوانم چون نزدیک تر بودم ولی وقتی با رتبه خوبی پذیرفته شدم با خودم گفتم چرا به دانشگاه علوم پزشکی تهران نروم. مطمئنا شرایط این دانشگاه با آنچه قبلاً دیده بودم و تجربه کرده بودم فرق داشت ولی من به دنبال افق‌های جدیدتر در زندگی بودم و می‌دانستم حضور در این دانشگاه کلاً شرایط زندگی من را عوض می‌کند. وقتی به این دانشگاه آمدم توانستم در کسوت مربی به دانشجویان پزشکی و همچنین دانشجویان بین‌الملل آموزش دهم و همین امر حس خوبی را در من زنده کرد و من مجبور شدم برای بهتر درس دادن بیشتر یاد بگیرم بنابراین باانگیزه بیشتری به کلاس‌های زبان رفتم و سعی کردم یادگرفتن را در خودم تقویت کنم تا بتوانم بهتر یاد بدهم والان احساس خوبی نسبت به خودم و جایگاهم پیداکرده‌ام.
در مورد جو دانشگاه علوم پزشکی تهران برایمان بگویید
همان‌طور که می‌دانید این دانشگاه از وجود اساتید خوبی بهره می‌برد و دانشجویان خوبی هم در این دانشگاه درس می‌خوانند گذشته از آن امکانات این دانشگاه هم بیشتر از بقیه دانشگاه‌هاست و حرف اول را در کشور می‌زند وقتی این موارد را کنار هم می‌گذاریم متوجه می‌شویم که ورود به این دانشگاه و تحصیل در آن آدم را از آنچه قبلاً بوده بزرگ‌تر و پخته‌تر می‌کند؛ مثلاً خود من تحت تأثیر دکتر بربرستانی که جزء اساتید خوب این دانشگاه است، به رشته تشریح بسیار علاقمند شدم. تأثیری که استاد بر روی دانشجو می‌گذارد واقعاً از هر جهت قابل توجه است. دکتر بربرستانی فقط برای ما یک استاد صرف نبود که سر کلاس بیاید درسی بدهد و آزمونی بگیرد. او ورزشکار، شاعر و پدر معنوی دانشجویانش بود. او از تجارب زندگی و کاری خودش برای ما می‌گفت و در کنار این‌ها به ما درس تشریح می‌داد. کلاس‌های درس این استاد برای ما واقعاً دل چسب بود و روند فراگیری را برای ما بسیار تسهیل می‌کرد. همین جو باعث می‌شود که آدم احساس تنهایی و تک بعدی بودن نکند و درس خواندن از حالت منفعل خارج شود و آدم برای درس و زندگی‌اش هدف‌دار تر تصمیم بگیرد. اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی خدا راهی را در زندگی آدم قرار می‌دهد از آدم توقع دارد جایگاه خود را بیابد و برای رسیدن به هدف بالاتر تلاش کند. من هم حضورم در این دانشگاه را فقط خواست الهی می‌دانم و امیدوارم بتوانم جوابگوی اعتماد الهی و زحمات اساتیدم باشم

در مورد نحوه جانبازی پدر و ازدواجش بگویید

پدرم متولد 1347 است. او در سن 19 سالگی به جبهه رفت و درسن 20 سالگی درسال 1367 اسیرشد. پدرم با وجود داشتن شرایط معافیت این وظیفه را در خود حس می‌کرد که کشورش  در این شرایط بیشتر به کمکش نیاز دارد برای همین داوطلبانه به جبهه رفت. در عملیات تک دشمن سال 1367 به اسارت قوای بعثی در آمد. پدرم آن موقع ها تازه نامزد کرده بود و چون به صورت داوطلب به جبهه رفته بود اسم او در لیست اسرای جنگی قرار نگرفت و تا زمان آزادی اسرا هیچ خبری از او به خانواده نرسیده بود. ولی مادرم اعتقاد داشته که نامزدش زنده است و در تمام این سه سال فقط انتظار می‌کشد و حاضر به ازدواج باکس دیگری نمی‌شود. بعد از آزادی اسرا مادر و پدرم ازدواج می‌کنند و تمام این سال‌ها مادرم عاشقانه به او خدمت می‌کند. شاید گفتن این حرف‌ها ساده باشد ولی واقعاً زندگی با جانباز جنگی که سه سال از بهترین روزهای جوانیش را در بی‌خبری محض از خانواده و در اسارت گاه‌های بعث گذرانده و دچار بیماری اعصاب و روان است، کاری نیست که از عهده هر کسی بر بیاید. ما هم در خانه‌ای بزرگ شدیم که همواره نگرانی در آن موج میزند. بیماری پدرم گاهی آن قدر شدت می‌گیرد که دیگر هیچ دارویی جوابگوی آن نیست. ما فرزندان جانبازان روزگار سختی را می‌گذرانیم. درست است که ما جنگ را ندیده‌ایم و از ترس بمب و موشک به خود نلرزیده‌ایم ولی دیدن عزیزی که درد می‌کشد و خانواده‌ای که همواره در تنش به سر می‌برد کار هرکسی نیست. دیگران شاید از دوردستی بر آتش دارند ولی ما در وسط بحران زندگی کردیم و بزرگ شدیم. پدرم هم خودش می‌داند که گاهی کنترل اعصابش از دست خودش خارج می‌شود برای همین سعی می‌کند سر خودش را به کارهای جانبی گرم کند مثلاً به دامداری و کشاورزی و ماهی گیری می‌پردازد تا ما کمتر احساس ناراحتی کنیم. گاهی که خودم را جای پدر و مادرم می‌گذارم می‌بینم واقعاً این افراد چه روح بزرگی دارند. پا گذاشتن روی خواسته‌های دنیوی و ایستادگی بر سر اعتلای کشور، مرز و جبهه نمی‌شناسد. مردان روزگار ما خون خود را نثار کردند و زنان فهمیده ما از عشقشان مایه گذاشتند تا این کشور به ما برسد و وجبی از خاک ما به دشمن تقدیم نشود.

شما گفتید که در شمال ایران زندگی می‌کنید و اهل تسنن هستید ولی جنگ در غرب کشور رخ داده چرا پدر شما با وجود کم سن بودن به جبهه رفت؟

وقتی جنگ شروع شد دیگر کسی به این مسائل فکر نکرد وقتی کشورت دچار سختی و بحران می‌شود گمان نمی‌کنم مرز یا زندگی کردن درهرنقطه کشورت شورا محدود به آنجا کند. یعنی آدم به تمام کشورش تعلق دارد. وقتی که ناموس و دین و آب و خاک یک کشور به خطر می‌افتد دفاع بر همه واجب می‌شود؛ و این مرزهای قومیتی و عقیدتی رنگ می‌بازند. آن چیزی که تا حالا ما مردم ایران را فارغ از تمام مسائل جنبی کنار هم نگه داشته، خاک و ریشه و اعتقادات ماست. اتفاقاً دشمن خیلی سعی می‌کند از این طریق راهی برای نفوذ خودش در کشور باز کند و ما را دچار مشکلات قومیتی کند ولی بحمدالله و با زیرکی امام راحل، این توطئه دشمن ناکام ماند و هفته وحدت توانست این نقش دشمن را ناکام گذارد. جانبازی مردان ایران‌زمین فارغ از تعصبات عقیدتی و قومی و ایثار زنان فهمیده و صبور ما به دشمن فهماند که وقتی درد مشترکی داریم مرزهای عقیدتی کمرنگ می‌شوند و دفاع از کشور وظیفه اول ایرانیان می‌شود خواه شیعه و سنی یا مسیحی و کلیمی .

آیا خاطره خاصی از اسارت پدر در ذهن دارید که برای ما بگویید

یادآوری خاطره برای پدرم واقعاً کار سختی است بارها شده است که یک دفعه شروع به تعریف کردن خاطره‌ای می‌کند و اشک بی‌اختیار جاری می‌شود. یادآوری روزهای سخت اسارت و آنچه که برای خودش و دوستانش گذشت حتی شنیدنش هم سخت است. از خاطره‌هایی که دوستش دارم این است: پدرم تعریف می‌کند که روزی در اردوگاه نشسته بودیم وبسیارشلوغ بود هر کدام از بچه‌ها به کاری مشغول بود و شروع کردم به خواندن لحن سرود ملی. او می‌گوید اولش کسی نفهمید هرکس سرگرم کاری بود صدایم را بلند و بلندتر کردم سکوت عجیبی یک دفعه اردوگاه را در برگرفت گروهی گریه می‌کردند و گروهی می‌خندیدند. بعدازآن همه با من همراه شدند و باهم می‌خواندیم. انگار که از قبل تمرین کرده باشیم. این از خاطره‌هایی است که پدرم و همچنین من بسیار دوستش داریم
 
در مورد پدر و مادر و خانواده‌تان بگویید
پدرم  از نظر شخصیتی پشتکار خوبی دارد و فرد بسیار جدی است ولی در مقام یک پد،ر بهترین دوست من است درست است که بسیار سخت‌گیر است ولی مشوق اصلی من در زندگی‌ام همواره پدرم بوده و هست.
در مورد مادرم هم باید بگویم زن بسیار صبور و با گذشتی است. زندگی با یک جانباز جنگی که سابقه سه سال اسارت هم دارد و در حال حاضر از مشکلات اعصاب و روان هم رنج می‌برد کار آسانی نیست. در کنار تمام این‌ها مادرم باید به امور خانه‌داری هم می‌رسید و وظایف مربوط به پنج فرزند خردسالش را انجام می‌داد. ما پنج بچه هستیم که بافاصله سنی کمی از هم به دنیا آمده‌ایم و همه باهم و در کنار هم بزرگ می‌شدیم. درست است که مادرم تحصیلات عالیه نداشت ولی به درس خواندن ما بسیار حساس بود و سعی می‌کرد کار زیادی به عهده ما نگذارد تا ما فارغ و آسوده درس بخوانیم. البته چون من بچه اول خانواده هستم وظیفه من کمی سنگین تر بود و مجبور بودم کمک‌حال مادرم باشم و همین باعث شد رابطه خوبی بین من و مادرم شکل گیرد و ما تقریباً باهم دوست هستیم و جو خوبی در خانه درست شد و بقیه بچه‌ها فشار کمتری را تحمل کردند. مادرم به ما یاد داد در زندگی با همه چیز کنار بیاییم و به دنبال زرق‌وبرق دنیا نباشیم. با توجه به نوع خاص تربیتی که ما داشتیم فکر می‌کنم ما نسبت به بقیه بچه‌های هم سن و سالمان زودتر بزرگ شدیم و بازندگی و مشکلاتش آشنا شدیم.

رابطه استاد و دانشجو را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 به نظرم نقش استاد آنقدرمی تواند تاثیرگذارباشد که زندگی دانشجویان را تغییر دهد. برای مثال خودم را می‌گویم که یکی از اساتیدم الگوی زندگی‌ام شد از آن پس به تدریس علاقه‌مند شدم.

دلیل اصلی بحران‌های منطقه خاورمیانه و جهان اسلام را چه می‌دانید؟

به نظرم مهم‌ترین موضوع در جهان اسلام امروز وحدت است مسلمانان با وحدت بر هر مشکلی می‌توانند پیروز شوند.

شما اهل تهران نیستید و در خوابگاه زندگی می‌کنید. به عنوان یک دانشجو، آیا مشکل خاصی با خوابگاه ندارید؟

 شاید سخت‌ترین و نفس‌گیرترین قسمت زندگی دانشجویی، زندگی در خوابگاه است. شما ناگهان خودت را جدای از خانواده و در اتاقی کوچک با افرادی متفاوت و فرهنگ‌های ناشناخته می‌بینی. کنار آمدن با این همه تغییر در یک زمان کوتاه واقعاً صبر و تحمل می‌خواهد. به خصوص که من اهل تسنن هستم و وقتی هم اتاقی‌ها متوجه این موضوع می‌شوند جور خاصی به آدم نگاه می‌کنند. ولی باید بگویم خوشبختانه من در تهران بر خلاف ساری مشکل زیادی برای ارتباط برقرار کردن با دیگران نداشتم و فقط روزهای اول کمی بر من سخت گذشت ولی گذر زمان باعث شد بسیاری از مشکلات برایم کمرنگ و محو شود. اکنون من دوستان خوبی دارم و با آن‌ها به امامزاده‌ها می‌روم و در مراسم مذهبی آن‌ها شرکت می‌کنم چون آن قدر وجه تمایز ما کم است که نمی‌تواند باعث جدایی ما شود. گذشته از این ما در خوابگاه تعامل و استقلال را باهم یاد گرفتیم و توانستیم بر مشکلات و تفاوت‌های فرهنگی مذهبی و قومی غلبه کنیم. ما همه ایرانی و مسلمان هستیم. اکنون که خودم را با قبل مقایسه می‌کنم می‌بینم که من هم خیلی بزرگ‌تر شده‌ام. وقتی آدم تعصب و غرور و خودخواهی را کنار بگذارد و در مقابل مشکلات صبر و تحمل کند از آنچه قبلاً بوده و می‌اندیشیده بزرگ‌تر می‌شود.

نقش مطالعه آزاد و ورزش را در زندگی خود چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ما در اوج جوانی قرار داریم و انرژی درونی ما واقعاً زیاد است اگر فقط بخواهیم درس بخوانیم واقعاً خسته می‌شویم برای همین من سعی می‌کنم حتماً ساعاتی از روز را به ورزش کردن اختصاص دهم چون بعد از ورزش ذهنم آمادگی بیشتری برای یادگیری مطالب پیدا می‌کند. غیرازاین من علاقه خاصی به نویسندگی دارم و سعی می‌کنم در اوقات فراغتم علاوه بر مطالعه آزاد مطالبی هم بنویسم وقتی می‌نویسم و از نیروی تخیلم استفاده می‌کنم احساس سبکی به من دست می‌دهد و روحم آزادتر می‌شود این امر در کنار ورزش کمک زیادی جهت تخلیه انرژی منفی به من می‌کند. اگر هم بخواهم زمانی از محیط مجازی استفاده کنم ترجیح می‌دهم دل نوشته‌هایم را در اختیار دیگران قرار دهم و با دریافت بازخورد آن‌ها ذهنم را پویاتر نگه‌دارم. وقتی آدم می‌نویسد وارد دنیای شخصی خودش می‌شود و اتفاقات را به‌دلخواه خودش کنار هم می‌چیند.

 کمی در مورد رشته تحصیلی خود برایمان بگویید.

همان‌طور که می‌دانید من در رشته تشریح تحصیل می‌کنم و ما با جسد خیلی سر و کارداریم البته مبحث تشریح به صورت تئوری بسیار دل چسب و شیرین است ولی وقتی قرار می‌شود به صورت عملی و از روی جسد آموزش ببینیم خب وضعیت فرق می‌کند. اوایل من از دیدن جسد وحشت می‌کردم و یادم هست ترم اول تا دو ماه نمی‌خوابیدم و همواره یک ترس مخفی با من بود ولی کم‌کم توانستم با جسد رابطه برقرار کنم و اکنون با خودم فکر می‌کنم چه افراد بزرگی در جامعه بشری با ما زندگی می‌کنند که حتی حاضر می‌شوند پس از مرگ جنازه خود را در اختیار جویندگان راه دانش قرار دهند. دیگر به چشم جسد به انها نگاه نمی‌کنم بلکه می‌دانم این کار فقط از عهده افرادی که روح بزرگی دارند بر میاید.

نظر شما در مورد دوست خوب چیست؟

خب ما همیشه با افرادی که به ما نزدیک‌تر هستند و مشترکات بیشتری با آن‌ها داریم ارتباط برقرار می‌کنیم و این ارتباط‌ها منجر به دوستی‌های بعدی می‌شود. در محیط دانشگاه و خوابگاه ما با آدم‌های زیادی آشنا می‌شویم که هر کدام خصوصیات اخلاقی و فرهنگی خودشان را دارند و طبق آموزه‌های خود رفتار می‌کنند. پیدا کردن یک دوست واقعی، واقعاً زمان بر است و هرکسی را نمی‌توان به خلوت دل خود راه داد. به خصوص من که آدم حساسی هستم و طبع نویسندگی دارم؛ بنابراین سعی می‌کنم باکسی ارتباط برقرار کنم که در درجه اول باخدا ارتباط قلبی داشته باشد و حس حسادت را در خود کنترل کرده باشد. آدمهای حسود انرژی منفی زیادی به آدم وارد می‌کنند و دوستی با این‌ها فقط باعث ضرر است. غیر از این‌ها از آدم‌های تک بعدی دوری می‌کنم. کسانی که فقط به فکر درس خواندن صرف و آوردن نمره خوب هستند از بقیه زندگی خود جا می‌مانند. با توجه به حرف‌هایی که زدم من یک دوست صمیمی دارم که فکر بازی دارد و به دنبال پیشرفت در زمینه‌های متفاوت است. علاوه بر اعتقادات مذهبی خوبی که دارد یک ورزشکار حرفه‌ای و فردی علاقمند به موسیقی است. ما اوقات خوبی را باهم تجربه می‌کنیم. درس می‌خوانیم و به گردش می‌رویم و محرم اسرار هم هستیم و سعی می‌کنیم همدیگر را در زندگی بالا بکشیم نه اینکه از همدیگر نردبان ترقی برای خودمان بسازیم.

نظر شما در مورداستفاده از محیط‌های مجازی چیست؟
به نظرم شبکه‌های اجتماعی ارتباطات راآسانترکرده است واگرصحیح استفاده شود می تواند باعث پیشرفت در بسیاری از زمینه‌ها شود. ولی زمانی که از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنیم حواسمان به زمان باشد که بیهوده در شبکه‌های اجتماعی تلف نشود.

آیا خودت را فرد موفقی می‌دانی؟

هرکس تعریف خاص خودش را از موفقیت دارد. من به لطف خدا خانواده خوبی دارم در رشته دلخواه خودم و در یک دانشگاه خوب درس می‌خوانم از حضور اساتید خوب و دوستان خوبی بهره می‌برم شاید زمانی رسیدن به این نقطه از زندگی یکی از آرزوهایم بود ولی اکنون تعریف من از موفقیت فرق می‌کند من زمانی خودم را موفق می‌بینم که بتوانم به خلق خدا خدمت کنم و در زندگی به جایگاهی برسم که حضورم برای دیگران مفید باشد. وقتی چیزی را به کسی یاد می‌دهم یا مطلب جدیدی را می‌آموزم روح من ارضا می‌شود و بودن در محیط‌های علمی انرژی مرا مضاعف می‌کند. روزی خودم را موفق می‌دانم که بتوانم دست دیگران را هم بگیرم و در خدمت مردم سرزمینم قرار بگیرم.

پدر شما با توجه به شرایط زمان خویش، رسالت خود را به انجام رسانید. فکر می‌کنید وظیفه شما به عنوان یک دانشجو چیست؟

نه تنها پدر من که تمام جوانان آگاه نسل دیروز با هر وسیله و امکاناتی که داشتند در مقابل استکبار جهانی و توطئه‌هایش ایستادگی کردند. خیلی‌ها عزیزانشان را از دست دادند عده‌ای دیگر هم رنج اسارت و جانبازی و دوری از خانواده را به جان خریدند. کودکان آن روز زیر بارانی از موشک‌ها درس خواندند و بالنده شدند و زنان غیور کشورم عشق و محبت خود را به پای همسران و فرزندانشان ایثار کردند اگر نبود صبر و تحمل همه این افراد ما هم باید وضعیتی مانند آوارگان سوری را تحمل می‌کردیم. تا چند صباح دیگر کسانی که جنگ را ندیده‌اند سکان‌دار حرکت این کشتی در دریای پر تلاطم این زمانه خواهند شد. ازاین‌رو وظیفه ما سنگین تر از وظیفه پدرانمان خواهد بود. ما باید چهره واقعی اسلام را به جهان نشان دهیم و مراقب تفرقه  افکنی دشمنان باشیم. اکنون که غرب با حمایت گروه‌های تروریستی سعی در مخدوش کردن چهره اسلام و تفرقه بین اقوام مذهبی دارد باید با چشم باز مراقب بود هیچ بهانه‌ای دست دشمن نداد. وقتی نام ایران در میان باشد شیعه و سنی یکدل و یک زبان می‌شوند.

سخن آخر از زبان خودت؟

من از زبان خودم، نه تنها برای پدر خودم، برای تمام پدرانی که رفتند تا بگذارند، دلیلی برای دویدن‌های من وتو ، خاکی برای زندگی من وتو، و آن‌ها که میانمان ماندند، تا یادمان نرود، آنچه امروز از آن من وتوست، به اشک‌های مادری است که سال‌ها با آرزوی دیدن پسرش، تمام فرزندان شهر را مادری کرد، یا کودکی که هرگز واژه پدر برایش جان نگرفت، یا پسری که زودترازپدرش پشتوانه شد، و دختری که میان نگرانی‌های پدرش، آرزوهایش رنگ باخت، من از همسری می‌نویسم که دردهای شوهرش را شریک شد و مادری که فرزندانش را پدری کرد، من پدر را در چه واژه‌ای بگنجانم؟ وقتی سال‌هاست در عظمتش مانده‌ام!

با تشکر از وقتی که در اختیار ما قراردادید.

خبر و عکس: نجمه عبدالکریمی

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد