کد خبر: ٥٥٩٧٣/ ٠٨:١٨ - شنبه ١٤ آذر ١٣٩٤/ تعداد بازدید: 11203
چاپ
ارسال به دوست
تاریخ شفاهی دانشگاه , گروه خبری RSS
طلایه داران دانشگاه
دکتر محمدرضا ظفرقندی: دانشگاه علوم پزشکی تهران پر از ستاره است
در پی انجام سلسله گفت و گوهای طلایه داران دانشگاه، این بار در کنار دکتر محمد رضا ظفرقندی، مردی که سالها سکان دار برجسته ترین دانشگاه علوم پزشکی کشور بود، نشستیم.

دریافت فیلم مصاحبه

دکتر محمدرضا ظفرقندی، استاد جراحی دانشگاه علوم پزشکی تهران، دوران پرافتخاری را در کارنامه خود دارد، او متولد اول فروردین 37 است، ورزش، معلمی، در کنار پزشکی و جراحی حوزه های مورد علاقه اوست.
او از سالهای جوانی به حوزه سیاست و دین علاقه مند بود و در مبارزات انقلابی نقش فعالی داشت، تا جایی که هنگام ورود امام(ره) در مدرسه علوی جزو یاران و مستقبلین بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی بود. او در سال 55 وارد رشته پزشکی دانشگاه تهران شد و همزمان فعالیت های اجتماعی خود را مانند تدریس در دبیرستان ادامه داد. بعد که جنگ شد به جبهه رفت و به عنوان عضو تیم اضطراری در عملیات های مختلف حضور داشت تا جایی که در عملیات والفجر 4 شیمیایی شد.
او بعدها رشته جراحی عروق را در بیمارستان سینا پایه گذاری کرد و تحقیقات مفصلی نیز در حوزه مجروحان شیمیایی و تروما انجام داد که هنوز ادامه دارد. از سال 76 نیز به عنوان رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران وارد عرصه اجرایی شد و در این دوره نیز اقدامات ارزشمندی انجام دادکه تصویب طرح توسعه دانشگاه علوم پزشکی تهران از خیابان کارگر تا خیابان وصال و از بلوار کشاورز تا خیابان انقلاب یکی از آنهاست.
با دکتر محمدرضا ظفرقندی، استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران به گفت و گو نشستیم. در این گفت و گو دکتر خسرو صادق نیت، که از شاگردان استاد است نیز حضور داشت و ما را در غنای این گفت و گو یاری داد. با هم این خاطرات شنیدنی را مرور می کنیم.

در ابتدا بفرمایید که کی و کجا به دنیا آمدید و از دوران کودکی تان بگویید.
من در اول فروردین 37 در تهران و محله سرچشمه به دنیا آمدم. پدر و مادرم هم متولد تهران هستند. دوران طفولیت مانند همه بچه‌ها گذشت. به ورزش علاقه خاصی داشتم. در دوران مدرسه از ابتدا به دلیل عقاید مذهبی خانواده وارد مدرسه علوی شدم که آن موقع در خیابان ایران قرار داشت. تمام 12 سال تحصیلم را در مدرسه علوی بودم و از آن دوره درس‌های خوبی گرفتم. معلمان خیلی خوبی داشتم و دوران خوب و سازنده‌ای برای من بود، هم به لحاظ درسی و هم به لحاظ اخلاقی و دینی. در سال 1355 فارغ التحصیل شدم و همان سال هم در کنکور شرکت کردم و در انتخاب اول که پزشکی دانشگاه تهران بود پذیرفته شدم و تحصیلم را در اینجا ادامه دادم.

قبل از اینکه وارد دوران دانشگاه شوید در مورد علایقی که در دوران دانش آموزی داشتید و به خصوص تأثیری که مدرسه علوی بر شما گذاشت یک مقدار بیشتر توضیح دهید.
هدف از بنیانگذاری مدرسه علوی برای این بود که یک محیط فرهنگی با جهت گیری‌های دینی و علمی فراهم شود و برای این مسیر زحمات زیادی را مرحوم روزبه و مرحوم علامه کشیدند. من با توجه به اعتقادات شخصی و خانوادگی که داشتم سعی می‌کردم ارتباطاتی با جامعه‌ام داشته باشم بر همین اساس به دور از چشم مدرسه فعالیت مذهبی بیرون مدرسه هم داشتم. مثلاً در آن ایام به حسینیه ارشاد می‌رفتیم. منزل ما سرچشمه بود و راه من دور بود الان وسایل راه را راحت کرده اند ولی آن موقع برای ما راه خیلی دوری محسوب می‌شد. من در تمام بحث‌های دکتر شریعتی سعی می‌کردم شرکت بکنم. کنفرانس‌ها و سخنرانی‌های ایشان را به مناسبت‌های مختلف شرکت می‌کردم. در بحث‌هایی که مرحوم شهید مطهری در دانشگاه‌ها و مناظره‌هایی که داشتند را سعی می‌کردیم، شرکت کنیم. خودشان استاد دانشگاه بودند. در دانشکده الهیات می‌رفتیم و پای بحث‌ها و سخنرانی‌های ایشان شرکت می‌کردیم.

در فعالیت‌های انقلابی و در پروسه پیروزی انقلاب اسلامی و مبارزات آن دوران فعالیت داشتید؟
بله، از همان موقع من در سال 55 دیپلم گرفتم. همین بحث‌ها برای ما و مدرسه چالش ایجاد کرده بود ولی به لحاظ اینکه ما از نظر درسی و اخلاقی قابل قبول بودیم، مدرسه برای ما مشکل ایجاد نمی‌کرد. تا پایان هم درسمان را همان جا (در مدرسه علوی) خواندیم ولی از همان موقع هم با دوستانمان بحث می‌کردیم و سعی می‌کردیم کتاب‌های مرحوم شریعتی را به کتابخانه مدرسه وارد کنیم و بعد هم که من وارد دانشگاه شدم از ابتدا علاوه بر درسی که می‌خواندم، معلمی هم می‌کردم.
از همان سال اول دانشگاه و ازسال 55 به عنوان یک فعالیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وارد حرفه معلمی شدم. من یک سال معلم مدرسه علوی بودم و بعد هم مجموعه‌ای به نام مجموعه مفید را با سه نفر از دوستانمان راه اندازی کردیم. این مدرسه تحت نظارت، مدیریت و حمایت آیت الله موسوی اردبیلی، مرحوم شهید بهشتی و شهید باهنر راه اندازی شد و این یک فعالیتی بود که من از همان موقع انجام دادم.
در دانشگاه هم از همان بدو ورود به عنوان یک عضو فعال در انجمن اسلامی دانشجویی فعال شدم و طبیعتاً به بحث‌های مختلفی که آن موقع به عنوان مبارزه با رژیم شاه وجود داشت، وارد می شدیم چون یک رژیم فاسد و ظالم بود. بحث‌های متفاوتی با گروه‌های مارکسیستی که آن موقع فعال بودند، داشتیم. یعنی مبارزه دو جهته داشتیم زیرا گروه‌های مارکسیستی آن موقع در دانشگاه‌ها قدرت زیاد و در دانشکده‌های مختلف کتابخانه، دفتر و تشکیلات داشتند. یک کتابخانه به عنوان کتابخانه دانشجویی بود که فقط برای تبلیغات گروه‌های مارکسیستی بود و همه می‌دانستند که اینجا کانون اینهاست. محلش هم در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، درست روبه روی پلکان کتابخانه دانشکده پزشکی بود و جای پر رفت و آمدی بود.

خاطره خاصی از روزهای آخر رژیم سابق دارید.
من به دلیل اینکه در انجمن اسلامی فعال بودم. در بحث‌های مختلفی که آن موقع جاری بود شرکت می کردم و به دلیل ارتباطاتی هم که در شهر تهران داشتم، در این فعالیت‌ها مشارکت می کردم. در فعالیت‌های ورزشی که جاذبه داشت مثل کوهنوردی نیز بودم و از این طریق دانشجویان همسو را جذب می‌کردیم. کوهنوردی‌های دانشجویی آن موقع نوعی فعالیت انقلابی محسوب می‌شد و به همین دلیل هم در سال 57 رژیم شاه با این فعالیت‌ها برخورد کرد.
خاطرم هست که در دانشکده پزشکی برنامه‌ های کوهنوردی زیادی می گذاشتیم. این برنامه‌ها به دلیل بحران ایدئولوژیکی که آن موقع ایجاد شده بود، از برنامه مارکسیست ها جدا شده بود. فعالیت های مسلمان‌ها و مارکسیست‌ها و سازمان مجاهدین خلق یا منافقین و فعالیت‌های اسلامی جدا شده بود. برنامه کوهنوردی بزرگی را اردیبهشت 57 راه اندازی کردیم به سمت قله‌های پلنگچال در درکه. اولین بار بود که آنجا رفته بودیم، با اینکه نزدیک قله بودیم، رژیم شاه نیروهای گارد و نیروهای نظامی خود را در قله با هلیکوپتر پیاده کرده بود و اینها به ما حمله کردند. در نوک قله بسیاری از بچه‌ها را مضروب و عده ای را دستگیر کردند، من هم مضروب شدم و هم دستگیر شدم ولی من را زود آزاد کردند چون ما تا پایین فرار کرده بودیم و ما را پایین گرفته بودند. بچه هایی که بالا بودند را با هلیکوپتر بردند مثل آقای رضا خاتمی، دکتر عابدی که الان سوئد هست و پسر حاج آقا عابدی امام جماعت مسجد مجد و ایشان را بالا گرفتند و بردند. دکتر کریمی رئیس مرکز قلب را هم بردند ولی ما چون تا پایین فرار کرده بودیم را فقط مضروب و رها کردند. این فعالیت‌هایی بود که آن موقع در ابعاد مختلف وجود داشت و در بدو ورود امام (ره) هم به دلیل اینکه من قبلاً معلم مدرسه علوی بودم و امام (ره) هم قرار بود به مدرسه علوی بیاید، من عضو کمیته استقبال در مدرسه علوی بودم و تمام ایامی که امام در مدرسه علوی بودند من در همان مدرسه به عنوان یکی از افراد آن مجموعه آنجا بودم و شاهد خیلی از اتفاقات نزدیک انقلاب در آن ایام بودم.

از خاطرات اوایل انقلاب بیشتر برای ما بگویید.
امام که تشریف آوردند بعد از قضایایی که همه می‌دانند که به بهشت زهرا(س) رفتند. قرار بود در مدرسه رفاه مستقر بشوند بعد در مدرسه رفاه یک شب ماندند. ما قرار بود در مدرسه علوی برای حمایت باشیم. صبح دیدم که مرحوم شهید مطهری به مدرسه علوی آمدند، من در مدرسه علوی با پسر ایشان از ابتدا هم کلاس بودم یعنی 12 سال تحصیلم با آقای علی مطهری همکلاس بودم. به کلاس‌های مرحوم مطهری هم می‌رفتم. ایشان آمدند، بازدیدی کردند و تقریباً هر تصمیمی می‌گرفتند و به امام می‌گفتند، انجام می شد. نفر اول برای مشاوره امام بودند و هر چه ایشان به امام می گفتند، امام(ره) قبول می‌کردند. تصمیم گرفتند که ستاد را که در مدرسه رفاه بود به مدرسه علوی منتقل کنند و دلیل عمده هم این بود که برای بازدید مردم که می‌خواستند بیایند و امام را ببینند، بهتر بود. تا یک سال قبل اکثر مردم حتی عکس امام(ره) را هم ندیده بودند و ممنوع بود. اگر کسی عکس امام را داشت، حدود 15 سال زندان داشت یا اگر کسی رساله امام را داشت، 5 تا 15 سال زندان داشت. اولین بار در تظاهرات تهران بود که بسیاری از مردم که روز عید فطر از قیطریه به امامت آقای مفتح راهپیمایی کردند، آنجا تازه بعضی از مردم عکس امام را دیدند.آقای مطهری تشخیص داد که مدرسه علوی به دلیل اینکه یک در بزرگ در خیابان ایران داشت و یک در بزرگ هم خروجی داشت- در کوچه‌ای که به سه راه امین حضور می‌خورد- اینجا بهتر است و محل استقرار خیلی بهتری است و امام به آنجا منتقل شدند.
در آنجا همه مشغول کار بودند و من هم به عنوان یک عضو مشغول کار بودم، مردم می‌آمدند صبح‌ها بیشتر آقایان و بعد امام(ره) یک استراحتی داشتند و بعد از ظهرها هم خانم‌ها می‌آمدند. دسته دسته تا غروب به دیدن امام می‌آمدند، از یک در وارد می‌شدند و از در خیابان امین حضور خارج می‌شدند و این کار اصلی بود که آنجا انجام می‌شد.
امام صبح یک ساعت قبل از اذان بیدار می‌شد. محل استقرار ایشان طبقه اول مدرسه بود و در یکی از کلاس‌ها فرش انداخته بودند ومحل سکونت ایشان بود. شب هم همان جا می‌خوابیدند و یک وسایل خوابی آن گوشه بود که همان را پهن می‌کردند و می‌خوابیدند. خودشان هم این کارها را می‌کردند حتی کف اتاق را تمیز می‌کردند.
درهای مدرسه به این صورت بود که یک شیشه کوچک داشت که بعضی اوقات آقای ناظم می‌آمد و از آن شیشه سر می‌زد که بچه‌ها شیطانی نکنند. من از آن شیشه گاهی نگاه می‌کردم و می‌دیدم که امام دارند کف اتاق را تمیز می‌کنند، یک ساعت قبل از اذان صبح برای نماز شب بیدار می‌شدند، در همان وسط‌ها اعلام حکومت نظامی شد بنابراین اکثر کسانی که بزرگان انقلاب بودند، شبانه روز آنجا بودند، تمام کلاس‌های مدرسه علوی محل خواب و استراحت شده بود. مرحوم شهید بهشتی،مرحوم طالقانی، مرحوم شهید مطهری و همه بزرگان آنجا بودند. آقای ناطق نوری یکی از گردانندگان اصلی آنجا بود.
مرحوم شهید عراقی هم از کسانی بود که امام(ره) به ایشان خیلی اعتماد داشت. کارهای اجرایی را به ایشان سپرده بودند و آنجا یک جایگاه ویژه‌ای شده بود. امام برای نماز شب به طبقه پایین می‌آمدند و وضو می‌گرفتند و به اتاقشان می‌رفتند. بعد هم برای نماز صبح به نمازخانه مدرسه می‌آمدند و نماز صبح آنجا خوانده می‌شد. بعد هم کارها شروع و دیدارها انجام می‌شد. حتی آخر این دیدارها در مدرسه را که می‌خواستند ببندند، من یادم هست، مثلاً 20 تا خانم وارد می ‌شدند و خودشان را می‌رساندند.وقت ملاقات تمام شده بود و امام برای جلسات به بالا رفته بودند چون بعد از ملاقات، جلسات با اقشار مختلف شروع می‌شد، جلسات شورای انقلاب همآنجا تشکیل می‌شد، شعاری که این خانم‌ها می‌دادند و می‌خواستند که حتماً امام را ببینند این بود که « ما منتظر خمینی هستیم  هیچ جا نمی‌ریم همین جا هستیم».
من چند بار شاهد بودم که امام برای این 10، 15 نفر از آن بالا دوباره پایین می‌آمدند و به اینها هم جواب می‌دادند و بعد دوباره بالا می‌رفتند. یک بار آقای منتظری جلوی ایشان را گرفت و گفت که ما اینها را راضی می‌کنیم که بروند اما امام گفتند که ما هر چه که داریم از اینها داریم، من باید خودم بیایم و این رفتارها خیلی مهم بود. وقتی این بازدیدها انجام می‌شد، آقای هادی غفاری روی پنجره دفتر می‌ایستاد، چون امام(ره) از پنجره دفتر به مردم جواب می‌دادند، دو، سه نفر روی پنجره می‌ایستادند تا مردم خیلی جلو نیایند من چند بار شاهد بودم که امام با پشت دست به پای هادی غفاری می‌زد که برو کنار و مانع نشو یعنی اعتقاد امام به مردم عمیق، عجیب و واقعی بود.

امام یک شخصیت بزرگ و الگویی برای همه مردم ایران است شما از امام(ره) چه درس اخلاقی گرفتید که بعداً در زندگی به دردتان خورد؟
ما هرچه از اخلاق و رفتار و منش سیاسی داریم ازسال 56 به بعد در واقع از امام بود. ما مقلد ایشان بودیم و هستیم و یادم هست که ما همیشه آن موقع صحبت‌های ایشان را دو بار، سه بار گوش می دادیم و تمام الگوسازی سیاسی، فرهنگی و اخلاقی که برای خودمان از آن زمان داریم، از امام بود. از قبل بحث‌های ایدئولوژیک را از شهید مطهری و مرحوم شریعتی گرفته بودیم ولی چیزی که به عنوان الگوی عملیاتی و اجرایی در صحنه باشد رفتار امام(ره) بود و در مدت چند هفته که امام در مدرسه علوی بود از نزدیک رفتار صمیمی ایشان با مردم بسیار مهم بود. بعد هم در صحنه‌های اجتماعی که 10 سال بعد از ایشان یاد گرفتیم، از ایشان رفتار صمیمی، صداقت و اعتماد به مردم را  یاد گرفتیم.

عضو تشکل خاصی بودید؟
خیر، ما فقط در مدرسه بودیم و بحث‌های داخل کلاسی و مدرسه‌ای بود و من عضو تشکل خاصی نبودم ولی بعد از دانشگاه وارد انجمن اسلامی شدیم و از این طریق فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی ما شروع شد.

برویم سراغ داستان ورود شما به رشته پزشکی، با این سبقه سیاسی که شما داشتید به نظر می‌آید باید وارد حوزه‌های ایدئولوژیک و سیاسی یا فرهنگی می شدید چه شد که وارد رشته پزشکی شدید و چه شد که به دانشگاه تهران آمدید؟
بله همان طور که می‌گویید جو اجتماعی آن موقع بیشتر جو علوم انسانی و مباحث فرهنگی و سیاسی بود. من هم به دلیل علاقه‌ای که به مرحوم دکتر شریعتی و مباحث ایشان داشتم با تعدادی از دوستان مدرسه علوی قرار گذاشتیم، این مسیر را ادامه دهیم حتی پیش نویس پر کردن فرم انتخاب رشته کنکور را هم با هم تنظیم کردیم، رشته اولی که آن موقع در نظرم بود اقتصاد دانشگاه تهران و بعد جامعه شناسی بود، ولی وقتی به منزل آمدم و با مادرم این بحث را مطرح کردم، مادرم اصرار داشت که من به رشته پزشکی بروم چون معدل و نمره‌ام خوب بود و در مدرسه علوی که مدرسه خوبی بود من رتبه دوم را داشتم. طبیعتاً می‌توانستم هر رشته‌ای را انتخاب کنم. مادرم اصرار کرد و من حقیقتاً به ایشان احترام زیادی می‌گذارم، همیشه هم اعتقاد دارم، آدم بزرگی است، آدمی است که سابقه زندگی او هم برای من الگو است زیرا استمرارش در اعتقادات و اجتماعی بودنش تاثیر زیادی روی من داشته است. آن موقع که من نوجوان بودم جلسات دکتر شریعتی را با مادرم و خواهرم می‌رفتم. خواهرم قبل از من پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود.
بنابراین این سابقه وجود داشت و  من و مادرم در صحنه‌های اجتماعی و تظاهرات سیاسی حضور داشتیم. در همه تظاهرات قبل از انقلاب ما حضور داشتیم و ایشان هم حضور داشت حتی در اتفاقات 17 شهریور من به عنوان دانشجوی پزشکی سعی می‌کردم که بروم و کمک بکنم. بالاخره ایشان برای من هم یک جنبه مادری و هم یک جنبه الگویی دارد. یادم هست بعد از ورود ما به دانشگاه ایشان خودش هم کنکور داد و با رتبه صد و خرده‌ای در دانشگاه در رشته جامعه شناسی قبول شد و در سنین بالا حافظ کل قرآن شد. اینها به ما درس داد و طبیعتاً وقتی ایشان اصرار کرد من پذیرفتم و یک رشته پزشکی هم بیشتر نزدم و فقط رشته پزشکی دانشگاه تهران را زدم چون جو دانشگاه تهران را دوست داشتم. اسم دانشگاه شهید بهشتی آن موقع دانشگاه ملی بود و اصلاً پولی بود. این یک رشته را به خاطر مادرم زدم چون جو آن موقع برای رشته پزشکی ایجاب نمی‌کرد و با روحیات و علائق من سازگار نبود ولی بعد که وارد شدم خیلی با علاقه این رشته را پیگیری کردم و دیدم که یک محیط خوب برای و خدمتگزاری به مردم است.

از دوران دانشجویی برای ما بفرمایید. احتمالاً دوران دانشجویی شما هم دو بحث مهم دارد هم بحث سیاسی و اجتماعی و هم فعالیت علمی، در دوران دانشجویی چه کارهایی می کردید؟
برای من سه بعد دارد. من معلمی هم می‌کردم و یک وقت زیادی را من برای معلمی می‌گذاشتم. آقای دکتر صادق نیت شاهد هستند. گاهی اوقات ما شب در مدرسه مفید می‌خوابیدیم و به جز سال اول که در مدرسه علوی بودیم، بقیه اش در  مدرسه مفید معلمی می  کردیم. آن موقع آقای دکتر جعفریان، رئیس فعلی دانشگاه سال چهارم دبستان بودند. آقای دکتر کاظمیان که الان هیئت علمی رشته رادیوتراپی هستند، هم با دکتر جعفریان هم کلاس بودند. سال دوم دانشجویی به بعد به مدرسه مفید رفتیم و در آنجا وقت زیادی می‌گذاشتیم. گاهی اوقات بچه‌های مدرسه که از راه‌های دور می‌آمدند حتی شب در مدرسه می ماندند، یک اتاقی درست کرده بودیم و شب را در همان جا می‌خوابیدند یعنی اینقدر ارتباط عمیق و دوستانه‌ای با آنها داشتیم.

چه سال‌هایی در مدرسه مفید فعالیت داشتید.
مدرسه مفید را ما از سال 56 واردش شدیم. آن موقع فقط یک کلاس داشت و آقای دکتر صادق نیت دوره دومش بودند که وارد شدند. مدتی مدرسه در خیابان نصرت بغل مسجد امیرالمومنین بود و خیلی از جو دانشگاه متاثر بود. من یادم هست که 13 آبان 57 که دانشگاه شلوغ شد و گارد شاه و نیروهای نظامی به دانشگاه ریختند و دانشجویان کشتار شدند، دانش آموزان مدرسه ما، آقای صادق نیت و دوستانشان در مدرسه مفید بودند، کلاس‌ها تعطیل شد و دانش آموزان به دانشگاه ریختند. یک دغدغه آن موقع من وضعیت این بچه ها  بود. من دیدم که بچه‌های مدرسه مفید به دانشگاه آمدند و یادم هست که بعضی از این بچه‌ها را من راهنمایی می‌کردم که به کدام قسمت بروند که در تیررس نباشند زیرا از بیرون دانشگاه تیراندازی می‌کردند، خیلی‌ها را شهید کردند و من بچه‌های مدرسه را که می‌دیدم در همین اطراف دانشکده پزشکی و فنی آنها را راهنمایی می‌کردم تا به قسمت‌های بالای دانشکده پزشکی که امن‌تر بود، بروند تا خدای ناکرده آسیب نبینند.
در هر صورت این جو در مدرسه مفید بود. از ابتدا این مدرسه با دو کلاس شروع شد و بعد مدرسه در سال 58 به خیابان زنجان منتقل شد که با یک فضای کلاسیک‌تری آنجا کار را ادامه دادیم. جو آن موقع این طوری بود که خود بچه‌ها و معلمان، مدرسه را تجهیز می‌کردند. یادم هست که تخته‌های مدرسه را ما خودمان روزهای جمعه می‌آمدیم و می‌کوبیدیم که مدرسه راه اندازی شود. موکت کف مدرسه را خودمان تجهیز کردیم و مدرسه‌ای راه اندازی شد که خیلی خدمت کرد.افراد شاخصی تربیت شدند مثل آقای دکتر صادق نیت و در همین دانشگاه علوم پزشکی تهران افراد بسیار زیادی هستند که فارغ التحصیل مدرسه مفید هستند.

مثل؟
مثل آقای دکتر مدرسی، آقای دکتر زینلی، آقای دکتر مجید معینی، آقای دکتر حاج قاسم ...و در دانشکده فنی، دانشکده هنر آقای دکتر حناچی که فارغ التحصیل دوره یک مدرسه مفید است.آن موقع ایشان از کرج به مدرسه مفید می‌آمد و در دانشکده هنرها معماری خواندند و الان هم معاون وزیر مسکن هستند. از لحاظ سیاسی نه تنها مانع فعالیت سیاسی دانش آموزان نمی‌شد بلکه اعتقادداشت که دانش آموزان باید همراه انقلاب و امام(ره) باشند. به همین دلیل در جنگ خدمت زیادی کردند و بیش از 73 یا 74 نفر شهید دارد من هم که در آنجا معلم بودم خودم در زمان بیشتر عملیات ها شرکت می کردم. با بچه‌ها دوست بودیم. من دینی و قرآن درس می‌دادم، زیست شناسی درس می‌دادم، معلم ورزش بودم و علاوه بر این کارها در مدرسه مفید ارتباطات بسیار دوستانه‌ای داشت.
هفته‌ای یک بار منزل بچه‌ها جلسه بود مثلاً می‌رفتیم و با هم نهج البلاغه می‌خواندیم و همه بچه‎‌ها دوره جمع می‌شدند و آنجا با هم صحبت دوستانه داشتیم یا قرآن یا نهج البلاغه می خواندیم و بحث می‌شد. بنابراین ارتباطات خیلی وسیعتر از مدرسه بود و فقط ارتباط معلم با دانش آموز نبود. من هم در دانشگاه عضو تیم‌های اضطراری جبهه و جنگ بودم و هر وقت عملیاتی نزدیک بود ما را خبر می‌کردند و ما می‌رفتیم.
من گاهی اوقات سر کلاس می‌رفتم و می‌دیدم که نصف کلاس جبهه هستند و این یک محیط خاصی را ایجاد می‌کرد. ارتباطات خاصی داشتیم. بعضی از این بچه‌هایی که همکلاسی آقای دکتر صادق نیت بودند،  شهید  شدند. مثل امیرامین که خدا رحمت کند. برادرش قبلاً به جبهه رفته بود و از دوره یک مدرسه مفید بود، به نام سعید و قبلاً شهید شده بود. انسان بسیار بزرگواری بود و در همان جوانی یکی از فرماندهان جبهه غرب شده بود. آنقدر بزرگوار بود که وقتی از جبهه به تهران می‌آمد ما که معلم و دوستش بودیم نمی‌دانستیم که او آنجا فرمانده است. اینقدر افتاده و خاکی بود. بعد که شهید شد. برادرش که هم دوره آقای دکتر صادق نیت بود خیلی علاقه داشت و می‌خواست به جبهه برود. پدرش به من گفت که مادر اینها هنوز ناراحتی سعید را دارد، شما یک جور او را قانع کن که نرود و من هم با او صحبت کردم. گفتم عجله نکن. اگر من رفتم با هم برویم و اولین عملیات که به جبهه آمد با من آمد. عکسش را هم من دارم. به عنوان کمک تیم پزشکی آمد. یک جو اینجوری در مدرسه بود که الان هم یکی از خاطرات ارزشمند زندگی من و یکی از افتخارات زندگی من است.

به جایی رسیدیم که از آقای صادق نیت کمک بخواهیم. شما چگونه با آقای دکتر ظفرقندی آشنا شدید؟ از آقای دکتر و شخصیت ایشان و شناختی که از ایشان دارید به ما بگویید.
دکتر صادق نیت: یکی از افتخارات اصلی زندگی من آشنایی با دکتر در دبیرستان بود. سال 57 بود که به دبیرستان وارد شدم و آقای دکتر ظفرقندی هم جزو معلمان اصلی ما بودند. من شاگرد ایشان در موارد مختلف بودم از جمله ورزش، من شنا را از ایشان یاد گرفتم بعد هم والیبال و ورزش‌های رزمی را اصولش را از ایشان یاد گرفتم. اگر چیزی از قرآن بلدم باز از ایشان در کلاس‌های تفسیر آموختم و هنوز هم آن مطالبی که در کلاس‌های قرآن از طرف ایشان مطرح می شد، به خاطر دارم و ملکه ذهنم است. آن چیزهایی که در دوران نوجوانی آدم یاد می‌گیرد، در ذهن حک می‌شود کلاس‌های تحلیل سیاسی ایشان هم بود که اشاره کردند.
کلاس تحلیل سیاسی بود که در بحبوحه انقلاب و تا سالهای بعد از انقلاب ادامه داشت. بعد از انقلاب هم تهدیدهایی که انقلاب را در معرض خودش قرار داده بود آنجا تحلیل و بحث می‌شد ولی خارج از آن هم بحث‌های خیلی جالبی بود که هنوز در ذهن من هست. بحث گروه‌های انقلابی که در کشورهای دیگر بودند از افغانستان بگیرید تا کوبا، و کشورهای مختلف که گروه‌هایی علیه حکومت‌های استبدادی مبارزه می‌کنند، آنجا آقای دکتر تحلیل می‌کردند و هنوز هم که هنوز است آن تحلیل‌ها برای من خیلی ارزشمند است، تحلیل‌های پخته و کاملی که آن زمان ارائه می‌شد را کمتر جایی می‌شد پیدا کرد، آن زمان ایشان دانشجوی پزشکی بودند و رشته کاری دیگری داشتند اما در  مباحث سیاسی و ایدئولوژیک صاحبنظر بودند.
 یکی از بحث‌های جالبی که با دکتر داشتیم بحث کتاب‌های شهید مطهری بود، 7 جلد جهان بینی را بررسی کردیم. شاید تحلیل هر جلدش که خیلی هم حجم ندارد، ماه‌ها طول می‌کشید و بعد از آن تازه می توانستیم در بحث‌های جامعه وارد شویم. یک دانش آموز 15، 16 ساله بودم و آن زمان جلوی دانشگاه و خیابان‌ها، بحث‌های مختلف با گروه‌های مختلف سیاسی خیلی جدی بود و ما به عنوان یک نوجوان در این بحث‌ها شرکت می‌کردیم و از این مباحث استفاده می کردیم.
زیست شناسی هم جزو بحثهای اصلی بود و اگر من به پزشکی آمدم علتش ایجاد علاقه‌ای بود که در کلاس زیست شناسی دکتر ظفرقندی ایجاد شد و تحت تأثیر درس‌های ایشان بود که همان موقع در کلاس تشریح می‌کردند. مثلاًقلب می‌آوردند و تشریح می‌کردند. مطالب درسی آنقدر برای من جذاب بود که از سال سوم نظری تصمیم گرفتم رشته تجربی را ادامه بدهم و پزشکی را انتخاب بکنم. یکی از برنامه‌هایی که با آقای دکتر ظفرقندی داشتیم،دوران جهاد سازندگی بود. جالب است که من درو کردن را هم از آقای دکتر ظفرقندی یاد گرفتم. از آقای دکتر ظفرقندی عکس هم دارم که دارند، گندم درو می کنند. برای دروی گندم به روستاها میرفتیم، تعطیلات عید یا تابستان به اتفاق آقای دکتر به جهاد کشاورزی می‌رفتیم، یا برای لوله کشی آب روستاها با آقای دکتر عکس دارم. آقای دکتر اگر ممکن است، لطف کنید و در مورد آن برنامه های جهاد سازندگی بفرمایید.
دکتر ظفرقندی: بله خود شما هم که بودید و یکی از کارهایی که هنوز هم ادامه دارد و الان به عنوان فعالیت‌های جهادی معروف هست، همین اقدامات بود. اولین سالی که ما کار را شروع کردیم سال 57 تابستان بود که مدرسه تعطیل شد. برای اینکه هم ارتباط با دانش آموزان برقرار بماند و هم یک کاری برای مملکت و انقلاب کرده باشیم با هم به قروه کردستان رفتیم. جو کردستان هم در آن زمان یک جو امنی نبود. به روستاهای آنجا برای خدمت رفتیم و آقای دکتر صادق نیت هم تشریف داشتند. سال بالاتری های مدرسه مفید هم بودند. بچه‌ها را گروه بندی می‌کردیم و در یک مدرسه مستقر می‌شدیم. صبح به روستاهای اطراف می‌رفتیم و کارهای سازندگی مختلفاز درو گندم تا حمام سازی، مدرسه سازی و لوله کشی آب با هماهنگی جهاد که آن موقع بود این کارها را انجام می‌دادیم. خیلی جو سازنده‌ای ایجاد می‌کردند. هم برای خود ما و هم برای دانش آموزانمفید بود و هم یک محیط خدمتی بود که آن موقع برای مردم داشتیم و این رفتار هنوز هم در مدرسه مفید ادامه دارد.
دکتر صادق نیت: یکی از سال‌ها برای سم پاشی به جبهه رفتیم. در آن زمان ما را جبهه راه نمی‌دادند.
دکتر ظفرقندی: بله یکی ازاولین بارهایی که پای مدرسه مفید به جبهه باز شد به عنوان حرکت جهادی و جبهه‌ای بود. این بود که با یک تیمی از دانش آموزان به جبهه ها رفتیم. آن موقع در سنگرها عقرب و حشرات خیلی زیاد و گزنده بود، با دانش آموزان می‌رفتیم و سم پاشی جبهه را انجام می‌دادیم.
دکتر صادق نیت: سعید امین و چند تا از بچه‌ها دیگر برنگشتند، سعید امین سال سوم نظری  به جبهه رفت و دیپلم را در جبهه گرفت و بعدها شهید شد.

در دوران دانشجویی چه فعالیت‌های علمی و اجتماعی دیگری داشتید؟
دکتر ظفرقندی: فعالیت علمی که در حد درس خواندن و گذراندن درس‌ها بود. فعالیت دیگری که در آن موقع داشتیم، این بود که سعی می‌کردیم هم در مبارزات با رژیم شاه در قالب انجمن اسلامی دانشجویی فعال باشیم و هم در بحث اعتقادی و ایدئولوژیک با گروه‎‌های مارکسیست مقابله می‌کردیم. مباحث ایدئولوژیک در آن زمان یک بحث جدی بود شاید نصف نیروهای فعال هر دانشکده‌ای را گروه‌های مارکسیست تشکیل می‌دادند و فعال سیاسی بودند بنابراین انرژی زیادی را از ما می‌گرفت که بچه‌های مسلمانی که از شهرهای مختلف وارد می‌شدند، وارد این مسیر انحرافی نشوندو این یک بنیه ایدئولوژیک را می‌طلبید که باید انجام می‌شد.
قبل از انقلاب مثلاً غیر از کتابخانه‌ای که مال بچه‌های مسلمان بود، یک کتابخانه دانشجویی مال مارکسیست‌ها بود، مارکسیست‌ها اتاق کوه داشتند، امکانات داشتند کوله کوهنوردی و کفش کوهنوردی، و دانشجویانی که می‌آمدند و به این اتاق جذب می‌شدند، با اینها به کوه می‌رفتند و از همان جا جذب اینها می‌شدند. طبیعی است که ما هم باید مشابهش را می‌داشتیم، من یادم هست که مرحوم شهید حبیب توکلی که بعداً استخر دانشگاه را به اسم ایشان گذاشتیم، خیلی فعال بود. ایشان را مسئول اتاق دوچرخه سواری گذاشته بودیم که از این طریق یک مسیر جذب باشد. اداره سلف سرویس دست دانشجویان بود که به یک شرکت اجاره داده شده بود و طرف مقابل آن شرکت ما بودیم، مدت‌ها به عنوان فعالیت انجمن اسلامی دانشگاه در رقابت بودیم که سلف سرویس دست بچه‌های مسلمان یا مارکسیست باشد که دست مابود.
در دوران دانشجویی یادم هست که من می‌رفتم و برای اینکه بتوانیم یک صبحانه در سلف سرویس برای بچه‌ها تدارک ببینیم، خیلی وقت می گذاشتیم. مرحوم پدرم یک وانت داشت، با وانت می‌رفتم پنیر می‌خریدم و می‌آوردم که سلف سرویس دست ما باشد. یک روز صبح ما آمدیم دیدیم که بچه‌های مارکسیستی بساط صبحانه را پهن کرده اند و علی رغم توافقات قبلی که با ما کرده بودند که در این قسمت وارد نشوند، اقدام کرده بودند و مثلاً یک ریال از ما ارزان‌تر صبحانه را می‌فروختند ما کلی با آنها تنش داشتیم که قراردادها را به هم زدید.
اینها فعالیت‌های سیاسی ما بود که در قالب‌های مختلف انجام می شد. فعالیت سیاسی هم بود و به غیر از کوهنوردی و انجمن اسلامی، شرکت در تظاهرات هم بود. در دانشگاه آن موقع یک جو اختناق حاکم بود به طوریکه خیابان 16 آذر محل استقرار گارد دانشگاه بود. فقط کافی بود که از دانشکده یا دانشگاه یک نفر تلفن بزند که اینجا شلوغ شده است. اینها در عرض چند دقیقه می‌ریختند و آنجا را سرکوب می‌کردند. همیشه گتر کرده و با لباس‌های آماده بودند. در این جو تنها کاری که می‌شد انجام داد، یکی تکثیر اعلامیه‌ها و بیانیه‌های سیاسی مختلف بود که به دیوار به صورت مخفیانه چسبانده می‌شد و یکی هم فعالیت‌هایی بود که به مناسبت‌ها باید انجام می‌شد در آن زمان شکل اصلی فعالیت‌های دانشجویی این دو تا بود. مثلاً روز 16 آذر قاعده انجمن اسلامی بچه‌ها این بود که باید دور هم جمع می‌شدند، دانشکده فنی، حقوق، پزشکی و همه می  آمدند و با همدیگر در یک زمان قرار می‌گذاشتیم که یک تظاهرات مختصر و چند دقیقه‌ای را انجام بدهیم و اعتراض کنیم تا کلاس‌ها تعطیل بشود و اگر گارد حمله می‌کرد گاهی به شکستن شیشه‌ها هم می‌کشید. گارد هم حمله می‌کرد و یک عده را می‌گرفت و یک عده را مضروب می‌کرد و می‌برد. عمده فعالیت‌ها قبل از انقلاب در این قالب‌ها بود و ارتباطات دانشکده‌ای هم به همین منوال برقرار بود. مثلاً ارتباط دوستانه ما با مرحوم شهید رحمان دادمان که دانشجوی دانشکده فنی بود در این فعالیتها شکل می‌گرفت یا آقای حبیب بی طرف که وزیر نیرو شد، آن موقع دانشجوی دانشکده فنی بود، من اولین بار که آقای بی طرف را دیدم در یک برنامه کوهنوردی در شیرکوه یزد بود که دانشجویان دانشکده پزشکی با بعضی از فنی‌ها آشنا شدند چون راهنمای اکیپ آقای بی طرف بود که یزدی بود و آن مسیر را بلد بود، با هم با قطار به یزد رفتیم. برنامه بسیار سنگینی هم بود. با ایشان رفتیم و قله را فتح کردیم و وقتی برگشتیم ساواک یزد پای کوه جلوی ما را گرفت و گفت داخل شهر نمی‌شود بیایید. بلیت قطار برای ما تهیه کردند و از همان جا ما را به تهران فرستادند. این فعالیت‌ها در دو قالب فعالیت‌های صنفی و ورزشی و فعالیت‌های تظاهراتی بود که در دانشگاه شکل می‌گرفت و به مناسبت‌های مختلف مثلاً سالگرد مرحوم شریعتی، یا سالگرد 16 آذر... تظاهرات به پا می‌شد. بقیه فعالیت‌ها از سال 56 به بعد همسو با فعالیت‌های انقلاب شد و در حرکت‌های مردمی که در سطح شهر شکل می‌گرفت، ما نیز شرکت می‌کردیم.

بیشتر فعالیت‌های شما در دوره دانشجویی حول و حوش مسائل سیاسی و ایدئولوژیک است. این مسائل در زندگی شما خیلی پررنگ است. من می‌خواهم یک مقدار هم در مورد دانشگاه تهران و فضای علمی آن صحبت بکنید. بعد از اینکه شما به دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه اول کشور در حوزه علوم پزشکی وارد شدید. این فضا را چگونه دیدید.
البته دلیل این مباحث جو آن موقع بودشما در نظر بگیرید که جو یک انقلاب قاعدتاً همه را به دنبال خود می‌کشد. در  مورد فضای دانشگاه تهران، از نظر علمی فضای اول کشور بود یعنی همیشه اگر کسی می‌خواست سطح اول علمی کشور را انتخاب کند، طبیعتاً دانشگاه تهران را انتخاب می‌کرد و دلیلش هم یکی سبقه تاریخی دانشگاه بود و یکی که من هنوز روی دومی تاکید دارم اساتید برجسته این دانشگاه بودند که از لحاظ علمی طبیعتاً از بدو ورود آدم جذب سیطره و تسلط علمی افرادی می‌شد که در این دانشگاه بودند.
طبیعی است که در دانشگاه تهران سابقه سیاسی هم بوده، یعنی اکثر فعالیت‌های سیاسی را که شما نگاه بکنید در دانشگاه تهران شکل گرفته است. یک محیط علمی و اجتماعی بود و در هر دو حوزه در سطح اول کشور قرار داشت حتی اگر روحانیت می‌خواست تحصن کند می‌آمد و در مسجد دانشگاه تهران تحصن می‌کرد. این معنا دارد و آن چیزی که برای ما ارزش فوق العاده‌ای داشت و هنوز هم دارد این است که دانشگاه تهران از سال 1313 که راه اندازی شد به بعد سعی بر این بود که در یک سطح بالایی حرکت کند و برجسته‌ترین اساتید آن موقع که از ایران به خارج رفته بودند یا در داخل بودند را جذب کرد. من اگر بخواهم اسم ببرم مثلاً در رشته داخلی اساتید برجسته‌ای وجود داشتند در جراحی مرحوم پروفسور عدل بود. بنیانگذاری‌ها در این دانشگاه انجام می‌شد، بنیانگذار جراحی در کشور ما در جراحی نوین آقای پروفسور عدل در بیمارستان سینا بوده است که قدیمی ترین بیمارستان دانشگاهی کشور است و با نزدیک 140 سال سابقه قدیمی ترین بیمارستان است و از زمان ناصرالدین شاه این بیمارستان فعال شده است. ما همیشه دانشگاه تهران را به عنوان یک دانشگاه برجسته علمی می‌شناختیم به همین علت هم در انتخاب رشته پزشکی به جز دانشگاه تهران، من جای دیگری را انتخاب نکردم و جاذبه جاهای دیگر برای من با دانشگاه تهران خیلی فاصله داشت.

از اساتید برجسته ای که در حوزه علم پزشکی بر شما خیلی تأثیرگذار بودند چه کسانی را به خاطر دارید؟
اساتید برجسته زیادی هستند که هنوز هم برای من قابل احترام هستند از آقای دکتر یلدا شروع بکنم که همین اخیراًبه عنوان چهره ماندگار پزشکی انتخاب شدند؛ دکتر حسابی هستند که در رشته جراحی استاد من بودند. در رشته قلب آقای دکتر تولمی در بیمارستان امیراعلم که من پایان نامه‌ام را با ایشان گرفتم و خیلی از چیزهایی که برای من مهم بود به غیر از درس‌های علمی را آقای ملک نیا، استاد بیوشیمی به من آموخت، رفتار بسیاری از این استادان برای ما الگو بود. من پزشکی عمومی را در سال 63 به پایان رساندم.

و همان زمان بود که شما برای مدتی دانشگاه را رها کردید و به جبهه رفتید؟
من هیچگاه دانشگاه را رها نکردم ولی خوب در دوره انترنی زیاد به جبهه می‌رفتم و در همان دوران هم جانباز شیمیایی شدم و به همان واسطه یک مقدار در درسم تأخیر شد ولی طولانی نبود.

چطور شد که شما به جبهه رفتید. یک مقدار در مورد دوران جبهه صحبت کنید. بعد برمی‌گردیم به دانشگاه و دوران تخصص و فعالیت‌های اجرایی که بعد از آن داشتید. در دوران جبهه ظاهراً شما به عنوان مددکار رفتید، چه فعالیت‌هایی در جبهه داشتید؟
در دوره انترنی ما کارهای پزشکی را بلد بودیم. قبل از این دوران همان طور که آقای دکتر صادق نیت فرمودند، به عنوان کارهای جهادی به مناطق روستایی می‌رفتیم. بعد که وارد دوره انترنی شدیم داوطلبانه به عنوان تیم پزشکی وارد جبهه ها می‌شدیم عمدتاً هم به خطوط مقدم وارد می‌شدیم و برای کارهای مقدماتی یک مجروح اقدام می کردیم که بعد منتقل شود. کارهای مقدماتی مثل بند آوردن خونریزی، وصل کردن سرم، گذاشتن چست تیوب بود تا بتوانیم تهدیدهای حیات را در مرحله خط مقدم کم بکنیم و مریض را به بیمارستان صحرایی منتقل بکنیم تا آنجا کارهای عمیق تر و بیشتری انجام شود.
 اعلام می‌کردند که نیروهای داوطلب بیایند و ما هم با دوستانی که داوطلب بودند می‌رفتیم و در قسمت‌های مختلفی ازجبهه مستقر می‌شدیم و کار می‌کردیم.در دوره رزیدنتی یک مقدار کار تخصصی تر شد، در عملیات‌های مختلفی که بود شرکت می‌کردیم و وقتی برمی‌گشتیم ادامه درسمان را می خواندیم. من باید اواخر سال 62 فارغ التحصیل می‌شدیم ولی سال 63 فارغ التحصیل شدم و بعد هم وارد دوره رزیدنتی شدم. در  رشته جراحی. علاقه من هم به این رشته عمدتاً از جهت خدمت به جنگ و مجروحان بود چون بیشتر می‌شد در این رشته کمک کرد.
از آن موقع به بعد خودمان تشکیلاتی به نام تیم‌های اضطراری جبهه راه انداختیم یعنی تیم‌‌هایی به صورت داوطلب در دانشگاه تشکیل شدند و این تیم‌ها با مسئولان جنگ و بهداری جنگ، ارتباط داشتند. نزدیک عملیات دور هم جمع می‌شدیم. گروه‌های ساک به دست تلقی می‌شدیم زیرا به ما صبح اطلاع می‌دادند و ما بعد از ظهر به سمت جبهه حرکت می‌کردیم و به صورت تیم‌های قوی و خوب با حضور رزیدنت ها و اساتید رشته‌های مختلف جراحی، ارتوپدی، جراحی اعصاب، بیهوشی، تکنسین اتاق عمل، آزمایشگاه به جبهه می رفتیم. دانشگاه تهران یک تیم قوی داشت و اینقدری که من یادم هست این تیم در حدود 14 یا 15 عملیات با همدیگر شرکت کردند. عملیات رمضان، والفجرها که من در والفجر 4 مجروح شدم، خیبر، کربلای 4، کربلای 5 و در عملیات مختلف این تیم حضور پیدا می‌کرد.

از خاطرات جنگ احتمالاً خاطره ویژه ای در ذهنتان مانده است که برای ما بفرمایید.
خاطره که قاعدتاًزیاد است. یکی از قسمت های جنگ، قسمت های پزشکی است یعنی وقتی با مجروحان مواجه می‌شوید و بعد با کاری که انجام می‌دهید، می‌توانید آنها را نجات دهید. از کارهای ساده و کوچک گرفته تا کارهای بسیار پیشرفته که انجام می‌شد. بدترین خاطره جبهه من عملیات کربلای 4 است که یک عملیات لو رفته بود. الان همه اذعان می‌کنند که این عملیات از قبل شناسایی شده بود و طبیعتاً ما وقتی به منطقه رسیدیم عملیات شروع شده بود و برای ما خیلی بد بود. بدون اینکه بیمارستان صحرایی تجهیز شود آن جاهایی که باید، کار می‌کردیم و مرتب مجروح می‌آوردند.
یادم هست که با دکتر کریمی که الان رئیس مرکز قلب هستند، در این عملیات بودیم و باآقای دکتر میرشریفی جزو تیم اضطراری بودیم که با حجم بالای مجروحان مواجه شدیم که متأسفانه اکثراً با لباس غواصی بودند.سعی می‌کردیم کارهایی که از لحاظ پزشکیو تروما لازم است انجام بدهیم.
خاطره بدی بود چون ما قدرت رسیدگی به مجروحان رانداشتیم. عقب افتاده بودیم و بر خلاف اکثر عملیات ها که عقب نمی‌افتادیم ولی اینجا رسیدگی پزشکیبا حجم ورود مجروحانمطابقت نداشت. حجم ورودی مجروح به دلیل لو رفتن عملیات آن قدر زیاد بود که به لحاظ نیرو و عده امکان رسیدگی به همه آنها را نداشتیم. طبیعتاً اینجا یک بحثی مطرح می‌شود که من همیشه سر کلاس هایم می‌گویم به نام بحث تریاژ؛ در این شرایط باید مصدومان را اولویت بندی کرد و این کار خیلی سختی است. چند تا مجروح دارید که یکی را باید به اتاق عمل منتقل کنید. اتاق عمل هم محدود است و باید از بقیه بگذرید و یک نفر را نجات دهید. خیلی شرایط سختی است که در حوزه پزشکی جنگ ممکن است پیش بیاید.اگر بر اساس اصول علمی هم انجام نشود خیلی سخت تر می‌شود. به همین خاطر یک عده شهید شدند چون امکانات و عِده و عُده ما با این عملیات تطابق نکرد ولی برعکس در عملیات کربلای 5 ما در بیمارستان شهید بقایی بیرون شهر اهواز بودیم وخیلی تیم قوی داشتیم و خوب رسیدگی شد.
یادم هست که تیم اضطراری دانشگاه تهران در آن منطقه به دلیل حجم عملیات سه شبانه روز پشت سر هم کار کردند و نخوابیدند. این خاطرات را من از این جهت می‌گویم که قدر جامعه پزشکی و افرادی که زحمت کشیدند دانسته شود.چون گاهی صحبت‌هایی می‌شود و مخصوصا این روزها علیه جامعه پزشکی حرفهایی می زنند که درست نیست. و این کارها را در نظر نمی‌گیرند، یعنی فکر نمی‌کنند که جامعه پزشکی در چه صحنه‌هایی حضور داشته‌اند و چه خدمت هایی کردند.
در آن عملیات تیم دانشگاه تهران نزدیک به 40 نفر بود که پزشک، جراح، ارتوپد، متخصص بیهوشی و تکنسین اتاق عمل وجود داشت، یک تیم کاملی بودیم، از همه قسمت ها بود. بعد که از فشار عملیات کم شد، به نوبت استراحت کردند. در همان عملیات مجروحی را عمل می‌کردیم که ترکش‌های متعدد در شکم، سینه و اندام‌ها خورده بود. درمان و جراحی جنگ خیلی با شهر فرق می‌کند. یک نفر ممکن است 10 تا ترکش به شکم، کبد، روده، معده، سینه خورده باشد. ما شکمش را عمل می‌کردیم و داشتیم می‌بستیم که ناگهان قلبش ایستاد و ما متوجه نشدیم که چرا و ماساژ دادیم و مصدوم برگشت. من با دکتر تقوی با هم بودیم و دوباره به فاصله چند دقیقه دوباره قلب ایستاد. دیدم که اثر یک ترکش کوچک روی سینه و نزدیک قلب است و یک عکس گرفتیم و دیدیم که یک ترکش کوچک درست روی قلب رفته است و علت ایست قلبی این است. یادم هست که دکتر ماندگار که عضو تیم بود را صدا کردیم. در آن زمان ایشان سال آخر جراحی قلب بود همین ترکش کوچک عامل ایست قلبی شده بود، کارهای لازم انجام شد و نجات پیدا کرد و سالهای بعد هم ما ایشان را دیدیم.
مرحوم دکتر میرخانی که جراح قلب بودند نیز عضو تیم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران بودند.خاطره‌ای دارم که یک روزی در خطوط مقدمدر یک سوله بودیم و دیدم که یک وانت پر ازمجروح آمد که روی هم بودند در منطقه غرب بود،اسم عملیات یادم نیست وقتی مجروحان را پیاده می‌کردیم دو، سه تا مجروح آخر همه قرار گرفته بودند. راننده آمبولانس و کمکش می‌گفتند که اینها شهید شده اند؛ من اطمینان نکردم و شب بالای وانت رفتم و با چراغ قوه نگاه کردم و دیدم که یک نفر نفس کشید یعنی هنوز زنده بود، گفتم بیاریدش پایین. علت شهید شدن عمده رزمندگان مصدوم خونریزی بود یعنی جوان و قوی بودند و اگرخون به آنها می‌رسید، یاسرم می‌رسید؛ زنده می‌ماندند. او را پایین آوردیم و در همان اورژانس صحرایی شروع به سرم دادن و خون دادن کردیم و و این جوان برگشت و همان جا بهتر شد.منتها خون نبود و آنجا امکان عمل هم نبود. خونش Oمنفی بود . مسئول بانک خون در تیم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران  بود. ایشان گفت که گروه خونی O منفی نداریم. گروه خونی من هم او منفی است بنابراین خودم به این مجروح خون دادم. بعد من و دکتر مهرسای که الان استاد اورولوژی بیمارستان سینا است. با همدیگر این مجروح را سوار آمبولانسکردیم و به بیمارستان صحرایی رساندیم، آنجا عمل شد و زنده ماند.

خیلی از این مطالبی که شما درباره طب جنگ بیان می‌کنید به صورت مدون درنیامده است. برای اینکه چنین سندی به وجود بیاید چه نکاتی دیگری در ذهن دارید که به عنوان تجربه از طب جنگ و طب نظامی دفاع مقدس خودمان بیان کنید.
به نظرم این کار بسیار اساسی و بسیار مهمی است هم از جهت اینکه تجربیات اندوخته بشود برای آیندگان و هم از این جهت که بالاخره زحماتی که کشیده شده است در تاریخ بماند. ببینید دو قسمت دارد یک قسمت بخش خاطرات است که این خاطرات گفته می‌شود و باید گرفته شود یعنی تمام تیم‌های اضطراری اکثراً هنوز هستند و بعضی مثل مرحوم دکتر میرخانی رفته اند. باید خاطرات را از اینها گرفت و ثبت کرد.یک قسمت هم سازماندهی طب نظامی و جنگ است. به نظرم این کار بسیار مهم هنوز انجام نشده است. البته تلاش‌هایی شده است. ببینید اینکه یک بیمارستان صحرایی چگونه زیر یک تپه خاک ساخته بشود، مسئله بسیار مهمی است. الان بیمارستان امام حسین(ع) در منطقه دارخوین هنوز برقرار است. ما سالی یک بار به آنجا می‌رویم و کنفرانس تروما و جبهه و جنگ و پزشکی جنگ برگزار می کنیم. در نزدیکی اسفند می‌رویم و این مرکز را به صورت موزه در آنجا درآورده اند.بیمارستان امام حسین(ع) دارخوین در نزدیکی خرمشهر یکی از بیمارستان‌های مهم ما در زمان جنگ و نزدیک خط مقدم بود که حفظ شده است.
از جمله سازماندهی هایی که در آن زمان انجام شد. تیم‌های اضطراری  بود که خیلی ارزشمند بود. غیر از سازماندهی تیم‌های اضطراری سعی می‌شد که تیم خدمت دهنده و بیمارستان خدمت دهنده به خط مقدم نزدیک شود، یعنی فاصله انتقال مجروح به بیمارستان کم شود که زمان را ازدست ندهیم.چون بسیاری از بیماران به علت خونریزی شهید می‌شدند و اگر می‌شد فقط خونریزی آنها را بند بیاوریم و خون و سرم به آنها بدهیم، شهید نمی‌شدند. بنابراین این یک ضرورت بود که بتوانیم خطوط درمانی را به خطوط نبرد نزدیک کنیم علی رغم ریسک هایی که داشت.
 اواخر جنگ این تجربه آنقدر موفق شده بود  که به طور متوسط این فاصله بین 15 تا 20 دقیقه شده بود. بیمارستان امام حسین(ع)، بیمارستان فاطمه زهرا(س) که در عملیات کربلای 4 آنجا بودیم. این کارها با طبی که آن موقع سپاه و بسیج داشت و همین سازماندهی که خود تیم های اضطراری می‌کردند طوری شد که در اواخر جنگ بین 15 تا 20 دقیقه مجروح بهبیمارستانی که درمان نهایی در آن انجام می‌شد، می‌رسید.

با توجه به این تجربه ای که امروز دارید،فکر می کنید در طب جنگ و دفاع مقدس در چه کاری ضعف داشتیم و اگر برای آینده بخواهیم از این تجربیات استفاده بکنیم، فکر می‌کنید به سازماندهی خاصی یا به تشکیلات یا امکانات و لجستیک خاصی نیاز هست که لازم باشد سازماندهی شود؟
قاعدتاً بله چون اینکه کار بدون سازماندهی نمی‌شود ولی من فکر می‌کنم که دو تا اصل لازم است یکی استفاده از تجربیات قبلی و سازماندهی نوین بر اساس آن تجربیات و نکته دوم که یک مقدار امروز سخت تر بشود فراهم کرد افراد ایثارگر و روحیه‌ای است که برای خدمت در آن سطح باشد. یعنی باید افرادی در آن سطح ایثارگری پیدا بشوند و این کار خیلی مهمی است که افرادی باشند که داوطلبانهو علاقه مند بیایند و وارد این تیم ها بشوند. تیم های کلاسیک خیلی خوب است ولی همه جا جواب نمی‌دهند. آن چیزی که امروز از آن زیاد صحبت می‌شود که بعضی جاها باید جهادی عمل کرد، واقعاً اگر در زمان جنگ این طور عمل نمی‌شد این نتیجه هم حاصل نمی‌شد. بعضی جاها این رفتار و برداشت جهادی باید رعایت شود البته من استنباط خودم این است که جامعه پزشکیهمیشه در بزنگاه‌ها و نیازها این پتانسیل را دارد که این خدمت را ارائه دهد.

شما در دوران دفاع مقدس، شیمیایی شدید از آن حادثه بفرمایید در کجا بود .چگونه بود و چه اتفاقاتی برای شما افتاد؟
من در عملیات والفجر 4 بود که نیروهای ایران وارد خاک عراق شده بودند. در منطقه پنجوین عراق بودیم و نیروهای ما به شهر مسلط شده بودند. من با دو، سه نفر از دوستانمان در آن منطقه به عنوان نیروی پزشکی بودیم. به ما اعلام کردند که در خط مقدم امکان جابه جایی نیروها نیست و به دلیل آتشی که نیروهای دشمن می‌ریزند، نمی‌توانند نیرو جایگزین کنند. در خط مقدم تعدادی از مجروحان دچار عوارض عفونی مثل اسهال و استفراغ شدند و فقط یک خاکریزهای بود که با بیل کنده شده بود و هیچ امکان بهداشتی قاعدتاً نبود. من با دو، سه نفر از نیروهایی که آنجا بودند سوار یک جیپ شدیم و از آن منطقه که بودیم با وسایلی کهمانند سرم ها  و داروهایی که می‌توانستیم در جعبه‌های چوبی فشنگ حمل بکنیمبه سمتی که بچه ها همه مریض شده بودند، حرکت کردیم.
به خط مقدم رفتیم و تا یک جایی که جیپ می‌رفت جلو  رفتیم. مرتب هم خمپاره می‌زدند از جایی به بعد دیگر ماشین نمی‌رفت و باید به بالای تپه می‌رفتیم. من پیاده شدم و دیدم پایین تپه یکی از شاگردانم است مرحوم شهید فیاضی؛ که بعداً شهید شد. طبق روال چون از قبل دوست بودیم با هم یک خرده صحبت کردیم و حتی به شوخی به من گفت که آقای دکتر داری می‌روی، وصیت کن که اگر شهید شدیاین انگشتر را به من بدهند(انگشتری که هنوز هم  آن را  دارم) و من هم به شوخی یک جوابی به او دادم و به پس کله او زدم. ما جلو رفتیم و به مجروحان رسیدیم. آن  طرف عراقی ها را می‌دیدیم. تک تیراندازی می‌شد و با حالت سختی ما در این سنگرها سرم وصل می‌کردیم. یک صبح تا عصر این کارها را کردیم و نزدیک غروب قرار شد که برگردیم و در تپه هم همین طور شهدا افتاده بودند. با جیپ به آن کمپی که بود برگشتیم. نزدیک غروب سه هواپیمای عراقی به آنجا آمد و نزدیک آنجا را یک بمب‌هایی ریخت که ما هیچ سابقه‌ای از آن نداشتیم. یک دود خاکستری پخش شد و از آن به بعد بوی خاص سیردر منطقه پخش شد.
اولین بار بود که بمب شیمیایی در جنگ استفاده می‌شد و ما هم تجربه نداشتیم، نه بادگیر داشتیم و نه ماسک، از عوارض آن فهمیدیم که شیمیایی است یعنی همان موقع عوارض آن شروع شد. بچه های لشگر آنجا بودند دچار اشک ریزش و آب ریزش از بینی، تهوع و استفراغ شدند. فهمیدیدم که بمب شیمیایی بود. در  کتابها خوانده بودیم و بلد بودیم ولی تجربه آن را نداشتیم.
یک مقدار از داروهایی که داشتیم برای درمان های علامتی استفاده می‌کردیم مثل داروهای ضد استفراغ ولی حجم مجروحان زیاد بود و همه را تقریباً زمینگیر کرده بود. من در آنجا تصمیم گرفتم و به فرمانده نظامی که آنجا بود گفتم که بهترین کار این است که همه بچه‌ها را تخلیه کنیم به عقب و به پشت رودخانه شیلر، مرز ایران با عراق یک رودخانه به نام شیلر بود. گفتم با هر وسیله‌ای که داریم نیروها را سوار کنیم و به عقب بروند و در رودخانه خود را بشویند. بعد به بیمارستان صحرایی آن منطقه که در مریوان بود بروند. این ماجرا مربوط به سال 62 بود. نیروها به عقب رفتند ولی منبه همراه دو نفر در آنجا ماندمکه یکی همان فرمانده و دیگری راننده بود. فکر می‌کردیم اگر یک مقدار به ارتفاع برویم آسیب شیمیایی کمتر می شود. بالای یک تپه رفتیم تا صبح که نیروهای جدید آمدند وانجا را تحویل گرفتند. تقریباً آثار شیمیایی در محیط از بین رفته بود. من و فرمانده و راننده سوار یک جیپغنیمتی عراقی شدیم و به بیمارستان مریوان آمدیم. تقریباً چشمانمان نمی‌دید یعنی سوزش و سوختگی چشمدر حدی بود که چشم نمی‌دید. در آنجا اولین کسی که من دیدم دکتر نوربالا و دکتر محمدی بود که الان هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستند. آن موقع مسئول بهداری جنگ هم بودند.
 ما را با یک هلیکوپتر به بانه بردند و در آنجا دوست دیگر ما دکتر راسخی، ما را دید. به او گفتم که فقط یک چیزی به من بزن که من یک مقدار بخوابم. من دوش گرفتم، لباس هایم را عوض کردم، به من 5 میلی دیازپام زد و من تقریباً بیهوش شدم تا فردا که من را به تهران منتقل کردند. یکی، دو روز بعد در بیمارستان دیدم که کار خاصی نمی‌شود کرد. خودم رفتم خانه، وارد که شدم خواهرم در حیاط من را نشناخت چون همه سر و صورتم سوخته بود و رفت که چادر سر کند. تمام بدنم سوخته بود و چشم هایم شیمیایی شده بود.

گاز خردل بود؟
بله و من یادم هست بعد از چند روز به مدرسه رفتم. سر کلاس که می‌رفتم 2 دقیقه که صحبت می‌کردم، 3 دقیقه سرفه می‌کردم، اینقدر آثار ریوی شدید بود. من فاصله 3، 4 متری خودم را بیشتر نمی‌توانستم ببینم، قرنیه من سوخته بود تا مدتی که یواش یواش خوب شد.به بیمارستان فارابی رفتم، گفتند قرنیه باید خودش ترمیم شود و سوختگی پوست هم یواش یواش پوست ریزش می‌کرد و الان عارضه‌ای که قابل توجه باشد ندارم، یک مقدار ریه ام مشکلاتی داشت که سعی کردم با ورزش جبرانش کنم.
دکتر صادق نیت: یکی از خصوصیاتی که به ما یاد دادند همین است که این مسائل را بازگو نمی کنیم. خیلی از این اتفاقات که آقای دکتر تعریف کردند را بچه‌های ما سال ها بعد متوجه می‌شدند که مجروح شدند یا جبهه بودند. این خاطره که دکتر می‌گویند را من خودم که از شاگردان  نزدیک ایشان هستم، نمی‌دانستم.
دکتر ظفرقندی: بله سعی می‌کردم در مدرسه منعکس نشود ولی خانواده می‌دانستند. در بیمارستان سینا هم می‌دانستند بالاخره با آن سرو وضع آمده بودیم و همه می‌دانستند.
دکتر صادق نیت: من می‌خواهم از آقای دکتر یک سوال بکنم. ماجرای سعید امین را گفتید.  یادم هست که ما با هم برای سم پاشی به روستاها رفتیم و برگشتیم. اما یکبار دیدیم که سعید امین نیامده است بعد فهمیدیم که در جبهه مانده است، در آنجا فرمانده بود و ما نمی دانستیم بعد هم شنیدم که زخمی شده و بالاخره هم شهید شد. بعد از شهادت جنازه اش هم برنگشت بعضی از خاطراتش را دوستانی که از جبهه برمی‌گشتند، یواش یواش بعضی از مطالب را می‌گویند. فقط می‌خواستم این را بپرسم از دانش آموزانتان که مجروح شدند کسی بود که در موقع جراحت زیر دست خودتان بیاید.
دکتر ظفرقندی: بله من خیلی از کارهای درمانی دانش آموزان خودم را هم انجام می دادم. در ادامه، همین شهید فیاضی را من دیگر‌ ندیدمش. به تهران آمدیم ودیدم که پایش قطع شده است. روی مین رفته بود و در بیمارستان ساسان بستری بود. اینها هم دوست داشتند که من به عنوان پزشک آنها را ببینم. من به آنجا می رفتم و کارهای درمانی ایشان و پانسمان پایش را انجام می دادم. بعد همین فرد با پای قطع شده دوباره به جبهه آمد و شهید شد.
خیلی از این اتفاق ها می‌افتاد که مجروحانی برای ما می‌آوردند. از وانت یا آمبولانس که پیاده می شدند اول یک پای مصنوعی به ما می‌دادند و بعد خودشان را پایین می‌آوردند. یک مقدار کارهای درمانی شهید مسعود رحمانی را می‌کردم، اعتمادیان، فیاضی و خیلی وقتها خیلی از بچه‌ها می‌آمدند و من در بیمارستان سینا بودم. مجید مرادی که الان استاد دانشکده فنی است و یکی ازبچه‌های خوب مدرسه مفید بود. ایشان مجروح خیلی شدیدی هم شد و کولستمی شد. دوبار یا سه بار من و دکتر تقوی ایشان را در بیمارستان سینا عمل کردیم و الان هم یکی از اساتید خوب دانشکده فنی است.

از اواخر دوران دفاع مقدس خاطره ای دارید.
در اواخر دفاع مقدس یک مقدار کفه توازن به هم خورده بود و حتی یک عملیاتی شد که ما یعنی تیم اضطراری را تا اهواز بردند و از هواپیما‌ ما را پیاده نکردند و ما را برگرداندند.ما با هواپیمای سی 130 می‌رفتیم وقتی خیلی عملیات نزدیک بود. ما را به یک پایگاهی اطراف مهرآباد می‌بردند و سوار هواپیمای سی 130 می‌کردند و به اهواز یا یک جایی می‌بردند و از آنجا به منطقه می‌رفتیم.
ما به منطقه رسیدیم، آنجا عملیاتی بود که فاو را عراق پس گرفته بود. تقریباً وقتی رسیدیم تمام شده  بود و ما را برگرداندند. یکی از خاطراتی که باز هست و این اواخر بود بمباران شیمیایی حلبچه بود. ما آن موقع در منطقه‌ای به نام شیخ صله دریک بیمارستان صحرایی در غرب بودیم.تیم اضطراری ما در آنجا مستقر بود. آن موقع حتی اطراف بیمارستان را هم بمباران می‌کردند و ما درمان مجروحین را انجام می‌دادیم. در حین همان عملیات، عراقحلبچه را بمباران شیمیایی کرد. مافاصله نزدیکی تا حلبچه داشتیم. مجروحان حلبچه را برای ما می‌آوردند، بسیار رقت آور بود. پیرزن، بچه،آدم در جنگ عادت دارد که مجروحان جنگی را ببیندولی دیدن بچه، پیرزن و خانم خانه دار در  آن شرایط خیلی سخت بود.
آنهایی را که  هنوز زنده  بودند با قاطر می آوردند، برخی هم مرده بودند، از خود مردم عراق بودند اینها را برای درمان در بیمارستانی که ما آنجا مستقر بودیم، پیش ما می آوردند. این خاطره بدی بود که آنجا داشتیم. آخرین باری هم که من به جبهه رفتم، عملیات مرصاد بود. به من و آقای دکتر عباس ربانی که جراح بسیار خوبی هستند، خبر دادند که برویم. آن موقع هم همیشه با هم بودیم و الان هم همین جور است. ایشان هم در تیم اضطراری همیشه بودندو مدتی هم رئیس گروه جراحی دانشگاه بودندبا ایشان به کرمانشاه رفتیم. گفتند که منافقین تا کرمانشاه آمده اند. حتی گفتند که داخل شهر هم آمده اند. ما در یکی از بیمارستان‌های کرمانشاه مجبور بودیم، بمانیم و عملیات مرصاد هم آخرین عملیاتی بود که ما به عنوان تیم اضطراری رفتیم. مجروحین را می‌آوردند و درمان می‌کردیمو بعد هم که نیروهای نظامی وارد کار شدند و عملیات تمام شد و برگشتیم و به جز کارهای درمانی در آن عملیات خاطره‌ای ندارم.

روحیه ایثارگری و داوطلبی پزشکان در دوران دفاع مقدس چگونه بود؟ چگونه می‌شود این روحیه را توصیف کرد و چگونه می‌شود دوباره این روحیه را در جامعه فعلی تقویت کرد؟
من اعتقاد دارم که این روحیه اولاً اساس کار پزشکی است. مهمترین نکته این است که این روحیه درون حرفه پزشکی نهفته است یعنی جزو اخلاقیات و آموزش پزشکی است که باید به هر مجروح و نیازمندی خدمت بکنیم و آن کاری که از دستمان برمی‌آید را باید برایش انجام دهیم.
در زمان جنگ این روحیه مضاعف شد یعنی یک عده جوان آمدند برای کشور، برای دینشان،اسلام همه چیزشان را دادند. پزشکی که اصول پزشکی‌اش است که به هر مجروحی رسیدگی بکند طبیعتاً در بحرانها به طور مضاعف این احساس مسئولیت را می‌کند که برای این بیمار و مصدوم هر چه در چنته دارد بگذارد.
من فکر می‌کنم که این روحیه الان هم وجود دارد. بستگی دارد که این بحران‌ها چگونه خودش را نشان می‌دهد و همراهی مسئولان و ملت دراین بحران‌ها چگونه باشد. طبیعتاً جامعه پزشکی هر جایی احساس بحرانی برای کشور بکند. قطعاً مانند گذشته وارد می‌شود و من به این مسئله اعتماد قلبی دارم. چون باهمکارانی که از قدیم بودم و الان هم هستند ارتباط روزمره دارم و می‌دانم اگر نیازی در آن حدود ایجاد بشود در همان حدود هم افراد واردعرصه می‌شوند و کمک می‌کنند. از دو بعد، یکی اینکه کشورشان را دوست دارند و جوانان کشورشان را دوست دارند و بعد دیگر هم خود اصل رشته پزشکی و احساس خدمتی است که در رشته پزشکی در اکثریت جامعه پزشکی وجود دارد. یک عده‌ای هم همیشه در هر صنفی هستند که این احساس در آنها کمتر است و بیشتر به سمت انسان های حرفه‌ای شدن می روند که این هم بد نیست ولی مهمتر این است که ما در حرفه پزشکی علاوه بر اینکه انسان‌های حرفه‌ای باشیم نگاه کنیم که به یک حرفه انسانی وارد شده ایم و این حرفه انسانی بایستی تغییری در رفتارهای ما ایجاد بکند.

به سال 68 رسیدم که جنگ تمام شد، نکته دیگری درباره این دوران دارید.
من یک نکته‌ای را عرض بکنم. یکی از شاگردان من که خیلی دوستش داشتیم و در زمان جنگ شهید شد برادر آقای دکتر بود. آرش صادق نیت که دو سال از آقای دکتر کوچکتر بود. ایشان هم دانش آموز مدرسه مفید بود و شهید شد. مدرسه مفید 74 تا شهید داده است. من بعد از کربلای 5 که به تهران آمدم. عملیات موفقی هم بود و جزایر مجنون در این عملیات گرفته شد، من دیدم که از بچه‌های مدرسه مفید 6 نفر شهید شدند و جنازه‌های آنها را که آوردند در نمازخانه مدرسه، جنازه شهید حسن کریمیان، محسن فیض، بلورچی، امیر امین، حمید صالحی، محسن کاظمی، جنازه 6 تا از بچه‌ها را آوردند. تا صبح بچه‌ها عزاداری می‌کردند و مراسمی بود. صبح جنازه ها  را به بهشت زهرا(س) بردیم و دفن کردیم و همه اینها الان در کنار هم هستند.

به دانشگاه علوم پزشکی تهران برگردیم و ورود شما به دوره رزیدنتی و جراحی؛چگونه شد که وارد رشته جراحی شدید؟از دوران تحصیل در رشته جراحی بفرمایید.
علاقه من به دو رشته بود یکی قلب و یکی جراحی و طبیعتاً چون زمان جنگ بوداحساس کردم که در این رشته خدمت بیشتری می‌شود کرد. وارد امتحاناتش شدم و در رشته جراحی قبول شدم و وارد بیمارستان سینا شدم.از قدیم بیمارستان به عنوان مرکز جراحی دانشگاه و ایران شناخته می‌شد، به دلیل اینکه پروفسور عدل آنجا بود این سابقه آنجا وجود داشت. دوران رزیدنتی من با دوران جنگ مصادف بودو طبیعتاً در تمام عملیات‌هایی که در جبهه شرکت می‌کردیم از رزیدنتی بود که به جبهه می‌رفتیم. عملیات که تمام می‌شد برمی‌گشتیم و می‌آمدیم، درسمان را می‌خواندیم.طبیعتاً به دلیل تجربیات پزشکی که در دوران جنگ داشتیم یک دوران رزیدنتی متفاوتی داشتیم شما در نظر بگیرید که آن حجم مجروحان که درمان می‌شدندو چه تیم خوبی داشتیم، اساتیدی که همراه ما در جبهه بودندو ما هم به عنوان رزیدنت‌ در کنارشان عمل می‌کردیم بنابراین هم از لحاظ تجربه و هم از لحاظ کاری که ارائه می‌شد و حجم کاری که ارائه می‌شد یک دوران رزیدنتی متفاوتی طی شد. تا سال 68 که من امتحان برد دادم و بعد از آن هم که قبول شدم، آمدم وهیئت علمی دانشگاه تهران شدم.
مردد بودم که به دانشگاه بروم یا وارد سپاه بشوم.اینکه به دلایل شرایط جنگ آن موقع به سپاه بیایم یا در دانشگاه تهران مشغول معلمی و درس بشوم. با دوستان زیادی مشورت کردم یکی از مشورت‌هایی که برای من مفید بود، صحبت با خانم دکتر وحید دستجردی بود. ایشان هم یک آدم انقلابی بود و ما در دانشگاه همدیگر را می‌شناختیم. ایشان به من گفتند که حتماً به دانشگاه بیا و طبیعتاً من هم احساس کردم با این روحیه معلمی که دارم شاید در دانشگاه بتوانم بهتر کمک کنم آمدم و سال 68 عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و در بیمارستان سینا به عنوان استادیار وارد عرصه آموزش و پژوهش شدم.

فعالیت‌هایی که شما در زمان رزیدنتی و جنگ داشتید، در واقع شما را در معرض مجروحان بیشتری قرار داد و شاید به نوعی شما را آبدیده‌تر کرد.
قطعاً اینجوری است. همین جوری که پزشکان ما در جنگ خدمت زیادی کردند جنگ هم در افزایش تجربه پزشکی و جراحی این مملکت نقش موثری داشت. من یادم هست که یک نوعی از آسیب در کل مقالات علمی دنیا 5، یا  6 تا گزارش شده بود که چکار شده است در زمان جنگ یکی از اساتید به نام این کشور، آقای دکتر فاضل 25 یا 26 تا از موارد آن را گزارش کرد که چه درمانی برایش انجام شده است و این تجربه خیلی گران سنگ است.
دکتر صادق نیت: آن 6 تا دانش آموز را هم که آقای دکتر گفتند، در زمان جنگ دیگر دانشجو شده بودند که همگی شهید شدند.
دکتر ظفرقندی: بله، حسن کریمیان که قبلش هم مجروح شده بود و دانشجوی صنعتی شریف بود حسن کریمیان و محسن فیض شاگرد اول های دوره خود بودندو بهترین دانش آموزان ما بودند ؛ حمید صالحی هم در  دانشکده فنی تهران درس می‌خواند.

شما عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدیداز این دوران بفرمایید. از فعالیتهای علمی تان در این دوره بفرمایید.
من رشته جراحی را با علاقه شروع کردم و بعد هم که وارد فضای استادیاری شدم، جنگ تمام شده بود. احساس کردم که اینجا حالا جبهه عوض شده است. یعنی ما باید در این قسمت یک کار موثری کنیم و هنوز هم اعتقادم این است که هر کس هر جا هست اگریک قدم آن مجموعه را جلو ببرد، وظیفه خود را انجام داده است.
به روزمرگی اعتقاد ندارم و دوست ندارم که همان کارهای قبلی را تکرار بکنم. روی این حساب سعی کردم که معلم خوبی باشم. در آموزش در بیمارستان سینا کارهای زیادی کردم و به دانشجوها و رزیدنت هایم همیشه علاقه داشتم و رابطه خوبی با هم داشتیم ولی به سرعت احساس کردم که بیمارستان سینا در یک قسمت هایی دچار نقص است که آن نقص را باید جبران کرد تا بتوانیم یک قدم به جلو برویم. ازجمله اینکه در تروما و حوادث و اساسا جراحی، جراحی عروق نقش اساسی و بنیادی دارد. اعتقادم این است که اگر کسی جراحی عروق را خوب بلد نباشد در تروما هم نمی‌تواند قوی باشد زیرا هر ترومایی ممکن است به کبد آسیب زده باشد و باید روی عروق آن کنترل داشته باشیم؛ اگر به آئورت آسیب زده است باید روی عروق کنترل داشته باشیم و یک پایه اساسی خونریزی ها و تروما این است که فرد جراح عروق باشد.
در آن زمان بیمارستان سینا جراحی عروق نداشت بنابراین هر موردی که می‌آمد و یک آسیب جدی دیده بود و نیاز به کار جراحی عروق داشت به بیمارستان های دیگر مثل شهدای تجریش ارجاع داده می‌شد که آقای دکتر کلانتر معتمدی آنجا بودند. من بعد از دو سال که این نقص را دیدم و در دانشگاه تهران و بیمارستان سینا معلمی می‌کردم، احساس کردم که باید این مشکل را حل بکنم.در همان زمان در سال 70 فلوشیپ جراحی عروق در بیمارستان شهدای تجریش راه اندازی شد. من به عنوان اولین دوره فلوشیپ جراحی عروق به بیمارستان شهدا رفتم و با دکتر کلانترمعتمد صحبت کردم. ایشان از زمان جنگ ما را می‌شناختند من با دکتر افشارفرد و دکتر موسوی اولین فلوشیپ های جراحی عروق بودیم که در آنجا شروع به کار کردیم. به هر کدام از ما یک بخش سپردند و مشغول کار جراحی عروق شدیم.
 من دوسال دوره جراحی عروق را در بیمارستان شهدای تجریش به اتمام رساندم. دکتر کلانترمعتمد علاقه داشتند که من در بیمارستان شهدا بمانم. اینجا آقای دکتر موسی زرگر، رئیس گروه جراحی بودند. ایشان هم اصرار داشتند که من به اینجا برگردم و من هم روی حساب تعهد و علاقه‌ایی که به دانشگاه علوم پزشکی تهران داشتم باید بر می گشتم. حتی یک مدتی آقای دکتر زرگر فکر کرد که من می‌خواهم در بیمارستان شهدای تجریش بمانم چون دکتر کلانتر در آن زمان معاون وزیر بود، به من گفت شما حداقل هفته‌ای سه روز در اینجا بمان من بتوانم به آنجا هم کمکی بکنم. چند ماهی هم من این کار را کردم. هفته‌ای سه روز به بیمارستان شهدای تجریش می‌رفتم و سه روز به سینا می‌آمدم. دکتر زرگر دلخور شده بود و حتی یک مدت با من قهر کرد ولی برای من همیشه بیمارستان سینا اولویت من بود. چون یک بیمارستان پایین شهر و خدمت کننده است. منبعد از رئیس دانشگاهی هم دوباره به بیمارستان سینا رفتم و مشغول کارم شدم.
بعد از من دکتر لاریجانی، رئیس دانشگاه شدند و قبل از اینکه کنار بروم. 4 سال آخر دکتر لاریجانی، معاون پژوهشی دانشگاه بودند. ایشان به من گفتند که اگر می‌خواهید بیمارستان خود را عوض بکنید یا به شریعتی بیایید. من گفتم که من همان بیمارستان سینا را دوست دارم. بعد از چند ماهی که دو جا بودم به بیمارستان سینا آمدم و فعالیت هایم را به صورت کامل در اینجا ادامه دادم وآن قدمی که گفتم که به جلو برداریم، برداشتم از سال 74 من بخش جراحی عروق را در بیمارستان سینا راه اندازی کردم. این به نظرم یادگاری است که می‌توانم بگویم یک بخشی که امروز از بهترین بخش‌های جراحی عروق کشور است، ایجاد شد. انتخاب اول هر کسی که می‌خواهد به رشته جراحی عروق بیاید الان این بخش است. بر اساس نمره دسته بندی می‌شوند و می‌گویند که به کجا می‌آیند الان اولین جایی که انتخاب می‌کنند بخش جراحی عروق بیمارستان سینا است.
 راه اندازی یک بخش جدید کار ساده‌ای نیست پله‌ پله باید سنگ چیده شود و وسیله به وسیله تهیه شود. برای هر وسیله باید به یک جایی درخواست و پیگیری کنید تا بتوانید این وسیله را فراهم کنید. برای این کارهای جدیدی که قبلاً نمی‌شده است. من یادم هست به دلیل معلمی که می‌کردم رزیدنت های آن موقع آقای دکتر توکلی که الان رئیس بیمارستان امیر اعلم است؛ آقای دکتر جلال رضایی که قبلاً رئیس بیمارستان امیر اعلم بود. خود اینها رفتند و با اساتید آن موقع صحبت کردند با دکتر حسابی و دکتر محبیان و از آنها خواستند که هر کدام دو تا تخت از بخششان را به من بدهند چون من بخش نداشتم، منتها من 30 شب در بیمارستان سینا آنکال بودم و بچه ها به دلیل اینکه فکر می‌کردند از من چیزی یاد می‌گیرند، تقریباً اگر استاد دیگری هم آنکال بود به من زنگ می‌زدند و من هم هیچ وقت نه نمی‌گفتمو می‌آمدم و با آنها عمل می‌کردم و آن چیزی که بلد بودم و برای اینها هم تازه بود بهشان یاد می‌دادم. این باعث شد که اینها خودشان رفتند و با اساتید بخش ها صحبت کردند.
در آن زمان جراحی 5 تا بخش داشت. قرار شد به من 2 تا تخت بدهند که من بتوانم بیماران خودم را بخوابانم و با این کار جراحی عروق راه اندازی شد وکم کم توسعه پیدا کرد. سال 74 من آمدم و با دکتر باستان حق که در آن زمان رئیس دانشگاه بودند، صحبت کردم و لزوم راه اندازی یک بخش جراحی عروق را برایشان توضیح دادم. ایشان هم بزرگواری کردند و قبول کردند و بخش جراحی عروق را راه انداختیم. حکم رئیس بخشی برای من زده شد و از آن به بعد با پیگیری هایی که کردم، خواستم که این بخش آموزشی و فلوشیپ شود زیرا آن موقع اکثر استان‌های کشور جراح عروق نداشتند.
 من احساس کردم این آموخته‌ای که ما داریم و این نیازی که در کشور هست باید همدیگر را پوشش بدهند. جراحی عروق یک رشته اورژانس است و خیلی سخت است. شما در عرض چند دقیقه یا چند ساعت اگر به مریض نرسی، مریض از دست می‌رود یا به دلیل خونریزی یا انسداد عروق عضوش از دست می‌رود. اگر رگی مسدود شود چند ساعت بیشتر فرصت نداریم که آن را بازسازی بکنیم و آن را باز بکنیم وگرنه از دست می‌رود.
شما حساب بکنید که اکثر استان ها جراح عروق نداشت اما الان اکثر استان ها دارند ولی هنوز هم بعضی از استان ها جراح  عروق ندارند. دکتر پزشکیان وزیر شد و به من گفت که یک جراح عروق به تبریز بفرست. گفتم دکتر جان من در جیبم که کسی را ندارم باید یک جراح عمومی از تبریز به اینجا بفرستی و دو سال پیش ما باشد بعد جراح عروق می‌شود و به تبریز می‌آید و الان تبریز یک جراح عروق دارد. هنوز حداقل در 10 استان کشور جراح عروق نداریم ولی آن موقع  که ما شروع کردیم. تربیت سالی یک الی دو جراح عروق را شروع کردیم. برای اینکه این نیاز رفع شود و اولین ها هم برای خود بیمارستان سینا بود آقای دکتر مجید معینی و دکتر سلیمی که برادر سه شهید است و آقای معینی که دانش آموز من در مدرسه مفید بود. این دو نفر اول را من نگه داشتم تا بخش ایجاد بشود و بتواند فلوشیپ بگیرد. حداقل سه تا هیئت علمی می‌خواهد و این شد. از آن به بعد تا امروز هر چه تربیت کردیم برای استان های  دیگر بوده است. یعنی الان در کرمانشاه، اهواز، کرمان، و گیلان و ... جراح عروق داریم. این تعداد کافی نیست ولی با راه اندازی این رشته و گسترش آن بعضی از فارغ التحصیلان به مشهد رفتند و فلوشیپ آنجا را راه اندازی کردند یعنی الان آنجا هم یک مرکز آموزش شده است. از اولین فارغ التحصیلان ما آقای دکتر مدقق بود که الان معاون درمان دانشگاه علوم پزشکی مشهد و رئیس بخش جراحی عروق مشهد است؛ آقای دکتر راوری در بخش ما تربیت شد و رفت مشهد و الان عضو هیئت علمی آنجاست و در آنجا دیگر رشته را راه اندازی کردند یعنی خودشان یک درختی شدند که دارد میوه می‌دهد بنابراین من فکر می‌کنم در آینده خیلی نزدیک نیاز کشور به جراح عروق از بین می رود.
در سال 74من به عنوان عضو بورد جراحی و هیئت ممتحنه جراحی در کشور انتخاب شدم و با پیگیری هایی که انجام دادیم بخش جراحی عروق بیمارستان سینابه عنوان یک بخش رسمی و تربیت کننده فلوشیپ و بعدا فوق تخصص جراحی عروق شناخته شد.

چرا بعد از 20 سال هنوز در کشور جراح عروق کم داریم؟
علت این است که ظرفیت پذیرش و تربیت برای یک بخش سالی یک تا دو نفر بیشتر نیست و بعضی از استان ها نیاز به بیش از یک نفر دارند مثلاً الان در استان گیلان، مازندران، خراسان دو تا سه نفر جراح عروق وجود دارد به دلیل اهمیت کار و اورژانس بودن کار و بعضی از استان ها هنوز کمبود دارند.

شما علاوه برحوزه جراحی عروق، فعالیتهای علمی و تحقیقاتی در حوزه تروما و مجروحان شیمیایی دارید در این حوزه ها چه کارهایی انجام داده اید؟
من با توجه به سوابق و دوران جنگ که در تیم اضطراری پزشکی بودم. شروع به این کردیم که یک مقدار در مورد تروما کار مستند بکنیم و همین جور در مورد یک ظلم بزرگی که به کشور ما در حوزه مجروحان شیمیایی شد. ما در هیچ جای دنیا نداریم که این حجم از مجروحان شیمیایی و شهدای مجروحان شیمیایی وجود داشته باشد. طبیعی است که در حوزه تاریخ و علم باید مستند شود. سعی کردیم که این کار را در قالب طرح های علمی انجام بدهیم. در حوزه مجروحان شیمیایی تحقیقات و فعالیت هایی را با بنیاد جانبازان یا مرکزپژوهش های بنیاد جانبازان شروع کردیم. چون اطلاعات و پرونده‌ها دست این مرکز بود. یک فعالیت تحقیقاتی بزرگ را شروع و سازماندهی کردیم که فکر می‌کنم بی سابقه است. چون این حجم مجروحان شیمیایی در هیچ کجای دنیا وجود ندارد. یک مطالعه‌ای را راه اندازی کردیم برای میزان بروز سرطانها در مجروحان شیمیایی. چون مجروحان شیمیایی یک فاز حاد دارند که همان جراحت شیمیایی است و شامل سوختگی ها با گاز خردل یا در مواجهه با گاز خردل که فاز حاد است و عوارض ریوی و چشمی و پوستی دارد ولی بعد از اتمام جنگ عوارض دیررس معمولاً فراموش می‌شود. یکی از نکاتی که در حوزه مجروحان شیمیایی شناخته شده است. بروز بدخیمی ها در مواجهه با گاز خردل است.
مطالعاتی که در این زمینه وجود دارد بیشتر در زمینه مطالعات صنعتی و در کارخانه ها است که اگر کسی با دوزهای کم مجروحیت گازهای شیمیایی مواجه باشد در دراز مدت مثل کارگر کارخانه ها چه عوارض دراز مدتی برایش ایجاد می‌شود ولی این مطالعه در مورد مجروحانی که با دوز بالا و به صورت حاد که در جنگ ها اتفاق می‌افتد و به آنها دوزهای اکسپوژر می‌گویند را کسی بررسی نکرده است. چون این حجم اصلاً وجود نداشته است. یعنی در این حجم که ما بررسی بکنیم و ببینیم که چقدر مجروحان شیمیایی در دراز مدت با عوارض دیررس مثل بدخیمی ها مواجه شدند یک کار کم سابقه یا بی سابقه در دنیا است.
این کار را در یک طرح 10 ساله ای پیگیری کردیم(از سال 81 تا سال 92) و یک تیمی را سازماندهی کردیم که در آن تخصص های مختلف حضور داشتند. متخصصان آمار، اپیدمیولوژی، جراحی و افراد دیگری وجود داشتند و نهایتاً مقاله این طرح بزرگ هم منتشر شد و نشان داد که جراحت شیمیایی در دراز مدت باعث افزایش بروز بدخیمی ها می‌شود که منظور سرطان های مختلف است. روی این مطالعه ما نیامدیم روی یک سرطان کار بکنیم و روی مجموعه سرطان ها کار کردیم که در فاز دوم این مطالعه قرار است سرطان ها را یک به یک بررسی کنیم و در مجموع تعداد سرطان ها افزایش پیدا می‌کنند.

چه تعداد مجروح شیمیایی شناسایی و رصد کردید؟
این یک مطالعه کوهورت کشوری است. ما 7500 مجروح شیمیایی را از سراسر کشور برای 10 سال پیگیری کردیم و یک گروه مقایسه قرار دادیم با 7500 رزمنده ای که مجروح شیمیایی نشدند چون باید به لحاظ سن و حضور در استرس جنگ معادل سازی بشوند که غلط یا بایاسی در مطالعه ایجاد نشود بنابراین 15 هزار مجروح را در مدت 10 سال پیگیری کردیم.

با توجه به تجربه ای که شما در این حوزه دارید به عنوان یک پزشک در مورد استفاده از بمب های شیمیایی که در جنگ ها استفاده می‌شود و با توجه به اینکه عمدتاً این بمبها در کشورهای غربی تولید می‌شود نظرتان در مورد استفاده از بمب شیمیایی در جنگها چیست؟ چون اینها جزو سلاح های ممنوعه هستند. استفاده از بمب ها چه معنایی دارد؟
بالاخره اینکه در هر جنگی باید یکسری اصول و رفتارها رعایت شود یک اصل است. استفاده از بمب های شیمیایی در تمام پروتکل های مربوط به جنگ ها ممنوع اعلام شده است و یکی از عوامل کشتار جمعی محسوب می‌شود. استفاده از این بمب ها، قطعاً یک رفتار غیر انسانی و ضد حقوق بشری است و همیشه هم توسط افراد صادق و بدون غرض محکوم شده است ولی متأسفانه در زمان جنگ ما و عراق استفاده شد. باید نگاه بکنیم که رفتار دوگانه نداشته باشیم همواره این اقدامات را محکوم کنیم اما در آن زمان جهان نسبت به ما رفتار دوگانه ای داشت و علی رغم این حرف ها، بارها و بارها از این بمب ها علیه ما استفاده شد.تعداد مجروحان شیمیایی ما بالای 100 هزار است و این نشان دهنده حجم بالای استفاده از این بمب ها علیه ایران است.

در مناطق غیر نظامی هم استفاده شده است؟ 
بله. در زمان جنگ هر موقع نیروهای ما پیشروی می کرد و می‌رفت که به فتحی منجر شود. آن چیزی که رزمندگان ما را زمینگیر می‌کرد و نمی‌شد با آن مقابله کرد، گازهای شیمیایی بود.چون وقتی استفاده می‌شد با همه رشادت هایی که رزمندگان از خودشان بروز می‌دادند زمینگیر می‌شدند به لحاظ تنفس و همه چیز زمینگیر می‌شدند و این رفتاری بود که بارها تکرار شد. قاعده این است که هر کسی باید رفتار کشتار جمعی را محکوم کند. چه بمب های خوشه ای، چه گازهای شیمیایی این قاعده فقط به جنگ ما با عراق بستگی ندارد و در همه جا باید محکوم شود.

بسیاری از افرادی که مجروح شیمیایی شدند را شما دیده اید، با آنها صحبت کرده اید و آشنایی دارید. این افراد الان که دو دهه از جنگ می‌گذرد چه زندگی دارند؟ کیفیت زندگی آنها چگونه است؟
این مجروحان سه دسته می‌شوند. یک دسته که در مواجهه با شیمیایی شهید شدند. همکاری داشتیم که جا دارد از او ذکر خیری شود. من رزیدنت جراحی بودم و ایشان هم دوره من بود. مرحوم شهید هجرتی خیلی با هم دوست بودیم. چون هم دوره بودیم. او به جبهه رفت و شیمیایی شد و به تهران آورده و به یکی از بیمارستان های نیروهای نظامی برده شد. فقط فرصت کرد که به بیمارستان سینا تلفن بزند و اطلاع داد که من شیمیایی شدم و در این بیمارستان هستم. خیلی هم شدید شیمیایی شده بود. از بیمارستان سینا دو نفر از همکاران ما سریع به آنجا رفتند وقتی بالای سر او رسیدند، او شهید شد و الان در بیمارستان سینا یک تالار به نام او است. یک دسته مجروحانی بودند که عوارض شیمیایی آنها خیلی شدید بود ولی با درمان هایی که صورت می‌گرفت زندگی سختی را دارند، ادامه می‌دهند. من افراد متعددی را می‌شناسم هم در حوزه پزشکی مثل دکتر لامعی و هم در حوزه های دیگر که بدون اکسیژن نمی‌توانند زندگی کنند یا همسر خانم دکتر کیهانی، آقای تهرانی هستند که به دلیل سوختگی شیمیایی در ریه و عوارضی که برایشان ایجاد کرده است به سختی زندگی را ادامه می دهند و این عوارض مانده است. عده سومی هم هستند که شیمیایی شدند و بر عوارض حاد غلبه کردند و توانستند با آن کنار بیایند و زندگی عادی را ادامه می‌دهند ولی تحقیقات ما نشان داد که عوارض دراز مدت شیمیایی هنوز باید پیگیری شود یعنی یک وظیفه ای است که برای بنیاد جانبازان و مسئولان که فکر نکنند که مشکلات این جانبازان تمام شده است.

بسیاری از عوارض مجروحان شیمیایی درمان قطعی ندارد اما دانش پزشکی در حال پیشرفت است، فکر می کنید دنیای پزشکی برای این مجروحان چه کاری می تواند بکند؟
من فکر می‌کنم که درمان ها همیشه رو به پیشرفت هست و اقدامات درمانی انجام می‌شود یعنی ممکن است یک مجروح شیمیایی یک موقعی بتواند از پیوند ریه استفاده بکند و اقدامات پیشرفته ممکن است انجام شود اما علاج این واقعه این نیست مسئله این است که باید از فجایع پیشگیری شود، رفتارهای انسانی در جهان باید بیشتر مورد توجه باشد چون هر چقدر هم که در درمان پیشرفت کند یک عامل بیماری زای پیشرفته تری را تولید می‌کنند. آنهایی که رفتار انسانی و حقوق بشری، الگوها و اخلاق جهانی را زیر پا میگذارند آنها هم حد یقفی ندارند. وقتی برای این مرحله یک حد درمانی پیدا می‌کنید آنها وارد مرحله دیگری می‌شوند که باید از آن جلوگیری کرد وگرنه با یک درمان جدید مسئله حل نخواهد شد و اگر هم حل شود موقتی است.

آقای دکتر صادق نیت شما هم با توجه تخصصی که در رشته بهداشت محیط دارید. در مورد مجروحان شیمیایی و این پروژه تحقیقاتی که آقای دکتر اشاره کردند نظر خاص و تکمیلی دارید.
دکتر صادق نیت: نکات مهم را استاد گفتندبحثی که هست بعضی از دانشجویان و دانش آموزان آقای دکتر در این تیمی هستند که مجروح شیمیایی هم شدند و جراحت های مختلفی داشتند و این اتفاق را از نزدیک تجربه کرده اند. آقای دکتر با بعضی از این دوستان در زندگی خانوادگی هم ارتباط دارند و از آنها خبر دارند و کاملاً از مشکلاتی که این دوستان با آن دست به گریبان هستند، آشنا هستند.


آقای دکتر حوزه دیگر فعالیت های تحقیقاتی شما حوزه تروما است در این حوزه چه  تحقیقاتی انجام داده ایدو به چه نتایجی رسیدید؟

بحث تروما یکی از بحث های مهم کشور ما است. چه در زمان جنگ و چه الان بیشترین عمر از دست رفته کشور ما مربوط به تروما است. چون قربانیان عامل تروما بیشتر افراد جوان هستند. علی رغم اینکه عامل بیشتر مرگ و میرها در جامعه ما بیماری های قلبی و عروقی است. بعد هم سرطان ها هستند ولی عاملی که به عنوان عامل و شاخص توسعه ای به آن نگاه می‌شود این است که تروما چقدر قربانی می‌گیرد و چقدر جوان های مملکت و فرصت های مملکت را می‌گیرد و برای بهبود این شاخص ها چه اقداماتی انجام میشود.
در کشور ما الان تروماهای جاده ای یا ترافیکی یا تصادفات عامل اول این مسئله هستند و در مراحل بعد تروماهای شغلی و نزاع هستند.این مسئله مهمی است که باید درباره آن کار کرد. در این زمینه هم در دو محور باید مورد توجه باشد. یکی حوزه پیشگیری است که مهمتر است و دیگر حوزههای درمانی و سازماندهی درمانی است. من تروما درس می‌دهم و در این زمینه کتاب های متعددی هم نوشته ام. کتابهای تروما را ترجمه کرده ام و کتاب هایی در زمینه تروما نوشتم. سر کلاس که درس می‌دهم می‌گویم که نقش ما الان در حوزه درمانی این است که پایین دره ای نشسته ایم و نگاه می کنیم که یک ماشینی کی سر پیچ می آید و سقوط می کند و ما پایین دره آنها را پانسمان بکنیم، بخیه بزنیم و درمان بکنیم. در صورتی که کار درست این است که به بالا برویم و به جاده یک گارد ریل بزنیم، علامت راهنما بزنیم و نگذاریم که سقوط بکنند.

البته خیلی از این مسائل در حوزه پزشکی نیستند، جاده غیر ایمن، خودروهای غیر استاندارد و رانندگی های خطرناک؟
اینها چیزهایی است که باید رویش کار تحقیقاتی و پیشگیری انجام شود. یک همکاری بین بخشی وسیعی را می‌طلبد و به دلیل موقعیتی که الان دارم و به عنوان مسئول مرکز تحقیقات ترومای دانشگاه علوم پزشکی تهران(یک سال است که در این مسئولیت هستم) طرح های متعددی را در این زمینه با همکاری ارگان های ذی ربط مثلاً با ناجا و اداره راهنمایی و رانندگی آن یا با پزشکی قانونی شروع کرده ایم و بایستی جهت گیری این طرح ها پیشگیرانه باشد. چه در حوزه آموزش پزشکی و چه در زمینه انتقال بیماران نقص داریم. قسمت هایی که شما فرمودید خارج از حوزه پزشکی هست، اصلاح جاده ها، وسایل نقلیه ای که ایمن نیستند.وقتی این اتفاقاتی را در روزنامه ها می خوانید متوجه می شوید که چقدر از اینها بر اثر نقص وسایل نقلیه است یا این وسایلی که ایمن نیستند یا نقص جاده ای بنابراین یک کار بین بخشی بایستی صورت بگیرد.
طرحی هست که در دنیا دارد انجام می شود و ما نیز در این زمینه کار کرده ایم ویکی از کارهای بزرگی که ما در این زمینه انجام داده ایم، این بود که طرحی را سازماندهی کنیم به عنوان ( پیشگیری ) Preventable Trauma Death  یعنی اینکه چقدر از این مرگ هایی که بر اثر تروما اتفاق می افتد، نباید اتفاق بیفتد یعنی قابل پیشگیری است.لازمه  این طرح تکرار است. تا نقص ها روشن شود. این طرح در کشورهای پیشرفته مکرر تکرار می‌شود یعنی امسال می‌آیند و این طرح را انجام می‌دهند و در می‌آورند که اگر در آموزش پزشکی این سیستم اشکال نداشت و آموزش خوبی داده شده بود چقدر مرگ و میر پایین می‌آمد.
این یک قسمت است یا انتقال این مجروح اگر در عرض نیم ساعت اتفاق می‌افتاد، این مریض زنده می‌ماند. در صورتی که این انتقال چهار ساعت طول کشیده است بنابراین مریض بر اثر خونریزی مرده است وگرنه با یک طحال پاره که نباید بیمار بمیرد. منتها همه اینها را ما اتوپسی کردیم یعنی مقاله ای در این رابطه ارائه کردیم که در American journal of trauma هم چاپ شده است. مقاله منحصر به فردی هم هست به نام Preventable Trauma Deathو در سه بیمارستان سینا و شهدای تجریش و 502 موارد را پیگیری کردیم و نتیجه همه مورتالیتی ها را از پزشکی قانونی گرفتیم . به پزشکی قانونی رفتیم و نتیجه اینکه چرا هر فرد مرده است را درآوردیم و نهایتاً به این نتیجه رسیدیم که اگر ما آموزش پزشکی را درست بکنیم این مرگ و میرها خیلی کمتر می‌شود البته ما در آن مطالعه تنها توانستیم فاز بیمارستانی را بررسی کنیم یعنی مطالعه ما به بخش پیش بیمارستانی و اینکه انتقال چگونه انجام شد و اینکه در صحنه چه اتفاقاتی افتاد را شامل نشد .باید همه این مراحل بررسی شود و اگر اینها بررسی شود، سیستم اصلاح روی آن سوار می‌شود یعنی سیستم نشان می‌دهد که اگر آن جاده ها اصلاح می‌شد مرگ و میر چقدر کم می شد و اگر وسایل نقلیه انتقال و سیستم خبر انتقال، تریاژ انتقال و نهایتا سیستم درمانی اگر اصلاح شود. تروما سنتر و مرکز مجهز تروما ایجاد شود و این امکانات برقرار شود آن وقت چقدر این مرگ و میر پایین می‌آید.پنج سال دیگر دوباره این مطالعه باید انجام شود که حالا ببینیم نواقص ما چیست بعد از اصلاحاتی که انجام شد و این بحث خیلی کار دارد.

فرض کنید که یک سازمانی برای سازماندهی تروما در کشور تشکیل شود و شما مسئول این سازمان باشید. یک سازمانی در حد معاون رئیس جمهور، شما چه کار می‌کنید برای اینکه این ماجرای بسیار دردناک در کشور ساماندهی شود؟
برای اینکه بحث علمی باشد ما باید پایه تحقیقات داشته باشیم و روی تحقیقاتی که ما تا حالا داریم، تمرکز کنیم. احساس یا برداشت این است که یک قسمتی حدود یک چهارم این اشکالات در سیستم سلامت یا درمان متمرکز می‌شود یعنی شامل انتقال سریع مجروح و درمان صحیح مجروح و ایجاد سیستم تروما. ببینید یک بیمارستانی که برای تروما آموزش دیده است، اگر مجروح واردش شود. این فرد شانس زنده بودنش خیلی بالاتر است تا اینکه این مجروح وارد یک بیمارستانی شود که برای تروما تجهیز نشده است و آموزش داده نشده است.
من بر اساس مطالعه می‌گویم حدود یک چهارم سهم مربوط به بخش سلامت است و سه چهارم بقیه مربوط به عوامل دیگری که بایستی به آن پرداخت. یکی از مهمترین عوامل قدرت پلیس است. شما یادتان هست یک موقع در این شهر تهران کسی کمربند ایمنی نمی‌بست اما با یک کار فرهنگی و تبلیغی و بعد هم اقدامات پلیس الان کمتر کسی را می‌بینید که کمربند ایمنی نبندد. اگر همین رفتار در جاده ها و خیابان ها اعمال شود قطعاً میزان سوانح و حوادث به شدت کاهش پیدا می‌کند. این اجبارها در همه ابعادش برای خودروها باید اعمال شود.

از آقای دکتر صادق نیت می‌خواهم در مورد مقام علمی استاد و فعالیت های علمی ایشان به عنوان کسی که همراه ایشان بوده اید و با فعالیتهای ایشانآشنا هستید برای ما توضیحاتی بدهید.
دکتر صادق نیت: با توجه به اینکه نزدیک 40 سال است افتخار این را دارم که به طور نزدیک و از سال 57 تا الان افتخار شاگردی ایشان را داشتم. نکته ای که وجود دارد این است که جایگاه علمی ایشان را حداقل من به عنوان دانش آموز و دانشجوی ایشان، در حوزه های مختلف دیده ایم .وجهه پزشکی یکی از جنبه هایی است که می‌شود به آن اشاره کرد. همان طور که قبلا هم یک اشاره ای کردم من از دوران دانش آموزی که در مدرسه مفید در خدمتشان بودیم. کلاس های تفسیر قرآن ایشان را هنوز به خاطر دارم. ما در کلاس تفسیر ایشان بودیم، کلاسی که ایشان برگزار می‌کردند در ارتباط با تحلیل سیاسی نه فقط داخل کشور، بلکه درباره وضعیت گروه های مبارزو سیاسی که در کشورهای مختلف علیه حکومت های غیر قانونی و استکباری مقابله می‌کردند، کلاس های مفصلی داشتند که آموزش می‌دادند.
یکی از وجهه های مشخص ایشان که در دانشگاه هم شاهد آن هستیم توجه ایشان به ورزش بود. ایشان معلم ورزش ما هم بودند و هنوز هم مربی گری ورزش را ادامه می دهند. الان من شاهد هستم که آموزش شنا را و کلاس های شنا را همچنان در دانشگاه دنبال می‌کنند و جدیداً هم که رتبه جهانی را به دست آوردند و رتبه دوم جهانی را در اولین سالی که ایران در مسابقات ورزشی پزشکان جهان شرکت کرد رتبه دوم جهانی را به دست آورد.
من یادم هست یکی از کلاس هایی که با ایشان داشتم کلاس ورزش های رزمی و جنگ های چریکی بود. در سال 59 و 60 که زمان آغاز جنگ بود، ما سال دوم و سوم دبیرستان بودیم ساعت ورزش ما ساعت ورزش معمولی نبود در همان حیاط و دیوارها آقای دکتر موانع رزمی درست کرده بود و جنگ های چریکی و آموزش های بسیجی که بعداً خیلی رایج شد، را بر پا می کرد. در آن زمان برنامه را برای ما داشتندکه چگونه خیز سه ثانیه انجام دهیم و با سوت خود سوت خمپاره را برای ما تعلیم می‌دادند که چگونه باید خیز برویم. و چگونه از موانع عبور کنیم. این آموزش ها را من هنوز در خاطرم هست. من خودم شنا را از ایشان یاد گرفتم و ورزش های دیگر هم همین طور، والیبال هم به ما آموزش می‌دادند. اصول فوتبال را من هنوز یادم نمی‌رود که روش هد زدن علمی چیست و اینکه فقط نباید سر تکان بخورد و از کمر هم باید استفاده بکنیم، همه اینها را از دکتر آموختم.
 ورود من به رشته پزشکی نیز به خاطر آموزش و ایجاد علاقه ای  بود که در درس زیست شناسی سال سوم دبیرستان در کلاس  آقای  دکتر ظفرقندی آموختم. ایشان برای ما قلب گوسفند را تشریح می‌کردند، در حالی که در آن زمان این کارها معمول نبود. وجهه آموزشی ایشان به عنوان یک معلم فقط وجهه پزشکی نبود. من حتی یادم هست که کلاس هایی به نام جهان بینی داشتند و 7 جلد کتاب استاد مطهری که کتاب های خیلی حجیمی هم نیست ولی بسیار پرمحتوا است را ما با ایشان می خوانیم. تقریباً سه سال طول کشید که این کتاب ها را خواندیم. خط به خط اینها خوانده می‌شد و بحث می‌شد. ما غیر از اینکه سر کلاس با دکتر بحث می‌کردیم بعضی اوقات جلساتی هم خودمان می‌گذاشتیم و سر خط به خط اینها بحث می‌کردیم.
گاهی اوقات صداها بلند می‌شد ما بعد به این نتیجه می‌رسیدیم که خدمت استاد بیاییم و سوالات را مطرح می‌کردیم. وجهه ورزشی ایشان یکی از وجهه هایی است که بعد از ریاست دانشگاه توانست منشا اثری شود. ما شاهد هستیم که یکسری از تغییر و تحولاتی در دانشگاه  رخ داد.
من یادم هست وقتی که ما تازه وارد دانشگاه شدیم شاید یک متر فضای ورزشی در دانشگاه وجود نداشت و همان سال اولی که آقای دکتر ریاست دانشگاه را بر عهده گرفتند با جابجایی هایی که در دانشگاه تهران شده بود. تقریباً تمام فضاهای ورزشی را دانشگاه تهران در اختیار خودش گرفته بود. استخر دانشکده پرستاری هم که به خاطر اینکه رسیدگی نمی‌شد ما دانشجویان به آن می‌گفتیم استخر پرورش قورباغه و یک جای دور افتاده بود.از جمله برنامه های  دکتر هنگام شروع برنامه هایش در دانشگاه تاسیس آن استخر بود. به عنوان یک فضای ورزشی برای دانشگاه که اگر بخواهید در آن مورد توضیح بدهم. زمین چمران با چه پیگیری هایی آن زمان گرفته شد و بعد هم تبدیل شد به آن ورزشگاهی که یکی از بهترین امکان ورزشی است که الان قابل استفاده است.

وارد فعالیت های اجرایی شما بشویم. از چه زمان شما کار اجرایی را شروع کردید چگونه شروع شد و چه مسئولیت هایی داشتید؟
در اولین کار اجرایی من معاون آموزشی بیمارستان سینا بودم. به دلیل علاقه ای که به آموزش داشتم تغییرات قابل توجهی را در بعد آموزش ایجاد کردم و نهایتاً در سال 76که دولت آقای خاتمی کار را بر عهده گرفت و آقای دکتر فرهادی وزیر شدند از من دعوت کردند و با پیشنهاد بعضی از همکاران دانشگاهی و پیشنهاد نهادهای داخل دانشگاه، مسئولیت دانشگاه علوم پزشکی تهران به من واگذار شد. این هم پیشنهاد بعضی از دوستان بود و هم پیشنهاد نهادهایی مثل انجمن اسلامی دانشجویان که آن موقع آقای دکتر فاتح مسئول بودند و هم پیشنهاد بسیج دانشجویی، طبیعتاً آقای دکتر فرهادی هم به دلیل سوابق آشنایی که با من داشت این مسئولیت را به من محول کرد.
از سال 76 من وارد حوزه اجرایی گسترده تری شدم. دو تا حرکت باید در آن زمان شروع می‌شد یکی بخش سخت افزاری بود و امکانات دانشگاه که باید گسترش پیدا می‌کرد و به دلیل جدا شدن دانشگاه علوم پزشکی از دانشگاه تهران آن موقع این امکانات در حداقل خود قرار داشت. دانشگاه دچار مضیقه شدیدی از لحاظ امکانات ساختاری بود. مثلاً ساختمان مرکزی دانشگاه آن موقع در خیابان طالقانی بود و تقریباً یک آپارتمان بود یا در حوزه فعالیت های فرهنگی و ورزشی که آقای دکتر اشاره کردند ما یک متر زمین ورزشی نداشتیم. طبیعی است که دانشجو را نمی‌شود با صحبت به حوزه های مختلف وارد کرد. امکانات می‌خواهد، آمفی تئاتر می‌خواهد. حوزه های هنری لازم دارد. بنابراین این یک ضرورت بود. من علاقه داشتم که این کارها را انجام بدهم. مطلب دوم هم طبیعی است که در حوزه های نرم افزاری بود یعنی در حوزه آموزش و پژوهش و درمان ما بایستی توسعه را محور کار قرار می‌دادیم و طبیعتاً در فضایی که آن موقع وجود داشت. هر دو این اقدامات را با هم شروع کردیم.
علی رغم مشکلات اقتصادی که در  کشور وجود داشت، کار را در  سال 76 شروع  کردیم مثلاً استخری که آقای دکتر اشاره کرد را در سال 78 راه اندازی کردیم. آنجا یک حوضچه آبیاری برای باغ دانشکده پرستاری بود. من یادم هست که نفت در سال 76 و 77 بشکه ای 9 دلار بودکه می‌گفتند اصلاً استخراجش مقرون به صرفه نیست. ما در این شرایط اقتصادی بودیم و با هزینه های آن موقع من 150 میلیون تومان هزینه کردم و این استخر را راه اندازی کردم. چون علاقه داشتم و خودم هم سررشته داشتم. در قسمت های مختلف آن هم نظارت می‌کردم که با سرعت و دقت جلو برود و به نسبت آن روز مدرن باشد و یک محیطی شد که من فکر می‌کنم یکی از بهترین محیط های رفاهی و ورزشی و فرهنگی امروز برای هیئت علمی، دانشجویان و کارکنان دانشگاه است.و برای دانشگاه های کشور یک اقدام منحصر به فرد است که هنوز هم همین جور است.
در مورد بحث ساختمان های دانشگاه با توجه به مضیقه ای که وجود داشت ما دو، سه تا کار را با هم پیگیری کردیم. یکی طرح توسعه دانشگاه بود که من توضیح می‌دهم. یکی هم ساختمان مرکزی دانشگاه بود که همین ساختمانی است که الان در آن قرار داریم یعنی ساختمانی که در تقاطع خیابان قدس و بلوار کشاورز است. این ساختمان به یک شرکت خصوصی تعلق داشت که فقط ستون زده بودند و پیشرفت حدود 30 تا 40درصد داشت. مربوط به شرکت داده پردازی بود ( آی بی ام) این ساختمان مدت ها افتاده بود و کار پیشرفت نداشت. من که آمدم دیدم که این ساختمان را دانشگاه تهران می‌خواهد بگیرد، با پیگیری های زیادی که کردم توانستم وارد بحث مذاکره با شرکت داده پردازی شوم. چندین جلسه به آنجا رفتم و با آنها صحبت کردم. منتها عدد و رقم و پیشنهاد مالی که برای خرید این ساختمان به ما می‌دادند در آن شرایط اقتصادی برای ما مقدور نبود که اینجا را خریداری بکنیم و یک قصه ای است که شاید تاریخی هم باشد.
یک روزی دیدم اعلام کردند، که این ساختمان را راه آهن که آن موقع مدیر عاملش مرحوم دادمان بود خریداری کرده است. آن موقع آقای دادمان معاون وزیر و رئیس شرکت راه آهن بود. چون ایشان هم دوره دانشجویی هم دوره ما بود. دانشجوی فنی بود. منتها در فعالیت های سیاسی با هم رفیق شده بودیم. ایشان هم از آدم های مبارز دانشکده فنی بود. من به او خیلی گله کردم و گفتم که اینجا اصلاً در حوزه راه آهن نیست و چرا این کار را کردید؟ایشان هم گفت ما ساختمان نیاز داشتیم و پول هم داشتیم و اینجا را خریدیم. ما این گله را به نحوی به آقای خاتمی که رئیس جمهوری بود منتقل کردیم و به ایشان گفتیم که دانشگاه باید گسترش پیدا بکند و این فضایی که در سال 1313 تاسیس شده است دیگر تکافوی امروز و این رشته های پیشرفته را نمی‌کند و باید گسترش پیدا بکند. بر همین اساس هم طرح توسعه دانشگاه را جلو بردیم. یک مدتی گذشت و آقای دادمان هم اینجا را خریده بود. من دیدم که یک روز خود ایشان با من تماس گرفت و در مرکز پژوهش های راه آهن که بین خیابان ایتالیا و وصال است،ما را دعوت کرد که به آنجا برویم و با هم صحبت بکنیم. رفتیم و با ایشان صحبت کردیم، گفت که می‌خواهم این ساختمان را به شما بدهم با اقساط و تسهیلات، گفتم که چه شده است؟ بعد فهمیدم که داستان اینگونه بوده است که ایشان یک سفری با آقای رئیس جمهوری می‌رفتند و گفتند که ما برای گسترش راه آهن پول نیاز داریم و آقای رئیس جمهور هم به ایشان گفته بود که من پولی به شما نمی‌دهم چون شما به قدر کافی پول دارید. شما اگر پول نداشتید آن ساختمان که مال دانشگاه است را نمی‌خریدید و ایشان در یک شرایط خاص قرار گرفته بود که اگر این ساختمان را به ما نمی‌داد، از جهت مالی بلوکه می‌شد و این یک کار خدایی برای دانشگاه بود که ایشان آمد و گفت که من حاضر هستم این ساختمان را واگذار بکنم. ما هم پیگیری کردیم و این ساختمان را به کمک سازمان برنامه و بودجه گرفتیم. برای ساختش هم سازمان برنامه و بودجه کمک کرد. بودجه گذاشتند و یک جای آبرومندی برای دانشگاه علوم پزشکی تهران به عنوان ساختمان مرکزی دانشگاه شد.
البته ما گسترش های بیشتری را مد نظر داشتیم یعنی این دانشکده جدید بهداشت در آن دوره و دانشکده داروسازی جدید که عنوانش کلاس های مشترک بود و در آن دوره راه اندازی شد. فضای ورزشی چمران که امروزه بزرگترین فضای ورزشی دانشگاه است و آقای  دکتر  صادق نیت اشاره کردند نیز یک زمینی بود که بیشتر مخروبه بود و مردم منطقه آشغال هایشان را آنجا می‌ریختند. در مورد این زمین نیز من پیگیری کردم و دیدم که این زمین یک موقعی مال دانشگاه بوده است ولی سازمان اراضی شهری این زمین را گرفته است. خیلی پیگیری کردیم، خیلی به شهرداری رفت و آمد کردیم، شاید خوب نباشد که رئیس دانشگاه برود پشت در اتاق شهردار منطقه بنشیند ولی من این کار را زیاد کردم که این زمین را بگیریم و نهایتاً گرفتیم. هدفم هم این بود که مرکز بزرگی را برای فعالیت های فرهنگی و ورزشی دانشگاه راه اندازی بکنیم. بعد هم در مراحل بعد با سازمان مدیریت پیگیری بودجه را کردیم و خوشبختانه امروز یک فضای مناسبی برای فعالیتهای فرهنگی و ورزشی دانشگاه است.
طرح بزرگ دیگر طرح توسعه دانشگاه بود. برنامه ای که داشتیم این بود که فضای دانشگاه که محدود به همین حوزه دانشگاه تهران و فضایی که دورش میله های سبز دانشگاه تهران بود گسترش پیدا بکند و از یک طرف به بلوار کشاورز برسد، از یک طرف به خیابان کارگر برسد و از طرف شرق به خیابان وصال برسد و همه را خریداری کنیم. این طرح بسیار بزرگی بود طبیعی است که این طرح از لحاظ اقتصادی هزینه زیادی داشت چون همه این ساختمان ها باید خریداری می‌شد و ما این طرح را پیگیری و آن را در دولت مصوب کردیم . در مراحلی از این طرح من با آقای دکتر فرجی دانا که رئیس دانشگاه تهران بود و راه هایی برای اینکه این طرح را تثبیت بکنیم، پیگیری کردیم که در حوزه شهری تهران کل منطقه میدان انقلاب و دانشگاه تهران به عنوان محور فرهنگی شهر تهران بشود. چون این کتاب فروشی های روبه روی دانشگاه و خیابان انقلاب هم بود توجیهات و قانع کردن می‌خواست. هزینه اقتصادی کمی نبود، یادم هست که با دکتر فرجی دانا به شورای عالی اقتصاد رفتیم و نشستیم و توجیه طرح توسعه دانشگاه را ارائه کردیم طبیعی است که وزیر اقتصاد و مسئولان اقتصادی که در این جلسه بودند، گفتند که این طرح توجیه اقتصادی ندارد و اگر می‌خواهید توسعه ای ایجاد بکنید بروید در اطراف تهران و بیرون شهر تهران باشید. ولی اینجا به عنوان دانشگاه تهران هم یک جنبه فرهنگی داشت هم تاریخی و هم انقلابی، اصرار ما این بود که همه این جنبه ها در دانشگاه تهران دیده شود بحث 16 آذر و بحث های مختلفی که در دانشگاه بوده است و سهمی که دانشگاه در انقلاب داشته است. اینها اگر به جایی بیرون دانشگاه برودکمرنگ می‌شود. استدلال ما این بود که واقعاً دانشگاه های بزرگ دنیا یک حوزه ای را به عنوان این نماد فرهنگی برای خودشان ایجاد می‌کنند. با آقای دکتر فرجی دانا رفتیم شورای عالی اقتصاد و آقای خاتمی هم که رئیس حمهوری بود و در آنجا حضور داشت. وقتی که بحث ها تمام شد، موقع رأی گیری شد ایشان جمله‌ای که گفت این بود که من می‌دانم این طرح توجیه اقتصادی ندارد اما هر کس دلش برای علم و فرهنگ این مملکت می‌سوزد رأی بدهد و خود ایشان دستش را بلند کرد و بقیه هم چه موافق بودند یا توی رودربایستی دست را بلند کردندو این طرح رأی آورد. یادم هست دوباره در شورای عالی شهرسازی رفتیم و این کاری طولانی بود و باید آنها را قانع می‌کردیم، وزیر مسکن آقای عبدالعلی زاده بود. ایشان با توجیهاتی که بردیم قانع شد با این شرط که 80درصد توسعه فضای سبز شود الان دانشگاه تهران تقریباً هیچ فضای سبزی ندارد و این اصلاً برای یک دانشگاه امروز دنیا قابل تصور نیست و 20 درصد هم توسعه علمی در حد دوره های پی اچ دی شود. با این شرط آنجا هم تصویب شد بعد دنبال تامین مالی رفتیم و آن را هم انجام دادیم و با وام 200 میلیون دلاری از بانک بحرین گرفتیم و شروع به خریداری شد الان این قسمت هایی که هر چه بین دانشگاه علوم پزشکی و بلوار کشاورز توسعه ایجاد شده همه از آن طرح انجام شد که به صورت پارکینگ یا چیزهای دیگر درآمده است و در قسمت شرق هم از خیابان هایی که به خیابان وصال منتهی می‌شود، ساختمان های زیادی خریداری شد البته وقتی دوره آقای احمدی نژاد شد از سال 84 به دلیل اینکه ایشان با این طرح مخالف بود، توسعه دانشگاه علوم پزشکی تهران و دانشگاه تهران کاملاً متوقف شد.

یعنی مصوبه توسعه دانشگاه ابطال شد.
بله، البته طرح تا حدودی تا سال 84 اجرا شد. و تا حدی پیش رفت، چون خرید و تخریب این ساختمانها کار زمانبری بود، خرد خرد این کار شروع شد و مقدار زیادی که آمار آن هست خریداری شد ولی در دور بعد جلوی طرح گرفته شد و متوقف شد. اینهم یکی از طرح های توسعه ای بود که درآن دوره انجام شد.فضاهای مختلفی سعی شد که در آن دوره راه اندازی شود و این از بعد سخت افزاری بود. از بعد نرم افزاری هم سعی کردیم مدل های مختلفی را راه اندازی بکنیم. فعالیت های دانشجویی گسترش خیلی زیادی داشت فضای آزاد و بازی بود و نشریات بسیار زیادی توسط ارگان‌های صنفی و نهادهای دانشجویی منتشر می‌شد. بعضی از حوزه انصاف هم خارج می‌شدند. من یادم هست که انتقادهای غیر منصفانه‌ای به رئیس دانشکده آن وقت در نشریه‌ای به نام تخته سیاه انجام می‌شد ما هم توصیه می‌کردیم و خودمان سعی می‌کردیم با سعه صدر و صبر و تحمل با این فعالیت‌ها برخورد بکنیم. اقتضای آن دوره هم اینجوری بود. سعی کردیم در حوزه فعالیت‌های دانشگاهی نقش اعضای هیئت علمی را پررنگ‌تر بکنیم و برای همین شروع کردیم.
 گروه‌های علمی را به صورت انتخابی درآوردیم یعنی گفتیم مثلاً گروه جراحی، گروه داخلی و ... اعضای هیئت علمی دو نفر را به عنوان مدیر انتخاب کنند و به رئیس دانشگاه بدهند و رئیس دانشگاه یکی را انتخاب بکند. در مرحله بعد حتی رئیس دانشکده‌ها را هم آمدیم انتخابی بکنیم که در مورد رئیس دانشکده دندانپزشکی و رئیس دانشکده بهداشت این کار را کردیم و یکسری فعالیت های پژوهشی و گسترش فعالیت های پژوهشی که در حوصله این بحث نمی گنجد. یک تحولی که در حوزه پژوهش ایجاد شد این بود که سعی کردیم طرح‌های پژوهشی به عنوان پیمانکاری تلقی شود و این یک پیشرفت خیلی خوبی را در حوزه پژوهش پیش آورد. این طرح الان در همه کشورجاری شد و وقتی پایان طرح تایید شد کل هزینه طرح را ذی حساب ایراد نمی‌گیرد که در هر مرحله که چه چیزی خریدیدکه طرح جلو رفته است و این باعث شد هم دانشگاه و هم کشور در حوزه پژوهش پیشرفت خیلی خوبی کردند و ما امروزه در حوزه پژوهش در دانشگاه علوم پزشکی تهران از همان دوره هم با فعالیتی که دوست عزیز من آقای دکتر قدسی در 4 سال اول مسئولیت من در حوزه پژوهش انجام دادند و هم در 4 سال دوم که آقای دکتر لاریجانی به عنوان معاون پژوهشی فعالیت بسیار ارزشمندی انجام دادند یک جهشی در حوزه پژوهش ایجاد شدکه من هنوز هم فکر می‌کنم این جهش را داریم ادامه می‌دهیم و ثمراتش را می‌بینیم و در حوزه کشوری دانشگاه‌های علوم پزشکی بالاترین مقالات را در ISIو اندکس‌های مختلف داریم.

دانشگاه علوم پزشکی تهران به عنوان دانشگاه مادر و دانشگاه اول در حوزه  علوم پزشکی کشورمطرح است. شما این جایگاه را چگونه می‌بینید، آیا این جایگاه باید حفظ شود. شاید برخی معتقد باشند که باید یک توزیع عادلانه امکانات و عدالتی بین دانشگاه‌ها شکل بگیرد و فاصله‌ای که دانشگاه علوم پزشکی تهران با سایر دانشگاه‌های خارج از تهران دارد خیلی معنادار است شما به کدام از این نظرات بیشتر اعتقاد دارید؟
ببینید معنای عدالت در لغت این است که هر چیزی در جای خودش قرار بگیرد و کاملاً با مساوات متفاوت است. اگر ما برای دانشگاه علوم پزشکی تهران یک رسالتی قائل هستیم که به عنوان یک دانشگاه مادر و نماد آموزش عالی کشور است بنابراین دانشگاه علوم پزشکی تهران نقشش این است که یک نماد آموزش عالی کشور باشد. هیچ وقت نقش نماد و تابلو را نمی‌توان برای همه دانشگاه‌ها به صورت یکسان قرار بدهیم. اینجا یک ویترین داریم که باید بتواند در عرصه‌های بین‌المللی بروز علمی کشور باشد دوم اینکه برای این دانشگاه نقش مادر قائل هستند و مادر یعنی تربیت کننده یعنی اگر می‌خواهیم رشته های جدیدی که هر روز در دنیا ایجاد می‌شود در کشور ایجاد کنیم، نمی‌توانیم همه کشور را برای آن موارد که از لحاظ تکنولوژی و هزینه در یک سطح نیستند، وارد کنیم. ما اینقدر ثروتمند نیستیم و هیچ کشوری هم اینقدر ثروتمند نیست بنابراین یک جایگاهی که نیروی انسانی عالم، پژوهشگر و نخبه در آن وجود دارد باید تجهیز بکنیم و به آن مسئولیت بدهیم که نقش مادری تربیت کننده را ایفا بکند بنابراین من کاملاً با استدلال قطعی وعمیق معتقدم که ما باید برای دانشگاه علوم پزشکی تهران یک نقش ویژه‌ای قائل شویم و سعی کنیم که از این طریق همه دانشگاه‌های کشور را سازماندهی و ساماندهی کنیم.

اشاره کردید به نقش و جایگاه بین‌المللی دانشگاه تهران، این جایگاه در زمان شما چه تغییری کرد و چه فعالیتی در این حوزه انجام دادید؟
گسترش فعالیت‌های بین‌المللی دانشگاه علوم پزشکی تهران یکی از رسالت‌های اصلی است. ما از آن موقع شروع کردیم به یک پایه‌ریزی که اولاً بتوانیم دانشگاه را به دانشگاه‌های مختلف دنیامعرفی کنیم و بعد بتوانیم روابط خود را گسترش بدهیم و یک استفاده خوبی از دانشگاه های معتبر دنیا انجام دهیم. برای همین شروع کردیم به اینکه تسهیلاتی قرار دهیم برای کسانی که می‌خواهند مقالات بین‌المللی ارائه دهند. یک موقعی شد که اگر کسی مقاله‌ای داشت و در هر کنگره بین‌المللی می خواست ارائه کند همه هزینه‌ها را دانشگاه می‌داد، و ما این امکان را با زحمت زیاد آن موقع فراهم کردیم. این کار یک گسترشی در تولید مقالات بین‌المللی برای ما ایجاد کرد. چون قبلش با توجه به هزینه‌ها کسی نمی‌توانست این کار را بکند. قدم بعدی این بود که بین دانشگاه علوم پزشکی تهران و دانشگاه‌های معتبری که می‌توانستیم از آن بهره‌برداری کنیم یک تفاهم‌نامه امضا کردیم.مثل دانشگاه علوم پزشکی تهران و دانشگاه پیتزبورگ که در دنیا به عنوان مهد پیوند کبد و کلیه شناخته شده است.آقای دکتر استارزل که پدر پیوند در دنیا است در آن دانشگاه است و شاگرد اولش آقای فانگ در آن دانشگاه است. من خودم به پیتزبورگ رفتم و با آنها تفاهم نامه امضا کردیم و شروع کردیم به فعالیت مشترک یعنی بر اساس آن تفاهمنامه اعضای هیئت علمی را به پیتزبورگ اعزام می کردیم. در حوزه جراحی، ایمونولوژی، بیهوشی (دکتر نجفی که الان رئیس تیم بیهوشی پیوند دانشگاه است ایشان در پیتزبورگ دوره پیوند را دید) و با همین تیم که تیم پیوند دانشگاه ما است. اساس و بنیانگذاری آن در پیتزبورگ بود، دوره را دیدند و تیم پیوند دانشگاه علوم پزشکی تهران به عنوان یکی از موفق‌ترین مراکز پیوند الان دارد کار می‌کند که مسئولیت آن هم با خود دکتر جعفریان است. با دانشگاه‌های اتریش این کار را کردیم و همچنین آلمان و این تفاهمنامه‌هایی است که بر اساس آن سعی کردیم علم یا رشته جدیدی را در دانشگاه راه اندازی بکنیم.
دکترصادق نیت: شروع کار آقای دکتر در حوزه بین‌الملل این جوری بود که دفتر ریاست یک اتاق داشت که روابط عمومی و روابط بین‌الملل و حوزه ریاست در مجموع با هم اداره می‌شد و یک اتاق کوچکی روابط عمومی و روابط بین‌الملل بود که در آنجا کارهایش دنبال می‌شد. این شکل و شمایلی که الان می‌بینید که روابط عمومی دانشگاه برای خودش یک هویت مستقل و یک امکانات قابل توجهی دارد که می‌تواند الگو قرار بگیرد یا روابط بین‌الملل الان یک ساختار و برنامه مفصل دارد پایه‌هایش از همان دوره آقای دکتر ظفرقندی در دانشگاه گذاشته شد. اینها تفکیک شدند و هر کدام برای خود یک هویت و مسئولیت مستقل پیدا کردند که آقای دکتر ملکی به عنوان روابط عمومی انتخاب شدند و بعد ساختمان مستقلی شد، بعد مجله ندا درآمد و برنامه‌های مفصل دیگری که آقای دکتر خودشان می توانند توضیح بدهند.

چه کارهایی دردوره مسئولیت شما ناتمام ماند؟
به نظر من هیچ کاری ناتمام نیست و این مسئولیت‌ها است که به همدیگر کمک می‌کنند و کارها را تمام می‌کنند بنابراین هر کاری که شروع می‌شود یک قدم مهمی است در دانشگاه همین ساختمانی که ما در آن قرار داریم توضیح دادم که چگونه شروع شد و با پیشرفت 95 درصد من به آقای دکتر لاریجانی تحویل دادم و ایشان هم تمامش کرد و اکنون از آن استفاده می‌شود. من همیشه آن موقع هم عرض می‌کردم که مسئولیت‌هاکه می‌آیند و می‌روند مثل دوی امدادی است که یک نفر با تمام توان می‌دود و این چوبی که دستش است به نفر بعدی می‌سپارد و نفر بعدی هم با تمام توان می‌دود و هیچ کدام ناتمام نیستند. همه یک پروسه را تکمیل می‌کنند و من فکر می‌کنممخصوصا در دانشگاه ماهمه این مزیت را داشتند و این خیلی مهم است که هیچ کس معکوس ندویده است. همه همدیگر را تکمیل کردند. چه در دوره آقای دکتر باستان حق بعد این حقیر و بعد آقای دکتر لاریجانی و آقای دکتر جعفریان همیشه در جهت تکمیل حرکت شده است. به دلیل تعامل و سعه صدری که در حوزه مسئولیت دانشگاه از همه دوستانی که توان خوب کار کردن دارند باید استفاده بکنیم و این کار در دوره‌های مختلف انجام شده است. من در دوره خودم نگاه می‌کنم آقای دکتر قدسی،دکتر لاریجانی، دکتر ربانی، خانم دکتر وحید دستجردی که مسئول بیمارستان بودند همکاری می  کردند یعنی از همه دوستان و افراد استفاده می‌شد.

وقتی از کلمه مادر برای یک دانشگاه استفاده می‌کنیم می‌تواند وجوه مختلفی داشته باشد. مثلاً می‌تواند مادر دانشگاه‌های کوچک دیگر هم باشد و به آنها هم کمک کند.دستشان را بگیرد و آنها را بالا بیاورد یا به خصوص در حوزه اخلاق پزشکی ممکن است جامعه پزشکی به دانشگاه تهران نگاه کنند و ببینند که در اینجا چه می‌گذردو چه الگوهایی وجود دارد این حوزه را شما چگونه می‌بینید؟
قطعاً همین جور است یعنی فقط در حوزه علم نیست در حوزه مدل و روش‌مند کردن هم دانشگاه علوم پزشکی تهران مادر است. الگوها و مدل‌هایی که در انتخابات مدیران گروه در دانشگاه‌ علوم پزشکی تهران به یک نحوی برگزار شد می تواند به دانشگاههای  دیگر هم تسری پیدا ‌کند. در حوزه علم هم همین است. این وظیفه دانشگاه علوم پزشکی تهران است. در حوزه اخلاق هم همین طور است. اخلاق چه در تئوری و چه در عمل و من فکر می‌کنم الگوهای اخلاقی دانشگاه علوم پزشکی تهران افرادی مثل مرحوم شمس شریعت، آقای دکتر یلدا، اینها اخلاق پزشکی را در کشور جاری می‌کنند. شما اگر در دو سوم این کشور بگردید قطعاً به نوعی شاگردان دکتر شمس شریعت و یلدا هستند. من هم اعتقادم این است که اخلاق پزشکی در حوزه تدریس عملی است که جاری می‌شود. دانشگاه علوم پزشکی در این زمینه مثل آفتاب است و اصلاً کسی نمی‌تواند کتمانش بکند.

خاطره جالبی از دوره ریاست در دانشگاه دارید؟
مسئولیت دانشگاه همیشه با حوادث مختلفی همراه است. همه پیشرفت‌هایی که در دانشگاه اتفاق می‌افتد، جزو حوادث خوب است. در یک دوره‌ای بودیم که فعالیت‌های دانشجویی فعالیت‌های متفاوتی بود و اعتصاب‌های دانشجویی زیادی داشتیم. من یادم هست که یک شب در خوابگاه دانشگاه غذایی که بنا بود داده شود، تن ماهی بود.به هر دلیل مسئولان خوابگاه نتوانسته بودند که تن ماهی بدهند و یک غذای سبک تری را داده بودند. آن شب اعتصاب داشتیم و اعتصاب‌ها هم گسترش پیدا می‌کرد و صنفی هم بود. یادم هست که سردار طلایی که در آن زمان فرمانده نیروی انتظامی تهران بود به خوابگاه آمده بود. انسان فهمیده‌ای است، خودش با  دانشجویان مذاکره می‌کرد و می‌خواست که آرامشان کند و بعد هم خودش دستور داده بود که تن ماهی بیاورند.

یک دوره از مسئولیتهای شما ریاست بر سازمان نظام پزشکی است. چطور به ریاست این سازمان منصوب شدید، چه اتفاقاتی در آن دوران افتاد و چه اقداماتی در آنجا انجام دادید؟
حوزه نظام پزشکی یک حوزه صنفی است و بزرگترین سازمان صنفی و مدنی کشور است و قدیمی‌ترین آن هم هست. انتخاباتی در آن دوره انجام شد و نهایتاً در شورای عالی نظام پزشکی که انتخابات نهایی صورت می‌گرفت بین بنده و آقای دکتر شهاب‌الدین صدر و مرحوم دکتر علیرضا نوری انتخاب نهایی قرار بود صورت بگیرد و من رأی آوردم و با حکم رئیس جمهوری مسئول سازمان نظام پزشکی شدم. سال 79 بود و شروع کردم به سازماندهی فعالیت‌های صنفی و از همه مهمتر اگر بخواهم یک محصول بگویم برای آن دوره سازمان نظام پزشکی، اصلاح قانون نظام پزشکی بود. قانون نظام پزشکی طوری بود که اختیارات صنفی در این حوزه بسیار حداقلی دیده شده بود، تقریباً در حوزه سازمان نظام پزشکی فعالیت ها چه صنفی و چه قضایی؛ اختیار زیادی دیده نمی‎‌شد و من یکی از رسالت‌های اصلی را در آن دوره این دیدم که این قانون را اصلاح بکنیم. جلسات طولانی و متعدد به این منجر شد که یک اصلاحیه ای به قانون نظام پزشکی از طریق سازمان نظام پزشکی تدوین و در مجلس شورای اسلامی تصویب شد. شورای نگهبان ایراداتی را به این قانون گرفت و با توضیحاتی که ما دادیم بعضی از این ایرادات حل شد و بعضی نهایتاً به مجمع تشخیص مصلحت نظام کشیده شد و نهایتاً این قانون در یک جلسه پرتنش به تایید نهایی رسید و تصویب شد.چهار سال فعالیت سازمان نظام پزشکی یکی از محصولاتش اصلاح قانون بود که اختیار تعیین تعرفه بخش خصوصی و اختیارات بیشتری را در حوزه نظارت بر فعالیت‌های پزشکی در اختیار سازمان نظام پزشکی قرار می‌داد. فعالیت‌های دیگری هم بود. فعالیت صنفی هم در آن دوران انجام می‌شد و گسترش سازمان نظام پزشکی در حوزه‌های مختلف در یک دوره چهار ساله‌ای که من آنجا بودم، انجام شد و به دلیل حجم مسئولیت‌هایی که بود در دوره بعد من کاندیدا نشدم و داوطلبانه کنار آمدم که بیشتر وقت را در دانشگاه باشم.

یکی از چالش برانگیزترین موادی که در این قانون بود، اختیار تعرفه‌گذاری سازمان نظام پزشکی برای بخش خصوصی بود که در دوره بعد از شما این حق از سازمان گرفته شد. اتفاقاتی افتاد و در یک دوره‌ای ناگهان تعرفه‌ها افزایش پیدا کرد. هنوز هم اعتقاد دارید که تعرفه‌گذاری را باید سازمان صنفی انجام دهد؟ این چالش از آن زمان تا الان وجود دارد اینکه تعرفه‌ها باید واقعی شود اما از طرفی هم این واقعیت وجود دارد که بودجه مملکت و درآمد سرانه و وضعیت معشیت عموم مردم با این واقعی شدن تعرفه با هم نمی‌خواند. نظرشما چیست؟
اینجا یک بحث همه یا هیچ نمی‌شود اینکه تعرفه‌های پزشکی باید به سمت اصلاح برود یک واقعیتی است قانون نظام پزشکی که ما تدوین کردیم دو تا هدف دارد یک؛ تامین، نگرش حفظ منافع و مصالح مردم دو؛ تامین و حفظ مصالح جامعه پزشکی بنابراین باید بین این دو تعادل برقرار شود و اگر به هر کدام یکسویه نگاه شود نه تنها سوی مقابل قربانی می‌شود، بلکه همین سو هم فدا می‌شود. یعنی ما اگر بگوییم که نگاه ما فقط به مردم است و تعرفه پزشکی هرچقدر هم که ظالمانه باشداشکال ندارد این قطعاً صدمه‌اش نه تنها به جامعه پزشکی که به مردم هم می‌رسد  و همان داستان‌هایی که به عنوان رفتارهای غیر صحیح ایجاد می‌شود. طبیعتاً منشا آن اینجا است یعنی راه اینکه از راه های غیر صحیح مثل زیرمیزی عنوان می‌شود این است که به سمت تعرفه‌های واقعی حرکت شود.
در مورد اینکه چرا این قانون توسط مجلس برگشت.من اعتقادم این است که هر قانونی و اصلی اگر خوب مدیریت شود مسیرش را ادامه می‌دهدو هر قانونی که خوب مدیریت نشود طبیعتاً با شکست مواجه می‌شود. اگر تعرفه به دست سازمان نظام پزشکی سپرده می‌شود طبیعتاً باید انتظار داشت که اصلاح تعرفه صورت بگیرد و با هماهنگی با افزایش بودجه و با نظارت کافی یعنی اگر ما آمدیم بودجه کشوری را در نظر نگرفتیم و افزایش تعرفه متناسب با افزایش بودجه نبود به خطا رفته ایم. آن اصلاح تعرفه که آنجا می‌خواست انجام شود بسیار کمتر از اصلاح تعرفه‌ای است که امروز دارد انجام می‌شود. طبیعتاًافزایش امروز تعرفه بودجه هم می‌خواهد و باید متناسب با آن بودجه افزایش دهد بنابراین اگر اصلاح تعرفه با افزایش بودجه و سرانه مملکت هماهنگ نباشد با شکست مواجه می‌شود.از طرف دیگر اگر سازمان نظام پزشکی به وظیفه نظارتی خود عمل نکند  که به نظر من بعد از اینکه این قانون تصویب شد به صورت کافی و کامل به این وظیفه عمل نکرد که اگر می‌کرد طبیعتاً مجلس بهانه‌ای برای اینکه این قانون برگشت پیدا بکند، پیدا نمی‌کرد و آن زحمات همه هدر نمی رفت.

شما بعد از مسئولیت در دانشگاه و سازمان نظام پزشکی و تغییر دولت از فضای رسانه‌ای فاصله گرفتید، کجا رفتید و چه کار می کردید؟
ببینید اساس فعالیت‌های من فعالیت‌های علمی، آموزشی و پژوهشی است و عنوان استادی دانشگاه است. فعالیت اجرایی برای من یک صورت عرضی دارد و همیشه هر کسی که می‌آید باید بداند که این چوب امدادی را باید برساند به نفر بعدی و بعد هم مشغول فعالیت علمی شود.وقتی که وارد فعالیت اجرایی می‌شود طبیعی است که از فعالیت علمی فاصله می‌گیرد. برای من که دوست ندارم این حالت باشد، دوست دارم که در خط مقدم فعالیت‌های علمی باشم، این بهترین فرصت بود که در 8 سال بعد از فعالیت اجرایی، اولا به سازماندهی علمی بپردازم و بعد هم گسترش فعالیت‌های پژوهشی و علمی. من در این 8 سال فکر می‌کنم بیشتر وقتم را در این زمینه صرف کردم. طبیعی است که برای رشته علمی خودم و فوق تخصص جراحی عروق باید فکر بکنم. من آمدم و اولا انجمن جراحان عروق را راه انداختم دوم اینکه دیدم که در جراحی عروق یک انقلابی رخ داده است یعنی از آن جراحی که فقط بریدن و دوختن و پیوند زدن بود در یک حوزه وسیع و نویی قرار گرفته است که جراحی اندو وسکولار و جراحی از داخل رگ یا اصلاح و باز کردن عروق با  روش‌های اندووسکولاراست. این در جراحی عروق در ایران تا 15 سال پیش اصلاًناشناخته بود و از آن اسمی نبود اما حالا نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که این روش در کشور راه افتاده است. ماباید برای خودمان همیشه این وظیفه را قائل باشیم که نگذاریم عقب بیافتیم و حرکت به سمت جلو را دنبال کنیم البته وقتی سن آدم بالا می رود در این مرحله یک مقدار سخت می‌شود. در این سری که سن من بالا رفته است تلاش کردم، دوباره از نو فرا بگیرم و سعی کردم که در دوره‌های کوتاه مدت یک هفته، و چند روز بروم و این دوره‌های اندووسکولار را فرا بگیرم. دوباره زانوی شاگردی زدم و حتی پیش شاگردان سابق خودم رفتم و بعضی از این تکنیک‌های جدید را در داخل و خارج فرا گرفتم.و بعد در داخل این را راه انداختم و اندووسکولار در جراحی عروق را در کل کشور راه اندازی کردم.
سعی کردم جراحی عروق را از طریق انجمن جراحی عروق ارتقا دهم. جلسات مرتب علمی را برگزار کردم یعنی هر دوماه یکبار همه جراحان عروق کشور که بسیاری شاگردان خود ما هستند در تهران جمع می‌شوند و ما از صبح تا ظهر روش‌های جدید را آموزش می‌دهیم و موارد پیچیده را بحث می‌کنیم. آن چیزهایی که در تازه‌های جراحی عروق هست که عمدتاً در حوزه اندووسکولار است را من از طریق همین جلسات در کل کشور راه اندازی کردم. دوره‌های کوتاه مدت گذاشتم، مثلاً یک تکنیک جدیدی در درمان واریس هست که به جای اینکه جراحی شود و شکاف داده شود با لیزر یا رادیوفریکوانسی، واریس درمان می‌شود من این روش را دو روز در هلند یاد گرفتم و با هماهنگی که کردم آن استاد و پروفسوری که در این رشته در اروپا زبانزد است را به ایران دعوت کردم به ایران آمد و در بیمارستان سینا حدود 18 مریض واریسی را برای دو روز آوردند و درمان و آموزش انجام  شد. همیشه سعی کردم در آموزش علم خسیس نباشم و هر چه بلدم همان را یاد بدهم. همه جراحان عروق کشور را دعوت کردم در بیمارستان سینا تا در این دو روزبیایند و این موارد را با این استاد شناخته شده در این رشته دست بشویند و انجام بدهند و یاد بگیرند.
این روش الان در کل کشور دارد انجام می‌شود، برای اینکه یک کار و یک عمل راه اندازی شود فرآیند سخت و طولانی انجام می شود. در بقیه موارد هم همین جور یعنی ما الان در بخش جراحی عروق چون کارهای جدید انجام می‌شود از بخش های مختلف کشور که آنها هم مورد تایید هستند فلوشیپ‌ها می‌آیند پیش ما دوره می‌بینند و ما هم هیچ ابایی نداریم و این دوره را آموزش می‌دهیم و حتی از کشورهای دیگر مثل لبنان می‌آیند و دوره می‌بینند و می‌روند و این کاری بود که ما در این مدت انجام دادیم.

اگر مایل باشید قدری در مورد زندگی شخصی و خانوادگی تان برای ما بگویید؟
من متولد 37.1.1 هستم. در دوره دبستان و دبیرستان مدرسه علوی بودم و از اساتید بزرگ آنجا مثل آقای روزبه و علامه بهره‌های زیادی گرفتم. مرحوم شهید سید کاظم موسوی و افراد برجسته ای معلم ما بودند. سال 55 وارد دانشگاه  علوم پزشکی تهران شدم. فعالیت هایی هم در قالب درس خواندن و معلمی داشتم که توضیح دادم.سال 60 ازدواج کردم و سه فرزند دارم که دو دختر و یک پسر هستند. یکی از دخترانم مهندسی کامپیوتر خوانده و ازدواج کرده و یک فرزند هم داردو یک دخترم هم که فوق لیسانس روانشناسی می‌خواند.  پسرم هم دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته عمران است.
از لحاظ شخصی سعی کردم علاوه بر فعالیت‌های اجتماعی در خانه و با خانواده آن مقداری که وقت اجازه می‌دهد همراه باشم و در حوزه شخصی هم علاقه خاصی به ورزش دارم. علاوه بر بحث‌های علمی و مطالعه و بحث‌های اجتماعی و سیاسی که فعال هستم، در این حوزه‎‌ها هم از اول هم فعال بودم یعنی از بدو ورودم به دانشگاه عضو انجمن اسلامی دانشجویان بودم و هر جا هم رفتم در انجمن اسلامی یا عضو بودم یا راه انداختم یعنی من عضو انجمن اسلامی دانشجویان بودم و عضو شورای مرکزی دانشجویان دانشگاه تهران بودم و بعد که رزیدنت شدیم یک انجمن اسلامی راه انداختیم به عنوان انجمن اسلامی رزیدنت‌ها، که بسیاری از اساتید امروز دانشگاه عضو آن بودند. دکتر منصوری که رئیس دانشگاه شدند،آقای دکتر طهماسبی، دکتر محققی، دکتر ربانی، دکتر میر شریفی، دکتر ارشدی و ... بودند. انجمن اسلامی خیلی خوب و موثری بود و جلسات قرآن با هم داشتیم. بعد هم انجمن اسلامی جامعه پزشکی تشکیل شد که من الان مسئولیت این انجمن را بر عهده دارم و به عنوان یک فعالیت صنفی و سیاسی است. یک نهاد مدنی شناخته شده و شناسنامه‌دار است از وزارت کشور. در سال 70 این انجمن راه‌اندازی شد دبیر کل اولش آقای دکتر فرهادی بودند و آقای دکتر سید محمد صدر هم که از دوستان من در مدرسه مفید بودند و از معلمان آن مدرسه بودند و داروساز هستند، قائم مقام دبیر کل بودند. بعد که دکتر فرهادی وزیر شد و به دلیل اشتغال در وزارت هم وقت نداشتند و هم ادامه این مسئولیت صلاح نبود. بعد از ایشان من دبیر کل انجمن اسلامی جامعه پزشکی شدم و تا الان این مسئولیت بر عهده من است. این انجمن در حوزه‌های صنفی فعالیت کارشناسی می‌کرد و این فعالیتها ادامه دارد. در حوزه اقتصاد بهداشت و در حوزه موضع‌گیری‌های مختلف که در حوزه صنفی وزارت بهداشت پیش می‌آید. هم کار کارشناسی می‌کند و هم موضع‌گیری می‌کند و هم در حوزه‌های سیاسی  در فعالیت‌های مختلف در انتخابات مشارکت فعال دارد. در مواضع سیاسی بیانیه می‌دهد و یک انجمن صنفی و سیاسی است که فعال هست. در زمینه شخصی هم یکی از فعالیت هایی که دارم این است که در اوقات فراغت به ورزش می‌پردازم. از قدیم هم در ورزش شنا و فوتبال و کوهنوردی فعال بودم.

روزانه چقدر ورزش می‌کنید؟
من سعی کردم که حتی در دوره مسئولیت هم ورزش را ترک نکنم. هفته‌ای سه روز به ورزش شنا می‌پردازم، روزی دوساعت و یک روز هم به فوتبال و کوهنوردی می پردازم که برای روزهای جمعه است.

با موسیقی و هنر چه رابطه‌ای دارید؟
با موسیقی فقط در حد شنیدن و استفاده کردن رابطه دارم. مطالعه کتاب‌های تاریخی را بیشتر  دنبال می کنم، بخشی از مطالعه هم در حوزه ادبیات تاریخی است.

شما در حوزه های مختلف ایدئولوژیک، سیاسی، فرهنگی، اجرایی، پزشکی، علمی و ورزشی فعال بوده اید، چه برنامه و آرزویی برای آینده دارید؟
آدم به یک مرحله‌ای می‌رسد که برای آرزوهایش زمان زیادی ندارد که به آن بپردازد ولی من فکر می‌کنم که آن چیزی که بعد از یک عمری می‌شود به آن دست پیدا کرد. به عنوان آرزو و امید این است که آینده‌ای که در کشورش می‌بیند آینده خوبی باشد و مشقات و دردهای مردم کم شود. در همه حوزه‌ها این را می‌گویم. ما بیشتر در حوزه پزشکی هستیم و این جمله‌ای که همه شنیدیم که اگر یک بیماری گرفتار بیماری می‌شود یا دردی دارد سعی کنیم تادغدغه همه ماکاهش رنجآن بیمارباشدتا بیمار دغدغهدیگری جز بیماری نداشته باشد. در حوزه مالی اینکه چقدر از مردم ما با یک بار بیمار شدن به زیر خط فقر کشیده می‌شوند یکی از دغدغه های من است الان برای من این یک نگرانی مهم است که در قالب کلان اقتصاد بهداشت باید ساماندهی بشود.
فعالیت های خوبی در دوره وزارت آقای دکتر هاشمی شروع شده که این فعالیتها قطعاً می‌تواند این زمینه را سازماندهی بکند به شرط آنکه هدایت و حمایت و پیگیری شود. این دغدغه که بیماران فقط دغذغه بیماری داشته باشندخیلی مهم است. بعد هم ارتقا سطح خدمات پزشکی است که دارد انجام می‌شود. منتها باید تسریع شود.
یک موقعی بود من گاهی بیماران را ویزیت می‌کردم گاهی آدم خودش از سرویسی که بیمار می‌گیرد، خجالت می‌کشد یعنی در یک اتاقی 14 تا مریض کنار هم خوابیده بودند و من همه اینها را دیده ام، در این 14 تا مریض، معلم هست، معتاد هم هست، رفتارهای مختلف هست و طبیعی است که این شأنی که باید حفظ شود رعایت نمی‌شود. اینها دغدغه‌هایی است که با اصلاحاتی که دارد انجام می‌شود، روز به روز بهتر شود و الان می‌‌بینیم که واقعاً بهتر شده است. آن چیزی که برای خودم قائل هستم این است که بتوانم معلم خوبی باشم و نه فقط در حوزه پزشکی، من فکر می‌کنم که معلم خوب باید معلم همه جانبه باشد یعنی دانشجویانش باید جذبش بشوندو بتواند در اخلاقشان تأثیر بگذارد. در رفتار آنها با بیمار تاثیر بگذارد و حتی در اخلاق سیاسی آنها تأثیر بگذارد. اگر ما بتوانیم معلمان خوبی باشیم کشورمان هم خوب می‌شود.

دکتر صادق نیت: آقای دکتر همان طور که گفتند به تاریخ هم علاقه دارند یکی از اقدامات دکتر ایجاد موزه تاریخ پزشکی است لطفاً به این موضوع هم اشاره‌ای بکنید.
بله، یکی از چیزهایی که بالاخره در آن دوره مسئولیت من راه اندازی شد ومن نگرانش بودم این بود که ما می‌دیدیم خیلی از محصولات دانشگاه، بزرگان دانشگاه یا ستارگان دانشگاه افول می‌کنند و هیچ اثری از آنها نمی‌ماند. این دانشگاه پر از ستاره است و آخرینش که مسئول این موزه هم بود دکتر شمس شریعت بود. قبل از او هم خیلی افراد بودند و من هیچ تاریخ و هویتی را در جایی ماندگار از تاریخ پزشکی دانشگاه ندیدم. روی این حساب گشتیم و دیدیم یک جای در حال تخریبی در بالای امیرآباد وجود دارد. دیدم این ساختمان مناسبی برای موزه دانشگاه می شود، یک ساختمانی مربوط به دوره قاجار است که با اصلاحات و نوسازی که در این ساختمان انجام شد به صورتی که ترکیب آن به هم نخورد به موزه تاریخ پزشکی تبدیل شد. من از آقای دکتر فرهادی، وزیر وقت مجوز گرفتم و رضایت سازمان میراث فرهنگی که آن موقع یک مقدار مقاومت داشت که در دانشگاه یک موزه جدایی ایجاد بشود نیز جلب کردیم و مجور موزه تاریخ علوم پزشکی را گرفتیم. خرد خرد شروع کردیم به راه اندازی کردن موزه،با سراسر کشور مکاتبه کردیم و از اساتید  دانشگاه‌های علوم پزشکی کمک  گرفتیم مثلاً جایی بود در شهر سوخته که مومیایی در آن انجام شده بود یا یک جمجمه‌ای بود که کار پزشکی تریان رویش انجام شده بود، اینها را همه گرد آوردیم و اولین داروخانه نظامی که در تهران بوده است را همان جوری منتقل کردیم.  چوب و ترازوها و قفسه بندی داروخانه را همان طور منتقل کردیم و بعد طوری شد که الان یک جای آبرومندی است و اساتید الان خودشان استقبال می‌کنند برای اینکه یادی از آنها بماند. وسایل و تجهیزات تاریخی خود را به آنجا اهدا می کنند و بعد هم آقای دکتر پارساپور زحمت موزه را کشیدند.

خیلی ممنون.
من هم از شما و روابط عمومی دانشگاه تشکر می‌کنم که زحمت جمع آوری تاریخ شفاهی دانشگاه را می کشید./ق

گفت و گو: افشین شاعری
عکس: مهدی کیهان
انتهای پیام / *
کلید واژه ها
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1394/09/18 10:11
0
0
ایا شما خود را وام دار دکتر می دانید که تبه این مدت در مقایسه با سایر اساتید مصاحبه را در صفحه اصلی سایت نگاه داشته اید؟
کاربر مهمان
1394/09/17 13:13
0
0
در عجبم که در یک محیط دانشگاهی برای بزرگداشت یک استاد ارزشی dislike می گذارند
کاربر مهمان
1394/09/17 7:49
1
4
برادر بسیجی واستادبزرگواراقای دکترظفرقندی که انسانی متواضع ومتخلق به اخلاق الهی میباشند خداونددرپناه خودسلامت وتندرست بدارد.انشاالله
کاربر مهمان
1394/09/16 13:15
2
5
جناب آقاي دكتر ظفرقندي استاد نمونه از نظر علمي و اخلاقي هستند ، از خداوند بزرگ براي ايشان سلامتي آرزو مي كنم و اميدوارم دانشجويان و دستياران بتوانند از نعمت وجود ايشان بهره مند گردند .
کاربر مهمان
1394/09/16 9:28
0
5
با سلام درود بر تمامی کسانی که با این روحیه به کشور خدمت کردندواز خود برای آیندگان الگو ساختند......
کاربر مهمان
1394/09/15 7:59
2
5
نمونه ى بارز ايثار ، ادب ، اصالت ، سواد ، اخلاق ، رفاقت ، مردانگى ، صبر ، شهامت ، جوانمردى و پايدارى ... درود بر شرافتت دكتر جان
کاربر مهمان
1394/09/15 5:18
1
5
استاد دکتر ظفرقندی خدا به شما بزرگوار خیر و سلامتی دهد که الگوی خوبی از جهات مختلف هستید. متواضع و با ایمان
کاربر مهمان
1394/09/14 13:3
9
7
جناب آقای دکتر ظفرقندی نمونه کامل ایثار و از خودگذشتگی می باشند و با هیچ کلامی نمی توان ایشان را توصیف کرد،استاد بزرگوار همیشه پایدار ،سلامت و سرافراز باشید،
کاربر مهمان
1394/09/14 8:23
5
15
زنده باد دکتر محمد رضا ظفرقندی
کاربر مهمان
1394/09/14 0:58
8
17
بنام خدا استاد دكتر ظفرقندي حقيقتا يك استثنا است 1- مبارز و ايثارگر خستگي ناپذير 2-پزشك حاذق 3- معلمي توانا 4-مدير دلسوز 5-چهره اي اجتماعي-سياسي-ورزشي و..... از همه مهمتر متواضع كه متاسفانه امروزه روز اين خصوصيت در كشور ما كيميا شده است شاهين آخوندزاده
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد