کد خبر: ٥٥١٧٧/ ١٢:٤٤ - شنبه ٢٩ ارديبهشت ١٣٩٧/ تعداد بازدید: 13738
چاپ
ارسال به دوست
ستاد مرکزی روابط عمومی, تاریخ شفاهی دانشگاه , گروه خبری RSS
دکتر شکوه اقدس محامدی درگذشت
دکتر شکوه اقدس محامدی: باید در قبال استفاده از امکانات این کشور، به آن سود هم برسانیم
دکتر شکوه اقدس محامدی، استاد بیماری های داخلی به رحمت ایزدی پیوست. از این رو به بهانه درگذشت این استاد فرهیخته، گفتگوی روابط عمومی دانشگاه با ایشان را بازنشر می دهیم.

دریافت فیلم مصاحبه

به قلم شاگردان:
یکی از شریف ترین و مهربانترین استادان دلسوز و زحمتکش ایران، استاد دکتر شکوه اقدس محامدی، استاد بیماری های داخلی و ریه دانشگاه علوم پزشکی تهران و نخستین بانوی دانش آموخته دانشگاه های آلمان پس از جنگ جهانی دوم به رحمت ایزدی پیوست.
او که همواره می گفت: دانشجویانم فرزندان من هستند.
زنده یاد استاد محامدی عاشق حرفه پزشکی بود و برای اینکه بتواند تنها به این حرفه و پژوهش و آموزش  پزشکی بپردازد، هیچگاه ازدواج نکرد. مطبی دایر نکرد و تنها به حقوق معلمی دانشگاه اکتفا کرد.
روان بلندش شاد و یادش گرامی باد.
 مراسم ترحیم استاد دکتر شکوه اقدس محامدی


به عنوان اولین سؤال لطفا خودتان را معرفی بفرمائید و بگویید که در چه سالی و در کجا به دنیا آمده اید؟
من شکوه اقدس محامدی هستم، متولد 24 فروردین ماه 1310 ودر حال حاضر 84 سال دارم. از نظر فکری کمی فراموشی دارم ولی حاد نیست و خدارا شکر می کنم از نظر جسمی نیز از جوانی مبتلا به بیماری نرمی استخوان شده ام و همین موجب شده تا حدود 13 یا 14 بار دچار شکستگی شوم. در همین اواخر هم در حال پیاده روی، کنترل خودم را از دست دادم و آسیب دیدم. تا مرداد 93 در هفته 3 روز به طور مرتب به کلاس هایم می رفتم و خوشحال بودم که تعطیل شده ام و می توانم پیاده روی کنم که این مشکل برایم پیش آمد. مشاهده نمودید که با چه سختی خودم را رساندم وگرنه من هیچ گاه کلاس هایم را تعطیل نمی کردم، زیرادانشجویان را فوق العاده دوست دارم و 47 سال است که در ایران کارم همین است.

خانم دکتر لطفا از دوران ابتدایی زندگیتان و پدر و مادرتان برایمان صحبت کنید.
پدر و مادرم با هم خویشی داشتند، نسبتشان پسرعمه و دختردایی بود. پدرم آذری بودند. پدر جدم هم همین طور، یعنی پدرِ مادرم. ایشان خزانه-دار مظفرالدین شاه بودند. یک فرزند در آذربایجان داشتند که خانمشان فوت می کند و بعد از آنکه مظفرالدین شاه به تهران می آید پدربزرگ ما هم که به ایشان خازن نظام می گفتند (یعنی خزانه دار نظام بوده است) به تهران می آید و با مادربزرگ من ازدواج می کند. از ایشان یک دایی و یک خاله به همراه مادرم داشتم. پدربزرگم دوست داشت که مادرم با پدرم ازدواج کند چون ایشان را محرم و امین زندگی خودش می دانست. به همین مناسبت با وجود تفاوت سنی هم که داشتند، ازدواج کردند و حاصل این ازدواج من به عنوان فرزند اول و بعد برادرم مرحوم دکتر حمید محامدی، که استاد دانشگاه برکلی و فیلادلفیا در آمریکا و در ایران استاد دانشگاه شیراز در زبان های قدیم اسلام و سانسکریت بود؛ به عنوان فرزند کوچک. ایشان هم به ایران آمده بودند که مادرمان را ملاقات کنند ولی پس از سکته قلبی فوت کرد. در واقع 20 ساعت بعد از مادرمان از دنیا رفت و دو جنازه را با هم به خاک سپردیم. از آن زمان به بعد روحیه من به شدت ضعیف شد. بنده که هر سال در کنگره شرکت می کردم و هر سال مقاله چاپ می کردم، کم کارتر شدم. من هیچ وقت بدون مقاله از دانشگاه علوم پزشکی تهران به هیچ کشوری نرفتم. ولی این اتفاق برای من واقعا شکست بزرگی بود. خانه و زندگی ام را ترک کردم و در آپارتمانی در قلهک شروع به زندگی کردم. البته در حال حاضر منزل پاستور ما تبدیل به روابط بین الملل ریاست جمهوری شده است. زیرا از ساختمان های بسیار قدیمی بود.

فقط همین یک برادر را داشتید؟
یک برادر و یک خواهر داشتم. خواهرم با من 13 سال تفاوت سنی دارد و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی است و یکی از اساتید آنجاست که کارگردانی بسیاری از تئاترها به دست ایشان (خانم منیژه محامدی) انجام شده است. امسال هم دانشجوها و هنرمندان از ایشان بسیار تقدیر کردندزیرا بانوی تئاتر ایران است. ایشان در سال، 3 ماه به آمریکا می رود و هنر آنجا را می بیند، بررسی و ترجمه می کند و برای دانشجوهایش مطالب جدید به ایران می آورد. در حال حاضر هم آنجا هستند و مهرماه به ایران می آیند.

خانم دکتر از تحصیلات و دوران مدرسه بگویید؟
دوره ابتدایی ام را تا کلاس ششم در مدرسه ای نزدیک خانه سپری کردم.پدرم از کودکی در تهران بودند و مادرم هم که تهرانی بودند. بعد از دبستان به دبیرستان انوشیروان دادگر رفتم و در آنجا دوره متوسطه را خواندم. در آن زمان رشته علمی و رشته ادبی وجود داشت. ما رشته علمی را انتخاب کرده بودیم ولی مدرسه انوشیروان دادگر سال ششم متوسطه را نداشت و در ایران فقط مدرسه شاهدخت و نور بخش بودند که دختران می توانستند در آنجا تحصیل کنند. من به مدرسه نوربخش رفتم. دکتر صورتگر (خدا رحمتش کند) معلم زبان ما بود و دکتر وفا ادبیات فارسی می آموخت. اساتید خیلی برجسته ای داشتیم. کنکور پزشکی را شرکت کردم. از هم دوره ای هایم خانم بهدخت اسکویی متخصص بی هوشی بود که در زمانی معاونت بیمارستان امام را در دست داشت. خیلی از هم دوره ای های بنده پزشک شده اند و خیلی ها هم لیسانس گرفته اند چون در آن زمان بحبوحه تحصیل خانم ها بود. البته در حال حاضرتعداد خانم ها و جنب وجوش آنها زیاد شده است ولی در آن زمان ها تعداد ما کم بود.

فرمودید آن زمان بحبوحه تحصیل خانم ها بود، یعنی در آن زمان از تحصیل خانم ها استقبال می شد؟
دکتر فره وش: خیر در آن زمان شروع تحصیل خانم ها بوده. خانم دکتر چه سالی بود؟
دکتر محامدی: احتمالا سال 1327 یا 28 بود. در همان سال دکتر زنگنه را به قتل رساندند و من عکس آن مجله ای که ایشان به من مدرک دیپلمم را می دهند و به من تبریک می گویند را در تقویم خود دارم. ما کنکورمان را دادیم و من دندان پزشکی قبول شدم که دوست نداشتم. مادرم هم گفتند که من به هیچ وجه نمی خواهم که تو به دانشگاه تهران بروی چون در حال حاضر در دانشگاه تهران کمونیسم رواج دارد و تو به دانشکده ادبیات برو.چند ماه به دانشکده ادبیات رفتم که به مادرم گفتم، من از شکسپیر چیزی متوجه نمی شوم، استاد توضیح می دهد و من یادداشت می کنم ولی زمان خواندن این مطالب چیزی از آن متوجه نمی شوم. چرا بنده که به علوم طبیعی بسیار علاقه مندم و در گیاه شناسی و جانور شناسی شاگرد اول هستم را به دانشکده ادبیات می فرستید. من باید پزشکی بخوانم. ناگهان در همین میان امتحان اعزام به خارج برگزار شد که من شرکت کردم و شاگرد اول شدم. ولی پدر من دوست نداشتند که من به فرانسه بروم و می گفتند به آلمان برو، کشوری به نام سارلند که متعلق به آلمان و در تصرف فرانسوی هابود. پدرم گفتند به این کشور برو و از آنجا که زبانشان فرانسوی است و تو فرانسه بلدی دچار مشکل نخواهی شد. چون می خواستم پزشکی بخوانم پس قبول کردم، خودم خواسته بودم به همین دلیل نمی توانستم شکایت کنم. با این حال تا آخرین لحظه در فرودگاه پدرم گفت که اگر پشیمان هستی هیچ اشکالی ندارد، برگرد.
سارلند متعلق به آلمان بود ولی فرانسوی ها آن را تصرف کرده بودند، پول و زبان رایج کشور فرانسوی شد و رژیم کشور هم رژیم فرانسه بود. رئیس دانشگاه هم موسیو لوژانر فرانسوی بود. این زمان بعد از جنگ جهانی دوم بود و تازه جنگ تمام شده بود. آن کشور به تصرف فرانسه در آمده بود که در نصف کلاس هایش به زبان فرانسه و نصف دیگر به زبان آلمانی تدریس می شد. در مرز جلوی من را گرفتند و از من پرسیدند که به کجا می روی؟ به خاطر این بود که من برای آلمان بلیط گرفته بودم، نمی گذاشتند که بروم. همه وسایل من را گرفتند و همه چیزهایی که مادرم برایم گذاشته بود را بیرون ریختند.از ایستگاه با مصیبت خودم را به آن کشوررساندم.از همان فرودگاه به موسیو لوژانر تلفن کردند و از ایشان پرسیدند من را می شناسد یا نه؟ ایشان هم گفتند که "ما برای این خانم پذیرش فرستادیم. ایشان جاسوس نیست و بگذارید تا بیاید، دختر 18 ساله که جاسوس نمی شود." وقتی به سارلند رسیدم دیدم یک افسری به سمت من آمد و از من پرسید مادمازل محامدی؟ گفتم که خودم هستم و او به من گفت که چمدان هایت اینجاست و به من کمک و راهنمایی کرد و من را سوار ترن دیگری کرد. وقتی آنجا رسیدم یک نفر دیگر برایم تاکسی گرفت. ولی فاصله دانشگاه تا شهر مانند تهران تا کرج بود و تمام راه پر از جنگل و تاریک بود. همراه من هم دلار و طلاهای زیادی بود که مادرم به من داده بود، به همین خاطر دلهره زیادی داشتم. وقتی گرسنه ام شد دیدم پول آلمانی ندارم و آنها هم زبان من را نمیفهمند. در راه هم چون راننده زبان من را متوجه نمی شد از طریق یک آقای رهگذر آدرس خوابگاه را به راننده فهماندم و نهایتا با دردسرهای فراوان به خوابگاه رسیدم. وقتی به خوابگاه رسیدم اوضاع خیلی عالی بود.وقتی چمدان هایم را روی زمین گذاشتم دیدم که مادام لائوبیس، مسئول خوابگاه آمد و من را بغل کرد و به من گفت که منتظرت بودم و همان زمان بود که خیالم راحت شد. برای من دو معلم استخدام کرده بودند. بچه ها خیلی خوب بودند. در آنجا بچه ها خیلی خوب انگلیسی صحبت می کردند و من هم با آنها صحبت می کردم. ولی یک ترم آنجا خواندم.

چرا فقط یک ترم در آنجا ماندید؟
چون خیلی سخت بود. من باید در اینجا امتحانPSP می دادم و سال بعد به هامبورگ می رفتم که یک شهر دیگر سارلند بود. کلینیک هایشان در آنجا بود و همه آلمانی بودند. دختر یکی از اساتید از آلمان به آنجا آمد تا زبان فرانسوی خود را تقویت کند و نصف اول پزشکی خود را هم در آنجا بخواند. ایشان به من گفت که تو خیلی باهوش هستی و به آلمان بیا، پدرت هم که می خواست تو به آلمان بیایی. همین دوستی که پیدا کرده بودم به من گفت که پدرش استاد جانورشناسی بن است. ما برای سه تا دانشگاه درخواست نوشتیم که از همه زودتر پذیرش دانشگاه بن آمد که این دختر در آنجا زندگی می کرد. من هم به آنجا رفتم ولی زبان آلمانی نمی دانستم. به همین خاطر پدرم از ایران برای من دیکشنری آلمانی به فارسی و فارسی به آلمانی فرستاد. ولی در همان جاهم دو معلم داشتم که یکی از آنها به من آلمانی و دیگری به من انگلیسی می آموخت. آن خانواده ای هم که من نزد آنها بودم دارای سه پسر بودند که من را هم مانند دخترشان پذیرفتند. من هم در این مدت فقط درس می خواندم. در کلاس ها ردیف اول کلاس می نشستم و هرچه که استادم می گفت را می نوشتم. استاد زبان آلمانی ام از من می پرسید امروز در دانشگاه چه موضوعی را درس دادند و من برای مثال می گفتم استخوان. ایشان هم به من می گفتند که به زبان آلمانی برای من توضیح بده و آن را بنویس. اکثر مطالبی که در دانشگاه بیان می شد لاتین بود. برای ایرانی ها و آمریکایی ها کلاس لاتین گذاشته بودند. لاتین هم می خواندیم. من همه اصطلاحات آناتومی را روی یک کاغذ می نوشتم و زیر آن معنی فارسی، لاتین و آلمانی آن را می نوشتم و به دیوار نصب می کردم و می خواندم. کاری جز درس خواندن نداشتم.

برایتان تنهایی سخت نبود؟
من اصلا وقت فکر کردن به این مسائل را نداشتم. برای اینکه از کلاس هایم عقب نمانم فقط درس می خواندم. فقط به فکر پدر و مادرم بودم. بعد از دو سال و نیم که من در آنجا بودم پدرم سکته کرد که شوک بزرگی برای من بود چون نه می توانستم تلفن کنم و نه به ایران برگردم. کسالتی هم که الان دارم از همان موقع شروع شد. مادرم آنقدر من را حمایت کرد تا تخصص گرفتم و استادیار دانشگاه برلن هم شدم که دانشگاه تهران هم آن را قبول کرد.

چند سال آلمان زندگی کردید؟
15 سال آلمان بودم. که دو بار در این سال ها به ایران آمدم. اولین بار 15 ماه بعد از مرگ پدرم و یک بار هم بعد از آن آمدم. و یک بار هم مادرم به مدت 5 ماه به آلمان آمد.

پس از آن چه کردید؟
5 سال دوره تخصص داخلی بود. اول باید دکتری را می گرفتیم بعد از آن 2 سال طرح و بعد از آن 5 سال دوره تخصص داخلی طول می کشید. ما باید 6 ماه رادیولوژی در تخصص داخلی می گذراندیم و بین 3 تا 6 ماه هم دوره آزمایشگاه می خواندیم. من در آزمایشگاه تروپیکال مدیسین خواندم. 5 سال قبل از شروع دوره، تقاضای شرکت در تروپیکال مدیسین را دادم تا بتوانم در انگلیس یا هامبورگ این دوره را بگذرانم. استاد اصلی من پروفسور تیمان که هم داخلی را نزد ایشان گذراندم و هم تزم را نوشتم به من گفتند برای مملکت تو رادیولوژی و تروپیکال مدیسین از همه چیز واجب تر است. هم به انگلیس و هم به هامبورگ رفتم و متوجه شدم که هامبورگ خیلی بهتر است و در آنجا هم دیپلم دریافت کردم و جزء داخلی ام حساب شد و زمانیکه به ایران آمدم برای اینکه وقتم را تلف نکنم با پرس وجو به دانشگاه تهران آمدم و گفتم که تروپیکال مدیسین خوانده ام ولی خیلی از بیماری ها را به صورت تئوری خوانده ام. مثلاً هاری و سیاه زخم را ندیده ام. به بخش عفونی بیمارستان امام خمینی رفتم. در آن زمان دکتر مژده ای رئیس بخش عفونی بود. دکتر اقبال رفته بود. دکتر یلدا نیز هم دوره ای من بود چون ایشان یک سال از من بزرگ تر هستند. من تابستان را در آنجا گذراندم که دانشگاه آلمان هم جزء کارآموزی های من پذیرفتند. بخش گوش و حلق و بینی هم می رفتم و بیشتر با مریض هایی که گوش هایشان چرک کرده بود سروکار داشتم، ما اصلا در آلمان این بیماری ها را ندیده بودیم.

چه چیزی باعث شد که به ایران برگردید؟
من از اول هم دوست داشتم که به ایران برگردم. استادم من را در آغوش گرفت و گفت کجا می روی؟ من هم گفتم که من می دانم که به کجا می روم. من دلیلی برای ماندن نمی بینم. در زمان انقلاب هم خیلی به من پیشنهاد شد ولی من به خاطر مردم قبول نکردم. ماندن در ایران از اینکه به من صفت خارجی بدهند خیلی بهتر است. من اصلا از این صفت خوشم نمی آید.

برگشتید به ایران و به دانشگاه تهران رفتید؟
دانشگاه تهران هم به همین سادگی قبول نکرد. تقریبا 4 الی 5 ماه طول کشید. من به دکتر صدر معرفی شدم. خدا رحمت شان کند ایشان رئیس بیمارستان مهر بودند. مرا به عنوان رئیس درمانگاه پذیرفتند. بعد از چند ماه که دانشگاه تهران من را دعوت کرد به قید قرعه چند سؤال از من پرسیدند که من گفتم این اصطلاحات را به فارسی نمیدانم. آنها هم گفتند به انگلیسی بنویس. داوران من دکتر آرمین و دکتر معتضدی و چند نفر دیگر بودند. بعد از آن به من گفتند تا به بیمارستان امام خمینی بخش دکتر عزیزی بروم و مریض ها را ببینم. ما سه نفر بودیم که تک تک به ما گفتند تا یک مریض را معاینه کنیم. من به اتاق معاینه رفتم تا مریض را معاینه کنم و مشاهده کردم که یک پسر 14 ساله است. از او پرسیدم که چه مشکلی دارد و او گفت که ورم کرده ام. لباسش را درآورد و من معاینه عمومی انجام دادم و متوجه شدم که کلیه اش را بیوپسی کرده اند. دو نفر دیگر و من از اتاق معاینه بیرون آمدیم تا شرح حال مریض را بگوئیم. آقای دکتر عکس و آزمایشات مریض را دیدند، در میان آزمایش ها من به آقای دکتر گفتم این مریض ایمونوالکتروفرز نداشته است؟ استاد با تعجب به من نگاه کرد که ایمونوالکتروفرز چیست؟ چون واقعا از آن اطلاع نداشتند. نهایتا من امتحان آن روزم را به خوبی سپری کردم. دکتر هادوی برای من دو جلد از اصطلاحات فارسی آورد و من شب تا صبح آن کتاب ها را مطالعه کردم زیرا اصلا فارسی نمی دانستم. یک شب که مادرم هم در خانه نبود با من تماس گرفتند و یک نفر از پشت تلفن به من تبریک گفت و گفت که شما شاگرد اول شدید و فقط شما را قبول کرده اند. دکتر صدر می گفتند که اگر شما بروید، درمانگاه ما را چه کسی اداره بکند؟ من هم به آنها گفتم که نمی توانم هم به دانشگاه تهران بروم و هم در درمانگاه شما بمانم. ولی هروقت که دکتر قلب آنها نمی آمد من دستگاه الکترود خودم را به آنجا می بردم و مریض آنجا را هم ویزیت می کردم. در همان سال اول هم روی پله ها به زمین خوردم و مهره هایم به لبه پله ها اصابت کرد و دچار شکستگی شد. برای همین موضوع هم من را به توانبخشی می بردند و به آمریکا هم رفتم ولی من خودم می دانستم که به خاطر نرمی استخوان هایم بهبودی برایم دشوار است چون من در همان زمان که کسالت روده پیدا کرده بودم، غده هایم نیز از کار افتادند.

بعد از این زمان ها کارتان را در بیمارستان امام خمینی شروع کردید؟
دکتر تمام وقت بیمارستان امام بودم و دیگر هیچ جا نرفتم. حتی بعد از 30 سال و 6 ماه هم که من را بازنشسته کردند از آنجا بیرون نیامدم و همانجا ماندم. خودشان هم دوست داشتند که من بمانم. حتی برای جشن 80 سالگی من، رئیس دانشکده برایم دعوتنامه فرستاد و از معاونت آمدند و شخص معاون هم شاگردم بودند و از من تجلیل کردند.

آقای دکتر فره وش شما در چه سالی شاگرد دکتر محامدی بودید؟
ما در سال 56-57 شاگرد خانم دکتر بودیم و ایشان به ما ریه درس می دادند. در آن زمان استاد خانم بسیار کم بود اما چون ایشان از خانواده فرهنگی و اهل دانش بودند به آن مرحله رسیده بودند. خوشبختانه امروز خانم ها از آقایان پیشی گرفته اند و در کنکور موفق تر هستند ولی در آن زمان خانواده ها به فرزندان شان اجازه تحصیل نمی دادند.
دکتر محامدی: خواهر شما هم شاگرد بنده بودند.
دکتر فره وش: بله، چند نسل از ما شاگرد خانم دکتر بودیم. خواهرم و برادر کوچکترم هم شاگرد خانم دکتر بودند و همیشه ما ایشان را مانند خواهر بزرگترمان دوست داشتیم و به ایشان احترام می گذاشتیم. ایشان هم خیلی نسبت به دانشجوها محبت داشتند و همیشه به دنبال دانشجوها می رفتند، چون معمولاً اساتید به دنبال دانشجوها نمی روند و این دانشجوها هستند که باید دنبال اساتید باشند ولی من یادم هست که خانم دکتر دانشجوها را پیدا می کردند و بالای سر مریض می بردند تا همین اواخر هم همینگونه بود. خانم دکتر هیچ وقت از یاد دادن و انتقال دانش خسته نمی شدند و خیلی مهربان هستند.
دکتر محامدی: من اولین زنی در ایران بودم که در رشته داخلی تحصیل کرده ام. دکتر خانم در رشته های دیگر مانند زنان و زایمان داشتیم مانند مرحوم دکتر سیمین کامیاب که هم دبیرستانی من بودند. سالن لاپراسکوپی بیمارستان مدائن را هم به اسم خانم دکتر کامیاب نامگذاری کرده اند.
دکتر فره وش: ریه رشته بسیار سختی است و یک رشته علمی است. درواقع گروه های داخلی رشته های خیلی سختی هستند و در آن زمان فقط شاگرد اول ها به این رشته می آمدند. ریه هم در بین گروه های داخلی یکی از سخت ترین رشته هاست چون هم باید اطلاعات تئوری داشته باشید و هم یک مقدار فیزیک و ریاضی بدانید. خانم دکتر شجاع بودند که با تمام سختی ها و مشکلات آن زمان و جنگ جهانی و مملکت غریب با جسارت خاصی که داشته اند، توانستند به تحصیل خودشان ادامه بدهند. کاری که در آن زمان برای مردها هم دشوار بود ولی خانم دکتر در آن بسیار موفق بودند و ما همیشه با دیدن ایشان خوشحال می شویم.

خانم دکتر شما هنوز هم با دوستان قدیمیتان در ارتباط هستید؟
دوستان خیلی خوبی داشتم ولی خیلی از آنها پیر شده اند و فوت کردند. بنده عضو خانم های پزشک بین المللی هستم. حدوداً 30 الی 40 سال هم در این گروه فعالیت دارم و در هرجایی هم که کنگره برگزار شده است شرکت کرده ام. این اواخر هم کنگره ای در مونستر بود. بنده استرالیا، کانادا و فرانسه و آلمان رفته ام و در همه اینها هم با مقاله از بیمارستان های ایران شرکت کرده ام. در مونستر قصد داشتم که بروم و دوستم را ببینم ولی در سالمندان زندگی می کرد که از هتل من 100 کیلومتر فاصله داشت و چون به من فقط 11 روز ویزا داده بودند نتوانستم به دیدنش بروم.

شما ازدواج کرده اید؟
دکتر محامدی: خیر، من حتی به آن فکر هم نکردم.
دکتر فره وش: ایشان خودشان را وقف علم کردند.
دکتر محامدی: به شاگردانم بسیارعلاقه داشته و دارم. در تابستان گذشته دانشجویانم مرا به پارک آبشار بردند و با هم عکس انداختیم. یکی از شاگردانم هم مقدار زیادی میوه با خودش آورد تا با هم بخوریم. حتی روسری ای که الان پوشیده ام کادوی یکی از شاگردانم است.

توصیه ای برای شاگردانتان دارید؟ به خصوص برای خانم ها، چون شما تجربه زیادی دارید و مقاومت بسیاری هم در زمینه تحصیل علم داشتید.
توصیه ام این است که آنها هم مقاومت کنند، البته اول خانواده خودشان را اداره کنند. ما مدیون مملکت مان هستیم. سطح بهداشت ما پایین است و هنوز سلامتی ما به جایی نرسیده است. بنابراین ما باید دست به دست هم بدهیم نه اینکه فقط من لقب خانم دکتر بودن را به دوش بکشم، ما واقعا باید خدمتگزار این ملت باشیم.

اگر به عقب برمی گشتید باز هم همین رشته را انتخاب می کردید؟
بله، این ساختمان ها را از چه طریقی ساخته اند؟ هرچیزی که این ساختمان را درست کرده است بالاخره مال این مملکت بوده پس من در مقابل استفاده از اینجا باید یک بازده ای داشته باشم و سودی برای این مملکت داشته باشم. در همین ساختمان به دانشجویان خیلی زیاد رسیدگی می شود تا تبدیل به یک دکتر بشوند، آنها نباید فقط یک تابلو به دیوار بزنند و از لقب شان استفاده کنند و کسب مال کنند. زندگی شان باید اداره شود ولی حد و حدودی دارد و در حد توان هم باید بازده ای برای این مملکت داشته باشند.

خاطره شاخصی از طول مدتی که در بیمارستان امام خمینی بودید، بفرمایید؟
در زمان جنگ، خاطرات خیلی بدی داشتم. حتی بنده هم که ازدواج نکرده بودم باید سالی یک ماه به یکی از نقاط جنگی می رفتم. حتی یک بار هم باید به رضاییه می رفتم.
دکتر فره وش: پزشکان در سال یک ماه طرح داشتند که باید در جبهه ها یا پشت جبهه آن را می گذراندند.
دکتر محامدی: در ماه اول من دچار برونشیت شدم و نتوانستم بروم ولی در سال آخر به من گفتند که باید آن غیبت را جبران کنم و رئیس بیمارستان ما مرتب نامه نگاری می کرد که این خانم در تهران هم انگار در جبهه هست. چون ما در زیرزمین می رفتیم و مریض ویزیت می کردیم. بمب می زدند و من تپش قلب می گرفتم. زمانی هم که دانشگاه ها دوباره شروع شد ما در زیرزمینی در خیابان لاله زار تدریس می کردیم و من پروژکتور و اسلاید های خودم را می بردم و در همان جا به بچه ها درس می دادم. موکتی در همان زیر زمین پهن کرده بودند و بچه ها روی زمین می نشستند و ما به آنها فیزیولوژی و پاتولوژی درس می دادیم.
دکتر فره وش: در موشک باران تهران، به بیمارستان امام 3 عدد موشک اصابت کرد که من در دو مورد آن حضور داشتم. یکی از آنها به ساختمان ولیعصر اصابت کرد که در ایستگاه اتوبوس آنجا بلیط فروش و چند نفر دیگر شهید شدند. در یک دوره ای هم تهران تخلیه شد ولی ما چون پزشک بودیم باید می ماندیم و حتی راهرو ها و زیرزمین ها را هم به بخش تبدیل کردیم. چون بیمارستان امام خمینی را آلمانی ها طراحی کرده بودند و چون خودشان هم در جنگ بودند آنجا را طوری طراحی کردند که اگر ظرفیت بیمارستان 1000 تخت است در زمان جنگ 1000 تخت هم بتوان در راهروها و تونل ها قرار داد. این راهروها هنوز هم وجود دارد که یکی از آنها به دانشگاه تهران متصل می شود که به دلایل امنیتی در حال حاضر بسته شده است. منظور خانم دکتر این بود که در زمان جنگ هم در این شرایط کلاس های شان را در همین مکان ها تشکیل می دادند. روزگار خیلی سختی بود چون پزشک ها همانند سربازها باید خدمت می کردند و قشری هستند که باید در زمان های سخت مقاومت کنند.
دکتر محامدی: بخش ما تبدیل به بخش مجروحین جنگی شد. هیچ وقت فراموش نمی کنم، بچه ای را به بخش ما آوردند که پا و دستش را از دست داده بود. خیلی گریه می کرد و مادر و پدرش را می خواست و من هر روز با چیزهای گوناگون مثل اسباب بازی و شکلات به دیدنش می رفتم ولی باز هم این بچه دلش آرام نمی گرفت و گریه می کرد.
دکتر فره وش: در بمباران های شیمیایی مجروحانی که شیمیایی می شدند خیلی مشکلات ریوی داشتند و 2 تا از بخش هایمان تا 2 سال در اختیار شیمیایی ها و مجروحان جنگی بود تا زمانیکه این بیماران بهبود یافتند، بنابراین بخش به حالت عادی برگشت. البته هنوز هم بیماران شیمیایی وجود دارند که بهبود نیافته اند.

خانم دکتر فرمودید که تا پارسال هم تدریس می کردید و برایتان بازنشستگی معنایی نداشت، بفرمائید که برای شما یک روز معمولی در سال گذشته که مشغول به کار بودید چگونه سپری می شد؟
در 10 سالی که به قلهک رفته ام، پیاده روی می کردم و کتاب می خواندم. گاهی به خانه خواهرم می رفتم و یا آنها به خانه من می آمدند. خواهرم اهل تئاتر بود و اگر برنامه ای داشت من خیلی علاقه داشتم که در برنامه هایش حضور داشته باشم و برایش گل ببرم و از ایشان تجلیل کنم. و در این 10 سال برای دیدن فرزندان برادرم 2 بار به آمریکا سفر کردم. سرگرمی من رفتن به کتابخانه و مطالعه مطالب جدید بود.

انتظاری از دانشگاه و یا شاگردانتان دارید؟
انتظارم این است که افرادی دلسوز برای این مردم و اجتماع ایرانی باشند نه کسی باشند که می خواهد از ایران فرار کند. پس ایران را چه کسی بسازد؟
دکتر فره وش: دکتر محامدی از نسلی هستند که قدرشناس هستند. متأسفانه نسل جدید دنبال رشته هایی هستند که سودش بیشتر باشد و زودتر به پول برسند. ولی نسل خانم دکتر حاضر بودند همه چیزشان را فدای کار و تعهداتی که داشته اند، بکنند و حرمت نگه می داشتند و جنبه مالی برایشان مهم نبود.

خانم دکتر، اگر نکته ای به ذهنتان می رسد بفرمائید.
راستش الان هم دلم می خواست کار کنم و سر کلاس بروم.
دکتر فره وش: خانم دکتر ذهن بسیار فعالی دارند ولی شرایط فیزیکی شان مناسب نیست اما هیچ چیزی از ذهن و دانش ایشان کم نشده است
خانم دکتر هنوز هم مطالعه می کنید؟
کار من مطالعه است. حتی اگر تلویزیون هم روشن باشد من نگاه نمی کنم. فقط گاهی اخبار هسته ای را دنبال می کنم. کتاب و روزنامه زیاد می خوانم. حتی ریزترین مطالب روزنامه همشهری را هم مطالعه می کنم.

به عنوان آخرین سوال، کاری در زندگی تان بوده که آن را انجام نداده اید و پشیمان باشید؟
نخیر. همه به من می گویند چرا کاری نکرده ای که بتوانی به آلمان رفت و آمد راحت داشته باشی. کاری نکردم ولی الان هم پشیمان نیستم.

از زندگیتان راضی هستید؟
از زندگی ام راضی هستم و حتی از دیروز که خواهرم به من پیشنهاد داد که به نزد آنها به خارج از کشور برای ادامه زندگی بروم حالت بدی پیدا کرده ام. من فقط دوست دارم تا به دیدار فرزندان برادرم بروم و تفریحی بکنم و دوباره به ایران برگردم. دلم می خواهد همین شرایط را داشته باشم.
ممنون از شما./ق

خبرنگار: فیروزه بایرامی
عکس: مهدی کیهان
انتهای پیام / *
کلید واژه ها
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1397/03/01 17:3
0
0
روحشان شاد و قرین رحمت الهی باد
کاربر مهمان
1397/02/31 14:48
0
0
روحشان شاد
کاربر مهمان
1397/02/30 13:22
0
0
در دوره دانشجویی یک بار در سر کلاس شان در بیمارستان امام خمینی افتخار حضور داشتم. به عنوان یک استاد زن در آن سالها میتوان حدس زد که چه موانع و دشواریهایی را پشت سر نهادند. روحشان شاد و قرین رحمت الهی باد. آمین
کاربر مهمان
1397/02/29 19:14
0
0
تغییر رویکرد جامعه دانشگاهی از جامعه محوری به فرد محوری، دلیل این همه تغییر چیست؟ من هم نمیدونم
کاربر مهمان
1397/02/29 11:2
0
0
روحش شاد و یادش جاودان باد
کاربر مهمان
1397/02/28 10:47
0
0
خانم دکتر محامدی در تاریخ بیست و ششم اردیبهشت ۹۷ فوت کردند
کاربر مهمان
1394/08/13 12:34
0
2
پس از خواندن این مصاحبه چند دقیقه گیج و مبهوت مانده بودم! مصاحبه ایست واقعی یا اسطوره نویسی؟ هم میدانم که واقعی است و هم اسطوره بودنش بر واقعی بودنش برتری دارد! چرا؟ در روزگاری که خط تولید این انسان ها به سوی خاموشی گراییده و همانگونه که خود این استاد فرموده اند: �کسب تیتر و تابلو بر خدمت ورزی و احساس دین به سرزمین و مردم، پیشی گرفته� باید راه و چاره ای برای احیای آن خط تولید جستجو کرد. چگونه؟ توسط چه کسی؟ با چه ابزار و افرادی؟ و آیا ممکن است؟ و در پایان: آرزوی سلامت و ادامه عمر باعزت برای این �حقیقت اسطوره مانند� را دارم. به امید پندآموزی و عبرت گرفتن از این مصاحبه ای که هم درسنامه است و هم پندنامه �و ما یعقلها الا العالمون�.
کاربر مهمان
1394/08/11 13:7
0
1
بنده این مصاحبه را خواندم و واقعا خانم دکتر مایه فخر و مباهات این مملکت و کشور می باشند و باید به ایشان افتخار نمود . ایشان یکی از زنان با استعدادی هستند که باید از معلومات و دانش ایشان استفاده کافی و وافی را نمود . امیدوارم همیشه تندرست و سلامت باشند تا دانشگاههای ما بتواند از دانش و تجربه ایشان کمال استفاده را ببرند . با تشکر از شما با خاطر این مصاحبه زیبا و خواندنی .
کاربر مهمان
1394/08/10 10:59
0
3
با سلام. خیلی وقت بود در مورد شرایطم، زندگیم، اینکه 30 سالمه و با وجود اینکه در درس و رشته ام موفق هستم و دانشجوی سال اخر دکترا اما شرایط زندگیم خوب نیست و دچار کسالت و اندوه شدم. خانم دکتر با بیان سرنوشتتون به من امید دادید. امیدوارم حتی ذره ای بتونم مثل شما باشم. خیلی دوستتون داریم. موفق باشید
کاربر مهمان
1394/08/10 9:59
0
2
اين افراد فوق العاده اند...تو اين سن هنوز عطش آموختن دارده...عالي بود عالي
کاربر مهمان
1394/08/10 9:54
0
3
با سلام. من به عنوان دانشجوي ايشان به ياد دارم كه با چه علاقه اي مارا جمع ميكردند ودر بخش كلاس تشكيل ميدادند امثال ايشان چه در دوره عمومي و هم تخصصم كمياب بودند.درود فراوان بر اين بانوي بزرگوار
کاربر مهمان
1394/08/10 9:32
0
3
سرکار خانم دکتر محامدی عزیز به خاطر تلاش های صادقانه شما سپاسگزارم. امیدوارم شاد، تندرست و سربلند باشید.
کاربر مهمان
1394/08/10 9:19
0
2
ممنون و باز هم ممنون برای این همه تلاش و پشتکار و دلسوز یبرای این کشور
کاربر مهمان
1394/08/10 7:45
0
2
واقعا مصاحبه جالبی بود من برای ایشون آرزوی سلامتی میکنم .واقعا نمی دونم چی بگم.
کاربر مهمان
1394/08/09 23:16
0
2
خواندن مطالب عبرت آموز و لذت بخش بود
کاربر مهمان
1394/08/09 22:3
0
3
با سلام خواندن خاطرات بزرگان اين مملكت ياد مي دهد كه من نوعي چقدر كوچك هستم ودر عين حال طلبكار و اين خلاف منش نسل قديم بوده است كه با مصيبت اين كشور را ساختند
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد