چاپ
ارسال به دوست
نخستین ها قدیمی
نخستين ها/ دكتر منوچهر اقبال، استاد و مسئول كرسي بيماريهاي گندزا (عفوني)
برگرفته از كتاب نخستين ها: دكتر اقبال استاد بيماري هاي عفوني و داراي عناوين مختلفي همچون رياست اداره بهداري شهرداري مشهد، رياست بخش بيماريهاي عفوني بيمارستان رازي، دانشياري و استادي دانشكده پزشكي دانشگاه تهران، مديرعامل شركت ملي نفت ايران، سياستمدار و يك دوره نخست‌وزير ايران بود.

روابط عمومي دانشگاه در نظر دارد با هدف آشنايي بيشتر دانشگاهيان به خصوص دانشجويان گرامي با اساتيدي كه نقش برجسته اي در شكل گيري دپارتمانها و مجموعه هاي ارزشمند دانشگاه داشته اند، ستوني را تحت عنوان "نخستين ها" به اين امر اختصاص دهد. كتاب ارزشمند نخستين ها اثر استاد فقيد دكتر شمس شريعت تربقان در شروع منبع اوليه اين ستون خواهد بود ولي در ادامه به آن محدود نبوده و خوانندگان گرامي مي توانند شخصيت هاي برجسته مد نظر خود را به همراه معرفي زندگينامه و معرفي خدمات و آثار ايشان پيشنهاد دهند. هدف ديگر اين ستون ايجاد تعاملي دو سويه با خانواده بزرگ دانشگاه در درجه اول و تمامي ايرانيان در درجه بعد در جهت گردآوري آثار، اسناد، خاطرات و خدمات اين بزرگان است.

دكتر منوچهر اقبال در سازمان نوين دانشكده پزشكي استاد كرسي بيماريهاي گندزا (عفوني) بود. دكتر اقبال به سال 1287 در مشهد متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در ايران به پايان رساند و در سال 1305 به اروپا رهسپار شد. كلاس پ.ث.ان را در دانشكده علوم مــون  پليه و تحصيلات پزشكي را در دانشكده پزشكي پاريس گذراند. پس از توفيق امتحانات سال پنجم مدتي براي مطالعه در رشته بيماريهاي گند زا صرف وقت كرد و به دريافت گواهينامه طب مستعمراتي از دانشكده پزشكي پاريس نايل آمد، سپس مدت يك سال براي تهيه پايان نامه خود نزد پروفسور لمير استاد بيماريهاي گند زاي دانشكده پزشكي پاريس به كار مشغول شد و در ژوئيه 1933 پايان نامه خود را در باب نفريت هاي ازتميك زودرس در مخملك از تصويب هيئت قضات گذراند و به دريافت درجه دكترا و مدال نقره و عنوان لوراي دانشكده پزشكي پاريس نايل شد.
در اكتبر 1933 به ايران بازگشت و از همان وقت در بخش پزشكي بيمارستان لشگر 8 شرق (مشهد) به خدمت وظيفه مشغول شد. پس از انجام خدمت زير پرچم، مشاغلي را كه عهده دار شد به قرار زير است:
1. رياست بهداري شهرداري مشهد
2. رياست بخش بيماريهاي گند زاي بيمارستان رازي از شهريور 1315
3. دانشيار دانشكده پزشكي در سال 1318
4. استادي كرسي بيماريهاي گندزا و رياست بخش بيماريهاي گند زا در سازمان نوين دانشكده
5. عضو شوراي عالي بنگاه پاستور ايران
6. عضو هيئت مديره سازمان خدمات اجتماعي
7. عضو هيئت مديره شير و خورشيد سرخ ايران
8. عضو شوراي عالي بهداشت
از سال 1321 تا سال 1328 به ترتيب معاونت و كفالت و وزارت بهداري، وزارت پست و تلگراف، فرهنگ، راه و كشور را نيز عهده دار بود. وي علاوه بر سمت هاي فوق سمتهاي استانداري آذربايجان و رياست دانشگاه تبريز، سناتور، رياست دانشگاه تهران و نخست وزيري را در طول زندگاني خود داشت و مدت 14 سال نيز سمت رياست شركت ملي نفت را برعهده داشت و تا زمان فوتش در سال 1356 اين سمت برعهده او بود.
دكتر اقبال عضو پيوسته مجمع پزشكان بيمارستان هاي پاريس نيز بود و به دريافت نشان درجه اول مملكت ايران با حمايل نيز مفتخر شد. وي همچنين داراي نشان كوماندور لژيون دونور از دولت فرانسه بود.

 

 

 

 

زندگينامه دكتر اقبال به روايت مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات تهران خرداد 1379
و كتاب «افسانه اقبال» تاليف احمد راسخي لنگرودي چاپ 1388

منوچهر اقبال فرزند ميرزا ابو تراب ملقب به مقبل السلطنه از رجال و ملاكين خراسان بود. مقبل السلطنه در انتخابات دوره چهارم مجلس شوراي ملي از كاشمر به وكالت مجلس انتخاب شد ولي بعد از آن علاقه اي به امور سياسي نشان نداد و تا پايان عمر به امور ملكي اشتغال داشت.
ميرزا ابو تراب خان مقبل السلطنه خراساني معروف به اقبال التوليه بزرگ اين خاندان فرزند حاج ميرزا عبدالوهاب ترشيزي از رجال و ملاكين خراسان بود كه در سال 1244 در شهر ترشيز متولد و در سال 1310 (هجري قمري) در مشهد درگذشت. « وي كه در اثر خدمات خود از احمد شاه لقب مقبل السلطنه گرفت پس از انجام تحصيلات مقدماتي و معمول زمان به كارهاي سرپايي پرداخت، چند روزي در جلوي صحن به فروش مسكوكات قديمي اشتغال داشت و از اين راه سرمايه اي گردآوري كرد و جزء مستاجرين آستان قدس رضوي درآمد. ابتدا مزرعه اي در كاشمر به او اجاره داده شد چون حق آستانه را به موقع پرداخت مي كرد مورد توجه قرار گرفت و به تدريج بقيه املاك كاشمر در اجاره او قرار داده شد و از اين راه ثروتمند شد.»
وي در زماني كه قوام السلطنه والي خراسان بود. از اعضاي زيردست او محسوب مي شد. از جمله فعاليتهاي سياسي او نمايندگي مردم ترشيز (كاشمر) در دوره چهارم مجلس شوراي ملي (1300 تا 1302 شمسي) بود. همچنين نماينده مجلس موسساني بود كه در 21 آذر 1304 خلع سلسله قاجاريه و انتقال سلطنت به خاندان پهلوي را تصويب كرد. عضويت حاج مقبل السلطنه كه چهره درجه اولي هم نبود در مجلس موسسان در آن مقطع حساس موجب پيوند اقبال التوليه با دستگاه حاكمه وقت شد و راه ورود اعضاء خانواده به ويژه پسران را به ميدان سياست باز كرد. حاج مقبل السلطنه بعد از پايان دوره وكالت دست از سياست شست و تا پايان عمر به امور ملكي پرداخت.
اقبال التوليه در بين مردم از احترام خاصي برخوردار بود و غالباً در مرافعات و منازعات ملكي، اشخاص حكميت خود را به او مي دادند و او نيز با سعه صدر به رفع اختلافات مي پرداخت. وي در زمره خانواده هاي پر فرزند به شمار مي آيد. علاوه بر منوچهر داراي پنج پسر و چندين دختر بود. منوچهر اقبال در 24 مهر 1288 هجري در مشهد متولد شد و تحصيلات ابتدايي را در همان شهر به پايان رساند. پدرش عضو مجلس موسسان بود پس از آن كه به تهران آمد منوچهر را به تهران آورد و او در مدرسه ثروت و دارالفنون تحصيل كرد و موفق به اخذ ديپلم شد. در سال 1305 هجري شمسي براي تكميل تحصيلات به فرانسه رفت. منوچهر اقبال در شهر مون پليه فرانسه مشغول تحصيل شد و سپس به پاريس آمد و در دانشكده پزشكي با درجه ممتاز تحصيلات خود را به پايان برد. او در اين زمان با دكتر فريدون كشاورز و دكتر رضا رادمنش تحصيل مي كرد. پس از پايان تحصيلات در سال 1311 يك سال در موسسه طبي كار كرد و تخصص در امراض عفوني (حصبه، سرخك و مخملك) گرفت و در سال 1312 هجري شمسي پس از ازدواج با همسر فرانسوي خود به ايران بازگشت و چون با درجه عالي قبول شده بود در مراجعت به ايران وزارت فرهنگ به او نشان درجه 2 علمي داد. وي در سال 1312 وارد خدمت نظام شد چند ماه در سربازخانه و هنگ 29 پياده خدمت كرد و بعد سرويس امراض داخلي بيمارستان لشگر به او واگذار شد و اولين برخورد او با شاه در همين زمان بود. زماني كه شاه به فريمان سفر كرده بود گرفتار ناراحتي زنبور گزيدگي شد چون طبيب بهداري با مصرف آمونياك زياد باعث ورم گردن شاه شده بود از طرف لشگر دكتر اقبال را براي معالجه شاه بردند و او توانست در مدت كوتاهي وي را معالجه كند. شاه دستور داد پست آبرومند و خوبي به او بدهند و بعد از انجام خدمت نظام در شهرداري مشهد به عنوان رئيس بهداري استخدام شد. اقبال مدت 16 ماه رئيس بهداري شهرداري مشهد و سپس رياست بخش بيمارستان عفوني بيمارستان شاهرضا (بيمارستان امام رضا) را عهده دار بود. او در شهريور 1315 به تهران آمد و رياست بخش بيماري هاي عفوني بيمارستان رازي به او محول شد او در سال 1316 با درجه دانشياري در دانشكده پزشكي دانشگاه تهران شروع به كار كرد و ضمن تدريس در دانشكده پزشكي يك مطب خصوصي هم داير كرد و تا سال 1321 هجري شمسي مطب او داير بود.
مرگ دكتر اقبال
دكتر اقبال در سالهاي آخر سلطنت محمدرضا مورد بي اعتنايي و حتي اهانت او قرار گرفت. در كتاب افسانه اقبال در اين باره نكات فراواني هست كه خلاصه برخي از اين نكات را نقل مي كنيم. در صفحه 283 به نقل از خسرو اقبال برادر دكتر اقبال چنين نوشته است: «... يك روز به برادرم گفتم چرا اين قدر نگران و ناراحت هستيد؟ گفت ديگر اين (بابا)‌[منظور شاه است] حرف گوش نمي كند.»
در همين كتاب از زبان علي دشتي چنين نقل شده است «يكي از روزهاي دهه اول آبان ماه 1356 همين دكتر اقبال را در مجلسي ملاقات كردم و او را بسيار آشفته ديدم. ناگهان مرا به كناري كشانده، سرصحبت را باز كرد و گفت: دشتي ديگر كارد به استخوانم رسيده است و از دست شاه عاجز شده ام... باري روز موعود با نهايت خضوع جريان را به عرض مي رساند و شاه پس از بي حرمتي بسيار او را پس از حدود 40 سال خدمت طرد مي كند...»
بخشي از درد دل هاي دكتر اقبال در آخر عمر از زبان دكتر مصطفي الموتي چنين بوده است: «يك مشت دزد و غارتگر دور و بر شاه را گرفته اند مي چاپند اين كه وضع نيست. چندي پيش دكتر آموزگار به من گفت راستي عجب غارتگري (اي) در اين نخست وزيري مي بينم؟ صد هزار تومان صد هزار تومان همين طور به اشخاص داده مي شود...» عباس نراقي از هم شاگردي هاي دوران تحصيل دكتر اقبال كه دو روز قبل از مرگ اقبال از وي ديدار داشته است از شكايتهاي اقبال از اوضاع نابسامان ايران و درد دل هاي وي از فساد دربار چنين گزارش مي دهد:
«روز چهارشنبه (دو روز قبل از مرگ دكتر اقبال) به ديدن او رفتم برخلاف معمول بيش از يك ساعت مرا در اتاقش نگاه داشت و از اوضاع ايران شكوه و شكايت مي كرد و به خصوص گفت كه من آتيه اي براي شاه و براي كشور نمي بينم همه چيز سطحي و تو خالي است و فساد تا اعماق دربار و دستگاه اداري ريشه دوانده است.»
بالاخره روزهاي پاياني زندگاني دكتر اقبال و فوت او را از همين كتاب « افسانه اقبال» نوشته احمد راسخي لنگرودي از قول دخترش نقل مي كنيم:
حدود... يك هفته قبل از فوت پدر، همه با هم به ديدن خواهرم (مريم شفيق) به بندرعباس رفتيم. در آن جا پدرم سخت سرما خورد و وقتي به تهران بازگشتيم بستري شد. روز بعد سه شنبه و عيد فطر بود و پدرم در منزل استراحت كردند. روز چهارشنبه با آن كه حالش كاملا خوب نشده بود به شركت نفت رفت. من خواهش كردم ترتيبي بدهند كه از مسجد سپهسالار ديدن كنم. پدرم به توليت مسجد تلفن كرد و او هم نقاط مختلف مسجد و تعميرات آن را (كه از محل هديه شركت نفت انجام شده بود) به من و دو نفر از دوستانم كه همراهم بودند نشان داد و ما را از تاريخچه ساختمان مسجد مطلع ساخت.
وقتي دوشنبه به بندرعباس رفته بوديم من به اصرار از خواهرم مريم خواستم كه او هم با ما به تهران بيايد و روز سه شنبه كه تعطيل بود و دو روز بعد را با ما بگذارند او هم قبول كرد و همراه ما به تهران آمد.
روز چهارشنبه پدرم شرح مفصلي از تغييرات و تعميرات مشهد و به خصوص اطراف حرم مطهر را براي ما نقل كرد و توصيه كرد كه برويم و مشهد را از نزديك ببينيم. من و خواهرم (مريم) به همراه مريم مقتدر كه دوست خواهرم بود با هواپيماي مخصوص شركت نفت به مشهد رفتيم ولي وقتي بالاي شهر رسيديم ابر متراكم بود و خلبان گفت: «من ريسك نمي كنم» به ناچار بدون آن كه در مشهد فرود آييم به تهران بازگشتيم. پدرم در منزل بود مريم مقتدر به پدرم گفت متاسفانه نتوانستيم مشهد را ببينيم. پدرم گفت همه شما به زودي مشهد را خواهيد ديد و آن طوري خواهيد بود كه هميشه به يادتان بماند و اين؛ يك روز قبل از فوت پدرم بود (دو روز بعد به همراه جنازه پدرم به مشهد رفتيم تا او را در آرامگاه خانوادگي در كنار قبر پدرش به خاك بسپاريم).
عصر پنج شنبه پدرم با ما چاي خورد ولي اظهار كسالت كرد و به اتاقش رفت. مريم خواهرم گفت كه پدرم دندانش درد مي كند و رفته است كه استراحت كند به اتاق خواب پدرم رفتم. روي تخت دراز كشيده بود و من هم كنار تخت او نشستم هر دو ساكت بوديم و اين سكوت حدود يك ساعت به طول انجاميد. بعد پدرم شروع به صحبت كرد.
از اوضاع ايران نگران بود و راجع به افراد مختلف و بدي آنها سخن مي گفت. من هم گوش مي كردم صحبت هاي او مدتي دراز به طول انجاميد و به صورت درد دل از همه چيز و از همه كس سخن گفت بعد به من گفت حالم خيلي بهتر شده است به او گفتم كه مريم گفته است دندانتان درد مي كند ولي مي بينم كه خوشبختانه حالتان خوب است. تصديق كرد.
آن شب همه ما به ميهماني دعوت داشتيم. پدرم به عذر كسالت در منزل ماند و من و خواهرم به تنهايي رفتيم. در اتومبيل حال گريه داشتم مريم خواهرم گفت ديدي كه حال پدرمان خوب است چرا ناراحتي؟
شب دير وقت به منزل آمديم و خوابيديم. من عادت داشتم كه هميشه صبح زود بيدار شوم و با پدرم كه ساعت چهار صبح بيدار مي شد صبحانه بخورم ولي آن روز كه جمعه بود، ساعت هشت و نيم صبح و دير وقت بيدار شدم فوري به اتاق خواب پدرم كه روبروي اتاق من بود رفتم، پدرم در حمام بود. مدتي در انتظار بيرون آمدن او ماندم اما بيرون نيامد نگران شدم چون هميشه حمام كردن او كوتاه بود. چند دقيقه بعد فرياد مادرم بلند شد كه مرا صدا مي زد و مي گفت پدرت حالش خوب نيست. وقتي وارد اتاق خواب او شدم ديدم پدرم از حمام بيرون آمده ولي پيدا بود كه خودش را به زحمت به تختخواب رسانيده و روي تختخواب به پهلو افتاده بود و هنوز نتوانسته بود پاهايش را به روي تختخواب ببرد. من مادرم را فرستادم كه به دكتر تلفن كند و خودم پاهاي پدرم را روي تختخواب گذاشتم. قلبش هنوز كار مي كرد و نفس مي كشيد ولي به فاصله چند لحظه همه چيز از كار افتاد و وقتي مادرم به اتاق برگشت به او گفتم كه پدرم تمام كرده و راحت شد. كمي بعد مريم آمد و گفتم آرام و ساكت باشد پدرمان تمام كرده است. 
وقتي دكترها آمدند همه چيز تمام شده بود... و آن  روز 25 نوامبر 1977 مطابق با چهارم آذر 1356 بود.
پدرم ساعت هايي كه به او هديه داده بودند را خيلي دوست داشت و با آن كه چيزي را از فرزندانش دريغ نمي كرد، اما هيچ وقت حاضر نبود كه آنها را به ما هديه بدهد. يكي از ساعتها را من خيلي دوست داشتم و چند بار از اين ساعت تعريف كرده بودم ولي اطمينان داشتم كه به من نخواهد داد. از بندر عباس كه بازگشتيم وقتي كه شب براي خوابيدن به اتاقم رفتم با كمال تعجب ديدم ساعتي را كه من دوست داشتم پدرم روي بالش من گذاشته است./ق

 چنانچه خوانندگان گرامي از اين استاد خاطرات، اسناد، تصاوير و يا اطلاعات ديگري در اختيار دارند در صورت امكان آن را در اختيار واحد روابط عمومي دانشگاه به آدرس Nokhostinha@tum.ac.ir و يا آدرس پستي: بلوار كشاورز – خيابان فلسطين- خيابان دمشق- پلاك 21–  طبقه اول- روابط عمومي دانشگاه علوم پزشكي تهران ارسال فرمايند.

برگرفته از كتاب نخستين ها نوشته استاد فقيد دكتر شمس شريعت تربقان
تنظيم : محبوبه بهلولي

 

 

نظرات كاربران:

 

٠٠:٠٠ - شنبه ١٣ فروردين ١٣٩٤ / کد خبر: ٥١٤٠٣ / تعداد بازدید: 724
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد