کد خبر: ٦٩٣٨٨/ ١١:٠٣ - شنبه ١١ شهريور ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 2929
چاپ
ارسال به دوست
تاریخ شفاهی دانشگاه
دکتر علی اکبر امیرزرگر: رمز موفقیت در هر زمینه ای، حسن اخلاق و پشتکار است
مدتی است ثبت تاریخ شفاهی در دستور کار واحد روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفته‌است و در همین راستا گفتگو با دکتر علی اکبر امیرزرگر، استاد پیشکسوت گروه ایمونولوژی دانشگاه علوم پزشکی تهران را در ادامۀ این خبر خواهید خواند.

دکتر علی اکبر امیرزرگر در مرداد ماه 1338 در شهر شوشتر و در یک خانوادۀ مذهبی متولد شد. تحصیلات خود را تا کلاس پنجم در دبستان فردوسی شهر شوشتر گذراند و بعد از آن به همراه خانواده‌اش برای ادامۀ زندگی به شهر اهواز مهاجرت کرد. در سال 1356 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. در همان سال با قبولی در کنکور، به شهر شیراز رفت تا در دانشگاه شیراز به تحصیل در در رشتۀ دامپزشکی بپردازد. در طول دوران تحصیل به دلیل همزمانی با روزهای انقلاب و انقلاب فرهنگی، دانشگاه‌ها به مدت 3 سال تعطیل شدند و در این مدت، دکتر امیرزرگر در جهاد استان خوزستان فعالیت می‌کرد و علاوه بر کار دامپزشکی، کارهای پشتیبانی جنگ را هم انجام می‌داد. ایشان در سال 1364 در رشتۀ دامپزشکی فارغ‌التحصیل شد و به‌عنوان مربی آموزشی، عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز شد. در سال 1366 در رشتۀ ایمونولوژی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته و در سال 1370 در این رشته فارغ‌التحصیل شد. برای گذراندن دوره طرح در دانشگاه علوم پزشکی اهواز به این شهر رفت و با حضور و تلاش خود موفق به ایجاد بخش مستقل ایمونولوژی و تربیت کارشناس در این رشته شد. در سال 1378 مجدداً به‌عنوان هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران بازگشت. دکتر امیرزرگر برای گذراندن دورۀ پسا دکتری در رشته ایمونوژنتیک و ایمونولوژی پیوند به دانشگاه هایدلبرگ آلمان رفت. وی در این سال‌ها بیش از 170مقاله و کتاب‌های زیادی را ترجمه و تالیف کرده‌است؛ ترجمۀ کتاب ابوالعباس که جزو منابع درسی دانشجویان ایمونولوژی است، بسیار مورد توجه قرار گرفته‌است. ایشان در حال حاضر به‌عنوان هیئت علمی در گروه ایمونولوژی دانشگاه علوم پزشکی تهران مشغول به فعالیت است.
خانم رضوان جلودار، همسر دکتر امیرزرگر ما را در این مصاحبه یاری کردند.

لطفاً خود را معرفی کنید و بفرمایید دوران کودکی تان چگونه گذشت.
من علی اکبر امیرزرگر، در مرداد ماه 1338 در «شهرستان شوشتر» در استان خوزستان متولد شدم. دورۀ ابتدایی تا کلاس پنجم را در دبستان فردوسی شهرستان شوشتر  گذراندم و از کلاس ششم ابتدایی تا زمان اخذ دیپلم در سال 1356 را در شهر اهواز مشغول به تحصیل بودم؛ و در همان سال درکنکور شرکت کردم چند رشته مثل رشتۀ پزشکی ارتش و رشتۀ پزشکی شیر و خورشید که در آن زمان وابسته به سازمان هلال احمر بود، قبول شدم. در دانشگاه های دولتی هم در رشتۀ دامپزشکی «دانشگاه شیراز» که در آن زمان دانشگاه پهلوی، نام داشت قبول شدم. با مشورتی که با خانواده انجام دادم تصمیم گرفتم که به دانشگاه شیراز بروم و در رشتۀ دامپزشکی ادامۀ تحصیل دهم. در سال 1356 وارد دانشگاه شدم و در سال 1357، حوادث انقلاب پیش آمد که تقریباً یک سال دانشگاه تعطیل شد. بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها، مسئلۀ «انقلاب فرهنگی» پیش آمد و دو سال دیگر دانشگاه تعطیل شد و در نهایت در سال 1361 تحصیل را ادامه دادم و در سال 1364 فارغ التحصیل شدم. بعد از اتمام دورۀ تحصیل به دلیل اینکه در رشتۀ خودم، شاگرد اول شده بودم بورس تحصیلی در «رشتۀ ویروس شناسی» از دانشکده دامپزشکی و در «رشتۀ فارموکولوژی» از دانشکدۀ پزشکی گرفتم. ولی آن زمان اوج بحران جنگ بود  و همۀ بورسیه ها قطع شده بود و باید حداقل یکی، دوسال صبر می کردم تا این جریان منتفی شود. در همان سال هم به‌عنوان عضو هئیت علمی در دانشگاه دامپزشکی استخدام شدم. در سال 1365 در امتحان تخصصی «ایمونولوژی پزشکی» شرکت کردم و با رتبۀ اول قبول شدم و در سال 1366 در دانشگاه تهران رشتۀ ایمونولوژی را شروع کردم و در سال 1370 فارغ التحصیل شدم. بعد از فارغ-التحصیلی استخدام دانشکدۀ بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم. ولی بر اثر یک اتفاق که شاید در آن خیری بود، دوباره به اهواز برگشتم. معاون وقت آموزشی دانشگاه که سابقه اشنایی با من داشتند اصرار کردند که من باید به دلیل اینکه در اهواز متخصص ایمونولوژی ندارند، دوباره به اهواز برگردم. من چند سال در اهواز بودم و طرح خود را گذراندم و دوباره از سال 1378 به دانشگاه تهران برگشتم و تا این لحظه در گروه ایمونولوژی در حال خدمت هستم.

در دوران کودکی فضای خانوادگی شما چگونه بود؟ چندمین فرزند خانواده بودید؟ از خصوصیات پدر و مادر بفرمایید.
من فرزند پنجم خانواده هستم. خانواده ای کاملاً مذهبی داشتم و پدرم در حرفۀ زرگری و طلافروشی بودند و بعلت  مشکلاتی که پیش آمد ایشان ناگزیر شدند که به کشور «کویت» بروند و سال های زیاد و تا زمانی که ما بزرگ شدیم، در آن‌جا بودند.

پس شما بیشتر با مادر مانوس بودید؟
بله. مادرم خانم بسیار مذهبی بود و علیرغم اینکه سواد نداشتند ولی حافظ کامل قرآن بودند. یعنی هر قسمتی از قرآن را باز می کردیم و قسمتی از سوره را می خواندیم ایشان کامل تا آخر می خواندند و سواد قرآنی داشتند. بدون استثناء تمام نمازهای ظهر و شب را به جماعت در مسجد می خواندند. ایشان بسیاری از دعاها را کاملاً حفظ بودند، واقعاً بسیار مثال زدنی بودند و در تمام جلسات قرآن از حفظ خیلی از سوره های فران را می خواندند.

الان در قید حیات هستند؟
خیر. ما در تمام طول جنگ در شهر اهواز که شهری کاملاً جنگی بود و روزانه مورد اصابت موشک و بمب ها قرار می‌گرفت، زندگی کردیم. در سال 1362، یک شب که هوا مه‌آلود بود، به مادرم که زمینۀ بیماری آسم داشت حملۀ آسم تنفسی دست داد و به اورژانس اطلاع داده شد و با اینکه فاصلۀ خانۀ ما تا بیمارستان خیلی نزدیک بود ولی به دلیل اینکه مه خیلی شدید بود دیر خانه را پیدا کردند، زمانی که اورژانس رسید، ایشان فوت کرده بودند.

روحشان شاد باشد. شما در آن زمان چند ساله بودید؟
من در آن زمان 22 ساله بودم و فقط پدرم و یکی، دوتا از خواهرهایم در منزل حضور داشتند. برادرم دانشجوی پزشکی «دانشگاه مشهد» بود و من هم که در شیراز بودم. در واقع ایشان به صورت خیلی ناگهانی فوت کردند. ما خانوادۀ کاملاً فرهنگی هستیم و همۀ خواهرهایم تحصیلات دانشگاهی دارند و در آموزش  و پرورش هستند و برادرم هم که یک سال از من بزرگتر است پزشکی مشهد خواندند و تخصص «اورولوژی» گرفتند و الان در «دانشگاه علوم پزشکی همدان»، رئیس دانشکده هستند. دورۀ کودکی من در شهر شوشتر که کاملا مذهبی بود، گذشت. در آن زمان یک معلم بسیار مذهبی داشتیم که  ما را به حضور در مسجد و خواندن نماز جماعت تشویق می کردند. به خاطر دارم  که در کلاس چهارم مدرسه، بدون استثناء ملزم بودم که به مسجد شیخ که امام جماعتش «شیخ شوشتری» و جزو علمای بسیار بزرگ جهان اسلام بودند، بروم و و نماز جماعت بخوانم.  فاصلۀ خانۀ ما تا مسجد هم نسبتاً فاصلۀ زیادی بود و در آن زمان باید از کوچه پس کوچه ها می رفتم و در بسیاری از موارد هوا هم تاریک بود و در کوچه‌ها چراغ وجود نداشت. ولی این یکی از بزرگترین توفیقات در تمام طول عمر من  است که توانستم دو سال پشت سر شیخ شوشتر، حاج محمد تقی شوشتری نماز را به جماعت بخوانم؛ واقعاً این سعادت خیلی بزرگی بود و بعد هم که ما به شهر اهواز منتقل شدیم باز هم خانۀ ما در نزدیکی «مسجد چیت‌ساز» که جزو مساجد معروف شهر اهواز است، بود. در آنجا هم تفریح ما این بود که به صورت گروهی به مسجد می رفتیم و نماز را به جماعت می خواندیم. این جزو توفیقات بزرگ بود و همین رویه تا زمانی که دیپلم گرفتم و شهر اهواز را ترک کردم، ادامه داشت. خوشبختانه شرایط خیلی خوبی بود و به نظر من همین روحیۀ مذهبی و حضور مداوم در مسجد باعث شده بود که در زمان شاه که قید و بندها بسیار کمتر بود از خیلی از آسیب‌ها و مسائلی که در دوران دبیرستان برای بسیاری از دانش آموزان پیش می‌آمد، مصون باشیم. یعنی علیرغم اینکه بازی های کودکانۀ خود را داشتیم ولی هیچوقت هم از مسیر صحیح خارج نشدیم.

فضای دبستان شما چطور بود؟
فضای دبستان شوشتر فضای نسبتاً خوبی بود و من به درس خیلی علاقه داشتم و تقریباً تمام دورۀ تحصیل در دبستان و دبیرستان رتبۀ اول را در همۀ درس‌ها داشتم. علت اینکه من در پزشکی قبول نشدم هم این بود که امتحان دیپلم در تیرماه بود و تاریخ امتحان انشای ما در دهم تیرماه بود و در جلسۀ امتحان برق رفت و از شدت گرما من از هوش رفتم و نتوانستم انشا را بنویسم. نمرۀ همۀ درس‌های من بالای 19 بود ولی امتحان انشا را نتوانستم بدهم و نمرۀ 12 گرفتم. در آن سال قبولی در دانشگاه، 70 درصد معدل و 30 درصد کنکور بود که به دلیل اینکه نمرة انشایم 12 شده بود معدل من 17.8 شد و با اختلاف خیلی کمی در دانشگاه سراسری پزشکی قبول نشدم. واقعاً این نکته ای است که بسیاری از اساتید و دانشجویان در رشته های دیگر، فاصلۀ خیلی کمی با قبولی در پزشکی دارند و شاید به دلیل یک اتفاق قبول نشده اند.

بله خواست خدا بوده است. آقای دکتر دبیرستان چطور بود؟ شما اشاره کردید که شش سال دوم را در اهواز گذراندید.
بله. البته کلاس ششم را هم در اهواز خواندم.

چرا به اهواز رفتید؟
در واقع ما با خانوادۀ مادری‌ام که در اهواز ساکن بودند، خیلی مانوس بودیم. پدر من هم که در ایران نبودند، به همین خاطر در اهواز در محله‌ای که دایی هایم، خانه داشتند ساکن شدیم.

بین اهواز و شوشتر کدام‌یک را بیشتر دوست داشتید؟
 اهواز فضای بزرگتری داشت و دارای امکانات شهری بیشتری بود و نسبت به شوشتر خیلی بهتر بود. سه سال اول دورۀ متوسطه را در «دبیرستان جعفری» که جزء دبیرستان های معروف و مذهبی شهر اهواز بود، گذراندم  و با بسیاری از دوستانی که الان مسئولیت  دارند، در آن دوران در این دبیرستان با هم درس می‌خواندیم. بعد از آن  به «دبیرستان بزرگمهر» که جزو بهترین دبیرستان های شهر اهواز بود، رفتم و دورۀ متوسطۀ دوم را را در این دبیرستان ادامه دادم. از بهترین دوستانی که در آن دوران داشتم؛ «مرحوم شهید محمد علی حکیم » است که سال‌ها روی یک نیمکت با هم بودیم و با هم ارتباط خانوادگی داشتیم و ایشان در اهواز پزشکی خواندند و در سال 1359 در «شهر هویزه» در محاصره افتادند و به همراه عدۀ زیادی از جمله «شهید حسین علم الهدی » که فرماندۀ سپاه بودند و هفتاد نفردیگر شهید.

شهید علم الهدی معلم شما بود؟
خیر. شهید علم الهدی از ما یک سال بزرگتر بودند. برادر ایشان، «حاج آقا حمید علم الهدی» که چند سالی نمایندۀ رهبری در دانشگاه بودند، با ما همکلاس بودند و الان هم هئیت علمی گروه معارف هستند. بعد از انقلاب که دانشگاه ها باز شد دوباره برای ادامۀ تحصیل به شیراز برگشتم تا انقلاب فرهنگی پیش آمد. دانشگاه دوباره تعطیل شد و به شهر اهواز برگشتم. من دو سال در جهاد سازندگی استان خوزستان فعالیت داشتم تا دوباره دانشگاه ها باز شد و به شیراز برگشتم.

معمولاً از اساتید می پرسیم که چرا رشتۀ پزشکی را انتخاب کردند ولی با توجه به اینکه اقوام شما پزشک بودند و برادر شما هم رشتۀ پزشکی را انتخاب کرده بودند، علت علاقه‌مندی شما تا حدودی مشخص است.
بله همین طور است. من جزو شاگردان درس خوان مدرسه بودم همیشه علاقه داشتم که در رشته های پزشکی تحصیل کنم و خانواده هم  کاملاً به تحصیل توجه نشان می‌دادند و علاقمند بودند. وقتی یک نفر در خانواده الگو می-شود می تواند باعث تشویق بچه ها به سمت و سوی خاصی شود. چون دایی من پزشک بود به این رشته خیلی علاقمند بودم. خوشبختانه الان در خانوادۀ ما اکثر بچه های خواهر و برادرها پزشک شدند.

به نظر می رسد که پزشکی موروثی است معمولا وقتی یک نفر پزشک می شود  فرزندان یا یکی از اعضای خانواده به آن سمت می روند.
خانوادۀ همسر من هم به همین صورت است و برادرهای ایشان  همه در زمینۀ پزشکی هستند  و فقط یکی دو  نفر مهندس شدند و فرزندان آن‌ها هم پزشک شدند.

با توجه به اینکه در کنکور شرکت کردید، فضای آن به چه صورت بود و در چه سالی برگزار شد؟
تقریبا از سال 1355 به طور ناگهانی قانون تغییر کرد  و معدل در قبولی کنکور تاثیرگذار شد و حدود هفتاد درصد در قبولی دانشگاه نقش داشت. سال 1356 هم که من در کنکور شرکت کردم با همین قانون بود. حدود سی درصد هم نمره امتحان بود که شامل دروس عمومی، هوش و استعداد تحصیلی، ادبیات فارسی و اطلاعات عمومی به اضافۀ زبان انگلیسی بود. اگر کسی معدل خوبی داشت، شانس قبولی بالایی در دانشگاه داشت.

میانگین معدل  دوران متوسطه را در نظر می‌گرفتند یا فقط ملاک معدل سال آخر بود؟
فقط معدل سال آخر ملاک بود.

آیا در آن زمان کلاس کنکور هم وجود داشت؟
خیر به این صورت نبود. البته بعضی از دانش‌آموزان معلم خصوصی می گرفتند ولی من در تمام دورۀ تحصیل هیچ‌وقت معلم خصوصی یا کتاب اضافه  نداشتم. چون هم نیاز  نداشتم  و هم از لحاظ مالی به خانواده فشار می آمد. ما یاد گرفته بودیم که چگونه باید درس بخوانیم. در آن زمان کتاب های آموزشی به نام توفیقیان بود که خیلی از همکلاسی-های من  این کتاب‌ها را می خریدند. من همیشه تاکید می‌کنم که اگر کسی کتاب را خوب بخواند و بفهمد هیچ نیازی به کتاب اضافه نیست. به نظر من همین الان هم اگر کسی کتاب را خوب بخواند کافی است و نیاز به معلم و وقت و کتاب اضافه نیست.

با توجه به فضای آن زمان مطالعات خارج از متون درسی هم داشتید؟
بله. دوران دبیرستان ما سال‌های اوج نبوغ فکری «دکتر شریعتی» بود و بدون استثنا جوان‌هایی که در خط انقلابی و سیاسی و مذهبی بودند کتاب‌ها و نوارهای سخنرانی ایشان را به صورت مخفیانه دست به دست می‌کردند. کتابهای «مرحوم شهید مطهری » هم بین بچه ها رد و بدل می شد. البته کتاب‌های شهید مطهری را راحت‌تر تهیه می‌کردیم ولی پیدا کردن  کتابهای دکتر شریعتی کار بسیار سختی بود. در سال‌های 1355 و 1356 در کتاب فروشی‌های  عمومی عرضه نمی‌شد. در آن سال‌ها این کتاب‌ها باعث هدایت جریانات سیاسی و مذهبی شد.

نتایج کنکور چگونه اعلام می شد؟ آیا برای قبولی هیجان داشتید؟
نتیجۀ کنکور از طریق روزنامه های عمومی اعلام می شد؛ به خاطر دارم  شبی که قرار بود فردا صبح نتایج کنکور اعلام شود، مرحوم شهید حکیم به من زنگ زدند و گفتند که در تهران نتایج منتشر شده است و من پزشکی اهواز قبول شدم و شما دامپزشکی شیراز قبول شده اید. این آخرین رشته ای بود که من انتخاب کرده بودم.

شما چه رشته های دیگری را انتخاب بودید؟
همۀ انتخاب‌های من پزشکی بود و غیر از آن دامپزشکی و داروسازی  تهران را هم انتخاب کرده بودم. و اگر داروسازی اهواز زده بودم، قبول می شدم. من ناراحت شدم و تصمیم گرفتم که این رشته را ادامه ندهم. به یاد دارم که مرحوم دایی ام که متخصص هماتولوژی بودند به خانۀ ما آمدند و گفتند که تو می دانی که داری چکار می کنی؟ تو دامپزشکی دانشگاه پهلوی قبول شدی که در دنیا جزو بهترین دانشگاه ها است. شما این رشته را بخوان و در ادامه وارد رشته‌های پزشکی بشو. من پذیرش مهندسی پزشکی از «دانشگاه بوستون » را هم گرفته بودم و در این فکر بودم که از ایران بروم. بعد از صحبت‌های دایی من مرحوم پدر و مادرم به من اجازه ندادند که از ایران بروم. راهنمایی دایی من در تمام طول تحصیل در رشتۀ دامپزشکی در ذهن من بود و من همواره شاگرد اول بودم و تصمیم قطعی داشتم که بعد از پایان دورۀ دامپزشکی به رشته‌های علوم پایۀ پزشکی وارد شوم. چون با نمرۀ خوب فارغ التحصیل شده بودم و چند سال هم دانشگاه تعطیل بود، بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها در کنکور رشته های علوم پایۀ پزشکی شرکت کردم در همان امتحان هم رتبۀ اول را کسب کردم و به دانشگاه تهران آمدم و در رشتۀ ایمونولوژی ادامۀ تحصیل دادم.

آیا رشتۀ دامپزشکی را دوست داشتید؟
دامپزشکی خوب بود ولی چون هدف و نگاه من جای دیگری بود زیاد اهمیت نمی دادم. علیرغم اینکه من تمامی درس های تئوری و عملی  را با نمرۀ الف می‌گذراندم. اگر در دامپزشکی می ماندم می توانستم خیلی موفق شوم چون خوب یادگرفته بودم.

چطور با همسرتان آشنا شدید؟
ایشان نسبت فامیلی با من دارند.

آقای دکتر، شما  قبل از اینکه رشتۀ دامپزشکی قبول شوید به حیوانات علاقه داشتید؟
بله.

اوضاع زندگی شما وقتی از اهواز به شیراز رفتید چگونه بود؟
فضای شیراز با اهواز خیلی متفاوت بود. شیراز شهر کاملاً توریستی بود. ولی من با یک روحیۀ مذهبی به دانشگاه رفته بودم در آنجا مسیر خود را پیداکردم. در سال 1356، «مرحوم آیت الله دستغیب» در «مسجد جامع» سخنرانی می-کردند و معمولاً بعد از سخنرانی ایشان، ساواک و شهربانی می ریختند و خیلی شلوغ می شد. به یاد دارم که در فروردین ماه سال1357، شبی ایشان در مسجد جامع شیراز سخنرانی کردند. من با عده ای از دانشجویان رفته بودیم، ساواک ما را دنبال کرد و از یکی از درهای راه پله به پشت بام مسجد رفتیم و در آنجا پنهان شدیم و ساواک محوطه را کاملاً محاصره کرده بود و ما باید از آنجا بیرون می رفتیم و دیوار مسجد هم حدود 5متر ارتفاع داشت و اگر از در هم بیرون می‌آمدیم ما را دستگیر می‌کردند. تقریبا ساعت 4 صبح بود که ما مجبور شدیم که از آن دیوار پایین بپریم.  از شهر خارج شدیم و فردا صبح از طریق روستایی که در جنوب شهر شیراز بود و نزدیک به بیست کیلومتر با خوابگاه ما فاصله داشت، پیاده برگشتیم. وقتی به خوابگاه رسیدیم متوجه شدیم در آن شب خیلی از بچه ها را ساواک دستگیر کرده بود. ولی خوشبختانه آن شب برای ما به خیر گذشت. شیراز جو انقلابی خیلی خوبی داشت. آیت الله دستغیب خیلی خوب مردم را هدایت می کرد. محل اجتماع و شروع تظاهرات و برنامه‌های انقلابی مسجد جامع شیراز بود. در آن شب استثنایی ما ده نفر دانشجو از رشته های مختلف بودیم که تعدادی از آن‌ها در جنگ شهید شدند ولی با دو، سه نفر از  این دوستان هنوز در ارتباط هستم.

آیا فضای خوابگاه برای شما سخت نبود؟
 قانون در دانشگاه شیراز به این صورت بود که بعد از اینکه در تیرماه نتایج قبولی در دانشگاه اعلام می‌شد، دو ماه کلاس فشردۀ زبان انگلیسی برگزار می‌شد و یک دوره‌ای مانند تافل بود که به آن پروفی شن سی می گفتند برای همین من  مجبورشدم از اوایل مرداد به شیراز بروم و ما به صورت فشرده روزی شش ساعت زبان می‌خواندیم و در پایان این دو ماه باید آزمون پروفی شن سی می دادیم واگر قبول می شدیم می توانستیم انتخاب واحد و شروع به تحصیل کنیم. آن دو ماه را به صورت فشرده به «خوابگاه ارم » رفتم. مدتی در خوابگاه وصال در خیابان وصال شیرازی بودیم بعد مجدد به خوابگاه ارم رفتیم که محوطۀ باغی خیلی خوبی داشت. از بهترین تفریحات ما در دورۀ دانشجویی کوهنوردی بود. یک مسیری به نام مسیر «چشمه چنار » که از خوابگاه تا آنجا حدود دو ساعت پیاده روی بود؛ ما سه روز در هفته چهار صبح به آنجا می رفتیم و صبحانه می خوردیم و بعد بر می گشتیم و سر ساعت 7 در ایستگاه با سرویس به دانشگاه می رفتیم و تقریباً دو سال سه روز در هفته را بدون استثنا می رفتیم و برمی گشتیم. قبل از انقلاب جزو بهترین گردهمایی‌های دانشجویان انقلابی، کوهنوردی بود و وجهۀ سیاسی داشت. در ضمن بچه های انقلابی و سیاسی همه با هم در کوه بودند و از نظر بالا بردن استقامت مفید بود چون هر لحظه ممکن بود هر کسی را  ساواک بگیرد و توان و تحمل را در این کوهنوردی بالا می بردیم. بچه هایی که کوه می آمدند بسیار روحیۀ مقاوم، قوی و سرسختی پیدا می کردند.

آقای دکتر از زمان انقلاب و تحرکات سیاسی آنزمان، بفرمایید.
سال 1355 و  قبل از اینکه من در دانشگاه قبول شوم فضای سیاسی خیلی بسته و سخت بود. یعنی فعالیت‌های انقلابی که از سال 1352 شروع شده بود در سال 1356 به اوج  رسیده بود. از نظر سیاسی سال‌های خیلی سختی بود. در دوران دبیرستان در شهر اهواز، یک روز ساواک به دنبال من آمد  و من را با خود بردند. کلی سوال و بازخواست کردند چون ما در جلسات مسجد شرکت می کردیم و بعدها هم خود ما جلسات را کنترل و هدایت می کردیم. در مورد این جلسات و دلیل حضور و نوع فعالیت سوال کردند. در سال 1356 هم یک بار دیگر این اتفاق افتاد.

بخاطر نوع فعالیت‌های شما خانواده تحت فشار نبود؟
پدرم در آن زمان ایران نبودند و مرحوم مادرم را در جریان فعالیت‌های خود قرار نمی دادم. ولی سال 1356که من را دستگیر کردند. من رفته بودم به یکی از دوستانم در دانشگاه اهواز سر بزنم و اتفاقاً همان روز گارد دانشگاه را محاصره کرده بود. و من را دستگیر کردند. و به مقر ساواک در «منطقۀ امانیه » بردند و تقریباً تا شب من را نگه داشتند.

آیا خانواده شما را از این فعالیت‌ها نهی نمی‌کردند؟
بله. معمولاً خانواده با این نوع از فعالیت‌ها مخالفت می‌کنند. شاید یکی از مهمترین وقایع انقلابی در شهر اهواز، «جمعۀ سیاه شهر اهواز » بود. یک سخنرانی در دانشگاه بود و تعداد زیادی از مردم به آنجا رفته بودند.  من به همراه برادر و خواهرهایم به آنجا رفته بودیم که دانشگاه شلوغ شد و ساواک و شهربانی ریختند و خیلی ها را زدند و دستگیر کردند. ما با ماشین از پایین «بیمارستان گلستان » فعلی و ضلع جنوبی دانشگاه که حالت جنگلی داشت، رفتیم. تقریباً بیست سی کیلومتر از شهر خارج شدیم و زمانی که برگشتیم تقریباً شب بود، هنوز ساواکی ها در خیابان بودند و می گفتند باید عکس شاه را روی شیشۀ ماشین خود بچسبانید. ما گفتیم عکس شاه را نداریم. گفتند که اگر عکس شاه را ندارید عکس اسکناس بچسبانیدتابا چوب و چماق شیشۀ ماشین را نشکنند. سخت ترین روزقبل از انقلاب در شهر اهواز همین جمعۀ سیاه بود. افراد زیادی را در آن روز دستگیر کردند.

شما در دانشگاه شیراز مربی آموزشی بودید؟
بله. من بعد از اینکه در سال 1364 فارغ التحصیل شدم چون شاگرد اول دورۀ خود  بودم دانشکده از من تقاضا کرد که به‌عنوان هیئت علمی در دانشگاه مشغول به فعالیت شوم، من هم تقاضا دادم و هیئت علمی شدم. تقریباً به مدت یک سال معاون ادارۀ مالی دانشکدۀ دامپزشکی و مربی آموزشی در بخش «ویروس شناسی » و «ایمنی شناسی» بودم. بعد که دانشگاه تهران قبول شدم از آنجا استعفا دادم.

چه سالی از شیراز به تهران آمدید؟
تا آبان ماه سال 1366من در دانشگاه شیراز هیئت علمی بودم.

در زمان جنگ شما در شیراز تشریف داشتید؟
بله از 1361که دانشگاه ها باز شد تا سال 1364که فارغ التحصیل شدم، بعد هم یک سال به‌عنوان هیئت علمی، در شیراز بودم و سال1366 برای ادامۀ تحصیل به تهران آمدم. منتها همۀ خانواده در شهر اهواز بودند. من در شهر اهواز که بودم در جهاد استان خوزستان فعالیت می‌کردم، در آن زمان جهاد سازندگی پایگاه پشتیبانی عملیات جنگ بود و من کاملاً درگیر جنگ بودم. من دانشجوی سال دوم و سوم دامپزشکی بودم و در سال 1359، 1360، 1361در جهاد استان خوزستان بودم. و علاوه بر کار دامپزشکی کارهای پشتیبانی جنگ را هم انجام می‌دادیم. و در دو «عملیات فتح المبین» و «عملیات رمضان» که آزادسازی خرمشهر بود، کاملاً درگیر جنگ بودم و مجروحین را با آمبولانس برای درمان به بیمارستان ها می آوردیم . در عملیات فتح المبین، در «منطقۀ شوش» به سمت «دهلران» و «دهلاویه»، صبح روزی که آزادسازی شد در آن منطقه حضور داشتم و خیلی از مجروحینی که از شب قبل خمپاره و ترکش خورده بودند در آن مناطق سرگردان و یا در پایگاه های کمک بودند را با آمبولانس به شهر می بردیم. در عملیات رمضان، که عملیات وسیعی برای آزادسازی «خرمشهر» بود از دو، سه روز قبل با آمبولانس در جبهه ها آمادۀ عملیات بودیم. وقتی که عملیات شروع شد خیل مجروحان را با آمبولانس به شهر می بردیم و به بیمارستان می-رساندیم. کاملاً یک شهر جنگی بود. یک روزکه صبح به جهاد می رفتم در منطقۀ چهارراه آبادان، هواپیماها شروع به بمباران کردند و من مسیر را پیاده می رفتم که یک بمب در فاصلۀ ده متری من به زمین  خورد ترکش به من اصابت نکرد ولی موج انفجار من را چهار، پنج متر پرت کرد و به شدت آسیب دیدم. بعد از اینکه به خود آمدم، راه را ادامه -دادم و به جهاد رفتم و در آنجا زخم هایم را پانسمان کردند. در آن زمان در اهواز شرایط خیلی سخت بود.

در آن سالی که اهواز زیر آتش بمباران بود شما نگران خانواده نبودید؟
بله. خصوصاً نگران مادرم بودم چون ایشان زمینۀ آسم هم داشتند. بعد از این اتفاقی که برای من افتاد، خانواده را به مشهد بردیم. چون شرایط مادرم  خیلی خوب نبود و مرحوم مادربزرگم بر اثر جنگ نابینا شده بود و مشکلات دیگری هم وجود داشت و مدت کوتاه شش ماه در  مشهد ماندیم. تا اوضاع کمی بهتر شد و در سال 1361 دوباره به اهواز برگشتیم. و دوباره همان شرایط بود و امکان ترک منزل وجودنداشت. یک مدت کوتاه هم به شوشتر که کمتر بمباران می شد، رفتیم. در شوشتر نزد خانوادۀ پدربزرگ برگشتیم و خانوادۀ همسر من هم در شوشتر بودند.

خانۀ پدری همچنان برقرار هست؟
بله. تا یک سال پیش وجود داشت و جزو آثار باستانی شهر شوشتر بود چون خانه ای بود که حدود 200 سال پیش توسط هندی ها ساخته شده بود وجزء خانه های خوب و میراث فرهنگی شهر بود ولی چون محافظت نشد تخریب شد.

آقای دکتر، در سوابق شما حضور در «دانشگاه زاهدان» هم وجود دارد؛ این مربوط به چه سالی است؟
در سالهایی که در زاهدان در رشتۀ ایمونولوژی کسی را نداشتند به زاهدان برای تدریس می رفتم.

این مربوط به دوران پس از جنگ است. پس دوباره به سال 1366که شما شیراز را ترک کردید و برای یک دوره به آلمان تشریف بردید؛ برمی‌گردیم.
 من بعد از اینکه شیراز را ترک کردم به تهران آمدم و در دانشگاه تهران ایمونولوژی خواندم و در سال 1370 فارغ‌التحصیل شدم.

چرا رشتۀ ایمونولوژی را انتخاب کردید؟ به خاطر اشتراک این رشته با رشتۀ دامپزشکی بود؟
از اول رشتۀ ایمونولوژی را دوست داشتم. چون علم روز بود. خیلی هم شناخته شده نبود و من خیلی علاقه داشتم که به رشته های علوم پایۀ پزشکی بیایم، ایمونولوژی را انتخاب کرده بودم. در آن زمان با هر کسی برای انتخاب رشته مشورت می کردم، می گفتند رشتۀ ایمونولوژی خیلی آینده دار است. پایان نامۀ من در  دکترای عمومی باکتری شناسی بود. بنابراین به روش‌های باکتری شناسی خیلی آشنا بودم  ولی ایمونولوژی را انتخاب کردم. در آن سال که من شرکت-کردم این رشته مدتی دانشجوی تخصصی نمی گرفت و بعد از مدتی دوباره بازگشایی شده بود. جلسۀ امتحان در تالار طب تجربی برگزار می‌شد، حدود 72 نفر شرکت کرده بودند و بسیاری از آنها دانشجویان  سال بالایی ما یعنی کسانی که از آن‌ها حساب می بردیم، بودند. احساس کردم که قبول شدن خیلی سخت است ولی وقتی که برگه را به ما دادند و جلسه پایان یافت، یکی از دانشجوها از من پرسید که امتحان چطور بود؟ من گفتم که اگر پارتی بازی نشود من صد درصد قبول هستم. در نتایج اسم دو نفر را اعلام کردند که غیر از من یک خانم بود که ایشان نیامدند و تنها من در آن دوره قبول شدم. زمانی که قبول‌ شدم در شیراز زندگی می‌کردم و دو فرزند داشتم و در دانشکده مربی بودم. قبول شدن برای من خیلی مهم بود مجبورشدم که با وجود خانه و زندگی درس هم بخوانم.

اساتید دانشکده شما  چه کسانی بودند؟ از فضای آن زمان دانشکده برای ما بگویید.
بله. «مرحوم آقای دکتر مسعود» با من مصاحبه کردند و از من پرسیدند که شما چطور اینقدر خوب در برگه جواب داده بودید؟ گفتم که من یک سال است که تدریس می کنم و چندین پایان نامه هم داشته‌ام و می دانستم که چه دروسی باید بخوانم و با چشم باز به اینجا آمدم. ایشان از اینکه من هدفدار انتخاب کردم خوشش آمد و گفتند که معلوم است که شما معلم خوبی می شوید و بعد نتایج را اعلام کردند. من در آذرماه، از دانشگاه شیراز استعفا دادم و به تهران آمدم.

قبولی در رشتۀ ایمونولوژی منوط به امتحان کتبی و مصاحبه بود؟
بله، اگر آزمون کتبی را قبول می شدیم اعلام می کردند که برای مصاحبۀ شفاهی برویم در روز مصاحبه دو نفر بودیم خانم دیگری هم بود مصاحبه هم انجام داد ولی دیگر نیامد و من از قبولی ایشان در مصاحبه اطلاعی ندارم. در مصاحبه از سوابق تحصیلی من پرسیدند به ایشان گفتم که من در دورۀ خودم شاگرد اول شدم. در آن سال که من در شیراز شاگرد اول شدم  یک مراسم جشنی گرفتند که در آن زمان «آقای دکتر ملک زاده» رئیس دانشگاه شیراز بودند و «آقای هاشمی گلپایگانی» معاون آموزشی و رئیس ستاد فرهنگی بودند که ایشان به شیراز آمدند و جایزه را به ما تقدیم کردند که عکس این مراسم  را هم در این عکس‌های یادگاری گذاشتم. از اساتیدی که در آن زمان بودند آقای دکتر مسعود مدیر گروه بودند، «آقای دکتر نیک بین»، «خانم دکتر رفیعی»، «آقای دکتر کیهانی»، «خانم دکتر میراحمدیان» از اساتید ما بودند. چون از همان ابتدا به کار ژنتیک خیلی علاقمند بودم پایان نامۀ خود را با آقای دکتر نیک بین گرفتم از همان سال تا به امروز در زمینۀ ایمونوژنتیک کارکردم و کار می کنم. به نظر من می‌توان آقای دکتر نیک بین را به‌عنوان یکی از  بهترین اساتید دانشگاه نام برد چون واقعاً کسی بودند که در حسن اخلاق و کار علمی  زبانزد هستند و تا الان هم همین بوده است. واقعاً یک نمونۀ شخصیت کم نظیر در دانشگاه هستند.

در تمام طول دوران دانشجویی دانشگاه شیراز و دانشگاه تهران، آیا ویژگی خاصی  از استادی وجود دارد که در ذهن شما ماندگار شده باشد و در تدریس خود از آن استفاده کرده باشید؟
در شیراز رئیس دانشکدۀ ما «مرحوم آقای دکتر اشتهادی» بودند که به ما  «داروشناسی» درس می دادند شیوۀ  تدریس ایشان به قدری  جذاب بود که همۀ ما را به این درس علاقمند کرده بود. با اینکه سال سه و چهار بودیم  ولی من خیلی وقت‌ها کتاب داروشناسی به زبان انگلیسی را به دانشگاه می بردم و با هم روی بعضی از جملات بحث می-کردیم و ایشان هم خیلی خوب پذیرا بودند و ما را تحویل می گرفتند. من از همان زمان علاقمند شده بودم که هیئت علمی شوم و دنبال این کار بودم. بعد هم که به دانشگاه تهران آمدم بهترین اتفاق برای من این بود که با آقای دکتر نیک بین پایان نامه گرفتم. آقای دکتر نیک بین واقعاً در حسن اخلاق و صداقت انسان کم نظیری بودند و من در تمام طول این سال‌ها مشاهده کردم که دانشجویانی که با ایشان پایان نامه گذراندند و فارغ التحصیل شدند تا از اخلاق خوب ایشان تاثیر گرفتند. آقای دکتر نیک‌بین جزو بهترین اساتیدی است که با ایشان کار کردم من شاگرد ایشان بوده و هستم و همیشه نسبت به ایشان ارادت خالصانه دارم.

آیا رشتۀ ایمونولوژی همان طور بود که راجع به آن فکر می کردید و دوست داشتید؟
بله، دقیقاً همان رشته ای بود که می خواستم.

و بعد برای دورۀ فلوشیپ ایمونولوژی به آلمان تشریف بردید؟
بعد از فارغ‌التحصیلی در رشتۀ ایمونولوژی در دانشگاه علوم پزشکی اهواز به عنوان عضو هیات علمی استخدام شدم و بعداز سه سال جهت دوره پسا دکتری در رشته ایمونوژنتیک و ایمونولوژی پیوند به آلمان رفتم.

دورۀ فلوشیپ شما چه مدت طول کشید؟
حدود دو سال بود. چون در پایان نامۀ  تخصصی خود در زمینۀ ایمونوژنتیک کارکرده بودم دوست داشتم در همین رشته ادامۀ تحصیل دهم. در آن زمان «هایدلبرگ» یک مرکز بزرگ بین المللی  به نام سی تی اس، داشت. با توجه به اینکه رئیس آنجا «جناب آقای پروفسور اوپلز » بود و آقای دکتر نیک بین با ایشان آشنایی داشتند و در دورۀ دانشجویی هم دوره بودند، من را معرفی کردند که به آنجا بروم. پروفسور اوپلز تقریبا سه چهار سالی است که بازنشسته شده است. ولی زمانی که در آنجا بود قدرت بسیار زیادی داشتند و از تمام دنیا مراکزی که کار پیوند اعم از پیوند کلیه و پیوند قلب و پیوندهای دیگر، انجام می‌دادند نمونه ای طی یک پرسشنامه به آنجا می‌فرستادند، بنابراین یک بانک عظیمی از پیوندهای سراسر دنیا داشت. به این دلیل مقالات منتشر شده از این مرکز معمولا بر روی تعداد زیادی بیما ارائه می شد. من در انجا تمامی روش های مورد استفاده در پیوند عضو را به خوبی فرا گرفتم. درآن زمان در کار HLA Typing( سازگاری بافتی) در ایران روش «Serology (سرم شناسی)» بود، من در آلمان روش‌های مولکولی که تازه وارد فیلد پزشکی شده بود، را آموزش دیدم و در طول این دوره تقریباً  شش مقالۀ مشترک منتشرکردیم. شرایط بسیار خوب بود و خیلی وقت‌ها از صبح که کار را شروع می کردیم تا دو، سه شب کار می کردیم. فاصلۀ دانشگاه تا خوابگاه، از کنار رودخانه و جنگل می‌گذشت. من با دوچرخه ساعت دو یا سه شب این مسیر را به خوابگاه می رفتم و دوباره صبح برمی گشتم. خوشبختانه در تمام این ایامی که من در آنجا بودم مشکلی پیش نیامد.

لطفاً در مورد رشتۀ ایمونولوژی پیوند برای ما بیشتر توضیح دهید.
بطور کلی باید گفت فرایند بقا و یا رد عضو پیوندی چه در پیوندهایی مثل کلیه، قلب و کبد و یا پیوند های مغز استخوان و یا هماتوپویتیتک یک پدیده ایمونولوژیک است و کنترل این فرایند می تواند باعث طول عمر بافت پیوندی و بیمار شود. به همین دلیل در سال های اخیر تحقیقات بسیار گسترده ای در زمینه ایمونولوژی پیوند صورت گرفته و می گیرد.
در پیوند انتخاب اهداکننده(donor) مناسب، قبل از پیوند بسیار مهم است تا دهنده مناسب و سازگار با گیرنده باشد. یعنی ما باید برای بیمار، اهداکننده‌ای را انتخاب کنیم که با او سازگار باشد. برای این منظور باید تست های سازگاری  بافتی انجام دهیم و چنانچه دهنده وگیرنده عضو سازگار باشند عمل پیوند انجام می شود. البته امروزه با انجام تستهای ایمونوژنتیکی قبل وبعد از پیوند می توان وضعیت پیوند و سرانجام عضو پیوندی را ازنظر طول بقا و رد بافت پیش بینی کرد و یا با انجام تستهای انتی بادهای Anti HLA antibody  وضعیت بافت پیوندی را مانیتور کرد. البته در طول سالهای گذشته گروه ما طرحهای تحقیقاتی مختلفی را در زمینه پیوند کلیه انجام داده است که نتیجه انها در مجلات مختلف به چاپ رسیده است و می توان با انجام مجموعه ای از بیومارهای وضعیت بافت پیوندی را پیش بینی کرد.
در این سال ها مرکز تحقیقات ایمونولوژی مولکولی به همت همکاران آقای دکتر نیک بین و «آقای دکتر نیک نام» را تاسیس کردیم و اکثر انتشاراتی که داریم در حیطه ایمونوژنتیک و یا ایمونولوژی پیوند است. در سال های اخیر در این زمینه تحقیقات بسیار خوبی در زمینه ایمونولوژی پیوند انجام شده است.

آقای دکتر، آیندۀ این رشته را چگونه می بینید؟
به نظر من بسیار متحول خواهد شد به دلیل اینکه الان از تکنولوژی هایی استفاده می شود که به نحوی ایمنی‌زایی بافت پیوند را کم می کنند، بنابراین دیگر گیرنده نسبت به بافت پیوندی عکس العمل کمی نشان خواهد‌ داد و دوم اینکه دارند سیستم هایی ایجاد می کنند که میزان پاسخ های ایمنی را تنظیم و کنترل می کنند. بنابراین دو پدیده که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده است و در آینده برای بیماران پیوندی می تواند خیلی کمک کننده باشد، یکی پدیدۀ ایمونوتراپی است که سیستم ایمنی میزبان را به نحوی تعدیل می کنند که میزبان کمترین پاسخ را نسبت به ارگان پیوند داشته باشد و یکی دیگر؛ سلولی را طراحی می کنند به نام کارتیسل ها CAR T cellsکه یک سلول تی سل کایمریک Chaimeric T cell است. این سلولها گیرنده‌های «ایمونوگلوبولین» دارند، وقتی وارد سیستم ایمنی بدن شود، باعث افزایش شدید سلول های تنظیم کننده خواهد شد و وقتی که این سلول ها افزایش پیداکنند پاسخ ایمنی نسبت به ارگان پیوند کم می‌شود. بنابراین بدون اینکه بیمار نیازی به داروی سرکوب کننده ایمنی داشته باشد، سلولی را وارد بدن می کنید که خودش پاسخ ایمنی را تنظیم می کند و بنابراین ارگان پیوندی به خوبی و به‌درستی کار می کند و پس زده نمی شود و در عین حال عملکرد خودش را هم دارد. البته در پیوند این پدیده نو ظهور در ابتدای راه است ولی در بسیار از تومورها کارتی سل تراپی جواب داده است خصوصا در سرطان خون  و لنفوما که الان جزو پروتکل‌های درمانی شده است. در پیوند هم اخیرا مقالاتی منتشر شده است که کارآزمایی بالینی خوبی در سطح دنیا انجام نشده است ولی تجربه حیوانی آن فوق العاده موفق بوده است. بنابراین وقتی که به فاز کارآزمایی بالینی در انسان برسیم احتمال خیلی زیادی دارد  که بسیاری از مشکلات بیماران پیوندی که ناشی از مصرف داروهای سرکوب کننده ایمنی است به نوعی حل شود و شاید برای آیندۀ پیوند در دنیا موفقیت بزرگی باشد.

بعد که شما از آلمان به ایران تشریف آوردید چه اتفاقی  افتاد؟
من به اهواز برگشتم و در آنجا بخش ایمونولوژی پیوند را راه اندازی کردیم بیمارانی که باید  پیوند کلیه انجام می‌دادند تست های سازگاری بافتی آنها به آزمایشگاه ما در دانشگاه می آمد و پس از ارائۀ جواب آزمایش، بیمار پیوند می شد. در واقع در مدتی که در آنجا بودم بخش ایمونولوژی پیوند راه اندازی و تمامی امکاناتش خریداری ‌شد و نیروهای خیلی خوبی در آنجا تربیت شدند. زمانی که من به اهواز رفتم گروه ایمونولوژی مستقل نبود و جزئی از گروه باکتری شناسی بود ولی با تلاشی که کردیم توانستیم گروه ایمونولوژی را مستقل کنیم. روزی که من به آنجا رفتم تنها بودم؛ ولی روزی که از اهواز به تهران آمدم، 4 هئیت علمی و 5 یا 6 کارشناس داشت و یک بخش بسیار مفصل و خوبی شده بود. بعد از اینکه این بخش را راه اندازی کردم، تا زمان حضور در اهواز، خودم خدمات می دادم بعد هم که به تهران برگشتم به‌علت حضور چندین کارشناس،کار تعطیل نشد و ادامه پیداکرد.

مجدداً به دانشکدۀ بهداشت تشریف آوردید؟
خیر. به دانشکدۀ پزشکی رفتم. در اینجا همگی اساتید من بودند و باید به نوعی عمل می کردم که در بین این اساتیدی که سال‌ها شاگردی آنها را کرده بودم، حرفی برای گفتن داشته باشم. با کمک و راهنمایی استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر نیک بین طرح های پژوهشی را شروع کردیم و بزرگترین توصیۀ دکتر به من این بود که تا می توانید کارکنید و به حواشی نپردازید. این همیشه آویزۀ گوش من بود که علیرغم تمام مشکلاتی که وجود داشت خوشبختانه کارها بخوبی پیش رفت.

الان هم در دانشکدۀ پزشکی هستید؟
بله الان در دانشکده پزشکی مشغول به کارهستم.

در سوابق شما، 5 سال ریاست بخش وجود دارد؛ این مربوط به چه زمانی است؟
مربوط به دورانی است که در اهواز رئیس بخش و مدیر گروه بودم.

لطفاً از سوابق انتشار کتاب‌ها و مقالات خود بفرمایید.
کتابهای مختلفی تالیف و ترجمه کرده‌ام. یکی از کتاب‌هایی که خیلی مورد توجه قرار گرفت ترجمه ای از «کتاب ابوالعباس» بود که منبع درسی دانشجوها است. چون خیلی خوب روی این کتاب کار شده بود جزو بهترین ترجمه ها شد و خیلی از دانشجویانی که در فوق لیسانس و PhD قبول می شوند اظهار می‌کنند که از این کتاب استفاده کرده‌اند. دو، سه کتاب تالیفی هم در زمینۀ روش های آزمایشگاهی و روش های Real time PCR دارم که نسبتاً خوب است. همچنین بیش از 170 مقاله در زمینه ایمونوژنتیک و پیوند منتشر کرده ایم که به تعدادی از آنها استناد علمی قابل توجهی شده است.

آقای دکتر، هدف ما از این مصاحبه یافتن حلقه‌های مفقود در تاریخ شفاهی دانشگاه تهران است، از زمانی که وارد دانشگاه تهران شده‌اید، اگر اتفاق مهمی وجود دارد که به آن توجه نشد، بفرمایید.
من از سال 1378 به دانشگاه تهران برگشتم. به نظر من بزرگترین اتفاق خوبی که افتاد زمان معاونت پژوهشی «آقای دکتر لاریجانی» بود. ایشان یک تحول بزرگ در دانشگاه  ایجاد کرد. الان به صورت کاملاً محسوس، مشاهده می‌کنیم که دانشگاه علوم پزشکی تهران از نظر پژوهشی خیلی بالاتر از دانشگاه های دیگر است. به نظر من شروع این اوج‌گیری از زمان ایشان بود. چون پژوهش را زنده کردند و با تسهیلاتی که در حوزۀ پژوهشی ایجاد کردند خیلی از اساتید علاقمند شدند و طرح های مختلف پژوهشی را اجرا کردند و پژوهش در دانشگاه تهران رونق گرفت. زمانی که ایشان معاونت پژوهشی دانشگاه را بر عهده داشتند به این زمینه توجه خوبی می کردند و بعد هم که سال‌ها رئیس دانشگاه بودند این روند را ادامه دادند. الان کمی روند پژوهشی سخت تر شده است زیرا بودجه در حوزۀ پژوهشی دانشگاه کم شده و طرح ها تا به قرارداد برسد و پول پرداخت شود زمان زیادی طول می کشد و اگر یک هئیت علمی بخواهد منتظر باشد تا پول پژوهش پرداخت شود و بعد کار را انجام دهدکار، خیلی عقب می افتد. دانشجو هم که زمان محدودی دارد که باید در یک زمان محدود پایان نامه اش را انجام دهد و فارغ التحصیل شود. بعضی اوقات پروسه های پژوهشی اینقدر طولانی می شود که دانشجو دچار سنوات می شود. در ضمن معمولاً تا موفق شوید یک مقاله را  در یک مجله چاپ کنید خیلی زمان می برد چون ممکن است دو، سه بار برگشت بخورد و شاید  یک تا  دو سال طول بکشد با توجه به اینکه گزارش نهایی طرح زمانی تکمیل که مقاله پذیرش و یا چاپ شود و پرداخا حدود یک سوم بودجه و ابسته به این قسمت کار است بسیار از مواقع به دلیل تاخیر پرداخت نمی شود و طرح ناقص می‌ماند. این مشکل بزرگی است و باعث می شود که خیلی از همکاران علاقۀ خود به طرح‌های پژوهشی را از دست بدهند و اگر طرح پژوهشی دهند مراحل گرفتن پول به سختی انجام می شود و فرآیند خیلی پیچیده شده است.  البته می تواند به دلیل کمبود بودجه در بخش پژوهشی باشد. ولی خوشبختانه سازمان های حمایت کنندۀ دیگری هستند که از نظر فرآیند مالی حمایت می‌کنند، مانند «نیماد» که یک granting body خوب است و طرح های پژوهشی بزرگ را  از نظر مالی حمایت می‌-کند. یا معاونت فنی و کاربردی ریاست جمهوری که با «صندوق حمایت از پژوهشگران» حمایت خوبی می کند. در دانشگاه کمی فرآیند سخت و پیچیده شده است ولی مراکز دیگری وجود دارد که می توانند از طرح ها حمایت کنند. به نظر من یک عضو هیئت علمی نباید خود را وابسته به بودجۀ معاونت پژوهشی و دانشگاه کند و می تواند از حمایت سازمان های دیگر که در طرح های پژوهشی سرمایه‌گذاری می‌کنند، استفاده کند. اگر فرآیند طرح های پژوهشی ساده تر شود حتماً در آینده تحول بزرگتری پیش خواهد آمد. ما باید به هیئت علمی‌های جوان برای پژوهش انگیزه بدهیم و سختگیری نکنیم. خیلی از هیئت علمی‌های جوان هستندکه جذب شده اند و یکی، دوسال است که طرحهای خود را ارائه کرده‌‌اند ولی هنوز بودجه ای به آنها تعلق نگرفته است. یک هیئت علمی جدید پشتوانۀ مالی ندارد و از جای دیگری هم نمی‌تواند این بودجه را تامین کند و باید صبر کند تا بودجۀ پژوهش ارائه شود و این باعث از دست دادن انگیزه در جوان‌ها می‌شود. اگر فرآیندها ساده تر شود احتمال شرکت کردن همۀ اعضای هیئت علمی به صورت فراگیر در امر پژوهش، بیشتر می‌شود.

خانم جلودار کمی در مورد زندگی خانوادگی خود با آقای دکتر بگویید.
خوشبختانه در ظول سالهایی که با هم زندگی کرده ایم تفاهم خوبی داشته ایم و علی رغم اینکه من فارغ التحصیل رشته علوم تربیتی و روانشناسی هستم بیشتر ترجیح دادم تا در منزل به امر تربیت بچه ها و مدیریت امور منزل مشغول باشم، اولین فرزند ما سمیه، در دی ماه 1364به دنیا آمد. با به دنیا آمدن ایشان درس آقای دکتر تمام شد و در جهاد شهر شیراز مشغول به کار شدند. فرزند دوم ما، رضا در  تیرماه 1366به دنیا آمد. دو دختر دیگر هم داریم؛ نیلوفر در سال 1373 در اهواز به دنیا آمد و با آمدن فرزندان شاهد موفقیت های بیشتر دکتر بودیم  و قدم فرزندانمان خیر بود. آخرین فرزند ما فاطمه است که در سال 1380 درتهران به دنیا آمد.

همراه آقای دکتر به شهرهای مختلف رفتید آیا این جابجایی برای شما سخت نبود؟
البته زمانی که با آقای دکتر ازدواج کردم سن زیادی نداشتم و برای شروع زندگی اهواز را ترک کردیم و به اتفاق به شیراز رفتیم. با توجه به اینکه من به خانواده و خصوصاً مادرم خیلی وابسته بودم ولی لطف خدا، همراهی ایشان و تشویق مرحوم مادرم به من کمک کرد تا این دوران به خوبی سپری شود. مادر همیشه می‌گفتند در هر کجا که بتوانید زندگی کنید، باید در آنجا باشید و هیچ‌وقت اگر من دلتنگی می‌کردم، با من همراهی نمی‌کردند و مرا تشویق به زندگی و استقلال می کردند. واقعاً از ایشان انرژی می‌گرفتم تا توانستم سختی هایی مانند غربت را تحمل کنم. ایشان خیلی به من کمک کردند و پا به پای من بودند و به من روحیه می‌دادند و مرتب به دیدار من می‌آمدند. بعد هم که آقای دکتر در تهران دانشگاه قبول شدند بستگان دور می گفتند که با دو بچه به تهران که شهر شلوغی است، بروید برای شما سخت می‌شود  ولی من خودم این تغییرات را خیلی دوست‌ داشتم و این پیشرفت برای من جذاب بود. وقتی به تهران آمدیم، ایشان درس می‌خواندند،  بچه ها کوچک و به پدر خیلی وابسته بودند. توصیه من به جوانها صبر و پایداری و تلاش است که در نهاد این صبر و تلاش، شیرینی بسیار جذابی قراردارد.

فرزندان شما در چه رشته‌هایی تحصیل کرده‌اند؟
دخترم سمیه دانشجوی ارشد بیوشیمی در دانشگاه جندی شاپور اهواز است و لیسانس را در رشتۀ زیست شناسی از دانشگاه تهران گرفت. پسرم رضا، دندانپزشکی دانشگاه آزاد خواند و الان رزیدنت جراحی فک و صورت دانشگاه تهران است. نیلوفر فرزند سوم ما، راه پدر را ادامه داد و در رشته علوم آزمایشگاهی لیسانس گرفته اند. فاطمه فرزند چهارم ما کلاس یازدهم دبیرستان است.

آقای دکتر، اگر نکته‌ای وجود دارد که لازم می‌دانید راجع به آن صحبت کنید ما گوش می‌دهیم.
نکته اساسی که در مورد رشته های علوم پایه ازمایشگاهی وجود دارد این است که اگر مجموعه مدیریتی دانشگاه که خدا را شکر تیم بسیار کار امد و مدیر و مدبر هستند بتوانند از خدمات تخصصی اساتید در رشته های ازمایشگاهی در بیمارستانها و یا گروه های علوم بالینی استفاده کنند هم باعث بهره مندی بیماران از خدمات تخصصی ازمایشگاهی خواهند شد و هم ارتباط علوم پایه و بالینی بیشتر می شود و هم دانشجویان تحصیلات تکمیلی اموزش های کاربردی فرا خواهند گرفت.
به نظر من دو چیز می تواند رمز موفقیت هر کسی باشد. نخست تلاش و پشتکار. گفته می شود موفقیت انسانها 1 درصد وابسته به هوش و استعداد و 99 درصد بدلیل تلاش و پشتکار انها است و باید گفت که هیچ چیز دست نیافتنی نیست. دیگر اینکه حسن خلق و سازگاری عامل مهمی در موفقیت است و باید همیشه این جمله خوب را سرلوحه کار خود قرار دهیم که با دوستان مروت با دشمنان مدارا، با اخلاق خوب، حتی دشمنان خود را جذب کنید.
 در پایان از تیم خوب مدیریتی دانشگاه و دانشکده پزشکی و همچنین گروه ایمونولوژی چه در سال های قبل و حال که شرایط رشد و تعالی اینجانب را فراهم نمودند نهایت تشکر و سپاسگزاری دارم و قدردان همه این عزیزان هستم. همچنین ازشما تیم روابط عمومی دانشگاه بی نهایت ممنون و متشکرم.  

از اینکه که وقتتان را به ما دادید سپاسگزارم.
سلامت باشید.

خبرنگار: نسیم قرائیان
عکس: مهدی کیهان

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • طلایه داران دانشگاه
  • تاریخ شفاهی دانشگاه
  • دکتر امیرزرگر
  • ایمونولوژی
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1396/06/16 7:43
0
0
نزدیک به 15 سال است با دکتر امیرزرگر آشنا هستم. و تقریبا 7 سالی می شود که ارتباط و دوستی ما بیشتر شده است. دکتر امیرزرگر استادی بزرگوار و متخلق به اخلاق الهی بوده و انسانی با روحیه متین، آرام و دوست داشتنی است که با رفتار پسندیده ی خود موجبات آرامش مخاطب خود را نیز فراهم می آورد. دانشگاه علوم پزشکی تهران بایستی به داشتن چنین اساتیدی به خود به بالد. انشا...که همیشه شاد و سر بلند باشند و دانشجویان رفتار ایشان را سر مشق خود قرار دهند. علیقلی سبحانی- استاد گروه آناتومی
کاربر مهمان
1396/06/13 6:50
0
0
با سلام . بنده بيش از ٢٠ سال قبل در دانشگاه جندي شاپور (اهواز) دانشجوي ايشان بودم. ايشان معلمي واقعي و انساني بسيار دوست داشتني هستند كه بنده همواره به شاگردي ايشان افتخار ميكنم . انشالله كه همواره سلامت و پاينده باشند. ياقوتي- استاديار گروه بيهوشي و مراقبت هاي ويژه دانشكده پزشكي
کاربر مهمان
1396/06/12 20:27
0
0
جناب آقای دکتر امیر زرگر عزیز ، استادی متخلق و متعهد، پرکار، پرتوان و متواضع هستند. دانشجویان محترم را به قدردانستن افزونتر از فرصت تلمذ از محضر ارزشمند ایشان دعوت می کنم. از درگاه الهی برای این برادر دانشمند سلامتی و توفیق روز افزون خواستارم. محمد حسین نیک نام
کاربر مهمان
1396/06/11 13:52
0
0
با سلام من به مدت 7 سال در گروه ایمونولوژی افتخار شاگردی آقای دکتر امیرزرگر را داشته ام. آقای دکتر همیشه مشوق و راهنمای دانشجویان در زمینه کارهای تحقیقاتی بودند و نیز زمینه ساز بسیاری از پروژه های تحقیقاتی بودند که در گروه ایمنولوژی انجام می شد. استاد همیشه ما را به تلاش و حسن خلق و همکاری راهنمایی می کردند. امیدوارم همیشه شاد و موفق باشند و دانشجویان بتوانند همیشه از وجود استاد بهره ببرند. مهدی محمودی- هیات علمی مرکز تحقیقات روماتولوژی
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد