چاپ
ارسال به دوست
نخستین ها قدیمی, نخستین ها
نخستين ها/ دكتر جهانشاه صالح، استاد و مسئول كرسي بيماريهاي زنان
برگرفته از كتاب نخستين ها: دكتر صالح؛ پس از پشت سر نهادن سختي هاي فراوان در راه تحصيل طب به ايران مراجعت كرده و با‌ رتبه دانشياري وارد دانشكده پزشكي شد و بر كرسي استادي بيماري‌هاي زنان تكيه زد. رياست بيمارستان وزيري، بخش جراحي بيمارستان زنان و آموزشگاه مامايي از جمله مشاغل اوليه او بود. او خدمات ارزنده اي به مردم اقصي نقاط ايران ارايه كرد.

روابط عمومي دانشگاه در نظر دارد با هدف آشنايي بيشتر دانشگاهيان به خصوص دانشجويان گرامي با اساتيدي كه نقش برجسته اي در شكل گيري دپارتمانها و مجموعه هاي ارزشمند دانشگاه داشته اند، ستوني را تحت عنوان "نخستين ها" به اين امر اختصاص دهد. كتاب ارزشمند نخستين ها اثر استاد فقيد دكتر شمس شريعت تربقان در شروع منبع اوليه اين ستون خواهد بود ولي در ادامه به آن محدود نبوده و خوانندگان گرامي مي توانند شخصيت هاي برجسته مد نظر خود را به همراه معرفي زندگينامه و معرفي خدمات و آثار ايشان پيشنهاد دهند. هدف ديگر اين ستون ايجاد تعاملي دو سويه با خانواده بزرگ دانشگاه در درجه اول و تمامي ايرانيان در درجه بعد در جهت گردآوري آثار، اسناد، خاطرات و خدمات اين بزرگان است.

دكتر جهانشاه صالح در سال تحصيلي 15-1314 شمسي در سمت معلم تشريح كار خود را در دانشكده طب آغاز كرد و در سال تحصيلي 18-1317 نيز با عنوان معلم حق الزحمه بگير علاوه بر تدريس كالبدشناسي تدريس باليني بيماريهاي زنان را بر عهده گرفت. دكتر صالح در سازمان جديد دانشكده پزشكي به سمت استاد و مسئول كرسي بيماريهاي زنان منصوب شد.
شرح حال وي را از كتاب «زندگينامه مشاهير و رجال پزشكي معاصر» تاليف دكتر محمد مهدي موحدي نقل مي كنيم:
جهانشاه صالح در سال 1283 شمسي در كاشان به دنيا آمد. وي كوچكترين فرزند مبصرالممالك بوده و تحصيلات ابتدايي را در دبستان علميه كاشان به پايان برده است. او در شرح خاطراتش مي نويسد پدرم مرحوم مبصرالممالك عقيده داشت كه زبان خارجي را بايد در كودكي آموخت به همين سبب من هفته اي سه بار به مدرسه آليانس كه توسط فرانسوي ها ايجاد شده بود مي رفتم و در آنجا زير نظر معلمين فرانسوي اولين زبان خارجي را آموختم. همچنين از احمد ناصري كه يكي از ديپلمه هاي مدرسه آمريكايي بود و در كاشان مي زيست تقاضا كرد كه هفته اي چند ساعت هم در منزل به من زبان انگليسي بياموزد. در آن زمان تحصيل علوم قديمه هم در خانواده هاي سرشناس رسم بود. صبح ها ساعت پنج 5 بعد از نصف شب سحرگاهان، به اتفاق فرزند يكي از همسايه ها به منزل مجتهد معروف محل شيخ محمد(ره) مي رفتم و در محضر او تلمذ مي كرديم. مرحوم شيخ محمد در محله هشت عمارت منزل داشت. شاگردان او دور تا دور اتاق روي گليمي مي نشستند و در انتظار بودند. پس از مدت كوتاهي صداي نعلين استاد به گوش مي رسيد همه به پا مي ايستاديم. استاد وارد مي شد و در درون پوستيني در بالاي اتاق مي نشست و متكايي داشت كه به آن تكيه مي داد و مجلس درس و مباحثه شروع مي شد...
خلاصه روزگاري در كاشان به اين نحو گذشت. طبق برنامه زماني به تحصيل فارسي و غيره در مدرسه علميه به مديريت شيخ غلامرضا و ساعاتي به فراگرفتن زبان فرانسه و چندي به آموختن زبان انگليسي و هر روز صبح به تحصيل صرف و نحو و منطق و زبان عربي در محضر شيخ محمد، سرگرم بودم تا اين كه من هم مانند ساير برادرانم روانه تهران و مدرسه كالج آمريكايي كه يكي از بهترين مدارس آن ايام بود شدم. دوره كالج زير نظر دكتر جردن به پايان رسيد. در كلاس دوازدهم كالج آمريكايي تهران مشغول تحصيل بودم كه از طرف دكتر ميليسپو رئيس كل ماليه ايران نامه اي به دكتر جردن رييس كالج رسيد كه در آن درخواست شده بود چند نفر مترجم كه به زبان انگليسي و فارسي تسلط داشته باشند براي استخدام معرفي شوند. طولي نكشيد كه دكتر جردن ارسلان خان (ارسلان خلعت بري) كه فعلا از وكلاي دادگستري است و به مقاماتي چون نمايندگي مجلس شورا و استانداري هم رسيده است و اينجانب را به وزارت ماليه معرفي كرد. ارسلان خان و من مامور اداره كل ملزومات مملكتي شديم. رياست اين اداره به عهده مرحوم ميرزا حسن خان مهرآوران كه او نيز از فارغ التحصيلان قديم كالج البرز بود محول شده بود. به هر حال ارسلان و من در اتاق آقاي مهرآوران مشغول خدمت شديم و مراسلات اداري را به فارسي و انگليسي ترجمه مي كرديم. حقوق ما دو نفر كه كنتراتي بوديم ماهي پنجاه و پنج تومان بود. در اين ايام اتفاقي افتاد كه سرنوشت من و ارسلان به كلي عوض شد و آن اين بود:
شايد خيلي عجيب به نظر آيد كه در آن زمان كليه خريد لوازم به عهده اداره ملزومات كل مملكتي بود. به ياد دارم كه از شخصي به اسم (گساس) زغال سنگ و خاكه زغال ادارات خريداري شد. آن روزها البته در تمام اتاقها در زمستان از بخاري زغال سنگ استفاده مي شد. در آن سال سر و صداي همه بلند شد كه خاكه زغالهاي ارسالي از ملزومات با خاكستر رنگ شده، مخلوط است و بالطبع خوب نمي سوخت و اتاق ما گرم نمي شد. آقاي ربيع زاده كه بازرس اداره مامور رسيدگي شد. هيئت بازرسي گزارشي دادند كه (گساس) و عده اي در تهيه خاكه زغال غفلت كرده يا خداي نخواسته سوء استفاده كرده اند. اين گزارش من و ارسلان ترجمه شد و براي رييس كل ارسال شد. قبل از ارسال ترجمه گزارش، ارسلان و من، كه مختصر طبع شعري داشتيم و هنوز هم باقي است رباعي ساختيم و به گزارش ضميمه كرديم و آن اين بود:
بدر نبرد كسي سر ز كار ملزومــات   خدا كند نشود كس دچار ملزومات
(گساس) برد زغال و بگرد او نرسيد   ربيــع زاده چابـك سوار ملــزومات
اين شعر كار ما را ساخت. مهرآوران شخصاً مردي درستكار و جدي بود از اين كه ما به اداره او حمله كرده بوديم آزرده خاطر شد. هر دو را خواست و به طور شفاهي توبيخ كرد كه چرا در ساعات اداري به جاي ترجمه و انجام دادن وظايف مرجوعه شعر مي گوئيد؟ البته اين رباعي دهان به دهان گشته بود و همه آن را حفظ كرده بودند. چند روز گذشت ابلاغي به دست من به امضاء مستر گر دادند كه به مقام معاونت مخصوص و رئيس دارالترجمه مستر بنيوال پيشكار ماليه گيلان و مازندران منصوب شده ام. دو روز بعد به اتفاق همايون خان سياح كه از افسران ارشد وزارت ماليه بود به رشت حركت كرديم و اداره را از ميرزا سيدمحمدخان نصر تحويل گرفتيم. ارسلان بعد از انتقال من به گيلان از شغل مترجمي استعفا كرد و به مدرسه علوم سياسي رفت و رشته حقوق را به پايان رسانيد و وكالت دادگستري را پيشه ساخت. در اين ماموريت حقوق من از 55 تومان به 85 تومان افزايش يافت و بيست تومان هم از بابت اين كه گيلان و مازندران نقطه بد آب و هوا، به حساب مي آمد، منظور شد و جمعاً دريافتي من از صندوق دولت به (105) تومان در ماه رسيد.
ابتداي كار براي آشنايي به محل به اتفاق مستربنيوال از اغلب شهرهاي گيلان و مازندران بازديد كرديم. هر چه بيشتر با او كار مي كردم از طرز رفتار و حركات او بيشتر بيزار مي شدم با ايراني ها مثل برده رفتار مي كرد و من از اين حيث در عذاب بودم. چند اتفاق ديگر افتاد كه روز به روز مرا به كناره گيري از همكاري با او تشويق كرد.
آخرين برخورد من با آقاي مستشار همانطور كه سرنوشت ارسلان عوض شد به كلي مسير زندگي مرا نيز دگرگون كرد و آن اين بود كه يك هفته بعد از غايله بندر پهلوي مرا به اتاق خود احضار كرد و با لحن بسيار تندي گفت: «برو به اين يارويي كه در اتاق مجاور است بگو بيايد!» اينجا بود كه خون وطن پرستي ام به جوش آمد، پرونده اي را كه در دست داشتم به روي ميز او پرت كردم و گفتم اولا من پيشخدمت شما نيستم و ثانياً در آن اتاق يارو نيست و جناب آقاي سياح است و پيشكار حقيقي ماليه ايالتي است و شما يك خارجي كه عنوان مستشار داريد. اگر كاري داريد بايد شما نزد او برويد نه اين كه او را با اين لحن احضار كنيد! آقاي مستشار مات و مبهوت شد. بلافاصله من از در خارج شدم. لوازم روي ميز را جمع كردم و استعفاي خود را به اداره فرستادم. فرداي آن روز ساعت هفت صبح، آقاي سياح به اتفاق ميرزا تقي خان طاير رئيس اداره معارف و سرهنگ محمود خان غفاري رئيس شهرباني به ديدن آمدند و پس از مدتي گفتگو مرا به اداره بردند مستر بنيوال شخصا به اتاق من آمد و از واقعه روز قبل معذرت خواست و در عين حال مدتي نصيحت كرد و گفت اگر مي خواهي در كارمندي دولت بماني و پيشرفت كني بايد اعصاب خود را بهتر از اين كنترل كني. پيش خود گفتم واقعاً عجب واعظ غيرمتعظي! چند روزي گذشت با كمال دلسردي وظايف خود را انجام مي دادم و در فكر بودم كه به چه وسيله از اين معركه خلاص شوم. شبي بود باراني، مشغول مطالعه بودم كه آقاي طاير به ديدنم آمد و اعلاني كه در جرايد منتشر شده بود ارايه داد، آگهي از طرف وزارت معارف بود و براي اعزام 25 نفر به آمريكا براي تحصيل در رشته مكانيك مدرسه فورد كه مربوط به كارخانه فورد بود، داوطلب خواسته اند. با وجود اين كه به اين رشته علاقه اي نداشتم به وسيله تلگراف داوطلب شدم و در ظرف بيست و چهار ساعت با تقديم استعفاي مجدد عازم تهران شدم. شرط نام نويسي دارا بودن ديپلم متوسطه و آشنايي كامل به زبان انگليسي بود در بين داوطلبان زيادي بيست و پنج نفر انتخاب شدند كه من يكي از آنها بودم. به خرج خود و بدون كمك دولت عازم بيروت شديم و از آنجا با كشتي تجاري كه بيست و يك روز روي درياي طوفاني عجيبي در حركت بود به آمريكا رفتم. آن زمان كسي براي تحصيل به آمريكا نمي رفت. اغلب دانشجويان دولتي به فرانسه اعزام مي شدند ولي من محصل دولتي نبودم. محرك من براي رفتن به آمريكا اولاً آشنايي كامل به زبان انگليسي و ثانياً دكتر ابوالقاسم بختيار بود. شايد من دومين دانشجويي بودم كه در آن ايام به خرج خود مانند دكتر بختيار به امريكا رفتم و در دانشگاه سيراكوز مشغول تحصيل شدم. مخارج تحصيل در آمريكا طاقت فرساست ولي اگر انسان مصمم باشد و از كار عار نداشته باشد بي شك موفق مي شود، زيرا مي تواند قسمتي از مخارج خود را تامين كند. در آمريكا به دانشجويان با استعداد كم بضاعت اسكالر شيب مي دهند و همه نوع كمك مي كنند. البته بايد در سال اول اين استعداد را به اثبات رساند و معدل خوب به دست آورد تا بتوان از كمك هاي دانشگاهي در سالهاي بعد استفاده كرد. به محض ورود به دانشگاه در اداره كاريابي دانشگاه با ذكر مشخصات نام نويسي كردم. طولي نكشيد كه چند دانشجوي سال اول براي كمك به آموختن زبان فرانسه كه يكي از دروس آنها بود مرا دعوت كردند، اينجا زبان فرانسه اي را كه در مدرسه آليانس ياد گرفته بودم به دادم رسيد و روزي چند دلار از آن نصيبم شد. روزي رييس كاريابي دانشگاه احضارم كرد و شغلي پيشنهاد كرد. خانواده اي بودند كه دو فرزند هفت ساله و نه ساله داشتند، چون اغلب دوره هاي شبانه بريج داشتند مي خواستند يك نفر از ساعت 8 به بعد تا نيمه شب مراقب خانه و اطفال گريزپاي آنها باشد و مخصوصا دقت كند كه آنها تكاليف مدرسه اي را كه تازه شروع كرده بودند تمام كرده و به موقع استراحت كنند. كار مشكلي نبود با كمال ميل قبول كردم و خود را به اين خانواده معرفي كردم. غروب به منزل آنها مي رفتم دروس خود را در محيط آرامي براي فردا حاضر مي كردم و مراقب كودكان بودم. طرز رفتارم با آنها طوري بود كه مرا هم دوست داشتند و هم اين كه حساب مي بردند و اطاعت مي كردند. يكسال بدين منوال گذشت و تابستان و ايام تعطيلات رسيد. قرار من با اين خانواده فقط براي يك سال تحصيلي بود آنها هم اصولاً طبق معمول با فرزندان خود به كنار دريا مي رفتند. بنابراين براي تعطيلات قبلا توسط اداره كاريابي دانشگاه اقدام كرده بودم.كمپاني تخم گل فروش معروفي به نام ميندويل و گينگ در شهر راجستر چند نفر فروشنده مي خواست تا نمونه تخم گلهاي كمپاني را كه به طرز جالبي در پاكتهاي مخصوص تهيه شده بود در ايالات مختلف امريكا معرفي و براي سال بعد سفارش بگيرد. براي مصاحبه روانه راجستر شدم از ميان عده اي داوطلب ده نفر قبول شديم كلاس درس ترتيب دادند كه در آن مختصات تخم گلهاي اين كمپاني تدريس مي شد و ما را با اصول و روش فروشندگي و طرز تماس با مردم و مكالمه با آنها براي عرضه مال التجاره خود آشنا كردند. پس از دو هفته به هر كدام از ما يك اتومبيل فورد مدل T كه در آن ايام متداول بود دادند. چهار ايالت شرقي امريكا نصيب من شد. خلاصه طي سه ماه در شهرهاي مختلف اين چهار ايالت به كليه مغازه گل فروشي  سر زدم و تا آنجا كه مقدور بود سفارش گرفتم. تابستان هم گذشت اين فروشندگي براي من هم فال بود و هم تماشا. از كليه سفارش هاي خريدي كه گرفته بودم و تحويل كمپاني دادم ده درصد نصيبم شد. نظر به اين كه مقدار فروش قابل ملاحظه بود براي تابستان آينده هم دعوت به كار شدم. قبل از مراجعت به سـيراكوز سري به واشنگتن زدم تا با سفير ايران ملاقات كنم و معرفي نامه اي از او براي دانشگاه بگيرم. اگر اين جمله را حمل بر خودستايي ندانيد، معدل نمـراتم عالي بود يعني (A) يا الف. با در دست داشتن اين معدل چنانچه سفارت ايران تصديق مي كرد كه من از دولـت يا ممر ديگري براي مخارج خود كمك نمي گيرم و بايد كليه مـخارج دانشگاه را شخصا متقبل شوم، احتمال به دست آوردن اسكالرشيب دانشگاه بيشتر مي شد. خـدا رحمت كند مرحوم فتح اله نوري اسفندياري را كه در آن زمان كاردار يا نايب اول سفارت بود مرا با محبت فراوان پذيرفت شب هم در سـفارت جا داد و نامه بلنـد بالايي كه حاكي از سابقه خانوادگي و وضع مالي من در آمريكا بود نوشت و متذكر شد كه ايران احتياج به پزشك دارد و چنانچه دانشگاه مساعدت كند در حقيقت در تهيه يك پزشك براي جامعه اي كه نيازمند به اطباء است كمكي به سزا كرده است. كارنامه سال تحصيلي را به اضافه نامه سفارت دو روز بعد نزد رييس دانشگاه بردم. پرونده مرا خواست و پس از آگاهي از اين كه سال گذشته با تدريس زبان فرانسه و كشيك شب در خانه يك خانواده و به اتكاء دست رنج خود تحصيل كرده و معدل عالي هم بدست آورده ام و با توجه به نامه سفارت و محتويات آن چند كلمه روي تقاضاي من نوشت و نتيجه را به هفته بعد موكول كرد. چند روز بعد دبيرخانه دانشگاه به من اطلاع دادند كه مشمول هفتصد و پنجاه دلار اسكالر شيب در سال شده ام. از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم. با اين ترتيب قسمت بزرگي از مخارجم تامين مي شد. كار شبانه من يعني مراقبت از اطفال مانند سال قبل ادامه داشت. براي تابستان ديگر هم تكليف روشن بود. زيرا كمپاني گل فروشي مجددا مرا دعوت كرده بود. براي سال آخر تحصيلات مقدماتي در كلوپ بين المللي دانشجويان كه شبانه روزي بود نام نويسي كردم. زندگي در اين كلوپ آموزنده بود در آن جا به دبيري هم انتخاب شدم و طولي نكشيد كه به رياست كلوپ ارتقاء يافتم. در مقابل اجزاي اين وظايف البته از پرداخت كرايه اتاق معاف بودم. مقدمات پزشكي تمام شد و مراحل آخر نزديك مي شد و حال بايد وارد دانشكده اصلي پزشكي شد. اين مرحله بسيار دشواري بود زيرا قريب نهصد داوطلب بودند كه از بين آنها جا براي بيش از 52 نفر وجود نداشت. مسابقه نمرات سالهاي مقدمات پزشكي، استعداد مزاجي، سوابق اخلاقي و خانوادگي عواملي بودند كه در انتخاب اين 52 نفر دخالت داشت. روز مصاحبه رسيد. شنيده بودم كه نظافت و طرز رفتار و گفتار هم در مصاحبه مؤثر است. صبح روز مصاحبه با طرزي كه تصور مي كردم كاملا آراسته و شايسته است ولي با دلهره فراوان وارد اتاق مصاحبه شدم. هفت نفر پزشك سالخورده به اضافه خانمي كه بعداً معلوم شد روان شناس بود دور ميزي نشسته بودند و سه صندلي جلو ميز قرار داشت. با احترام تمام سلام كردم پس از كسب اجازه صندلي وسط را انتخاب كردم و با قيافه متبسم و مطمئن و اميدواري با استادان روبرو شدم، ديدم پس از آن كه صندلي وسط را انتخاب كردم خانم دكتر روي ورقه اي كه در دست داشت يادداشتي كرد مثل اين كه تمام حركات و سكنات من را زير نظر داشت. رييس دانشكده پرونده ام را كه روي ميز بود برداشت و مدتي ورق زد اين اوراق گزارش دوره مقدمات پزشكي و دانشكده علوم بود كه در آنجا درجه ليسانس (B.S) گرفته بودم. موقع سوال و جواب رسيد يكي از آقايان پرسيد چه شده است كه از ايران به آمريكا آمده اي چرا رشته پزشكي را انتخاب كرده اي؟ اينجا بود كه با ذكر سوابق مدرسه آمريكايي، موضوع حكيم يعقوب كاشان را كه مادرم را علاج كرده بود و پدرم خيلي به او احترام گذاشته بود، پيش كشيدم و خاطـرات كودكي خود را در اين زمينه توضيح دادم. بسيار مورد توجه قرار گرفت. ديگري پرسيد اگر ما تو را قبول كنيم آيا پس از ختم دوره تحصيلات پزشكي در آمريكا خواهي ماند و يا به كشور خود بازخواهي گشت و قبل از اين كه منتظر جواب شود ادامه داد: آيا در اين جا ازدواج خواهي كرد؟ البته در جواب عـشق و علاقه خود را به مراجعت و اين كـه ايران احتياج به طبيب دارد كاملا توضيح دادم ولي درباره قسمت اخير گفتم كه نمي توانم هيچ تعهد يا پيش بيني كنم زيرا ممكن است همسر خود را در آمريكا انتخاب نمايم. خلاصه سؤالات فراوان بود مذهب را پرسيدند، يكي پرسيد شما كدام يك از روزنامه هاي يوميه را مي خوانيد ديگري پرسيد تاكنون به غير از كتب درسي چه كتابهايي خوانده ايد. سوال آخر اين بود آيا به فيلمهاي غم انگيز يا نشاط آور و خنده دار علاقه مندي؟
به هر يك از سؤالات جوابهاي مقتضي داده شد و در جواب سؤال آخر گفتم: دوران تحصيلم به قدري مشكل و زندگيم به اندازه اي با رنج و زحمت توام بوده كه فقط به سينماهاي خنده آور مانند لورل و هاردي مي روم و به داستانهاي غم انگيز علاقمند نيستم. مثل اين كه اين جواب در دل عده اي مؤثر واقع شد. نظر اين بود كه انسان را از هر حيث روان كاوي كنند تا مبادا در فن شريف پزشكي اشخاصي ناباب وارد شوند. در مسابقه نمره و معدل يگانه دليل قابل قبولي نبود، چه بسا اشخاصي كه معدل خوب داشتند و از اين مصاحبه پيروز خارج نشدند.
خوشبختانه پس از دو ماه يعني گذشت تعطيلات تابستان نامه اي از دانشكده رسيد كه قبوليم را اطلاع مي داد. در ميان 52 نفر قبول شدگان فقط من تنها دانشجوي خارجي بودم كه قبول شده بودم. در عين خوشحالي و شادي مضطرب بودم زيرا نمي دانستم كه اسكالر شيب دوره علوم و مقدمات پزشكي شامل دوره پزشكي خواهد بود يا خير. در غير اين صورت تحصيل پزشكي كار آساني نبود زيرا فقط شهريه ساليانه، نهصد دلار بود. با مراجعه به دبيرخانه دانشكده معلوم شد كه چنانچه در نيمه سال معدل نمرات از (B) بالاتر باشد اسكالر شيب كماكان محفوظ خواهد بود. خدا مي داند كه آن چند ماه تا چه ساعاتي در شب مطالعه مي كردم. ماه ژانويه رسيد امتحانات تمام شد از دبيرخانه اطلاع دادند كه اسكالر شيب تمديد خواهد شد. دروس پزشكي به قدري مشكل بود كه وقت زيادي براي كار در خارج نمانده بود. فقط توانستم روزي دو ساعت در كتابخانه دانشكده استخدام شوم و به مراجعات دانشجوياني كه براي كتاب و مجله مي آمدند رسيدگي كنم و گرچه حق الزحمه قابل توجه نبود ولي باز هم كمك خوبي بود. تابستان نزديك مي شد ولي متاسفانه موضوع فروشندگي تخم گل ديگر در بين نبود. در جستجوي كار ديگري بودم به پيشنهاد اداره كاريابي به اردوگاه هاي مختلف تابستاني، نامه نوشتم. در آمريكا رسم است كه مردم فرزندان خود را به اردو گاه هاي مختلف مي فرستند از ايالت ورمونت نامه اي رسيد كه با استخدام من در اردوگاه موافقت كردند. چون مقدمات پزشكي و مقداري از دوره پزشكي را به اتمام رسانده بودم قرار شد در درمانگاه آن جا كار كنم و نيز در قسمت تيراندازي و اسب سواري معلم شوم. من به اين دو رشته در كودكي به خوبي آشنا شده بودم در آن زمان رسم بود كه پدران به فرزندان خود اسب سواري و تيراندازي مي آموختند. سه سال تمام هر سال اول تابستان به اين كمپ مي رفتم در سال آخر تصدي درمانگاه به عهده خودم بود. حقوق بسيار خوب مي دادند و در حقيقت پس اندازي بود كه براي سال تحصيلي كمك شاياني بود. سال آخر پزشكي يكي از انترن هاي بيمارستان سن ژوزف وسط سال استعفا داد. پيدا كردن انترن در وسط سال كار آساني نبود به دانشگاه مراجعه كردند و رئيس دانشكده مرا معرفي كرد. به اين ترتيب ديگر از هر حيث كارها رو به راه بود. در همان بيمارستان سال ديگر هم دوره انترني گذراندم. از اين پس اشكالي براي احراز تخصص از حيث مخارج وجود نداشت، زيرا براي رزيدنت ها حقوق كافي مي دادند منزل و شام و نهار هم در بيمارستان بود. دوره تحصيل هم در بيمارستان مموريال و بيمارستان وابسته به دانشكده پزشكي كلمبيا در نيويورك گذشت ولي پس از اتمام دوران تحصيل همانطور كه تصور مي شد ازدواج كردم و با وجود اين كه در بيمارستان زنان مقام خوبي آماده بود و جواز طبابت خود را در ايالت نيويورك بدست آورده بودم طبق تعهدي كه به رئيس دانشكده پزشكي سپرده بودم با همسر خود رهسپار ميهن شدم.
قبل از اين كه به تهران حركت كنم، در نيويورك مطب داشتم و در دو مريض خانه معروف هم صبح ها بكار جراحي مشغول بودم. و نظرم اين بود كه قدري در كار خود ورزيده شوم و سپس به تهران حركت كنم ولي نامه برادر عزيزم الهيارخان، حركت مرا به جلو انداخت. درست سال 1313 بود و دانشگاه تهران در حال تكوين و تشكيل ساختمان نخستين بناي دانشگاه كه تالار تشريح است، پايان يافته و مقرر بود كه وزارت معارف درصدد جلب جراحاني برآيد كه دوره تشريح عملي را روي نعش ديده باشند و آنها را براي تدريس تشريح عملي در دانشگاه استخدام كنند. فراموش نمي كنم روزي را كه نامه برادرم الهيار صالح توام با دعوت وزارت معارف وقت به دستم رسيد، عباراتي را كه اين برادر ارجمند به منظور تشويق و ترغيب من به خدمت وطن نوشته بود هنوز در گوشم طنين انداز است. آن قدر مهيج بود كه در ظرف يك هفته تصميم گرفتم بساط زندگي را در نيويورك با تمام مزاياي آن برچينم و در تالار تشريح دانشكده پزشكي دانشگاه تهران به تدريس پرداختم و متجاوز از سي سال عمر خود را صرف تعليم و تربيت پزشكان در بيمارستان هاي دانشگاه و درمان مردم تهران و شايد اغلب ولايات كردم.
اگر ميزان حقوقي را كه در آن زمان به ما مي دادند نقل كنم باور نخواهيد كرد. شروع خدمت با قراردادي بود كه به امضا آقاي علي اصغر حكمت كفيل وزارت معارف وقت رسيده بود و مبلغ آن بيش از نود تومان در ماه نبود. روانشاد دكتر اميراعلم رييس تالار تشريح پس از چند ماه با هزار زحمت اين مبلغ را به صد و بيست تومان رساند. تهران در آن زمان قابل قياس با وضع امروز نبود، برق حاج امين الضرب ساعت هفت بعدازظهر يا غروب روشن مي شد و در ساعت نه با سه چشمك پيش آگهي مي داد و خاموش مي شد. در اين فاصله چراغهاي نفت سوز را روشن مي كرديم، خيابانها پر از گل و لاي بود، فقط خيابان پهلوي و قسمتي از خيابان سپه سنگ فرش بود. روزي نبود كه اسبهاي بيچاره با درشكه هاي فرسوده روي زمين نيفتند، بيماريهاي واگير فراوان بود، آب پاك وجود نداشت آب دربار يا آب سفارت انگليس كه هر دو آلوده بودند خوراك مردمان بالاي شهر و آب انبار كه از جويهاي كثيف پر مي شد مصرف اغلب مردم بود، وسايل بهداشتي وجود نداشت. بيمارستانها به هيچ وجه مجهز نبودند. با چراغ نفتي به انجام عمل پرداخته و طبيب و متخصص تربيت مي كرديم. كسي كه در شهر نيويورك اجازه طبابت داشت و مطبي داير كرده بود و با خرج خود بدون ديناري توقع يا كمك از دولت تحصيل كرده بود با طيب خاطر به جاي كار در بيمارستانهاي مجهز آمريكا در خرابه اي به اسم بيمارستان وزيري قبول خدمت كرد و هيچ شكايتي نداشت. نمي دانم چه شده است كه امروز با وجودي كه تهران از هر حيث با بسياري از شهرهاي خارجي رقابت مي كند و همه نوع وسايل زندگي فراهم است و پيشرفتهاي چشم گير آن حتي خارجيها را به تحسين واداشته است با اين همه سازمانهاي مجهز به آخرين وسايل جراحي و طبي كه در دسترس است عده اي از دانش آموختگان خودمان به صرف اين كه دو يا سه سال در خارج بوده اند طبابت يا خدمت در خارج را به خدمت در كشور ترجيح مي دهند و اين همه صحبت از فرار مغزها به ميان مي آيد. شايد مفهوم زندگي عوض شده است.
باري بگذريم و به داستان زندگي كه موضوع اين نوشته است بپردازم. در زندگاني پرماجراي خود به مناسبت احراز سمتهاي مختلف خاطرات زيادي داريم اما هيچ خاطره اي مهيج تر از داستان حيرت انگيز گم شدن در بيابانهاي خشك و بي آب و علف صحراي عربستان نيست.
سال 1935 ميلادي(1314 هجري شمسي) بود. به طوري كه گفته شد پس از سالها دوري از وطن با كشتي از آمريكا به ايران مراجعت مي كردم در عرشه كشتي به شادروان دكتر جردن رئيس و استاد سابق خود در كالج آمريكايي تهران و همسرش برخورد كردم. سالها بود او را نديده بودم. خيلي از ديدار همديگر شادمان شديم. گفت و شنود با دكتر جردن در سر ميز غذا براي من و همسرم كه از مهرباني و راهنمايي هاي او و اندرزهاي سودمندش اغلب صحبت كرده بوديم سرورانگيز بود و او نيز كه از موفقيتهاي من در آمريكا آگاه شده بود به همين كيفيت شاد و خوشحال به نظر مي آمد. خصوصا وقتي فهميد كه براي هميشه برمي گردم و همسرم را راضي كرده  ام كه به ايران بيايد. به هر صورت به بيروت رسيديم پس از چند روز توقف در آنجا دكتر جردن با اتومبيل فوردي كه در كشتي داشت و من نيز با اتومبيل شورلت خودم كه از نيويورك با كشتي همراه آورده بودم و از آن جا بيروت عازم بغداد شديم.
در آن زمان جاده هاي اتومبيل رو مثل امروز معين و مشخص نبودند. مسافران اين بيابان موظف بودند كه با راهنمايي اتوبوسهاي (نرن) كه در آن موقع مسافت بين بيروت و بغداد را طي مي كردند حركت كردند. ما هم با شركت (نرن) قراردادي بستيم و به دنبال اتوبوس آن شركت، صحراي خشك و بي آب و علف را پيموديم تا آن كه به محلي كه آن را چاه هاي «رتبا» مي گفتند، رسيديم. راننده اتوبوس در اين محل توقف كرد و مشغول به استراحت شد. ما عجله داشتيم كه خود را زودتر به بغداد برسانيم ولي هر چه اصرار كرديم كه زودتر حركت كند موافقت نكرد و بالاخره براي اينكه ما را از سر خود باز كند گفت: شب مهتابي است و از اين نقطه به بعد جاده مشخص است، شاگرد من با شما مي آيد و شما را راهنمايي مي كند و اتوبوس نيز در مدت كوتاهي به دنبال شما خواهد آمد. ناگفته نماند كه بنزين اضافي، خوراك و آب آشاميدني ما هم در اتوبوس بود و زندگي ما در آن صحرا بدست آن راننده بود. جواني خيلي خوب است اما يك عيب بزرگي دارد و آن بي تجربگي و خامي است و همين كيفيت بود كه بدون تأمل و انديشه فقط روي گفتار راننده و غرور جواني خود پيشنهاد او را قبول كرده و حركت كرديم و بيچاره دكتر جردن هم چون براي اولين بار بود كه شخصا با اتومبيل خود در اين راه سفر مي كرد ايرادي نگرفت و يقين داشت كه شاگرد راننده حتماً راه را مي شناسد. چند ساعتي در ميان اين راه وحشتناك گذشت و از اتوبوس خبري نشد راهنما مضطرب به نظر مي آمد و چون به عربي محاوره مي كرد محاوره با او بسيار مشكل بود. همين قدر از من خواست كه اتومبيل را متوقف كنم تا خارج شود و نظري به راه بياندازد. طولي نكشيد كه ديدم دستها را به آسمان بلند كرده و از خدا طلب هدايت مي كند. معلوم شد كه ما از راه اصلي منحرف شده ايم اصرار داشت بمانيم تا طلوع آفتاب بلكه جهت يابي آسانتر شود. هراسان و متفكر در انديشه مرگ و زندگي بوديم. هيچ وقت فراموش نمي كنم كه در ساعاتي جانكاه، تمام اميدهاي گرم و زنده آينده خود را در كام مرگ مي ديدم.
فكر آن كه به پايان رسيدن بنزين در آن بيابان لايتناهي و با بي آبي و بي غذائي و گمراهي چه بر سر ما خواهد آمد ما را بلرزه انداخت. بار ديگر در دل آن بيابان خشك و بي آب و علف به ما ثابت شد كه تجربه سالخوردگان چه نعمتي است! دكتر جردن را ديدم كه به راه افتاده و در آسمان خيره گشته است. تعجب كردم، كمي از ما فاصله گرفت و در سوئي نگاه خود را به آسمان دوخت. اضطرابي تلخ در وجود ما رخنه كرده بود. ناگاه دكتر جردن فرياد كشيد: «يافتم، يافتم»
به طرف او رفتيم ببينيم چه يافته است. آن پيرمرد روشنفكر ستاره شمال (جدي) را به ما نشان داد و از روي اين ستاره و در نظر گرفتن محل جغرافيايي بغداد جهت يابي نمود و مسير را معين كرد و دستور حركت داد.
اتومبيل با نور چراغ هاي خود سياهي بيابان را مي شكافت و پيش مي رفت و سكوتي مرگبار ما را فراگرفته بود كه فرياد سگي آن را شكست. دكتر جردن با خوشحالي زيادي دستور توقف داد و گفت وجود سگ نشاني از وجود انسان است. ايستاديم و همه شادمان در اين انتظار كه كسي را ببينيم. ناگاه در طرف دست راست خود خيمه اي را ديديم. نور اميدي در دل تابيد. به سوي آن حركت كرديم كه ناگهان عربي مسلح در جلو ما ظاهر شد و به زبان عربي دستور ايست داد. نگاه نافذ و ترسناك او در حالي كه تپانچه هاي بزرگ در دست داشت و به طرف ما نشانه كرده بود ما را در جاي خود ميخكوب كرد! سينه ستبر او غرق قطار فشنگ بود و يك تفنگ بدوش داشت كه قيافه خشن او را در دل آن شب مخوف و تاريك مخوف تر و تاريكتر ساخته بود. بلافاصله به زبان عربي كه سالها پيش در محضر شيخ محمد در دارالمؤمنين كاشان آموخته بودم با مهرباني و ادب به برادر عرب سلام كردم و به او فهماندم كه ما مسلمان و اهل ايران هستيم.
در اين لحظه چشمش به كيف بزرگ و سياهي كه روي صندلي عقب اتومبيل بود افتاد و به خيال اينكه پول يا اشياء نفيسي در آن مي باشد با صدائي رسا فرياد زد اين چيست؟ و در آن چه نهفته اي؟ گفتم «يا اخي» اين كيف طبابت من است من جراح هستم و در آن وسايل طبي وجود دارد. وضع تغيير كرد. تپانچه  اش را به كمر بست. قدري فكر كرد دو دست را سوي آسمان بلند كرد. مجددا به طرف من برگشت و گفت پس خدا تو را براي من رسانده است بيا و او را عيادت كن. خوشحال شدم، كيف طبابت را كه پر از دارو بود برداشتم و به سر وقت همسر بيمارش رفتم. عرب، همراهان مرا نيز به چادر مخصوص خود دعوت كرد. با چند سوال معلوم شد كه همسرش مبتلا به مالارياست چون در تب شديدي هم مي سوخت از قضا مقداري گنه گنه و چند آمپول كافئين و كامفر با خود داشتم كه از آن استفاده كردم. ساعتي ما را نگاه داشت تا اين كه حال بيمار اندكي بهبود يافت و از تب او كمي كاسته شد. مرد مسلح اسلحه را به كنار گذاشت و ما را به كباب گوشت آهو كه تازه ذبح كرده بود دعوت كرد. از شما چه پنهان به قدري بعد از آن همه وحشت و ناراحتي و راهپيمايي دشوار و خسته كننده با اشتها غذا را خورديم كه حد نداشت. زيرا اكنون مي دانستيم كه از خطر رسته ايم و اميدي به زندگي داريم. دلم مي خواست مدتي بيشتر در چادر مرد عرب بوديم و استراحت مي كرديم زيرا كيف طبابت معجزه خود را كرده بود و ديگر خطري ما را تهديد نمي كرد. اما قيافه مضطرب و ناراحت دكتر جردن كه از زير عينك نمايان بود مرا به رفتن تشويق كرد. برخاستم مرد عرب كه با ما دوست شده بود پيشقدم شد كه تا بغداد راهنماي ما باشد ولي متاسفانه درجه بنزين اتومبيل تقريباً رو به انتها بود خيمه گاهي بود كه چند نفر از دوستان او گويا در طرف ديگر جاده به راهزني مشغول بودند يكي را صدا زد و ما را به طرف محوطه سرپوشيده اي برد. يكي از همكارانش وارد گودالي شد كه مملو از پيت بنزين بود. اول خيال كردم همه اينها را در عالم رويا مي بينم ولي جز حقيقت چيز ديگري نبود و در آن حال كاملا به مشيت الهي پي بردم. بعد از پيمودن راه طولاني و خطرناك ديگر و البته با راهنمايي همان عرب مسلح در حدود ساعت 3 بعدازظهر به بغداد رسيديم.
هنوز كه سالها از آن جريان مي گذرد، تنها چيزي كه به آن مي انديشم و هرگز از صفحه خاطرم محو نمي شود، قدرت خداي بزرگ است كه وقت و بي وقت مرا به انديشه وامي دارد و با همه وجودم به آن پناه مي برم و با خود مي گويم: تا كي از خلق اسير غم بيهوده شوي     از همه رو به خدا آر كه آسوده شوي
وقتي دكتر صالح وارد تهران مي شود، دكتر ابوالقاسم بختيار مشهورترين پزشك زنان در تهران است كه در خيابان كاخ (خيابان فلسطين فعلي) مطب دارد و بيمارستاني را در همان محل داير كرده است و مطب وي نيز بسيار شلوغ است. دكتر صالح پس از چندي با او شريك مي شود و با او هم شروع به كار مي كنند وقتي پروفسور ابرلن در سال 1319 رئيس دانشكده پزشكي شد و مامور گرديد كه تشكيلات نويني بوجود آورد و از نو دانشكده جديدي سامان دهد، دكتر صالح يكه تاز ميدان مي شود.
در زير يكي از خاطراتش را به نقل از سالنامه دنيا مي خوانيد:
سي و شش سال از آن شب تاريخي مي گذرد و هنوز اين خاطره فراموش نشدني در جلو چشمم مجسم است. ساعت 9 شب بود عده اي از افراد خانواده و دوستان را براي شام دعوت كرده بودم. صداي زنگ ممتد و متوالي در، همه را متوجه نمود. پيرمردي هراسان از پيشخدمت تقاضاي ملاقات داشت معلوم شد بيماري دارد كه در نتيجه خونريزي وضع خطرناكي دارد. اظهار كرد كه منزلش در حوالي دروازه خراسان است. عروس او پس از وضع حمل دچار خونريزي شده و مشرف به مرگ است. پيشنهاد كردم كه او را به بيمارستان زنان بياورد گفت به هيچ وجه قادر به حركت نيست. صلاح دانستم شام نخورده با عرض معذرت از ميهمانان و واگذاري پذيرايي به خانم و برادران سراغ بيمار بروم. اين تصميم خالي از خطر نبود چون در آن ايام، امنيت مانند امروز وجود نداشت. حتي پزشكي را به عنوان عيادت برده بودند و بالاي خيابان پهلوي در محلي كه معروف به (آبشار) بود او را به قتل رسانده بودند.
برادري دارم كه آن زمان در دبيرستان نظام دانش آموز بود، از او خواستم كه همراهم باشد به اتفاق برادر مسلح و پيرمرد با اتومبيلي كه كرايه كرده بود حركت كرديم در بين راه به فكر بودم كه نكند براي ما نقشه اي كشيده باشند. اين بود كه من و صاحب بيمار در صندلي عقب و برادرم با راننده جلو نشست و در تمام مدت كاملا مراقب بود. ترديدم زيادتر شد وقتي ديدم كه از خيابانها گذشته و در بياباني هستيم، پرسيدم مگر هنوز به دروازه خراسان نرسيده ايم اينجا كه ديگر خيابان و خانه اي نيست ما را به كجا مي بريد؟ با كمال خونسردي جواب داد جناب دكتر! منزل من در ايوان كي 10 فرسخي تهران واقع است حقيقت را نگفتيم زيرا ترسيدم كه از آمدن خودداري كنيد. اين است كه گفتم دروازه خراسان! من كه تازه از آمريكا پس از سالها برگشته بودم نمي دانستم (ايوان كي) كجاست برادرم گفت اقلا يك ساعت و نيم الي دو ساعت راه است. آن هم چه راهي سنگلاخ خراب پر از نشيب و فراز. هرطور بود با گذشتن از بستر يكي دو رودخانه در حدود ساعت يازده شب بود كه تعدادي بز و بزغاله و گوسفند در آنجا خوابيده بودند. از ميان آنها گذشتيم و از در كوتاهي وارد اتاقي شديم كه در و ديوار آن از دود سياه شده بود، چند نفر زن دور بيماري را كه كنار يك تنور در وضع مخصوصي قرار گرفته بود احاطه كرده بودند و نوزادي كه كنار ديگر اتاق گريه مي كرد. منظره عجيبي بود.
فكر كنيد چه حالي داشتم. من كه سالها سر و كارم با بيماران در بيمارستانهاي آمريكا و اتاقهاي عمل و زايمان بوده با چه وضعي روبرو شده ام و چه بايد بكنم؟ زن هاي همسايه را از اتاق بيرون كردم و از پيرزن ماما خواستم كه چراغ نفتي را نزديك بياورد تا بيمار را معاينه كنم زني بود جوان رنگ پريده در حال ضعف خوشبختانه نبض او مرتب ولي تند بود، حالت اضطراب شديدي داشت و عرق سرد بر جبينش نشسته بود. فشار خون پايين و حرارت بدن كمتر از حد طبيعي بود. در معاينه وضعي ديدم كه در تمام مدت تحصيل و خدمت در بيمارستانها نديده بودم. رحم در نتيجه فشار زيادي كه براي خروج جفت توسط ماما به عمل آمده بود به كلي وارونه شده و با جفت كه هنوز به آن متصل بود در خارج نمايان بود. اين عارضه بسيار نادر است در آمريكا به مناسبت مراقبتهاي قبل و بعد از زايمان شايد يك در صد هزار ديده نشود. ولي در آن زمان در ايران نظر به اين كه مسايل بهداشتي و درماني مثل امروز نبود، در سال يك يا دو بيمار مشابه در بيمارستان زنان ديده مي شد.
در اتاق كم نور دود اندودي با بيماري روبرو هستم كه جان او در خطر است. اگر بخواهم او را با خود به تهران ببرم ممكن است در راه تلف شود. اگر در اين مكان به درمان او بپردازم با چه وسيله و كمكي؟
تصميم گرفتم هر طور شده است براي نجات او اقدام كنم. خوشبختانه چون پيرمرد قبلا مرا از موضوع بيماري و وضع بيمار مطلع كرده بود با خود مقداري اسباب و دارو و لوازم مورد احتياج آورده بودم.
ابتدا با تزريقات لازم بيمار را تقويت كردم و سپس براي عمل اساسي آماده شدم. از خانه همسايه كرسي آوردند زير پايه هاي كرسي چند آجر قرار دادم تا از سطح زمين به اندازه كافي بالاتر قرار گيرد. بيمار را به كمك ماما روي كرسي قرار داديم و از كرسي به جاي تخت عمل استفاده كرديم. پس از شست و شوي دست و پوشيدن دستكش و تميز كردن جسم خارج شده با استفاده از مركوكرم جهت ضدعفوني بيشتر براي جابجا كردن و برگرداندن رحم به وضع و محل طبيعي خود اقدام كردم. ناگفته نماند كه اين عمل كار آساني نيست و اغلب با وجود در دست داشتن وسايل كافي در اتاق هاي عمل مجهز هم انجام آن خارج از اشكال نيست. بيمار را از روي كرسي به تشكي كه حاضر شده بود انتقال داديم و در اطراف لحاف او، آجرهايي را كه قبلا در تنور گرم كرده بوديم گذاشتيم. يك ساعت هم بعد از اين اقداماتم براي اين كه كاملا از سلامتي بيمار يقين حاصل كنيم مانديم. شوق و شعف اطرافيان و همسايه ها ديدني بود. من هم از اين كه توانسته بودم در اين وضع دشـوار بيمار را نجات دهم بي نهايت خوشحال بودم.

بلي! سي و شش سال از اين داستان حقيقي گذشته است. كشور ما در اين مدت پيشرفت كرده است. اغلب شهرستانها و دهات داراي بيمارستانها و درمانگاه هاي مجهز شده اند. تعداد پزشكان هزاران نفر اضافه شده است ولي عده اي كه از دانشكده هاي تهران يا ولايات ديپلمه شده و براي مدت كوتاهي به خارج رفته اند پس از مراجعت با وجود اين كه كليه وسايل مانند كشورهاي خارج امروز در ايران موجود است دين خود را ادا نمي كنند و از طبابت در كشور خود سرباز مي‌زنند.
در حيرتم كه چگونه سي و شش سال قبل با نبودن كوچكترين وسايل درماني و بهداشت زماني كه چراغ برق در انحصار حاج امين الضرب بود سر شب روشن مي شد آن هم چه روشنايي! و بعد از دو ساعت با دادن سه علامت براي تمام شب خاموش مي شد آب تصفيه شده نبود، خيابانها به غير از خيابان پهلوي (وليعصر كنوني) و سپه (امام خميني كنوني) كه سنگ فرش بود بقيه با گل و لاي آلوده بود، از آسفالت خبري نبود در بيمارستانها جز چراغ نفت روشنايي ديگري شبها براي عمل وجود نداشت. چراغ سياليتيك، وسايل و داروهاي شفابخش امروزي در دسترس نبود، عده اي كه تمام تحصيلات متوسطه و پزشكي خود را در خارج تمام كرده بودند به كشور بازگشتند و با طيب خاطر خدمت كردند و از عمل خير و محبت به غير و دستگيري درماندگان و ايثار نفس و حمايت بيماران و بينوايان دريغ نورزيدند.
حالا جريان وزير شدن دكتر صالح را از زبان خودش بشنويد:
رزم آرا نخست وزير وقت از من خواست كه يك برنامه براي اقدامات فوري كه بايد از طرف وزارت بهداري انجام پذيرد، در ظرف دو روز براي او تهيه كنم. گفتم برحسب اتفاق يكي از نخست وزيران قبل از تشكيل دولت خود اين تقاضا را از من كرده بود و اين برنامه در آن موقع كه دير زماني هم نيست تهيه شد ولي پس از ارسال برنامه ديگر كسي به سراغ من نيامد. گفتم بهتر است قبل از ارسال درباره اين موارد به طور اختصار توضيح بدهم شايد شما هم مثل نخست وزيري كه مراجعه كرده بود موافق نباشيد. گفت بفرماييد. به طور خلاصه در چهار ماده اقداماتي را كه در يك برنامه كوتاه مدت بتوان اجرا كرد براي او شرح دادم:
1- مبارزه با مواد مخدر و منع كشت خشخاش
2- مبارزه با مالاريا مخصوصا در نواحي شمال به وسيله سم پاشي (د.د.ت)
3- تخريب كوره ها و دودكش هاي آجرپزي در كنار جاده ري و مبارزه با آلودگي هوا در جنوب شهر
4- تهيه وسايل براي بهبود وضع آب آشاميدني تهران از طريق چاه عميق و بالاخره لوله كشي شهر تهران
خنده مخصوصي كرد و گفت حالا فهميدم چرا برنامه شما را دولتي كه به آن اشاره كرديد قبول نكرده ولي من تمام مواد را قبول دارم به غير از ماده اول، چه با وضع فعلي و تعدادي معتاد در مجلس غير ممكن است بتوان چنين لايحه اي را آن هم در اول كار از قوه مقننه گذراند بقيه موارد بسيار جالب است و موافقم. اين را گفت و بلافاصله از جا بلند شد خداحافظي كرد و رفت.
در اينجا وارد جزئيات امر و جريان بعدي و هياهوي نمايندگان دوره شانزدهم مجلس شوراي ملي در موقع معرفي هيئت دولت كه صبح روز ششم تيرماه بود و نيز ساير مسايل نمي شوم و مايلم مختصري از خاطرات خود را درباره نحوه اجراي برنامه كوتاه مدت وزارت بهداري شرح دهم:
پس از انتخاب همكاران خود، در وزارت بهداري با مشورت كارشناس سازمان جهاني بهداشت و ساير متخصصين برنامه سم پاشي (د.د.ت) در استانهاي گيلان و مازندران تهيه و نقشه عمل پياده شد. گروه مجهزي عازم صفحاتي كه در نقشه مشخص شده بود شدند و با اصول علمي و فني دو استان نامبرده عليه مالاريا سم پاشي شد. در سم پاشي هاي بعدي مثلا در شهرهاي قزوين و عقرب هاي معروف كاشان هم از بين رفتند. خوشبختانه با شروع اين برنامه سم پاشي عمومي عليه مالاريا به تدريج در تمام كشور پي ريزي شد و دولتهاي بعدي هم با جديت هرچه تمامتر آن را ادامه دادند.
دو ماه از اين داستان گذشت. يك روز رزم‌آرا تلفن كرد و از من خواست كه ساعت سه و نيم بعد از نصف شب در محل ايستگاه معروف (ماشين‌دودي قديم) در خيابان ري با چند نفر طبيب و دو آمبولانس حضور به هم رسانم! پرسيدم موضوع چيست اظهار داشت موضوع مأموريت در محل به شما ابلاغ خواهد شد! به شوخي گفتم تيمسار من نظامي نيستم ممكن است قبل بنده را مطلع فرماييد، گفت مطلبي است كه بايد كاملاً محرمانه باشد و قبل از طلوع آفتاب فردا كار تمام خواهد شد! ديگر اصرار نكردم به‌محض ورود ديدم تمام محوطه مملو از سربازاني است كه از تجهيزات آن‌ها معلوم بود مربوط به قسمت مهندسي هستند مقداري ديناميت و ساير وسايل تخريب ديده مي‌شد. سرتيپ دفتري رئيس شهرباني كل هم حضور داشت. خلاصه معلوم شد كه مي‌خواهد ماده دوم برنامه وزارت بهداري را بدون آن‌كه كسي از آن اطلاع داشته باشد عملي كند خيلي خوشحال شدم. وظيفه ما اين بود كه چنانچه كسي در اين عمليات صدمه‌اي ببيند او را در محل مداوا كنيم و يا در صورت لزوم به‌وسيله آمبولانس به بيمارستان بفرستيم.
گروه سربازان هم قرار بود اشخاصي را كه در اطراف كوره‌ها و دودكش‌ها سكني دارند بيدار كنند تا از محل دور شوند و كار خود را انجام دهند. صحنه عجيبي بود در ظرف كمتر از دو ساعت و نيم با يك برنامه نظامي پيش‌بيني‌شده كليه كوره‌ها و دودكش‌هاي مزاحم خراب شد. نكته جالب اين كه براي كارگران كوره‌ها و كارخانه‌هاي آجرپزي هم مهندسين برنامه‌اي داشتند، بدين معني كه نقشه مدوني براي ايجاد يك جاده شوسه كه بعدها آسفالت شد تهيه‌كرده بودند. مردم جنوب شهر و شهرري نفس تازه‌اي كشيدند، شهرري هم داراي جاده جديدي شد و بدين ترتيب ماده دوم برنامه جامه عمل پوشيد.
متعاقب اين اقدام با استفاده از قانون شهرداري و با كمك بهداري شهرداري و همكاري شهرباني به كليه وسايل نقليه و حمامي‌ها و نانوايي‌ها اخطار شد كه هرچه زودتر درصدد تعمير موتور و مشعل‌هاي خود برآيند و از احتراق ناقص و ايجاد دود جلوگيري كنند.
سومين ماده برنامه بهداري بهبود وضع آب آشاميدني شهر تهران بود. در آن زمان مردم جنوب شهر آب‌انبارهاي خود را از آب آلوده‌اي كه در جوي‌هاي كثيف جريان داشت پر مي‌كردند و قسمتي از شهر هم از با وضع اسفناكي توسط گاري‌هاي اسبي توزيع مي‌شد استفاده مي‌كردند. دكتر نامدار شهردار وقت در مدت كوتاه به حفر چاه‌هاي عميق براي اولين بار در ايران اقدام نمود. نخستين چاه عميق به دستور او در جاده پهلوي نزديك ميدان تجريش حفر شد. روزي كه آب اين چاه فوران كرد مردم در اطراف آن حلقه زدند. منظره‌اي ديدني بود. نه‌فقط سكنه اطراف از آب زلال اين چاه استفاده كردند بلكه درخت‌هاي اين خيابان نيز كه از فرط بي‌آبي پژمرده شده بود، سيراب و شاداب شدند.
سپاس خداي بزرگ را كه قسمت اعظم اين برنامه به‌عنوان يك نمونه موفقيت‌آميز تلقي شد و متصديان امور بعدها آن را در سطح مملكتي گسترش دادند و امروز وضع بهداشت كشور از هر حيث قابل‌مقايسه با سال‌هاي گذشته نيست.
دكتر صالح پس‌ازآن در كابينه‌هاي مختلف به وزارت رسيد. وي صاحب چهار فرزند پسر بود و در دي‌ماه 1376 در سن 93 سالگي در تهران درگذشت./ق

 چنانچه خوانندگان گرامي از اين استاد خاطرات، اسناد، تصاوير و يا اطلاعات ديگري در اختيار دارند در صورت امكان آن را در اختيار واحد روابط عمومي دانشگاه به آدرس Nokhostinha@tum.ac.ir و يا آدرس پستي: بلوار كشاورز – خيابان فلسطين- خيابان دمشق- پلاك 21–  طبقه اول- روابط عمومي دانشگاه علوم پزشكي تهران ارسال فرمايند.

برگرفته از كتاب نخستين ها نوشته استاد فقيد دكتر شمس شريعت تربقان
تنظيم : محبوبه بهلولي

٠٠:٠٠ - شنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٣ / کد خبر: ٤٦١٧٠ / تعداد بازدید: 2077
کاربر مهمان
1397/01/26 17:59
0
0
من متولد بهمن 1345 بیمارستان هدایت هستم پدرم کارگر شرکت واحد بود مادرم تعریف میکرد خیلی سخت به دنیا می آمدم و دکترها از به دنیا آوردن من ناتوان شدند با دکتر زنان مادرم (دکتر اسد زاده نامی بود) تماس گرفتند گفتند که مریضت حالش خوب نیست برای زایمانش بیا گفته بود 5000 تومان (سال45) میگیرم گفتند کارگر است ندارد گفته بود همین است مادرم میگفت از بیمارستان با دکتر جهانشاه صالح که آن موقع دکتر فرح بود تماس گرفتند و وضع بیمار را شرح دادند آمد و مرا به دنیا آورد بدون گرفتن پول بعد که دکتر مادرم خبر دار شد گفته بود خودم می آمدم که دکتر جهانشاه صالح گفته بود اگر میخواستی بیایی همون دفعه اول می آمدی خدا رحمتش کند و روحش شاد دکتری که با آن مقام و منصب علمی و وزارت چنین روحیه ای داشت
کاربر مهمان
1395/07/20 23:18
0
0
خدا ایشان رحمت کند. پزشک به معنی واقعی بودند. تاسف میخورم که مدت ۲۴ سال است در دانشگاه علوم پزشکی کاشان مشغول کار و تدریسم ولی نمیدانستم ایشان متولد آران و بیدگل بوده اند ودر کاشان تحصیل کرده اند و...خیلی در مورد ایشان و امثال ایشان کم لطفی شده است
رضايي
1393/09/01 0:0
0
0
روحش شاد ويادش گرامي خوشا به حالش كه پزشكان زير ميزي بگير را كمتر ديد
مهرداد حسين چي
1393/07/14 0:0
0
0
حقيقتاً دانش پزشكي مخصوصاً زنان و زايمان مديون دكتر جهانشاه صالح است كه از لسان فردي شنيده ام كه خودش را وقف مردم كرده بود و او كسي نيست بنام دكتر محمد نجفي حائري شوهر عمه مرحومم كه شاگردي افرادي همچون دكتر جهانشاه صالح و دكتر محمد غريب را كرده بود كه روح همه آنها غريق رحمت كند.
مهسا
1393/06/03 0:0
0
0
به عنوان يه ايراني به همه ي اين افراد افتخار ميكنيم كاش مسئولين بيشتر به جوانان بها بدن مخصوصا با اين همه تحريم و تورم براي خودكفايي و استقلال بيشتر بايد به جوانها ميدان داد و حمايتشون كرد مخصوصا جوانهايي كه از صفر شروع ميكنن و حامي ندارن.
پژوهشگر
1393/06/03 0:0
0
0
عالي بود واقعا لذت بردم چه نوابغي داشته ايم ممنون از روابط عمومي من هميشه اين بخش را مطالعه ميكنم و حتي به اطرافيان و خانواده هم توصيه كرده ام بخوانند
1393/06/01 0:0
0
0
روحش شاد
1393/06/01 0:0
0
0
روحش شاد متاسفيم كه اكنون چنين افرادي راكمترمشاهده مي كنيم ونمي توانيم تربيت كنيم ازمسئولين به لحاظ يادآوري وگراميداشت اين اسطوره ها درسايت صميمانه سپاسگزاريم شايد اين روزنه اي براي ايجادروشنگري ذرعملكرد دانشجويان فعلي گردد.
1393/05/31 0:0
0
0
الله اكبر... بازهم يكي از حقيقت هاي تاريخ پزشكي ايران كه به اسطوره بيشتر شباهت دارد و اسطوره اي تكرار نشدني كه حقيقت محض بود... راستي چرا تكرار نشدني؟ و بازهم چگونه مي توان مثل آورا توليد كرد؟ جز دست غيبي، شرايط امروزي نخواهد توانست چنين گوهرهائي بسازد و پرداخت نمايد «ضعف الطالب و المطلوب»...
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد