کد خبر: ٧٠١٠٢/ ٢١:٥٠ - يکشنبه ٢٩ مرداد ١٣٩٦/ تعداد بازدید: 955
چاپ
ارسال به دوست
تاریخ شفاهی دانشگاه
دکتر میرسپاسی: مهم ترین خصیصه یک روان‌پزشک این است که بتواند رابطه منطقی با بیمار برقرار کند
مدتی است ثبت تاریخ شفاهی در دستور کار واحد روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران قرارگرفته است و در همین راستا گفتگو با دکتر غلامرضا میرسپاسی را در ادامۀ این خبر خواهید خواند.

دکتر غلامرضا میرسپاسی درسال ۱۳۲۵ در تهران متولد شد. ایشان تحصیلات ابتدایی را در شش ‌سالگی شروع کرد و دوران ابتدایی را در دبستان های «نخستین» و «بهشت» گذراند و سپس به دبیرستان البرز رفت. پس از اخذ دیپلم، به آمریکا رفت و در آنجا تحصیلات دانشگاهی را در«واشینگتن یونیورسیتی» آغاز کرد. او تحصیلات خود را در آمریکا ادامه نداد و پس از دو سال به ایران بازگشت و تحصیلات پزشکی عمومی خود را در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران به پایان رساند. پس از خاتمه تحصیلات پزشکی، خدمت سربازی را گذراند و سپس برای ادامه تحصیل در دوره تخصصی روان پزشکی به لندن و "انستیتو روان پزشکی دانشگاه لندن" رفت و پس از 4 سال و گذراندن امتحانات DPM و  MRCPsychدر تیرماه سال 1358به ایران بازگشت.
دکتر میرسپاسی معتقد است؛ مهم ترین خصوصیات فردی که می خواهد روان‌پزشک شود این است که بتواند یک رابطه منطقی با بیمار برقرار کند تا او بتواند مشکلات خود را برای روان‌پزشک توضیح دهد. روان پزشک باید بتواند همدلی کند و از معلوماتش استفاده نماید، موارد را در ذهنش تجزیه کند و فرد شفاف و صادقی باشد.
دکترهمایون امینی از دوستان و همکاران دکتر میرسپاسی ما را در جریان این مصاحبه یاری نمودند.

 
خودتان را معرفی کنید و بگویید دوران کودکی و نوجوانی شما چگونه گذشت؟
غلامرضا میرسپاسی هستم و در 30 خرداد 1325 در تهران متولد شدم. فرزند سوم خانواده هستم. خواهرم فرزند اول و برادرم فرزند دوم و متخصص و جراح قلب و عروق و قفسه صدری است. یک خواهر کوچک تر از خودم هم داشتم که در اثر بیماری سیاه سرفه در یک سالگی فوت کرد. پدر و مادرم هر دو اهل تفرش بودند و نسبت فامیلی دوری با هم داشتند. پدرم متخصص مغز و اعصاب و روان بودند، یعنی هم نورولوژیست و هم روان‌پزشک بودند. ایشان بعد از دیپلم به فرانسه اعزام و در «لیون»  پزشکی خواندند و سپس درزمینۀ اعصاب و روان‌پزشکی تخصص گرفتند و سپس به ایران بازگشتند. مادرم پس ازگرفتن دیپلم با پدر ازدواج کردند. ما ساکن حوالی «امیریه» بودیم. کودکی ام را زیاد به یاد نمی آورم ولی با دیدن عکس‌ها یاد روزهایی می افتم که سقاها با بشکه آب می آوردند و در آب‌انبار می ریختند و ما بعد از جوشاندن از آن استفاده می کردیم. دوران ابتدایی را در سن شش سالگی شروع کردم. آن زمان دبستان دولتی کم بود و دبستانی بود به اسم «نخستین» که زبان انگلیسی را هم آموزش می داد. مادرم مرا به آن مدرسه برد و ثبت‌نام کرد. آن مدرسه فقط تا چهارم دبستان را داشت و من کلاس پنجم و ششم را در دبستان «بهشت» گذراندم. دبستان متعلق به «آقای دکتر دانا بهشتی» بود که ایشان دکترای تعلیم و تربیت از آمریکا داشتند. از نظر وضعیت تحصیلی هیچ‌گاه نفر اول کلاس نبودم اما جزو پنج نفر اول بودم. در آن زمان معمول بود که هر کسی از ابتدایی به متوسطه می رفت، اولین گزینه اش دبیرستان «البرز» بود. من هم به همان جا رفتم و برادرم هم آنجا درس می خواند. برادرم شاگرد اول بود و همه او را می شناختند و چون پدرم استاد دانشگاه بود و جزو 5 نفر اول بودم مرا پذیرفتند. در دبیرستان هم جزو 5-6 نفر اول بودم. آن موقع به این صورت بود که دو سیکل داشتیم. هر سیکل 3 سال بود و در سیکل دوم باید انتخاب رشته می کردیم. من رشته ی طبیعی(تجربی) را انتخاب کردم، چون از کودکی با سرنگ های کهنۀ پدر بازی می کردیم و به بالشت آمپول می زدیم. همین موضوع باعث شده بود که رشته ی طبیعی را انتخاب کنم. من سیکل دوم را هم با موفقیت تمام کردم. آن زمان رسم بر این بود که بعد از دیپلم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برویم. برادرم 4 سال پیش از آن به آمریکا رفته بود. من هم به همان‌جا رفتم و در «واشینگتن یونیورسیتی» ادامه تحصیل دادم. یک سال و نیم آن جا درس خواندم. در واقع به کالج رفتم و می خواستم BA(کارشناسی) بگیرم. ما باید برای گرفتن BA یک major انتخاب می کردیم و من تصمیم داشتم که کارشناسی را در بیولوژی بگیرم و سپس به مدرسه طب بروم. پدر چندان از وضعیت من رضایت نداشتند چون من از بودن در آن‌جا خوشحال نبودم. به ایران برگشتم و در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدم وظایفم را انجام می دادم و مرتب سرکار می رفتم. در آن زمان اینترنی ما یک سال بود که داخلی، جراحی، زنان و کودکان اجباری و یک بخش انتخابی داشت که من مغز و اعصاب را انتخاب کردم از سال پنجم پزشکی در بیمارستان «میمنت» که بنیان‌گذار آن پدرم بود کشیک می دادم و به کارهای بالینی کمی آشنا شده بودم. هر زمان ایشان ویزیت می کردند من در کنارشان بودم. از سال ششم روزی دو بارحتماً در موقع ویزیت کنار پدر بودم. در سالهای آخر دبیرستان، گاهی با بیمارانی که در بخش روان‌پزشکی بستری بودند پینگ‌پونگ بازی می کردم.

 از معلمان دوران مدرسه کسی را به خاطر دارید؟
بله مدیرمان «خانم دکتر حبیبی» که فرد بسیار توانایی بودند. یکی از معلمانمان «خانم امیری» خیلی به من علاقه مند بودند. تمام معلم‌ها در دبیرستان عالی بودند و بعضی در دانشگاه هم درس می دادند. «اآقای موسوی زنجانی» بیولوژی درس می دادند و «آقای اسدالله موسوی ماکویی»  جغرافیا و «آقای بیگدلی» که از بستگان «استاد دکتر بیگدلی» بودند به ما فقه درس می دادند. دوستان خوب و درس خوانی داشتم. بیشتر سرم در کتاب بود و شیطنت نمی کردم اما نه به‌صورت مطلق.

 دردوران کودکی رابطه تان با خانواده چطور بود؟ با پدر بیشتر مأنوس بودید یا با مادر؟
مسلماً با مادر، چون پدر بسیار مشغول بودند و صبح زود تشریف می بردند و آخر شب برمی گشتند. مسئولیت های پزشکی و درمانی و گاهی هم مدیریتی داشتند و وقت های آزادشان را به نوشتن کتاب و نگارش مقالات می گذراندند. پدر را کم می دیدیم ولی مادر بسیار همراه و حمایت‌کننده بودند.

 فرمودید پدر رشتۀ مغز و اعصاب خواندند و روان‌پزشکی؟
بله. البته ایشان دیپلم پزشکی قانونی هم داشتند. به همین دلیل مدتی در زمان «مرحوم دکتر مصدق» مدیر کل پزشکی قانونی بودند. در واقع ایشان بعد از پزشکی در فرانسه چندین رشته را خوانده بودند.

 آنزمان روان‌پزشکی با مغز و اعصاب مرتبط بود؟
بله در فرانسه به افرادی که روان‌پزشکی می خواندند توصیه می شد که حتماً دوره ی مغز و اعصاب را هم بگذرانند. «شادروان دکتر بریمانی» نیز پس از اخذ درجه مغزواعصاب ومدت کمتری روانپزشکی به ایران بازگشتند و دوره تخصصی مغز و اعصاب را در ایران ادامه دادند اما با این وجود، اکثر مریض‌های ایشان مشکلات روانی داشتند. شادروان «دکترچهرازی» هم هر دو رشته را خوانده بودند. آن زمان این دو رشته را از هم جدا نمی کردند و در حال حاضر هم از سوی برخی سعی بر ادغام مجدد این دو رشته است ولی مقاومت زیاد است.

پدر وقتی به ایران برگشتند در حوزۀ روان‌پزشکی فعالیت کردند؟
بله ایشان فعالیت در حوزه روان پزشکی را از مسئولیت در بیمارستان شهرداری که آن موقع به نام تیمارستان بود آغاز کردند. همانگونه که می دانید در حال حاضر واژه "تیمارستان" دیگر استفاده نمی شود و "بیمارستان روان پزشکی" جایگزین آن شده است. پدر به کار در دانشگاه علاقمند بودندو با وجود سنگ‌اندازی و مخالفت ها بالاخره بعد از چند سال موفق به ورود به دانشگاه شدند. بخش روانی یک و دو در بیمارستان «روزبه»  افتتاح شد که مدیریت بخش یک را شادروان«دکتر رضاعی» و بخش دو را شادروان پدرم به عهده داشتند. در اینجا لازم است به «بیمارستان خصوصی میمنت» اشاره کنم که با کمک مادی پدربزرگ مادری ام، شادروان عباس فرهودی حسابی(معزالسلطنه)تأسیس شد.

 درمورد رابطه تان با برادرتان بفرمایید.
برادرم همیشه مراقب من بود. فردی بسیار منضبط و درس خوان که این را به من هم منتقل کرد. معدل دیپلم ایشان از دبیرستان البرز 19.44 بود. هنگام ترجمه مدارک برای اعزام به خارج، باور نکرده بودند. گفته بودند باید با «دکتر مجتهدی» تماس بگیریم و دکتر هم گفته بودند این آقا هرچه می گوید درست است. برادرم در آمریکا در همان واشینگتن یونیورسیتی درس خواند و درسش را تمام کرد و به «جانزهاپکینز» یکی از بهترین دانشکده های پزشکی آمریکا رفت. دوره جراحی عمومی و جراحی قلب و عروق و قفسه صدری را در مدت زمان هفت سال گذراند وبه ایران بازگشت و استادیار دانشکده پزشکی شد. خاطرم هست که آن زمان پرستاری درزمینۀ قلب و عروق قوی نبود و برادرم شب ها نزد بیمارانی که تازه عمل می کرد می ماندند. یک‌بار به او گفته بودند باید کارت بزنی و به ایشان خیلی برخورده بود و کارت هم نزده بودند. رئیس «بیمارستان امام خمینی»  که متخصص «هوشبری» بود به برادرم گفت چون کارت نمی زنی حقوقت را قطع می کنیم. برادرم هم آنجا نماندند. بعد از آن ایشان در «بیمارستان ساسان»  مشغول شدند. تا 12-13سال هم ایران بودند. بعد ازآن با فرزندانشان به آمریکا برگشتند و در آن جا کار می کردند اما بعد از بزرگ شدن فرزندانشان دوباره به ایران بازگشتند. در حال حاضر در بیمارستان میمنت به‌عنوان مدیرعامل فعالیت می کنند. یک روز همدیگر را نبینیم بسیار دلتنگ می شویم. خواهرم نیز عضو هیئت‌مدیرۀ بیمارستان میمنت است.

تحصیلات خواهرتان چیست؟
دیپلم از مدرسه «ژاندارک» فرانسه دارند. ایشان خیلی زود ازدواج کردند و نقش بسیار مهمی در اداره بیمارستان میمنت دارند و در حال حاضر به عنوان رئیس هیئت مدیره گروه درمانی فرخنده(بیمارستان میمنت) فعالیت بارز دارند.

بیمارستان میمنت در چه سالی ساخته شد؟
زمانی که پدرومادرم تازه ازدواج کرده وخانه ای درخیابان "البرز"، حدود "امیریه جنوبی" اجاره کرده بودند، یک بیمار خانم که از اقلیت های مذهبی بودند به پدرمراجعه و «انسولین»تزریق می کردند ونیاز بود که بستری شوند. مادرم در منزل، ایشان را تیمار وبه او کمک می کردند. این خاطره را مادرم همیشه برای ما تعریف می کردند. مادرم در تأسیس بیمارستان نقش بسزایی داشتند. در حدود سال 1325، بیمارستان ابتدا دریک باغ، پایینترازبیمارستان روزبه، در «کوچه ی مظهری» قرار داشت. همانگونه که اشاره شد با کمک مالی شادروان "عباس فرهودی حسابی"(معزالسلطنه) تاسیس شد. پس از چندی بیمارستان، به باغ میوه ای که پدر برای ساختن بیمارستان خریده بودند و ساختمانی با رعایت اصول معماری بیمارستانی ساخته بودند منتقل گردید.  با گذشت چند سال پدر اقدام به تاسیس شرکت "گروه پزشکی و مرکز درمانی فرخنده" نمودند که بیمارستان میمنت یکی از واحدهای آن بود و قرار بود که در مکان های دیگر و سایر شهرها واحدهای دیگری را احداث کنند. درواقع، سال 1347 تاریخ تأسیس شرکت است. هدف ازتأسیس درآن زمان، ایجاد یک بیمارستان عمومی به همراه یک بخش روان‌پزشکی بود واین هدف پدرم در 45-50 سال پیش از این بود. ولی متأسفانه درآنزمان نام دکترمیرسپاسی همیشه همراه با بیماران اعصاب وروان بود واگرکسی عمل جراحی داشت ازآمدن به بیمارستان میمنت خودداری می کرد. ازاصطلاحات نامناسب استفاده می کردند واین ‌یکی از دلایلی شد که بیمارستان، به عنوان یک بیمارستان عمومی موفق نباشد. مجبورشدند که قسمت جراحی و عمومی را به فرد دیگری اجاره دهند که درحال حاضر نام آن «بیمارستان آزادی» و یک بیمارستان عمومی است. با اینکه سال هاست با بخش اعصاب وروان در یک ساختمان است، در واقع دو بیمارستان، با مدیریت های جداگانه هستند. البته حسنی که برای هر دو بیمارستان دارد این است که اگر در بیمارستان میمنت نیاز به خدمات جراحی و زنان وغیره داشته باشیم می توانیم به سرعت با آنجا ارتباط برقرار کنیم وازخدمات موردنظراستفاده کنیم و در عین حال بیمارستان آزادی هم از خدمات روان پزشکی بیمارستان میمنت بهره مند می گردد.

پدر تا چه سالی در قید حیات بودند؟
تا سال 1355. ایشان در 69 سالگی به علت بیماری قلبی فوت کردند.

مادر تا چه سنی در قید حیات بودند؟
مادر تا 83 سالگی در قید حیات بودند و 1-2سال آخر عمر بیمار شده بودند.

 خاطره ای ازآن زمان که پدر در بیمارستان روزبه مشغول بودند وشما کودک بودید به یاد می آورید؟
بله آن زمان، روزهایی که مدرسه تعطیل بود همراه پدر به بیمارستان روزبه می رفتم و چون فرزند آخر بودم هوای مرا داشتند. آن زمان اتاق پدر همین اتاقی بود که در حال حاضر آخرین اتاق پاویون آقایان رزیدنت است یعنی اتاق آخر سمت راست. من به اتاق پدر می رفتم وکتاب ها را می دیدم و یا چیزی را به دست من می دادند و مرا سرگرم می کردند. من نیز احساس خوبی داشتم از اینکه با پدر به بیمارستان می رفتم. حتی این روزها هم هرگاه به بیمارستان روزبه می-روم سری به اتاق پدر می زنم. آن خاطرات برایم تازه می شود و تجسم می کنم که پدر پشت میزش نشسته است. اتاق اساتید محترم «دکتر بهرامی» و «دکتر داویدیان» و «دکتر بطحایی» هم در همان پاویون بود. بعدها که «دکتر ابهری» به ریاست رسیدند، اتاقی را در اختیار گرفتند و از من خواستند که با ایشان هم اتاق باشم. آن اتاق در همان پاویون و متعلق به شادروان دکتر بهرامی بود.

آقای دکتر بیگدلی در خاطراتشان اشاره کردند که پدر روند درمان بیماران را در منزل پیگیری می کردند، همین کاری که امروزه در حوزۀ روان‌ پزشکی انجام می شود وایشان کتابی هم دراین خصوص داشتند.
بله درست است کتابی در مورد بیماری های روان‌پزشکی که با استاد محترم دکتر بیگدلی و شادروان«دکتر احمد نظام» نوشته بودند. آماری را هم ارائه داده بودند. آن آمار شاید با شرایط امروز هماهنگ نباشد اما برای زمان خودش خوب بود. پیگیری بیماران، برای مدت طولانی در مطب پدر در همان منزل انجام می شد. یعنی در حقیقت مطب در جوار منزلشان بود. کوچۀ بن‌بستی است در پشت «دانشکده ی افسری»  به نام «کوچه ی حسابی». این همان کوچه ای است که کامل به پدربزرگم تعلق داشت و پدربزرگ در زمان حیاتشان برای دختران و پسرشان بنا کرده و به آنها واگذار کرده بودند. انتهای آن کوچه همان خانه ای بود که مرحوم معزالسلطنه به دخترش که مادر من باشد، داده بودند. مطب پدر در همان خانه قرار داشت. یک اتاق بزرگ را مجهز و کاملاً از منزل جدا کرده بودند. به همین خاطر برخی فکر می کردند که پیگیری درمان بیماران در منزل انجام می شود.

دکتر امینی: اگر امکان دارد ماجرای انتخاب اسمتان را برای دوستان تعریف بفرمایید.
زمانی که مادرم مرا باردار بودند ظاهراً بارداری سختی داشتند. پزشک ایشان هم مرحوم دکتر «غلامحسین مصدق»  بودند.ایشان استاد زنان و مامایی دانشگاه خودمان و پسر مرحوم دکتر محمد مصدق نخست وزیر سابق بودند. پدربزرگم به خدا بسیار نزدیک بودندو مادرم معتقد بودند که ایشان ارتباط ویژه ای باخدا دارند. زمانی که من متولد شدم ایشان در مشهد بودند و تلگرافی را از شادروان پدرم دریافت می کنند با این کلمات به‌صورت خلاصه: محمدرضا فرزند عبدالحسین متولد. ایشان پاسخ می دهند از تولد غلامرضا مسرور؛ سلامت مادر تلگرافید(یعنی سلامت مادر را تلگراف کنید). وقتی از ایشان می پرسند که چرا این اسم را انتخاب کردید؟ پدربزرگم می گفتند که خواب دیدم و نگران بودم. به «حرم امام رضا(ع)» رفتم و درنهایت این اسم را انتخاب کردم. چون نام برادرم محمدحسین بود در ابتدا می خواستند نام مرا محمدرضا بگذارند اما غلامرضا انتخاب شد.

 دکتر امینی: «مرحوم استاد عبدالحسین میرسپاسی» خادم افتخاری امام رضا بودند.
بله ایشان سالی دو بار در حرم خادم بودند. پدر و مادر من بسیار مذهبی بودند و پدرم چندین بار به حج رفته بودند.

 دکتر امینی: من در کتاب نخستین های مرحوم دکتر شمس این را هم خوانده بودم.
بله. شادروان«دکتر طباطبایی» و شادروان «آقای صفی نیا» و چندین نفر دیگر به همراه پدر بودند.

 دکتر امینی: نکته دیگری که شاید برای خوانندگان این مصاحبه جالب باشد این است که شما نسبتی هم با پروفسورحسابی دارید.
بله ایشان دایی ناتنی من بودند. یعنی فرزند «مرحوم عباس حسابی»، که عرض کردم به پدر من خیلی لطف داشتند. پدرمن یک‌طرف و دامادهای دیگرشان طرف دیگر بودند. ایشان از طرف مادری جدا و از پدر با مادر من یکی بودند. دایی ناتنی دیگر من استاد «دکترمحمدحسابی» استاد رادیولوژی دانشگاه خودمان بودند.«دکتر محمود حسابی» که استاد دانشکده علوم بودند. ایشان سمت مدیریتی دانشگاه را هم داشتند. «دکتر عبدالحمید حسابی» جراح نیز از نوه عموهای ما هستند.

دکتر امینی: درتاریخ روان‌پزشکی همیشه بحثی در مورد بنیان-گذاران روان‌پزشکی وجود دارد، و دو نفر که همیشه به‌ عنوان بنیان گذاران روان پزشکی نوین ایران مطرح هستند یکی مرحوم دکتر میرسپاسی و دیگری مرحوم دکتر رضاعی است. به نظر شما نقش هر کدام از این عزیزان در روان‌پزشکی چه چیزی بوده است؟ درواقع نقطه برجسته این دوعزیز چه بوده واینکه وجه اشتراک یا تفاوتشان چیست؟ چون هردواز فرانسه آمدند.
مرحوم دکتر رضاعی یک سال زودتر از پدر من آمدند. ایشان از پدر من بزرگ تر هم بودند. مرحوم دکترچهرازی هم گاهی نامشان نادیده گرفته می شود چون بیشتر درزمینۀ مغز و اعصاب فعالیت می کردند، ولی درهرصورت در روان‌پزشکی خدماتی را داشتند. دکتر رضاعی زودتر از پدر من وارد کار دانشگاهی شدند چون همانگونه که پیشتر اشاره شد پدرم باوجود اینکه در بیمارستان های شهرداری کار می کردند به علت سنگ‌اندازی در کارهایشان دیرتر وارد دانشگاه شدند. مرحوم پدرم ارتباط اجتماعی گسترده تری داشتند. کارهای جانبی زیاد انجام می دادند.مثلاً همان کار پزشکی قانونی باعث آشنایی بیشتر ایشان به مسائل حقوقی شد. می دانم که پدرم چند تز حقوقی هم نوشته است. دیگر اینکه ایشان با ادبیات آشنا بودند و شعر می گفتند و نوشته های غیر روان‌پزشکی هم داشتند. همچنین ایشان به هنر هم علاقه داشتند و یک استودیو به نام "ایران نو فیلم"با چند نفر از همکارانش راه‌اندازی کرده بودند. فیلم هایی را ساخته و دوبله کرده بودند. یکی از این فیلم ها، فیلم "اشتباه" بود که مرحوم «مهین دیهیم» هنرپیشه ی آن بود. پدرم فعالیت-های سیاسی هم داشتند که همان ارتباطاتش با دکتر مصدق بود. همین موارد باعث متمایز شدن پدرم از شادروان دکتر رضاعی می شود. اما زمانی که از روان‌پزشکی صحبت می شود دکتر حسین رضاعی در ابتدا و سپس نام پدرم می آید. بعد هم عزیزان دیگری از جمله دکتر بهرامی، گیلانی، داویدیان را نیز می‌توان نام برد.

دکتر امینی: اگر اشتباه نکنم کلمه ی روان‌پزشکی را هم ایشان ابداع کردند.
بله درست است. قبل از آن می گفتند بیماری های روحی. حتی نمونه ای دارم که نوشته‌شده متخصص بیماری های اعصاب و روحی. بعد از اینکه اسم روان‌پزشکی را انتخاب کردند به دیگر متخصصان غیر روان‌پزشک توصیه هایی می کردند. به‌عنوان‌مثال به یکی از متخصصان زنان گفته بودند چرا شما می گویید بیماری های زنان بهتر است بگویید زنان پزشکی همان‌طور که می گوییم دندان‌پزشکی و روان‌پزشکی. اما اسم "زنان پزشکی" جا نیفتاد.

 دکتر امینی: «اولین دستگاه ای سی تی» را ایشان آوردند؟
بله درست است. اولین دستگاه ای سی تی در بیمارستان میمنت است. مکانیسم و نقشه‌اش را پدر از خارج آوردند.«مهندس مبینی» که در «ایران نوفیلم» با پدر همکاری می کردند آن را ساختند و در اولین جلسه ای سی تی  نیز همراه پدر حضور داشتند. نام آن را هم دستگاه غش انگیز گذاشتند. ما باید این دستگاه را به آقای دکتر جلیلی بدهیم که در موزه تاریخ علوم پزشکی بگذارند. فکر می کنم برادر و خواهرم هم موافق باشند.

 شما فرمودید که بعد از دیپلم به امریکا رفته و بعد از مدتی برگشتید. آن زمان که برگشتید چطور وارد پزشکی شدید؟ آیا در کنکور شرکت کردید؟
مرا منتقل کردند. متأسفانه 50 واحدی را که پاس کرده بودم قبول نکردند. گفتند باید از اول شروع کنی. سال 1347-1348 بود. من از سال اول شروع کردم. اساتیدی از جمله استاد «دکتر اردوبادی» که متخصص گوارش داخلی بودند همیشه در ذهن می مانند. ایشان بسیار عالی درس می دادند و همه محو درس دادن ایشان می شدیم. استاد «دکتر یلدا» از دیگر اساتید خوب من هستند.

دکتر امینی: شما فرمودید بازی با سرنگ های پدر باعث شد به سمت پزشکی بیایید. آیا عامل دیگری هم وجود داشت؟
پزشک بودن یک ارزش بود و هنوز هم هست. من رفتار بیماران را با پدرم می دیدم که بعد از درمان از ایشان رضایت داشتند و قدردانی می کردند. یکی از دایی هایم نیز پزشک بودند. من به یکی دیگر ازدایی هایم به نام«شادروان مهدی حسابی» بسیار نزدیک بودم، آقای«دکترنوربالا» ایشان را در ایتالیا دیده بودند. ایشان کارشناسی حقوق داشتند. آخرین شغل ایشان رئیس هیئت نظارت«بانک مرکزی» بود. دوره ای هم دادستان مالیاتی بودند. خدارحمتشان کند. درایتالیا فوت کردند. ایشان بسیار مورد علاقه پدر ومادرشان بودند.
برگردیم  به سوال شما. من به این خاطرروان‌پزشکی را انتخاب کردم که همانگونه که عرض کردم از سال 5-6 پزشکی با پدر بودم. گویی باید روان‌پزشک می شدم. پدرم دوست نداشتند من در خارج تخصص بگیرم. من هم حرفی نداشتم اما برادرم و استاد «دکتر طریقتی» و شادروان«دکتر ایران پور» و استاد دکتر بطحایی گفتند که همه به خارج از کشور می روند شما هم بروید. پدر می گفتند مگر روان‌پزشکی اینجا چه عیبی دارد. به‌هرحال من به خارج رفتم و با فشار و سختی بسیار درجه ی «DPM» را گذراندم. یک درجه بالاتر را هم راه‌اندازی کرده بودند که «ممبرشیپ» بود (گذراندن آزمون برای عضویت در کالج سلطنتی روانپزشکان انگلستان). من هر دو را در زمان کوتاهی (4 سال) گذراندم و برگشتم. دیگر عزیزان طولانی‌تر این دوران را گذرانده بودند که بالای 6 سال بود. بعد از تمام کردن ممبرشیپ، باید امتحان می دادیم. یک ماه بعد جواب آن با پست می‌آمد. من آن زمان در طبقه چهارم یک ساختمان بدون آسانسور در لندن زندگی می کردم و تا زنگ در را زدند باعجله پایین رفتم. نامه را گرفتم و همان‌طور که نگران بودم و باعجله بالا می‌آمدم نامه را باز کردم. تا دیدم نوشته we are happy خیلی خوشحال شدم و برای خودم یک خودکار پارکر کادو گرفتم. من برای دوره ی ممبرشیپ 4 سال در لندن بودم و دوره دیدم. گذراندن دوره تخصصی روان‌پزشکی در آنجا، روی من بسیار تأثیر گذاشت. آقای «دکترجیمبرلی»(Jim Birley) رئیس انستیتو و استاد مشاور من بودند و با ایشان کار می کردم. فردی بسیار موقر بودند و نگاه جامعه شناختی به روان‌پزشکی داشتند. استاد «دکترلی» (Denis Leigh) نیز بسیار تأثیرگذار بودند و نگاه پزشکی جالبی به روان‌پزشکی داشتند. من با استاد «دکترلیشمن» (Prof. Lishman) هم به مدت طولانی کار کردم. این افراد بسیار تاثیرگذار بودند. افراد صاحب نامی مثل «پروفسورشپرت»( Prof. Shepherd) که صاحب‌نام و سبک بودند. من در سال 58 امتحان دادم که انقلاب هم شده بود. پدر در سال 55 فوت‌شده بودند. استاد دکتر بیگدلی و استاد دکتر طریقتی و برادر عزیزم در این 3 سال بیمارستان را اداره کرده بودند. وقتی درسم تمام شد دوست داشتم که اروپا را ببینم. یک ماشین بخرم و از راه زمینی به ایران برگردم. اما برادرم تماس گرفتند و گفتند که به حضور من نیاز دارند. من در تیرماه سال 58 به ایران برگشتم.

وقتی‌که اولین بار وارد فضای دانشکده پزشکی شدید چه حسی داشتید و از خاطراتتان با اساتید بفرمایید.
استاد دکتر اردوبادی تأثیر بسیار زیادی روی من داشتند. ایشان متخصص داخلی بودند و خیلی از دروس را درس می-دادند. آن زمان در آزمایشگاه فیزیک خیلی به ما سخت می گرفتند. آقای «دکتر منوچهریان» بودند. فارماکولوژی استاد «دکتر گیتی» و آناتومی نیز از قسمت های سخت و تأثیرگذار بود. من هرگاه استاد «دکتر جهانگیری» را می بینم یاد آن زمان که ایشان در آزمایشگاه «فارماکولوژی» می آمدند می افتم. از اساتید تأثیرگذارآقایان دکتر یلدا در بیماری های عفونی و در قسمت آسیب‌شناسی اساتید برجسته «دکتر آرمین» و«دکتربهادری» و«دکتر شمسا» و «دکتر شمس شریعت» بسیار تاثیر گذار بودند. استاد دکتر آرمین تقریبا همیشه در بخش آسیب شناسی حضور داشتند.

کدام‌یک از این حوزه ها بیشترین تأثیر را روی شما گذاشت؟
زمانی که من در بخش جراحی اینترن بودم رزیدنت‌های بسیار فعالی در بخش جراحی بیمارستان امام حضور داشتند. دو نفر خانم اینترن هم با من به در همان بخش دوره را می گذراندند  و کارعملی زیادی انجام نمی دادند وبیشتر‌کارها را من انجام می دادم. حتی مواقعی که در اورژانس بودیم خیلی فعالیت می کردم. در واقع به جراحی علاقه مند شده بودم و یک روز به پدر گفتم که جراحی هم  رشته خوبی است. پدر گفتند بله؟ و من معنای بله استفهامی را متوجه شدم.

 دکتر امینی: این "بله؟" را به برادرتان نگفتند؟
پدرم دوست داشتند که برادرم جراح مغز شود. اما برادرم به خاطرتأثیر اساتیدش این رشته را انتخاب نکرد و جراحی قلب و عروق را  انتخاب کرد.

 دکتر امینی: کدام‌یک از اساتید در دوره ی پزشکی عمومی در ذهن شما به‌عنوان پروتوتایپ یک استاد بسیار خوب در ارتباط با بیمار و دانشجو مطرح بودند؟
در بخش داخلی و عفونی این تأثیرات را بیشتر دیدم. نام رئیس بخش عفونی را به یاد ندارم اما ایشان بسیار مؤثر بودند. آن زمان «دکتر مژده ای» سمت های دیگری هم داشتند و زیاد به بیمارستان نمی آمدند. «دکتر نصیر زاده» همیشه حضور داشتد. دکتر یلدا هم که  نمونه یک استاد کامل بودند. استاد بخش داخلی ما «دکتر نیک‌اختر» که متخصص کلیه بودند، برادر آقای «دکتر نظری» که مسئول  دبیرخانه  دانشکده پزشکی بودند.

وقتی‌که وارد دوره ی بالینی شدید کدام بیمارستان را انتخاب کردید؟
برای ما تعیین می کردند. بیمارستان امام خمینی برای داخلی و برای جراحی بیمارستان امام خمینی و «سینا». برای کودکان «بیمارستان بهرامی» و بخش کودکان بیمارستان امام خمینی  هم تازه راه‌اندازی شده بود. آقای «دکتر پیراسته» مسئولیت آن را به عهده داشتند. بخش عفونی هم در بیمارستان امام بود. برای زنان به بیمارستان زنان در انتهای شریعتی رفتیم. «دکتر صالح» استاد ما بودند. برای تخصص روان پزشکی هم به بیمارستان روزبه رفتیم. کار کردن در بخش زنان برای من خیلی سخت بود.

 بعد از اینکه برای دوره ی روان‌پزشکی به لندن رفتید، چه تفاوت‌هایی بین کار در ایران و آنجا دیدید و همچنین چه تفاوتی بین پزشکی و روان‌پزشکی برای شما آشکار شد؟
روند آن جا با ایران فرق داشت. اینجا بیشتر از روش آمریکایی ها استفاده می شد. در لندن باید مدرکO-Level (Ordinary Level) و سپس (Advanced Level)A-Levelمی‌گرفتند و بعد پزشکی می خواندند. سپس  باید House officer و بعد seniorhouse officer می شدند که شاید معادل اینترن یا رزیدنت سال اول ما بود. درنهایت رجیسترار(registrar) می شدند. یعنی ورود به رشته تخصصی موردنظر. ما که دانشجویان خارجی محسوب می شدیم  "کلینیکال اسیستنت" (clinical assistant) بودیم. مانند رجیسترار همان مسئولیت ها را از ما می-خواستند. من روانشناسی ابتدایی را از آنجا یاد گرفتم. با کتاب های جزئی شروع شد تا در ترم های بالاتر به کتاب های اصلی و بزرگ تر رسیدیم. تا جایی که دیگر به ما لیست مطالعه می دادند. مسائل مربوط به افسردگی را باید حتماً می-خواندیم. و یا به‌طور مثال اگر در مورد موضوعی فرد صاحب نامی چیزی نوشته است باید آن را می خواندیم. مثلاً «اسکیزوفرنیا»ی  «استیون هرش»(Steven Hirsch) را باید می دانستیم.
من در لندن یک دوره ی 3 ماهه در بخش نورولوژی گذراندم. خاطره ای که از آنجا دارم این است که پروفسوری به نام «نیوسون دیویس»(Newsom-Davis) رفتم و سال 1358 به ایران بازگشتم. زمانی که آنجا بودم یعنی در سال 1355 پدر فوت شدند. حدود 2 ماه قبل از فوت پدر، ایشان را دیده بودم. یعنی عید به ایران آمدم و پدر در خردادماه همان سال فوت کردند.

 زمانی که به ایران برگشتید انقلاب بود، در مورد ماجرای برگشتتان هم برای ما بفرمایید و اینکه بعد از برگشت کجا تشریف بردید؟
وقتی قرار شد به ایران بیایم برادرم گفتند مدارکت را به ایران بفرست تا به شورا ببرم. من هم فرستادم. آن زمان ایشان عضو شورای 5 نفرۀ آموزش عالی پزشکی بودند. وقتی مدارکم به شورا رفت باید شادروان دکتر داویدیان نظر می دادند. ایشان گفتند تا به امروز «DPM» کافی بود اما حالا باید ممبرشیپ داشته باشید. من گفتم این دوره را هم گذرانده ام. پرونده در جلسه مطرح شد و بالاخره موضوع حل شد. من در پاییز 1358 یعنی 2-3 ماه بعد از بازگشت به ایران به‌عنوان هیئت‌علمی استخدام شدم. من برای برگشت به ایران دلایلی از جمله وجود مادر، برادر، خواهر، پدر و مادر همسرم و بیمارستان پدر را داشتم و باید برمی گشتم. در اوایل انقلاب و زمانی که در بیمارستان روزبه مشغول بودم، برای کنفرانس به انگلستان رفتم.  پروفسور«لیشمن» به من گفتند نمی خواهی اینجا کار کنی؟ گفتم نمی دانم تا به‌حال در موردش فکر نکرده ام و او دیگر در این مورد حرفی نزد. گویی پیشنهادی در ذهن داشت.

 دکتر امینی: تا جایی که من می دانم شما هنوز پاسپورت غیر ایرانی هم ندارید.
بله من نه‌تنها پاسپورت ندارم، اقامت هم ندارم. من هرجایی که می خواستم می توانستم بروم. دیگر نیازی به پاسپورت و اقامت نداشتم. ولی آمریکا را از سال 1347 که برگشتم دیگر نرفتم. در کل فکر می کردم لزومی به داشتن پاسپورت غیرایرانی ندارم. اما حالا می بینم که شرایط عوض‌شده. دختر اول من انگلیس متولد شد و دختر دیگرم هم با همسرش در کانادا است.

در چه سالی ازدواج کردید؟
در سال 1350 ازدواج کردم که دانشجوی پزشکی بودم.

 بعد از ازدواج به لندن رفتید و دخترتان آن جا متولد شد؟
نه. من مدتی بعد از ازدواج ایران بودم. خدمت سربازی را هم گذراندم که دوران آن را در تهران در مرکز آموزش بودم. دخترم زهرا در سال آخر تحصیلم در لندن متولد شد یعنی 1357. بسیار درس خوان بود و او هم پزشک شد و تخصص روان‌پزشکی گرفت.

دکتر امینی: شما هم بله‌ای که پدر به شما گفتند به زهرا خانم گفتید؟
بیشتر از من، دیگران به او تأکید می کردند که روان‌پزشک شود. زهرا در کنکور دانشگاه آزاد تهران در رشته پزشکی پذیرفته شد. برای رزیدنتی که کنکور داد بار اول قبول نشد. دوباره سال بعد امتحان داد و قبول شد و در بهزیستی رزیدنتی را گذراند.

دکتر امینی: چه اتفاقی افتاد که ایشان روان‌پزشکی را انتخاب کرد؟ به‌هرحال حضور دکتر طریقتی که پسرعمه ی شما بودند در آنجا تأثیرگذار بود.
معمولاً دخترها دفترچه خاطراتی دارند که عزیزانشان در آن چیزی برایشان می نویسند. زهرا هم این کار را کرده بود و دفتر را به مادرم داده بود تا برایش چیزی بنویسد. آن موقع زهرا بچه بود. فکر کنم چهارم دبستان بود. مادرم برایش نوشته بود دختر خوب و نازنینم تو دختر خوب و باهوش و ساعی هستی و من مطمئنم که تو رشته پدر را انتخاب می‌کنی. اگر این کار را کردی و من نبودم یک دسته‌گل روی مزار من بگذار. زهرا وقتی رزیدنتی قبول شد جمعۀ بعد از قبولی به مزار مادرم رفت و دسته گلی بر روی مزار ایشان گذاشت.

فرزند دیگرتان چه رشته ای را انتخاب کرد؟
دختر دومم مریم، دکترای معماری دارد و برای کمپانی که کارشان تعمیر و نوسازی ساختمان های بزرگ دولتی است کار می کند. از کارش راضی است. زهرا در حال حاضر استادیار گروه روان‌پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران و در بیمارستان روزبه است. زهرا در بورد رتبه دوم را آورد و همیشه موظف بود و دل مشغولی بیماران را داشت. حتی حالا هم که در بیمارستان روزبه است  تا ساعت 6-7 بعد از ظهر  در بیمارستان مشغول است.

 دکتر امینی: هر استادی به یک ویژگی معروف است و دکتر میرسپاسی در بیمارستان روزبه معروف بود به نظم و ترتیب زیاد در برنامه ها. ایشان سر ساعت در محل لازم حضور داشتند، چه در بیمارستان و چه مطب و چه در جلسات. این نظم از کجا به وجود آمد که حالا آن را در دخترتان زهرا خانم هم می بینیم؟ از خانواده و یا از آموزش های شما در لندن و یا...
خانواده خیلی مهم است. من همیشه پدرم را می دیدم که چه ساعتی می رفتند و چه ساعتی برمی‌گشتند و نگران دیر شدن قرارهایشان بودند. مادرم هم بسیار منظم بودند. به صورتی که حتی اگر قاشق به بشقاب می‌خورد یا صدای آب خوردن ما می آمد و یا بد سر میز می نشستیم به ما تذکر می دادند. این‌گونه ما را تعلیم می دادند. ایشان حتی به ما پوشیدن کت را هم یاد می دادند. بعدازآن اساتیدی که روی من تأثیر داشتند هم افراد بسیار منظمی بودند. دلیل این‌همه نظم این است که افراد مرتبط با من به این نظم نیاز دارند وکارهایی برای انجام دادن دارند. من موظفم که سروقت باشم. البته بعضی افراد هم به این خصوصیات اخلاقی انگ وسواسی می زنند. ما علاوه بر انتقال چیزهایی که در کتاب نوشته‌شده است باید بتوانیم اخلاق و رفتارمان را هم به عزیزانمان منتقل کنیم. مقید بودن به قرار ملاقات بسیار اهمیت دارد زیرا  شنونده و بیمار، محترم هستند.

 دکتر امینی: افراد منظم و دقیق همیشه به افراد سختگیر معروف هستند. برنامه انتخاب استاد برای رزیدنت ها به‌گونه‌ای است که هر 3 ماه روتیشن آن ها تغییر پیدا می کند باوجود سختگیری-هایی که شما داشتید رزیدنت ها همیشه دوست داشتند که شمارا انتخاب کنند و جزء اولویت های اولشان بودید. به نظر شما، با وجود سختگیری که داشتید کدام ویژگی تان باعث علاقه رزیدنت ها به شما می شد؟
من همیشه به رزیدنت هایم احترام می گذاشتم. اگر به آن ها ایراد می گرفتم با احترام بود. چیزی نمی گفتم که جلو دیگران به آن ها بربخورد. آن ها خودشان متوجه این حرکت من می شدند. وظیفه من است که ایرادات او را بگیرم. به او یاد بدهم و اگر قرار بود همه‌چیز را بداند پس برای چه به اینجا آمده، دلیلی ندارد که همه‌چیز را بدانند.
دکتر امینی: بله من تجربه شاگردی شمارا داشتم و دقیقاً همین طور بود یعنی باوجود سخت بودن کار با شما و این که باید حواسم را جمع می کردم اشتباه نکنم، ولی رفتار شما همیشه توأم با احترام بود و اگر اشتباهی رخ می داد همان نگاه دکتر میرسپاسی به‌قدری آدم را خجالت زده می-کرد که کافی بود. مورد دیگری که بسیار آموزنده بود رفتار توأم با احترام شما با بیماران و دیگر همکاران بود. من این جمله را درجاهای مختلف از شما شنیدم که هیچ گاه همکار و بیمار و یا دانشجو و هر شخص دیگری را با دوم‌شخص مفرد خطاب نمی کردید.
بله این فرهنگ ما است. آیا شما اگر به بانک بروید و به شما بگویند اسمت چیه ناراحت نمی شوید؟ به‌هرحال احساس خوبی نیست. من این را همیشه به عزیزانم آموزش می دهم. باید مرزها را نگه داشت. ولی اگر با فردی که سنش پایین است خیلی نزدیک هستید و می خواهید رابطه ی صمیمی ایجاد کنید شاید بتوان او را دوم‌شخص مفرد خطاب کرد. خیلی بااحتیاط به مریض سالمندم می گویم پدر. تا جایی که بتوانم نمی گویم چون شنیده ام که در پاسخ می گویند من که پدر تو نیستم. این ها چیزهایی است که باید یاد گرفت و آن ها را حفظ کرد.

 برخی معتقدند که افراد با ویژگی شخصیتی خاص برای رشته های خاصی مناسب هستند. مثلاً جراح باید تمرکز زیادی داشته باشد. اگر شما بخواهید کسی را به‌عنوان دستیار یا رزیدنت برای رشته روان پزشکی انتخاب کنید، چه ویژگی هایی برای او در نظر می گیرید؟
سؤال بسیار خوبی است. مهم ترین خصوصیات فردی که می خواهد روان‌پزشک شود این است که بتواند یک رابطه منطقی با فرد بیمار ایجاد کند تا او بتواند مسایل خود را برای روان‌پزشک توضیح دهد. تمام مواردی که من در موردش صحبت کردم برای یک روان‌پزشک لازم است. باید بتواند همدلی کند و از معلوماتش استفاده کند. موارد را در ذهنش تجزیه کند و فرد شفاف و صادقی باشد. نظر شما در مورد بالا ترین اولویت چیست؟
دکترامینی: بالاترین را نمی توانم بگویم اما با نظر شما موافقم که فرمودید این قدرت را داشته باشد که احساس راحتی در بیمار ایجاد کند تا مسائل خود را بیان کند و احساس کند که دکتر او را درک می کند.
دکتر میرسپاسی: وقتی بیماری وارد اتاق شما می شود نباید به او گفت سلام بفرمایید مشکل شما چیست؟ این راه برقراری درست ارتباط نیست. من در مقابل بیمارانم بلند می شوم. هیچ گاه من ابتدا برای دست دادن پیش‌قدم نمی شوم اما اگر آن ها بخواهند دست بدهند، دستم را عقب نمی کشم.

 در رابطه با سیر بیماری‌های حوزه‌ی روان‌پزشکی مثلاً در مورد شیوع، نحوۀ بیماری و در کل فضای بیماری از گذشته تابه‌حال که شما فعالیت داشتید و یا حتی دوران پدرتان تا به امروز آیا تغییراتی به وجود آمده است؟
از سالی که در بیمارستان روزبه شروع به کار کردم تا به امروز به نظرم تغییر بارزی رخ نداده است اما فکر می کنم که سن مراجعین کمتر شده است. افراد راحت تر مراجعه می کنند. یک مورد جدید که لازم است ذکر کنم مواد محرک است که روی مراجعین ما تأثیر داشته است و اکثر آن ها بدون هیچ محدودیت سنی و یا جنسی مصرف‌کننده هستند.

 به نظر شما علت راحت‌تر مراجعه کردن بیماران می تواند این موضوع باشد که انگ این بیماری کمتر شده است؟
بله در این زمینه بسیار کارشده است. انگ زدایی در سلامت روان و آگاهی در مورد بیماری روان پزشکی. در جلساتی که با  استاد محترم جناب آقای «دکتر معین» داریم مرتب روی همین موضوع کار می کنیم که توجیه کنیم و آموزش روانی بدهیم. مهم ترین موضوعی که در بیشتر مواقع توسط ما نادیده گرفته می شود همین آموزش هایی است که لازم است به بیمار و بستگان او و حتی مردم و رسانه ها بدهیم. حتی دیده‌شده است که برخی، افرادی را که داروی اعصاب و روان مصرف می کنند استخدام نمی کنند. باید این فرهنگ سازی توسط رسانه ها به‌درستی صورت بگیرد.

برگردیم به سال 57 که شما به بیمارستان روزبه برگشتید ولی دیگر پدر حضور نداشتند، شرایط برایتان چطور بود؟ چه احساسی داشتید؟
بسیار از من استقبال کردند. واحد های درسی زیادی را برای من در نظر گرفتند و حسابی مشغول شدم. آن زمان پاورپوینت نبود و اسلاید درست می کردند. جایی در نزدیکی خیابان کارگر شمالی بود که من از جیب خودم هزینه می کردم و اسلاید درست می کردم. بسیار سرگرم و خوشحال بودم. بعد هم که جنگ شد چندین بار به مأموریت رفتم که هم جنبه تدریس داشت و هم دیدن بیماران.

اعزام شما به جبهه از چه بابت بود؟
در سوله ها از ما برای کارهای پزشکی استفاده می کردند. وقتی موج گرفتگی می آمد آن افراد را بررسی می کردیم. حتماً باید تدریس هم انجام می دادیم. من در بیمارستان اهواز، مشهد، کرمانشاه یا باختران برای تدریس رفتم و این جزء طرح ما بود.

بعد از جنگ چطور؟
در بیمارستان ماندم و تقاضای ارتقای به دانشیاری کردم و تصویب شد. فعالیت های زیادی در شورای پزشکی تخصصی به‌عنوان دبیر بورد داشتم و مدت طولانی دبیر بورد بودم. آن زمان از هر دانشگاه یک نفر بود از دانشگاه ایران آقای «دکتر احمد محیط»، از دانشگاه شهید بهشتی آقای دکتر «مرتضی مهاجر» و من هم از دانشگاه تهران حضور داشتم. آقایان دکتر مهاجر و دکتر محیط هم هر کدام مدتی در سمت دبیر فعالیت داشتند. ما سه نفر در جریان کارهای بورد بودیم. هرچند افراد دیگری هم از شهرستان ها می آمدند اما اکثر کارها را دبیران انجام می دادند. تا سال84 یا 85 که آقای دکتر محمود طباطبایی برای سمت دبیری انتخاب شدند، من همچنان برای مدت طولانی دبیر بودم و حتی بعد از بازنشستگی هم دبیر بودم چون من زود بازنشسته شدم.
دکترامینی: دکتر میرسپاسی در سال 82 که من رئیس بیمارستان بودم بازنشسته شدند. در واقع بعد از 25 سال خدمت ایشان بازنشسته شدند. هرچند دوست نداشتم ایشان بازنشسته شوند.
یکی از دلایلی که من برای بازنشسته شدن داشتم این بود که آن زمان موجی ایجادشده بود و از اساتید ایراد می گرفتند آن‌هم ایراد داخلی. مثلاً کی می روی کی می آیی، با این که می دانستند من تمام ساعات موظفی ام را پر می کنم و همیشه حضور دارم. فقط 1ساعت و نیم وقت ناهار را به بیمارستان میمنت می رفتم اما باز این ایراد گرفتن ها وجود داشت و باعث شده بود که نامه ای به من بدهند که نباید صبح ها جای دیگر بروم و باید یک جا را انتخاب کنم، در صورتی‌که من صبح نمی رفتم و حدود ظهر از وقت ناهارم استفاده می کردم. دلیل دیگر این بود که احساس کردم دیگر نیازی به من نیست و می خواهند من را کنار بگذارند. همین باعث شد که من تقاضای بازنشستگی بدهم. به این صورت تقاضا دادم که من در بیمارستان میمنت مسئولیت دارم و نمی توانم دو مسئولیت بزرگ را بپذیرم و اگر با 25 سال سابقه و سن بیشتر از 50 سال موافق هستید لطفاً با بازنشستگی من موافقت کنید. خیلی از دوستان به من گفتند این کار را نکنم. به هر حال از آقای دکتر محمدی و آقای دکتر امینی تقاضا کردم با درخواستم موافقت کنند. علی‌رغم اینکه مخالف بودند رضایتشان را گرفتم. بعد رئیس دانشکده و سپس رئیس دانشگاه موافقت کردند و من در سال 82 بازنشسته شدم. اگر یکی-دو سال صبر می کردم حقوقم خیلی تغییر می کرد. زمانی که بازنشسته شدم به آقای دکتر ناصری دبیر وقت شورای عالی پزشکی و تخصصی نامه ای نوشتم که بازنشسته شده ام و اگر قرار است مرا از عضویت بورد معاف کنید این کار را انجام دهید. ایشان گفتند خیر، هستند افرادی که بازنشسته و عضو بورد هستند. البته این اواخر کارها را آقای دکتر امینی انجام می دادند تا اینکه  مسئول دبیرخانه عوض شد و من دیگر نامزد دبیری هیئت بورد روانپزشکی نشدم چون احساس کردم در بسیاری از موارد، که لازم بود با  من  مشورت کنند بدون آگاهی من با اعضای دیگر بورد مشورت می کردند. اما اگر نامزد می شدم حتماً رأی می آوردم. آقای دکتر محمود طباطبایی که آمدند من همچنان در بورد بودم. حتی گفتم هر زمان که بگویید دیگر نمی آیم تا 2 سال پیش که تصمیم کلی گرفته شد که بازنشسته ها  عضو هیئت بورد نباشند که به نظر من تصمیم درستی بود و باید افراد جدیدی می آمدند.

دکتر امینی: شما سال ها در جامعه پزشکی و روان‌پزشکی کار کردید چه نقد جدی به این جامعه علمی دارید؟
این‌یک موضوع کلی است. افراط‌ تفریط نباید باشد. همیشه باید حد وسط را حفظ کرد. فردی که قرار بر این است که بازنشسته شود طبق ضوابط باید نامۀ تشکر برایش نوشته شود و سپس بازنشسته شود. نه اینکه گاهی مراسم بزرگ بگیرند و گاهی به هیچ شکل قدردانی نشود. در حال حاضر این مراسم بیش‌ از اندازه انجام می گیرد و در گذشته اصلاً انجام نمی گرفت. برگزاری مراسم‌باید ضابطه مند باشد. کنترل اعضای هیئت‌علمی بسیار مهم است و باید وظایفشان را به‌درستی انجام دهند. درصورتی‌که من می شنوم دانشجو اصلاً استاد را نمی بیند و فقط اینترن و رزیدنت را می بیند و به آن ها گزارش می دهد. کسی که وارد دانشگاه می شود باید بداند حقوقش از کسی که بیرون از دانشگاه کار می کند کمتر خواهد بود اما این تفاوت در آمریکا و اروپا بارز نیست. ارتقاء باید کاملاً منطقی انجام شود. فقط کارهای پژوهشی ملاک نباشد و دیگر ارزش ها را هم در نظر بگیرند. هیچ‌ کسبه‌ راحتی نباید در جایگاهی که به او تعلق ندارد قرار بگیرد. هیچ‌کس هم نباید به‌راحتی از دانشگاه برود. اگر زبان انگلیسی برای استخدام شدن الزامی است باید ضوابط آن‌هم در نظر گرفته شود. در مورد انجمن روان‌پزشکی هم باید بگویم ازدوره ی دومی که آقای دکتر سید احمد جلیلی رئیس هیئت مدیره بودند و پس از آن با فعالیت هیئت مدیره جدید، انجمن روح تازه ای گرفته است و همکاری ها دارد زیادتر می شود و اگر تمام این ها رعایت شود اثرات مثبت آن را در بیماران خواهیم دید و دیگر انگ به بیمار زده نمی شود. بهترین روش های درمانی به کار گرفته می شود و روان‌پزشکی کشور متحول می شود.

دکتر امینی: شاید موضوعی که شما هم آن را حس کرده باشید همین جوی است که ایجادشده و به نحوی در حال گسترش است و اگر ادامه پیدا کند بی‌اعتمادی جامعه روزبه‌روز به پزشکان بیشتر خواهد شد، بخشی از این اتفاق به جامعه و بخش دیگر آن به پزشکان ارتباط دارد. به نظر شما چه‌کاری می توان انجام داد تا از پیشرفت این اتفاق جلوگیری کنیم و وضعیت بهبود پیدا کند؟
رفتارها باید منطقی باشد و نحوه ی برخورد با بیمار آموزش داده شود. نادیده گرفتن بیمار این عواقب را به دنبال داشته است. بیمار انتظار دارد که برای او توضیح داده شود و نباید توضیح کتابی بدهیم. امید بیخود نباید داد و ناامید هم نباید کرد. به هر جهت راهی برای کمک به بیمار وجود دارد.

نقش رسانه ها چیست؟
رسانه ها فقط قلقلک می دهند و در همه جای دنیا این‌گونه است. باید این را پذیرفت. در جلسات انگ زدایی استاد محترم جناب آقای دکتر معین که مربوط به‌سلامت روان «یونسکو» است گاهی خبرنگاران حضور دارند و دکتر برای آن ها توضیح می دهند و جلساتی برایشان برگزار می کند و همه این کارها تأثیرگذار است.

دکتر امینی: من می دانم که اخیراً برای شما کسالتی ایجادشده است و شما برخلاف همیشه که پزشک بودید این بار در جایگاه بیمار قرار گرفتید و رابطه پزشک و بیمار را از آن جایگاه هم دیدید. خوشبختانه در حال حاضر بهتر هستید. اما می خواهم بدانم تجربه شما از دیدگاه بیمار در مورد چیزهایی که در مورد رابطه بیمار و پزشک گفتیم چطور بود؟ آیا برای شما کمک‌کننده بود؟
بله. من ابتدا مشکل پروستات پیدا کردم و سپس «PSA» من بالا رفت. بعد نزد دکتری رفتم که بسیار خوب رفتار کرد ولی به من گفت باید بیوپسی شوم که کمی کار سختی بود. در آخر هم توضیح زیادی به من داده نشد. شاید فکر کردند که اوضاعم خوب نیست و بهتر است توضیح ندهند. بعد از آن مرا برای پاتولوژی فرستادند و بعد 35 جلسه به بیمارستان برای رادیوتراپی رفتم که کار راحتی نبود که بروم جایی که افرادی مرا می شناسند و بفهمند آمدم رادیوتراپی انجام بدهم و مجبور بودم لبخند بزنم. تمام این موارد بی‌تأثیر نیست. همگی دست‌به‌دست هم داد به‌طوری‌که عوارض آن هنوز هست و گاهی هم ادامه دارد. هر بیماری که می آید من خودم را به یاد می آورم و می بینم که در مقایسه با دیگران بهتر به بیمارم توضیح می دهم. امید واهی نمی دهم و ناامید هم نمی کنم. وقتی یک پزشک به پزشک دیگری برای معالجه مراجعه می کند انتظار دارد که مثل یک پزشک با او رفتار شود اما این اتفاق برای من در مواردی رخ نداد. با این بیماری خیلی خوب کنار آمدم. فقط سرکار می رفتم و در هیچ  جلسه خانوادگی یا علمی حضور پیدا نمی کردم. تنها نگرانی من همسرم و زهرا و مریم بودند و فعلاً هم شکر خدا  بهتر هستم.

دکتر امینی: شما به‌عنوان یک پزشک موفق و یک استاد موفق چه درسی از این 71 سال زندگی برای دانشجویان و افرادی که این مصاحبه را می خوانند دارید؟
درزمینۀ کاری ام می توانم بگویم که اشتباه زیاد کردم. به‌عنوان‌مثال حالا که خوب فکر می کنم می بینم تصمیم بازنشستگی ام تصمیم درستی نبود. اگر حالا بود این کار را انجام نمی دادم، شاید این مهم‌ترین درسی است که از گذشته ام گرفته ام. محبتی که دیگران به من دارند موهبت خداوند است.

توصیه ای برای جوانان و دانشجویان دارید که در زندگی از آن استفاده کنند؟
شغلشان جزئی از زندگی آن ها است و باید به بهترین شکل آن را انجام  دهند. نباید مشکلات کار خود را به خانه ببرند. باید در شغلشان حریم ها حفظ شود. این ها چیزهایی است که باید جدی گرفته شود.
دکتر امینی: خیلی دوست داشتم در مورد انجمن هم از شما بپرسم به‌هرحال شما سال های زیادی به‌عنوان رئیس و نایب‌رئیس بودید، اما شما زمان ندارید.
از اینکه تشریف آوردید و وقت عزیزتان را در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم.

خبرنگار: نسیم قرائیان
عکس: مهدی کیهان

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • تاریخ شفاهی دانشگاه
  • طلایه داران دانشگاه
  • دکتر میرسپاسی
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1396/06/09 22:47
0
0
الهی همیشه سلامت باشی اقای دکتر 14ساله بیماراقای دکترهستم مرسی اقای دکترمرسی
کاربر مهمان
1396/05/29 9:12
0
0
آقای دکتر میرسپاسی را در دانشکده می دیدم اما به اقتضای رشته با ایشان ملاقات و صحبت حضوری نداشتم اما یک حسی که ایشان شخصیت و خانواده خاص باشند را داشتم من نمی دانم چرا فردی بازنشسته میشود با او مصاحبه می کنند و تازه نسل جوان هیات علمی و کارکنان دانشگاه متوجه علم و فضیلت این اشخاص می شوند انگار واهمه است در زمان حضور فعال این عزیزان در دانشگاه شناسانده شوند باز هم متشکرم این مصاحبه را راه اندازی کردید
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد