کد خبر: ٧٥٩٣٢/ ١١:٤٢ - شنبه ١٥ ارديبهشت ١٣٩٧/ تعداد بازدید: 2175
چاپ
ارسال به دوست
تاریخ شفاهی دانشگاه
دکتر بهروز نبئی: دانشجویان باید رشتۀ خود را بر اساس نیاز مردم و واجب کفایی انتخاب کنند
مدتی است ثبت تاریخ شفاهی در دستور کار واحد روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران قرارگرفته است و در همین راستا گفتگو با دکتر بهروز نبئی، فوق تخصص پزشکی اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی تهران را در ادامۀ این خبر خواهید خواند.

دکتر  بهروز نبئی در سال 1330 در «محلۀ سنگلج تهران» به دنیا آمد. ایشان سه خواهر و دو برادر داشت و فرزند سوم خانواده بود. پدر وی سرهنگ خلبان حسن نبئی، فردی سیاسی و چپ‌گرای متعصب و حزبی بود. در جریان دستگیری پدر و آواره شدن خانواده، مادر به‌تنهایی مسئولیت خانواده را بر عهده گرفت. باوجود غیرمذهبی بودن خانواده، وی مذهب را انتخاب کرد. ایشان تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسۀ اکباتان تهران و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان رهنما آغاز نمود و سپس  در سال 1349، جزء ده نفر اول وارد دانشکدۀ پزشکی تهران شد. اگرچه رشته جراحی پلاستیک را برای آینده شغلی خود انتخاب کرده بود، به دلیل خدمت چهار ساله ابتدای جنگ  در کردستان و آشنایی از نزدیک با مشکلات بهداشتی درمانی کشور و بنا به نیاز مبرم کشور و واجب کفایی خدمت در رشته های مورد نیاز شدید مردم، رشته طب پیشگیری و پزشکی اجتماعی را انتخاب نمود. وی در سال 1371 موفق به اخذ درجۀ تخصصی در رشتۀ طب پیشگیری و پزشکی اجتماعی از دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران گردید. همچنین در سال 1375 موفق به اخذ درجۀ فوق تخصص در رشتۀ پزشکی اجتماعی از دانشگاه لندن شد. ایشان عضو هیئت‌علمی و دانشیار گروه پزشکی اجتماعی در دانشگاه علوم پزشکی بوده‌اند.  


لطفاً بسیار کوتاه خود را معرفی کرده و بفرمایید که دوران کودکی تان چگونه گذشت؟
در ابتدا سپاسگزارم که اجازه دادید در این حرکت ارزشمند سهیم باشم. در سال 1330 در محلۀ سنگلج تهران در خانواده‌ای غیرمذهبی به دنیا آمدم. پدرم سرهنگ خلبان حسن نبئی، فردی سیاسی و چپ‌گرای متعصب و حزبی بود، تنها شانسی که خانوادۀ ما داشت این بود که ایشان اعدام نشد و به 15 سال حبس با اعمال شاقه محکوم شدند. بنابراین از کودکی پدر بالای سرم نبود. او را به‌قدری شکنجه کردند که هویتش از دست رفت و پس از آزادی به فردی ساکت و غیر فعال تبدیل شده بود. پدرم را زودتر از 15 سال آزاد کردند و در سازمان نقشه‌برداری به‌عنوان مسئول پیاده کردن نقشه‌هایی که خلبانان می‌گرفتند، تعیین شد. باوجود اینکه زبان اصلی تحصیلی ایشان فرانسه بود خیلی سریع در دانشگاه قبول شد و لیسانس زبان انگلیسی را نیز گرفت. ایشان شاگرد «دکتر صورتگر» بودند که ترجمه‌های خوبی نیز دارند. پدرم بعدازاین اتفاقات توان این‌که وارد جامعه شود را نداشت. بعد از انقلاب از طرف دولت انقلابی و همکاران سابق حزب کمونیست به سراغ ایشان آمدند، اما با هیچ‌کدام همکاری نکرد و در سال 1371 براثر تصادف فوت کردند.

پدر شما در زمان جنگ در قید حیات بودند؟
بله در قید حیات بودند و اگر می‌خواستند از ایشان استفاده کنند، آماده بود. قبل از انقلاب در روحیۀ پدرم تحولی ایجاد و مذهبی شد. البته تمایل من به مذهب به تغییر روحیۀ پدرم ربطی نداشت. بسیار زود در سیزده‌سالگی مذهب را شناختم و در انجمن‌های اسلامی فعالیت می‌کردم.

چگونه با مذهب آشنا شدید؟
هدایت الهی به برکت دوستان دورۀ دبیرستان به من رسید. در مسیر رفت‌وبرگشت به خانه، یکی از دوستان نوشته‌هایی به من می داد و علاقۀ من به مذهب بیشتر شد و با این‌که به سن تکلیف نرسیده بودم نمازخواندن را شروع کردم. این کار بسیار به من آرامش می‌داد. خانۀ ما در منطقۀ گمرک و چسبیده به «مهدیۀ کافی» کنونی بود. بنده علاقه‌مند بودم که در مراسم دعای ندبه شرکت کنم اما معمولاً بسیار شلوغ می‌شد و از آن‌جایی که صدا بلند بود می‌توانستم از داخل اتاق یا پشت‌بام صدای مراسم را بشنوم و از راه دور در دعا شرکت کنم. در همین دوران با جلساتی آشنا شدم که اساتید بسیار خوبی داشت. درگذشته طلبه‌ها با اکنون بسیار متفاوت بودند، اکنون بیشتر در کار سیاست هستند. یکی از طلبه‌های «مدرسۀ علمیه مروی» که روبروی دبیرستان مروی بود، می‌ایستاد و در حقیقت افراد مستعد را شکار می‌کرد. من از طریق کنفرانس‌هایی که با دوستم می‌رفتم با ایشان آشنا شدم و کار تا جایی پیش رفت که من دروس طلبگی را با ایشان شروع کردم. غیر از من استاد دکتر دریانی گوارش نیز نزد ایشان دروس طلبگی می‌آموخت. نصایح ایشان و اساتید بالاتر، تأثیر عمیقی بر روی بنده داشت.

با توجه به اینکه خانوادۀ شما مذهبی نبودند، دچار مشکل نشدید؟
خانوادۀ من بسیار دموکرات بودند. در خانواده، من فقط نماز می‌خواندم و کتاب‌های مذهبی زیادی در خانه داشتم. در طول ماه رمضان ساعت کوک می‌کردم و به‌تنهایی بیدار می‌شدم، سحری می‌خوردم و روزه می‌گرفتم. در شب‌های قدر به‌تنهایی شب‌زنده‌داری می‌کردم. بااینکه در خانواده بسیار تبلیغ کردم، نتوانستم باعث هدایت کسی شوم چون هدایت دست خداست ولی باعث مزاحمت کسی هم نشدم. در خانه همه‌چیز آزاد بود و کاملا به نظر من احترام می‌گذاشتند. برادرم که دو سال از من بزرگ‌تر بود و در دانشکده فنی درس می‌خواند، دوست‌دختر خود را به خانه می‌آورد. لازم به یاد آوری است که بعد از دستگیری پدرم، مادرم به‌تنهایی مسئولیت خانواده را بر عهده گرفته بود. ایشان از پدرم تزریقات و پانسمان را فراگرفته بود و تزریقات خانم‌هایی که حاضر نبودند آقایان این کار را انجام دهند را انجام می‌داد. مادرم برای این کار به خانۀ این افراد می‌رفت و مرا همیشه با خود می برد، گاهی نیز آن‌ها به خانۀ ما می‌آمدند. علاوه بر این خیاط بسیار ماهری بود و از کودکی خیاطی می‌کرد و با این دو کار زندگی ما را می‌گذراند. ما در آن زمان سه فرزند بودیم و در یک اتاق در منطقۀ گمرک زندگی می‌کردیم که منطقة خوبی برای تربیت بچه‌ها نیست. مادرم  خیلی مراقب ما بود. 
 
 از زمان ورود به دبستان خاطره‌ای ندارید؟
زمانی که می‌خواستم وارد دبستان شوم پدرم نبود ولی برادر بزرگم قبل از من وارد دبستان شده و پشتیبان من بود. من در آن دوران بسیار کتک کاری می‌کردم و به‌محض این‌که کتک می‌خوردم برادرم را می‌آوردم و به پشتیبانی او حمله می‌کردم. در کل قوی نبودم و همه می‌گفتند بسیار لاغر و ضعیف هستم ولی بسیار تیز بودم. از ابتدا تحمل نمی‌کردم ببینم به کسی زور می‌گویند و بارها به خاطر این موضوع وارد درگیری شدم و از فرد مظلوم دفاع کرده و او را آزاد کردم و خودم کتک خوردم. این روش همیشگی من بود. پدرم نیز بسیار شجاع بود. این را از خاطراتی که نقل می‌کرد، می‌گویم. ولی خصایص بدی نیز داشت، مثل این‌که خانواده برایش اولویت نداشت. او مدت زیادی به دنبال مسائل حزبی بود و بار مسئولیت خانواده بر دوش مادرم بود. ما اصالتاً آذری هستیم و من باید در مراغه به دنیا می‌آمدم ولی به خاطر کار پدرم که خلبانی بود همه فرزندانش در تهران متولد شدند. تمام مدال‌هایی که در کار به دست آورد به من ارث رسیده است و بقیۀ وسایل مثل کلاه خلبانی و... را برادرم که سال‌هاست به آمریکا مهاجرت کرده، با خود برد. ایشان مدال تیراندازی، بمباران، شیرجه و... داشت. وی بسیار مشهور بود و جزو اولین افرادی بود که «هواپیمای اسپیت فایر» که شاهکار صنعت هوایی انگلیس بود مورد استفاده او قرار می گرفت. حقایقی که من از ایشان در مورد مسایل تاریخی شنیدم با آنچه که تلویزیون نشان می‌دهد بسیار متفاوت است. من به همراه برادر بزرگم به مدرسه رفتم. در مدرسه نیز بسیار شیطنت می‌کردم و مرتب با سال بالایی‌ها درگیر می‌شدم. اما درعین‌حال داستان‌نویسی می‌کردم و قصه‌گوی کلاس نیز بودم، در درس‌ها کم نمی‌آوردم. نقاشی ام نیز مشهور بود.

آیا از معلم‌های خود کسی را به خاطر دارید؟
بله. من تمام معلمین خود را می‌شناسم. معلم سال اول من خانم کیوان بود و توجه خاصی به شاگردان نمی‌کرد. معلم کلاس سوم من به نام خانم جوادی، استعداد نقاشی را در من کشف کرد و از همان زمان توجهم به هنر نقاشی بیشتر شد. خانم رضوان معلم کلاس چهارم دبستان که جوان و مجرد بود نیز بسیار به من علاقه‌مند بود. ایشان مرتب از من می‌خواست که برای بچه‌ها قصه بگویم و من بیشتر اوقات داستان فی البداهه می‌گفتم. علاقۀ زیادی به کتاب خواندن داشتم. به‌محض این‌که سواد خواندن پیدا کردم، اصرار می‌کردم برایم کتاب بخرند. ولی کتاب نبود و مادرم بعد از جستجوی بسیار کتاب‌هایی مثل خسروپرویز و شاه‌پریان را پیدا می‌کرد که نثر مشکلی داشت و مناسب سن من نبودند. با این حال به خواندن ادامه دادم تا «کیهان بچه‌ها» و بعدها «اطلاعات کودکان» را پیدا کردم و از این دو مجله استفاده می‌کردم. من به سخنرانی و تدریس بسیار علاقه داشتم. در سال ششم دبستان بارها به کلاس‌های پنجم و ششم می‌رفتم و درس می‌دادم و بدون ترس و با تسلط کامل این کار را انجام می‌دادم و به‌خوبی نیز از عهده اش برمی‌آمدم. من با تمام امکاناتی که در اختیار داشتم کار می‌کردم. مثلاً همیشه بعدازظهرها سراغ ابزار کاردستی و بویژه برق می‌رفتم و بارها برق مرا گرفت. انواع و اقسام چیزها را در کاسه می‌ریختم و تجزیۀ شیمیایی می‌کردم. بعدها متوجه شدم که چه‌کارهای خطرناکی انجام می‌دادم. به‌شدت دنبال این بودم که فرمول باروت را پیدا کنم. هنوز شیمی نخوانده بودم، برادر و خواهرم شیمی خوانده بودند ولی به من نمی‌گفتند؛ من متوجه شده بودم که از زغال و شوره و گوگرد می‌توان باروت ساخت. با پول‌توجیبی خود این سه ماده را از عطاری خریدم ولی چون نسبت‌های آن‌ها را نمی‌‌دانستم با آزمون‌وخطا این فرمول را پیدا کردم و مقدار زیادی در حدود 200/300 گرم باروت درست کردم و مقدار کمی را برای آزمایش آتش زدم، جرقه ای پرید و کل بسته آتش گرفت، خوشبختانه چون مسدود نبود منفجر نشد و مثل یک موشک عمل کرد. دود زیادی ایجاد شد و تمام افراد خانواده آمدند و من از ترس این‌که آن‌ها متوجه من بشوند، در کمد پنهان شدم و به خیر گذشت.  در سن دوازده سالگی دوره هواپیماسازی مدل را در سازمان هواپیمایی کل کشور به طور رسمی گذراندم و گواهی گرفتم لکن دیگر وسع خانواده اجازه تامین هزینه ابزار هواپیما سازی را نمی داد و نتوانستم ادامه دهم. از سیزده سالگی رسما تحت نظر استاد، نقاشی رنگ و روغن سبک کلاسیک را آغاز کردم و بعد از مدتی برای کنکور آن را رها کردم. در حال حاضر اگر فرصت کنم و سلامتیم اجازه دهد، با مداد رنگی در سبک امپرسیونیزم کار می کنم.   

شما با مادر بیشتر مأنوس بودید، از روحیات ایشان برای ما می‌گویید؟
مادرم زن پرتوان و صبوری بود. تمام وجود خود را برای فرزندانش فدا کرد. مثل شیر ماده، از ما مراقبت می کرد. در عشق به پدرم، بسیار وفادار بود. متاسفم که ما او را درک نمی کردیم. من به خاطر درسهایم، همیشه از صحبت کردن با او فراری بودم. به محض رسیدن به منزل، به سرعت به اطاق خودم می دویدم و به ندرت پای صحبت مادرم می نشستم. بقیه بچه ها نیز کم وبیش اینگونه عمل می کردند. سال دوم پزشکی که می خواستم تزریقات یاد بگیرم، از او کمک گرفتم. مادرم از یک بادمجان دلمه ای بزرگ استفاده کرد و به خوبی آموزش داد. روی حرکت مچ خیلی تمرین داد. تعصب او روی استریلیزاسیون را در بیمارستان هم ندیدم.

از دوران دبیرستانتان بگویید.  
  از سال سوم دبیرستان که مذهبی شدم، درسخوان هم شدم و از 13 تا درسی که داشتیم 11 تا را 20 گرفتم و باعث تعجب همه شدم. درواقع من در سال سوم دبیرستان به‌طورکلی متحول شدم. بسیار درسخوان بودم و رقبای درسی خود را بافاصلۀ زیاد پشت سر گذاشتم. آقای فتحعلی زاده معلم نقاشی ما بسیار خوب بود و نمایشگاه نقاشی نیز داشت و بنده را از بین تمام دانش آموزان انتخاب کرد و با من کار می‌کرد. نقاشی را به‌عنوان یک کار جنبی ادامه می‌دادم. وقتی وارد سیکل دوم دبیرستان شدم ورزش رزمی را شناختم. در آن‌زمان «بروس لی» هنوز نیامده بود ولی با فیلم فیلینت با بازی «جیمز کابرن» ورزش‌های رزمی معرفی شد. من از آن‌زمان به ورزش‌های رزمی علاقه‌مند شدم و از تابستان به باشگاه آتش‌نشانی نزد استاد ماشین‌چیان و بعد نزد استاد اصلی رزمی ایران، دکتر وارسته، دان 7 کاراته کانزریو که خودشان ابداع کرده بودند و از کامل‌ترین سبک‌های کاراته است رفتم. من این رشته را در دانشگاه نیز دنبال کردم. بین هم‌کلاسی‌هایم در دانشگاه فردی به نام مهدی عرب بود در ردۀ بالا و کمربند سیاه داشت. کمک کردیم تا رشته کاراته کانزریو در دانشگاه نیز راه افتاد.  

دوست نداشتید که کاراته یا نقاشی رشتۀ تخصصی شما باشد؟
 هرگز. زمانی‌که نقاشی با درس من تداخل داشت قید نقاشی را می‌زدم و حتی کار به‌جایی رسید که نقاشی را کنار گذاشتم، زیرا وقت زیادی از من می‌گرفت. طبق دستور شرع، هر مردی باید توان رزمی مناسبی برای دفاع از حریم جامعه اش داشته باشد. در روایات اسلامی از مردها خواسته اند اسلحه ای برای خود تهیه کنند و آنرا داشته باشند، حتی اگر نیزه باشد. نیزه خودش یک سلاح کامل است! اسلام شوخی ندارد. مرد مسلمان در کنار رشته شغلی خود، باید مهارت دفاعی لازم و توان کاربرد اسلحه را داشته باشد. در مورد نقاشی به عنوان یک هنر، باعث رفع خستگی روحی و شکوفایی سایر استعداد ها می شود. اگر من رشته جراحی پلاستیک می رفتم، آنوقت ادغام مهارت هنری و پزشکی از من جراح پنجه طلایی می ساخت که نتایج شایسته ای به دست می داد اما وظیفه ام اجازه نداد.  
 
در مورد کنکورتان بگویید.
من در دو کنکور شرکت کردم. اولی دانشکده پزشکی شیراز بود که پاسخ قبولی آن قبل از کنکور سراسری آمد و می باید پنج هزار تومان (به پول آن موقع) شهریه ثبت نام می دادم. خانواده حمایت نکردند و من نتوانستم ثبت نام کنم. بعد از آن در کنکور سراسری شرکت کردم و قبول شدم ولی در آن زمان کنکور سراسری تازه راه افتاده بود و رتبه ها در روزنامه اعلام نشد. موقع ثبت نام چون جزء نه نفر اول بودم شهریه نگرفتند.

چرا رشتۀ پزشکی را انتخاب کردید؟
بینهایت علت موجه وجود داشت که پزشکی را برای آینده خود در نظر بگیرم ولی من فکر می‌کنم ریشۀ آن از آمپول زدن‎‌هایی بود که مادرم انجام می‌داد وگرنه من کارهای زیادی انجام می‌دادم ولی در عین حال خیلی دوست داشتم برای کمک به مردم از بهترین راه ممکن استفاده کنم. با اینکه در فقر زندگی کرده بودم ولی قسم می خورم حتی یکبار به منافع مالی رشته پزشکی فکر نکردم. مطالعات زیادی در مورد ابن سینا و زکریای رازی و امثال ایشان انجام می دادم. بزرگان طب مثل جنر، پاستور، کخ، لیستر و امثالهم الگوهای من بودند. ولی این افراد از نظر علمی برای بسیاری از نوجوانان ایده آل بودند. اما دکتر آلبرت شوایتزر که پزشک ساده ای بود ولی عمر خود را تنها در آفریقا به خدمت قبایل عقب مانده سیاه پوستان گذراند، از همه اینها بیشتر روی من تآثیر گذاشت. حتی وقتی سال دوم پزشکی بودم با برخی از اساتید پزشکی در مورد انجام کاری مانند شوایتزر مشورت کردم. یعنی تصمیم گرفتم بعد از پایان تحصیل، به آفریقا و یا سایر مناطق محروم دنیا مهاجرت کنم. اساتید همگی مخالف بودند چون می گفتند این کار به تنهایی ممکن نیست و باید تیمی از افراد مختلف تشکیل بدهم و تجهیزات و ... مورد نیاز است. در سال سوم دبیرستان یک سال پول‌هایم را جمع کردم و یک میکروسکوپ خریدم و مرتب با آن کار می کردم. از ابتدای زندگی ام علاقه خاصی به پزشکی پیدا کردم و برای خودم لابراتوارکوچکی درست کرده بودم و مطالعات جنبی زیادی در این مورد انجام می دادم.

از سالی که وارد دانشگاه شدید برای ما بگویید. آیا فضای دانشگاه با تصورقبلی شما متفاوت بود؟
از نظر گروه هیات علمی و کلاس ها تقریبا همان بود ولی از نظر دانشجویان پزشکی کاملا غافل گیر شدم. اکثر هم شاگردی ها به افرادی بی انضباط، شلوغ، فراری از درس،... با رفتاری کاملا خلاف شئونات یک دانشجو تبدیل شده بودند. فقط دنبال این بودند که چیزی بگویند و بقیه بخندند. بسیاری اوقات کلاس ها اصلا قابل استفاده نبود. برای مثال نیمکت های سالن پاتولوژی، قدیمی و فرسوده بودند. دانشجویان ما حتی وقتی سال چهار بودند، دوست داشتند آنقدر خود را تکان بدهند و صدای جیر جیر این نیمکت ها را در بیاورند که نمی شد صدای مدرس را شنید و این اعصاب استاد را خورد می کرد و توهین بزرگی به شمار می آمد. این در جایی بود که گروه پاتولوژی ما در دنیا مشهور بود. به جز کلاس های عملی، ترجیح می دادم بسیاری از کلاس ها را به خاطر این وضع شرکت نکنم. چند بار استاد آمار پزشکی را که خانم جوانی بود به گریه در آوردند. البته هرقدر دروس بالینی تر می شدند و کلاس ها از حالت جمعی در می آمد، وضع بهتر می شد. میزان درآمد اساتید و ثروتشان خیلی مورد توجه دانشجویان بود. این همان چیزی است که به آن (آموزش پنهان) می گویند. به طور ساده، استاد پزشکی به دانشجویان در آشکار درس نجات بیماران و فداکاری و بی اعتنایی به مال دنیا را می دهد ولی در خفا و باطن، وضع درآمد و ثروت و اتوموبیلش درس دیگری به دانشجو القاء می نماید.

آقای دکتر به دورۀ دانشجویی و فعالیت‌های دانشگاهی شما بپردازیم، کدام‌یک از اساتید شما در دورۀ بالینی و علوم پایه بیشترین تأثیر را بر روی شما داشتند؟ الگوی اخلاقی شما چه کسی بود؟
من همیشه به دانشجویان می‌گویم که اساتید ما از اساتید شما خیلی بهتر بودند. اساتید ما معمولاً تحصیل‌کردۀ دانشگاه‌های معتبر خارج از کشور بودند و به دو زبان فرانسه و انگلیسی تسلط داشتند و به این دو زبان هم مقاله می‌خواندند و هم می‌نوشتند. در حال حاضر بسیاری از اساتید ما به‌زحمت می‌توانند انگلیسی را بخوانند یا بنویسند. دکتر مظفری استاد غدد در آمریکا درس خوانده بود، ایشان در روز اول کار ما در بالین، تخت‌ها را تقسیم کرد و گفت ساعت 4 همدیگر را می‌بینیم. یکی از بچه‌ها گفت من ساعت یک باید سرکار بروم. به دانشجو گفت سر کارت برو ولی دیگر به دانشکده پزشکی نیا و هر کسی از ساعت چهار زودتر برود از فردایش حق ندارد که به دانشکده بیاید. همین باعث شد که ادامۀ ورزش‌های رزمی من به مشکل برخورد. مجبور بودم تمرین ‌هایم را خیلی دیرتر بروم. بعضی از اساتید به مطب می‌رفتند و دوباره برمی‌گشتند. مثل خانم دکتر محرز که من به ایشان بسیار علاقه دارم و استاد بسیار توانایی است. دکتر رئیس السادات که هم‌دورۀ رزیدنتی سرکار خانم دکتر محرز بود. وقتی ایشان هیئت‌علمی شد به مطب می‌رفت و دوباره برمی‌گشت و انتظار داشت که ما دوباره باشیم. یک‌بار هم‌عصر ویزیت می‌کرد. می‌گفت الآن که وقت ما آزاد است باهم بحث کنیم و با ما بحث‌های سنگین فیزیوپاتولوژی می‌کرد. متأسفانه به‌خاطر مسائل سیاسی که از پزشکان دفاع کرد، یک سری از افراد افراطی که در نظام پزشکی بودند و به‌جایی هم نرسیدند ایشان را از دانشگاه اخراج کردند. اتفاقاً به‌طور تصادفی چند روز پیش ایشان را دیدم و بعد از این‌که شناختم دویدم تا دستش را ببوسم ولی دیگر او را پیدا نکردم. در رأس اساتیدی که من را به‌طورکلی دگرگون کردند، استاد یلدا قرار دارد. من حاضر بودم تمام زندگی خود را بدهم تا ایشان یک دقیقه بیشتر زندگی کند. دکتر ندیم استاد دانشکده بهداشت، که از این‌طرف سلسله جبال البرز می‌رفت و شش ماه بعد با دستی پر از کشفیات برمی‌گشت. در سمینار مشهد، ایشان را در کنار همسرشان ملاقات کردیم. من صراحتاً از ایشان پرسیدم شما فکر می کنید که همسرتان شمارا بیشتر دوست دارد یا شاگردانتان؟ همه در فکر فرو رفتند و از شدت عشق ما به جناب دکتر ندیم اطلاع پیدا کردند. البته ایشان با مهارت جوابی نداد. جناب دکتر سیادتی از نظر سواد عملی و در عین حال تواضع و انسانیت، بی نظیر بود. من یازده سال سردبیر مجلۀ دانشکده پزشکی بودم که اولین مجله ایران است و در سال 1321 هم‌زمان با این‌که شارل اوبرلن دانشکده پزشکی را پایه‌گذاری کرد، شروع به کار کرد و سردبیری این مجله برای من افتخاری بود. دکتر عقیقی جزو هیئت تحریریۀ ما بود. رأس ساعت 10 پشت میز کارش می نشست و چون ساعت جلسه تا 12 بود، رأس آن ساعت عذرخواهی می‌کرد و می‌رفت. ایشان اعجوبه‌ای است مثل ساعت دقیق. آن‌قدر برای دانشجویان در تدریس وقت می‌گذاشت که ما خجل می‌شدیم. در آمار دکتر محمد را بسیار دوست دارم. چند روز پیش برای دیدار با ایشان به دانشکدۀ بهداشت رفتم و در جمع دستشان را بوسیدم، ایشان دست خود را کشید و من را به اتاقش برد. احساس کردم که متوجه علاقۀ من به خود شدند. زمانی من یک جایزه گرفتم، افراد زیادی ازجمله آقای لنکرانی وزیر وقت، نماینده رهبری، رئیس دانشگاه و... حضور داشتند؛ ولی من دست استاد بهادری را بوسیدم که ایشان ممانعت کرد و بعد از پایان جلسه نزد من آمد، و من افراد خانواده‌ام را به ایشان معرفی کردم. جناب دکتر بهادری افتخار جامعه ایران در سطح جهان است. دکتر شمس شریعت تربقان که خدا ایشان را رحمت کند. ایشان با اتوبوس رفت‌وآمد می‌کرد. این افراد هستند که باعث می‌شوند دنیا به ایران تعظیم کند. همسر دکتر بهادری که فوت کرده‌ هم ازنظر نحوۀ تدریس و انضباطی که در کار داشت برای من الگو بود. با  استاد پروفسور شمس میکروب‌شناس، در دوران استاجری آشنا شدم. باور نمی‌کردم که یک نفر این‌قدر باسواد باشد. مرحوم دکتر شفیعی محقق اول داروسازی در ایران که مرد سال شد و رکورد مقالات را شکست. ایشان را هر روز بعدازظهر در صف اول نماز جماعت مسجد دانشگاه می‌ دیدید. من ایشان را بارها به جلسات دعوت می‌کردم، ایشان همیشه به‌موقع حضور به هم می‌رساند ولی درمدت زمانی که معطل می‌شد قرآن جلسه را برمی‌داشت و می‌خواند. دو نفر که هیئت‌علمی نبودند ولی من آن‌ها را استاد خود می‌دانم را هم نام می برم. دکتر سیروس پیله رودی و دکتر کامل شادپور که متأسفانه هر دو فوت شدند. من با این دو به نفر به «زاگرب»  سفر کردم و چند ماه دورۀ مدیریت شبکه دیدیم. البته یادآوری کنم که این دو عزیز می‌توانستند استاد این دوره باشند و علاوه بر اساتید این دوره که آموزش می‌دادند آن‌ها هم با من کار می‌کردند. ما نزدیک به یک ماه در کل «یوگسلاوی»  سفر آموزشی داشتیم. این سفر توسط یکی از شعبه‌های سازمان جهانی بهداشت که دانشکدۀ بهداشت اشتامبار اسکول بود، انجام شد و خیلی چیزها یاد گرفتیم.  ما به‌صورت شبانه‌روزی در دانشکده ساکن بودیم. من استاد خارجی خوب زیاد دارم. پروفسور یاکسیج رئیس پروژه شبکۀ ایران در سال 1352 تا 1354 بود و آقای دکتر ندیم با ایشان کار می‌کرد. دکتر فریدون امینی که استاد راهنمای من بود ولی من ایشان را خیلی کم می‌دیدم چون مدام در مسافرت بود. پروفسور یاکسیج به‌اندازۀ پدرم بر گردن من حق دارد و من از ایشان درس‌های زندگی زیادی یاد گرفتم.

دورۀ بالینی شما چه سالی به پایان رسید؟
به دلیل تأخیر شش‌ماهه که در ورود ما به دوران بالینی به وجود آمد یک‌ترم دیرتر و در سال 1355 فارغ‌التحصیل شدم.

بلافاصله وارد دورۀ رزیدنتی شدید؟
قبل از رزیدنتی هنوز انقلاب نشده بود و برای اینترنی هم کنکور می‌گرفتند و من رتبۀ دو را کسب کردم. من در مورد سیامک طبیب زاده هم صحبت خواهم کرد که شاگرد اول دانشکدۀ پزشکی شد و جایزۀ خود را از دست شاه گرفت. ایشان دوست صمیمی من بود و ما باهم برنامه‌هایی داشتیم. هر روز همدیگر را می‌دیدیم و در مورد این‌که برای ادامۀ تحصیل باید چه‌کاری انجام دهیم صحبت می‌کردیم. عجیب بود که هیچ‌کدام از دانشجویان مثل ما فکر نمی‌کردند و به دنبال درآمد، پرستیژ و امتیازات بودند. دکتر طبیب زاده مذهبی نبود. ما باهم فکر کردیم که مهم‌ترین بحثی که در طب مطرح است، چیست؟ بعد از مدت‌ها کار کردن به سرطان‌ها رسیدیم، چیزی که بشر هنوز بر آن فائق نشده و تصمیم گرفتیم روی سرطان‌ها کارکنیم و طبیعتاً پاتولوژی بهترین رشته‌ای بود که می‌توانستیم به کمک آن روی این بیماری تحقیق نماییم. طبیب زاده به من گفت طبق آخرین مقاله‌ای که من خواندم اگر کل سرطان‌ها حذف شود یک سال به طول عمر تمام مردم جهان اضافه می‌شود، پس این چندان مهم نیست. اعتقاد داشت که پیری فرد را می‌کشد و من را قانع کرد که ضمن اینکه سرطان جزو اهداف ما باشد، روی پیری‌شناسی کارکنیم. ما صبر نکردیم. من با تعدادی از دانشجویان پزشکی سال‌های مختلف، جلسه‌ای تشکیل دادم و هر هفته‌ همدیگر را ملاقات می‌کردیم و از آن زمان روی پیری‌شناسی کارکردیم. چند تن از اساتید روی این مسئله کار کرده بودند. مثلاً دکتر مولوی که متخصص اطفال و عفونی بود؛ من مرتب نزد ایشان می‌رفتم و از ایشان اطلاعات می‌گرفتم. این رشته در آن زمان تخصص نبود.
در سال 1355 دکتر طبیب زاده چون شاگرد اول شده بود سربازی نرفت و از همدیگر جدا شدیم و درزمانی که من سربازی بودم از ایران رفت. دکتر طبیب زاده از لحظه فارغ التحصیلی  تا به حال به عهد خود وفا کرده و با کمترین درآمد، تمام زندگی خود را صرف تحقیقات پزشکی درسرطان و پیری شناسی نموده است. مصاحبه های او را در اینترنت به سادگی می توانید پیدا کنید. من ایشان را به عنوان یک شاگرد اول واقعی و یک الگو به جامعه پزشکی ایران معرفی می کنم. بسیار خوشحالم در زمانی که رفقایم به فکر انتخاب رشته های پر درآمد بودند، من و دکتر طبیب زاده بدنبال انتخاب رشته ای بودیم که بتوانیم طول عمر را افزایش دهیم. البته تاوان این تفکر را با یک عمر فقر و مشکلات مالی و نارضایتی همسر و ...پس دادیم.

پس از آن چه کردید؟
زمانی‌که برای خدمت اعزام شدم اسمم در لیست نبود و یک دوره من را نبردند و در دورۀ بعد، در تابستان سال 1357به پادگان ژاندارمری رفتم و سه ماه دوره دیدم. در این زمان تهران شلوغ شده بود و ما را برای رزم شبانه نمی‌بردند و یا سوزن آتش را از تفنگ‌های ما برداشته بودند، مبادا شورش مسلحانه بکنیم، اما من تا می توانستم از آموزش های نظامی بهره گرفتم. مثلا عصر ها تمرینات سختی را که کوماندوها انجام می دادند، تمرین می کردم. البته این باعث شد چند بار به اطلاعات احضار شدم ولی به خیر گذشت.
اولین ملاقات من با انقلاب در 17 شهریور روز جمعه بود. من هنوز دوران پادگانی را می گذراندم که روز تعطیل بود، دوستان انقلابی جلوی در خانۀ ما آمدند و از من خواستند که بروم. با کیف و وسایل هرقدر به میدان ژاله نزدیک‌تر می‌شدیم، بیشتر به عمق فاجعه پی می‌بردم که چه اتفاق وحشتناکی افتاده است. اولین بیمارستانی که رفتم، بیمارستان سوم شعبان بود. به حدی شلوغ بود که اجازه نمی‌دادند کسی داخل شود و من با نشان دادن کارت وارد شدم و دکتر عارفی را دیدم که بعدها پزشک حضرت امام  و وزیر بهداشت و علوم شد و با دیدن کارت، من را بالای سر یک مریض بدحال برد و گفت به این برس. گلولۀ ژ-3 به شکمش خورده، روده‌هایش از بدنش خارج‌شده بودند. کاری نمی‌توانستم انجام دهم، باید به اتاق عمل می‌رفت. فشار خونش را اندازه گرفتم و بازوبند دستگاه فشار خون، کاملا آغشته به خون شد. من این دستگاه را که متعلق به خودم بود تا به حال مانند جانم حفظ کرده ام. شاید بهتر از من بدانید که تفنگ ژ3 با کالیبر 62/7 به قول سربازان عراقی که طعم آنرا چشیده بودند، عملا یک توپخانه کوچک به شمار میرود و بیماران آن بندرت جان به در می برند. چند بیمار به این صورت به من دادند. متوجه شدم تعداد زیادی پزشک در آنجا جمع شده‌اند و برای اتاق عمل نوبت می‌گیرند و عملاً کاری برای من نیست. درخواست کردم مرا به جای دیگر بفرستند. یک آدرس دیگر دادند که بیمارستان طرفه بود و در آنجا هم وضع به همین منوال از آب در آمد. آن‌قدر آمادگی در پزشکان زیاد بود که سه بیمارستانی که من مراجعه کردم کاری برایم نبود. مطمئن شدم، پزشکانی که هستند کار خود را به نحو احسن انجام می‌دهند. به منزل و سپس به پادگان برگشتم و دیدم جو پادگان نیز بسیار متشنج است و افسران کادر هم خیلی اذیت شده بودند. من در پادگان دیدم که افسران کادر رسمی، علناً به شاه ناسزا می گفتند و کاملا معلوم بود کار شاه تمام است.
این دوره که مثل دانشکدۀ افسری به‌حساب می‌آید را من با معدل 20 به پایان رساندم و به من اجازه دادند که محل ادامۀ خدمت خود را انتخاب کنم. چون به‌محض این‌که اینترن شدم در سال 1355 ازدواج کرده بودم و همسرم اهل مازندران بود، پادگان نوده در گنبدکاووس را انتخاب کردم. پادگان سرسبزی بود و ما اولین خانۀ خود را در آن‌جا تشکیل دادیم. من در عمر خود هیچ‌گاه مطب نزدم و با آن مخالف بودم زیرا به طب ملی (مثل طب ملی انگلیس) اعتقاد دارم. به همین علت در سربازی هم به دنبال راه اندازی مطب نبودم. زمانی‌که من در پادگان نوده بودم انقلاب شد و ما مرتب آماده‌باش داشتیم. در این مدت کارهایی که از دست من برمی آمد، انجام می دادم. برای مثال چون پیش بینی جنگ های چریکی و مقاومت مردم را می کردم، مقدار زیادی از ابزار مورد نیاز جراحی های سبک و داروهای لازم را که در درمانگاه پادگان بود به تدریج با خود خارج و در منزل مخفی می کردم. حتی داروهای لازم برای بیهوشی سبک مثلا برای خارج کردن گلوله و امثال آنرا بردم. البته در حدی که به نیاز پادگان لطمه نخورد و کسی نیز متوجه نشود. کار دیگرم، آگاهی دادن به افراد مستعد، مثل افسران کادر و وظیفه و حتی خانواده های افسران ساکن در شهرک جنگلی نوده بود، چون هر روز چند بار به منازل آنها که چسبیده به پادگان بود میرفتم و مریضانشان را می دیدم. یکی از کارهای خطرناک که چند بار نزدیک بود برایم دردسر جدی درست کند، تماس با سربازان و افسران وظیفه ای بود که در گروه های ضد رژیم فعالیت داشتند. البته آنها به من اعتماد کردند و تماس می گرفتند. به بهانه های مختلف باید برای آنها بهانه پزشکی جور می کردم تا به تهران ارسال شوند و برخی امورات دیگر که باید به آنها کمک می کردم. بسیار خطرناک بود. از ابتدای سربازی تا به آن موقع هم هیچ حقوقی نداده بودند.
تا زمانی‌که امام خمینی دستور داد که سربازها از پادگان‌ها فرار کنند. البته من و سایر پزشکان در پادگان کار حیاتی نداشتیم و کار ما معاینه سربازان بود تا در مورد معافی تصمیم بگیریم و یا سربازان مریض را ویزیت کنیم. برای همین اگر من از پادگان فرار می‌کردم اتفاق بدی برای بازماندگان نمی‌افتاد. همسرم گفت چون رهبر انقلاب دستور داده است که برویم باید برویم و من قانع شدم.
در پادگان آماده‌باش قرمز بود، به افسران وظیفه گفتم که بعدازاین آماده‌باش فرار می‌کنم، شما هم فرار کنید تا پادگان به یکباره سقوط کند و بقیه سربازان وظیفه  هم به تبعیت از افسران و وظیفه فرار خواهند کرد. با شرمندگی به من گفتند این عین خودکشی است چون مجازات دستگیر شدن آن دادگاه صحرایی و بلافاصله اعدام است.
متاسفم که بگویم  فقط یک نفر قبول کرد که فرار کند و ایشان آقای دکتر رضا قاسمی بودند که نماز می خواندند و اهل زواره اصفهان بودند. متأسفانه سایر پزشکان وظیفه ترسیدند و در پادگان ماندند. فرمانده پادگان بنام سرهنگ شهاب گویا مطلع شده بود لذا به ما دستور داد تا اطلاع ثانوی در پادگان بمانید. به همسرم اطلاع دادم که ما فعلاً نمی‌توانیم فرار کنیم و ایشان بسیار ناراحت شد و گریه کرد. ما یک فرزند دختر شش‌ماهه داشتیم. من تا آن زمان یک سری از وسایل پزشکی مثل وسایل جراحی یا اتر از پادگان خارج کرده بودم و در همین مدت هم چند مورد زخمی را به‌طور پنهانی درمان کرده بودم. فردای آنروز با صحنه سازی به کمک چند نفر از سربازان انقلابی، مریض بد حالی درست کردم و به بهانۀ این‌که می‌خواهم یک بیمار بدحال را به بیمارستان گنبد کاووس ببرم از پادگان با آمبولانس خارج شدم و سریعا به منزل رفتم وبه بقیه گفتم که این بیمار را ببرید و تا عصر بگردید و بعد به دنبال من بیایید. این اتفاق مربوط به یازده صبح بود. به همسرم گفتم هر وسیله‌ای که می‌توانی بردار. من هم بسته کمک های اولیه ای را که آماده کرده بودم برداشتم و با یک ماشین هیلمن وسایل و به‌‎خصوص نفت ذخیره‌شده را برداشتیم و از همسایه‌ها هم بنزین گرفتیم (چون بنزین جیره بندی شده بود و کسی بنزین نداشت، مگر مقداری از قبل). در حدود ساعت یک باید از چند ایست ژاندارمری که من را کاملاً می‌شناختند عبور می‌کردیم، با توکل به خدا حرکت کردیم و بدون این‌که ما را ببینند فرار کردیم. ما با آن بنزین تا بابلسر که خویشاوندانی از همسرم در آن زندگی می‌کردند رفته و آن‌جا ماندیم. بعد از چند روز بنزین فراهم کرده، به تهران آمدیم و تا پیروزی انقلاب در خانۀ پدر و مادرم ماندیم. البته بعد از فرار من فرمانده پادگان متوجه شده بود که ممکن است سربازان بازهم فرار کنند و همه را زندانی کرده بود. برای من دادگاه صحرایی تشکیل دادند و حکم اعدام صادر کردند. نفراتی را نیز به عنوان مراقب و جاسوس در کنار منزل ما مستقر کرده بودند که اگر به هر دلیل به منزل سر زدم، مرا دستگیر کنند، برای اینکه همه اسباب و اثاثیه من در آن منزل بود.
راستش را بخواهید من‌ انتظار داشتم مثل انقلاب کوبا سال‌ها در کوه‌ها بجنگیم و باور نمی‌کردم که انقلاب این‌قدر زود به نتیجه برسد. به همین علت خانه ای در تهران اجاره نکردم و اسباب های زندگی خانوادگی را از گنبد کاووس منتقل نکردم. مدت طولانی من و همسر و دختر شش ماهه ام دربدر و آواره منزل پدر و مادر سایر نزیکان بودیم. بویژه اکثر ساعات روز من در بیرون از منزل برای حضور در صحنه و همسرم تنها بود و بسیار بر او سخت گذشت. در این فاصله هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم مثل تظاهرات، مداوای زخمی‌ها، تمرینات نظامی، کوهنوردی و آماده شدن برای چیزی شبیه آنچه در کوبا و مراکش و امثالهم اتفاق افتاد.
وقتی شاه فرار کرد و اتفاقات بعدی به سرعت پیش آمد و نظام سقوط کرد، صاحب چند اسلحه شدم که در حمله به یکی از کلانتری ها به دستم رسیده بود.  یکی از این سلاح ها را که کلت رولور اسمیت وسون کالیبر 38 بود بخاطر فشنگ زیادی که داشت نگه داشتم و بقیه را که یک تفنگ تهاجمی ژ3 با خشاب پر و یک کلت 1911 کاملا نو و آکبند با هفت عدد فشنگ و تعدادی ابزار جنگی دیگر که عکس همه آنها را گرفته ام و همه فامیل شاهد بودند، به بیت المال پس دادم. برای کلت اسمیت وسون به من جواز حمل دادند. باید یادآوری کنم که این غنایم با ارزش از کلانتری واقع در میدان منیریه که در روز بیستم بهمن کاملا خلع سلاحش کردیم و در واقع به انقلاب پیوستند و تسلیم شدند، به دست آمد.

سربازی شما کی تمام شد؟
می‌بایست دو سال خدمت سربازی را می‌گذراندم که سه ماهش را در محیطی که دوست داشتم یعنی پادگان ونک بودم. سپس دو ماه در آزادشهر خدمت کرده و بعد فرار کردم. وقتی‌که اعلان کردند سربازان به محل خدمت خود برگردند. من به‌فرمان مجتهد عمل کرده بودم. البته در زمان انقلاب مقلد آقای خویی بودم. در اواخر عید نوروز به همسرم گفتم که من باید برای ادامۀ خدمت برگردم. همسرم خیلی ناراحت شد که این آوارگی ما تا کی ادامه دارد. ایشان نزد برادرش به بوشهر رفت و من با لباس فرنچ و با درجۀ ستوان یکمی باافتخار به پادگان برگشتم و فقط علائم تاج نشان ژاندارمری را برداشتم. در پادگان افسران کادر از من استقبال عجیبی کردند و همدوره های من بسیار خجالت کشیدند. با این همه کلی ادعای مارکسیست لنینیستی داشتند. من مطلع شدم که سربازان وظیفه، افسرانی را که فرار نکرده بودند، خیلی مورد سرزنش قرار داده بودند و در عین حال بسیاری از سربازان نیز فراری شده بودند. زمانی که به پادگان بازگشتم ارتش سربازی را یک‌ساله اعلام کرد. با توجه به اینکه شش ماه دیر به سربازی رفته بودم، عملاً در کل شش ماه و نیم خدمت سربازی انجام دادم و برگۀ پایان خدمت را در اول تابستان سال 1379 گرفتم. دوستانی که فرار نکرده بودند بعضی شان چه بسا دوسال هم در خدمت ماندند. البته صادقانه بگویم، برخی مسایل برای من و بقیه دوستان مسلمان مکتبی ام باعث دردسر شده بود. برای مثال ادعاهایی چون انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ... برای من تازه گی داشت چون همه زحمت کشیده بودند و شهید داده بودند البته مسلمانان بیشتر.
درنهایت، سربازی پر ماجرای من در پایان خرداد سال 58 به پایان رسید. ماجرای خنده دار این که مدت غیبت انقلابی من از سربازی را به عنوان اضافه خدمت درج کرده بودند و نمی خواستند به من کارت پایان خدمت بدهند. وقتی این بگوشم رسید به سرعت به کارگزینی پادگان رفتم و آنها را تهدید کردم به نحوی که به شدت ترسیدند. بعد موضوع انقلاب و ... را برایشان بازگو کردم و قرار شد هیچ سرباز فراری انقلابی، نه تنها اضافه خدمت نگیرد، بلکه برگ تشویق نامه هم بدهند.

در زمان انقلاب کدام شخصیت بیشترین تأثیر را روی شما گذاشت؟
من بر خود واجب می دانم که بگویم مؤثرترین فرد در هدایت مردم به سوی انقلاب، پس از حضرت آیه الله خمینی و حضرت آیه الله طالقانی، علّامه دکتر یحیی نوری، استاد دانشگاه بود.
همچنین دکتر سیادتی از اساتید تاثیرگذار زندگی من بودند. ایشان فقط استاد من نبودند و به نوعی برادر من بودند. علّامه دکتر یحیی نوری مفسر قران و اداره کننده جلسه هفتگی بسیار پربار و پر شرکت کننده بود که در خیابان ژاله قرار داشت. تظاهرات در محدوده میدان ژاله و کیلومترها اطراف آن همگی به ابتکار و هدایت ایشان انجام می گردید. واقعه جمعه سیاه ( هفدهم شهریور سال 1357 ) که قبلاً به آن اشاره کردم کاملاً مرتبط به تظاهرات کنندگان تحت رهبری ایشان می شود... لکن کمترین اشاره ای به نامبرده و نقش مؤثرش در شکل گرفتن ماجرای انقلاب و خیزش مردم تهران... در گفته ها و متن ها دیده می شود.
این در جایی است که افراد فراوانی که نه رتبه علمی و نه شهرت انقلابی و نه سابقه مؤثری در انقلاب داشتند، متآسفانه رتبه های بالایی بعد از انقلاب بدست آوردند و آنچه می خواستند از دنیا برای خود و فرزندان و اقوام و قبیله شان کسب کردند. بنابراین، علّامه دکتر یحیی نوری برای من همراه با شهید مطهری و مفتح جزو الگوهای زندگیم به شمار می رود.
من زمینۀ مذهبی را از قبل داشتم و شعاری که به ما هنگام ورود به دانشگاه گفته بودند این بود که مسلمان وارد دانشگاه ‌شوید و مسلمان‌تر خارج ‌شوید و در تحصیلات خود با خدا معامله کنید، چون دنیا برای امتحان شما خلق شده و جای جمع آوری مال و خوش گذرانی نیست. ما در تمام دانشکده‌ها نیرو داشتیم و همه مواظب هم بودیم. من هیچ‌گاه دوست‌ دختر نگرفتم چون خلاف شرع من بود و دوست هم نداشتم که کسی من را با یک دختر ببیند. مثلاً در کلاس‌های رزمی، یک خانم دانشجویی بود که مربی می خواست ما دو نفر مرتب با هم تمرین کنیم، چون ایشان هم عضو تیم کاراته بود. ایشان از هر نظر مورد پسند من واقع شد، لکن چون مذهبی نبود، نمی‌توانستم ایشان را قبول کنم. تمام زندگی من روی مذهب می‌چرخید. مذهب من را برای مبارزه با ظلم و نظام شاهنشاهی، آماده می کرد. اما شخصیت های موردعلاقۀ من شخص آقای خمینی، طالقانی، مطهری، علّامه دکتر یحیی نوری و دکتر شریعتی بودند. این را باید تاکید کنم که مومن مخلص و خدمتگذار جامعه بودن هدف غایی یک مسلمان باید باشد. من تعریف درستی از انقلابی بودن نداشتم. انقلاب برای من به این معنی بود که فول تایم در خدمت خدا باشم و هرچه خدا می خواهد انجام دهم. به همین خاطر هم از رشته مورد علاقه خودم که جراحی بود صرف نظر کردم و به طب پیشگیری که مورد نیاز شدید جامعه بوده و هست روی آوردم.  
یک نکته را نیز بگویم. من از سال ششم پزشکی، در بیمارستان معتادین ونک کشیک می‌دادم. البته در این بیمارستان فقط اینترن می‌گرفتند و من را نمی‌پذیرفتند و قرار شد در کلاس‌های این بیمارستان شرکت کنم تا یاد بگیرم و در امتحان آنها هم شرکت کردم و خوشبختانه مرا پذیرفتند. درنتیجه در طول هفته، یکی، دو بار از ساعت 1 بعدازظهر تا 7 صبح فردا در آنجا کشیک دادم و اعتیاد را شناختم. چون به‌عنوان یک بلای بسیار بزرگ این مسئله را دیدم و فکر می‌کردم بعد از انقلاب باید این مشکل از بین برود از آن‌زمان تا به الآن، نزدیک به 40 سال است که در موضوع اعتیاد مطالعه و کار می کنم.
     
شما از دوران سربازی خود گفتید و این که سربازی را به دستور امام رها کردید و به تهران بازگشتید. لطفا بفرمایید که بعدازآن چه اتفاقی افتاد و از خاطرات جبهه و جنگ خود نیز مختصری بیان کنید.
با یاد دکتر آیین که استاد جراحی قفسه صدری شهید بهشتی و یکی از ستون‌های پایه گذاری وزارت بهداشت نوین بعد از انقلاب بودند شروع می کنم. ایشان متاسفانه توسط چند نفر جنایتکار به گروگان گرفته شدند و به قتل رسیدند. در زمان انقلاب گاردی‌ها هم به ما پیوستند و خداوند پیروزی را خیلی ارزان تر از تصور ما نصیبمان کردند و شاید به همین دلیل قدرنشناختیم. سعدی در شعری می گوید:
 هر که او ارزان خرد ارزان دهد                         گوهری طفلی به قرصی نان دهد.
در ۲۱ بهمن ما آخرین فشنگ ‌های خود را شلیک کردیم و در ۲۲ بهمن کسی برای دفاع نماند و انقلاب پیروز شد و به ما گفتند به پادگان‌هایمان برگردیم و سربازی ما یک ساله شد. من خانواده ام را به فامیلم سپردم و به گنبدکاووس برگشتم اما بلافاصله بعد از آن در عید درگیری ترکمن صحرا را داشتیم. این درگیری دقیقا درجایی بود که من قبلا در آن‌جا بودم چون پادگان نوده در گنبد کاووس است. این بار وضع فرق می کرد و دفاع از انقلاب یک وظیفه شرعی به حساب می آمد. ما ایام نوروز در محاصره بودیم و افسرانی که ما را همراهی می‌کردند مرتبا گله‌مند بودند که ما امکانات لازم برای دفاع را نداریم. وضع طوری بود که درخواست تانک کردند. در جنگل چسبیده به پادگان خانواده‌ی این نظامی‌ها زندگی می‌کردند و نگران تامین امنیت خانواده‌ی خود بودند. خوشبختانه از تهران نیروی زیادی رسید و محاصره را با تلفات کم گذراندیم و اوضاع آرام شد. سربازی من به اتمام رسید و سریعاً به تهران برگشتم و به‌عنوان کشیک شب شغلی را برعهده گرفتم. چون من قبلا در بیمارستان معتادین ونک کار کرده بودم و به آن علاقه مند بودم دوست داشتم آن را ادامه بدهم. بیمارستان معتادین ونک تعطیل بود اما در حسین آباد کرج چند سال قبل از انقلاب باغ بزرگی تبدیل به شهرک ترک اعتیاد جوانان شده بود. در آنجا سعی می‌کردند با متادون و ورزش افراد را ترک بدهند. البته باید تاکید کنم اکثر همکلاسی ها تخصص را شروع کردند. من اینکار را درست نمی دانستم، چون یکایک طرفداران انقلاب می باید در صحنه حضور داشته باشند و مسؤلیت ها را به عهده بگیرند. در آن زمان جهاد سازندگی تشکیل شد و من هم کمیته ای برای مبارزه با اعتیاد در آن درست کردم و کلاس هایی ترتیب دادم تا نیروی لازم از داوطلبین تربیت شوند.

در حال حاضر ما جایی به اسم بیمارستان معتادین نداریم؟
خیر. اما مکان هایی به اسم کمپ و اردوی ترک اعتیاد وجود دارد. من در آن مرکز حدود دو سال کار کردم. گاهی اوقات به دلیل این که نیاز به درآمد بیشتری داشتم به جای فرد دیگری که بعدها برای رزیدنتی رفت نیز کشیک بودم. بعدازآن با انجمن مبارزه با اعتیادات آشنا شدم. در این انجمن افرادی از همه ی اصناف مثل خانم خانه دار تا پزشک مغزو اعصاب حضور داشتند. این افراد طرحی به نام جزیره تهیه کرده بودند و در آن مطرح کرده بودند که معتادان باید به جزیره‌ای بروند و با مردم عادی فاصله داشته باشند. ما می توانستیم زندان گوهردشت کرج را به مرکزی به ترک اعتیاد تبدیل کنیم اما افراد انجمن قبول نکردند. طرح جزیره‌ی این انجمن هم هیچ وقت محقق نشد. من بقیه‌ی وقت را در جهاد سازندگی می گذراندم. مسوول اداره نظارت بر مواد مخدر آقای دکتر فخر بودند. من عملا دست راست ایشان بودم و بخشنامه ها و کارهای اداری با مشارکت من و اقای دکتر فخر انجام شد. ۱۴۷ هزار نفر سهمیه‌‌ی کوپن تریاک داشتند. اگر فردی ۶۰ سال به بالا داشت و پزشک عمومی تریاک تجویز می کرد آن شخص فوراً شامل سهمیه تریاک می‌شد. در حال حاضر در برخی کشورها مثل آمریکا و اسراییل و هلند سهمیه حشیش وجود دارد. روانپزشکان در این کشورها با توجه به خواصی که ماری جوانا دارد سهمیه این افراد را تجویز می کنند. در انگلیس سهمیه هرویین وجود دارد و معتقدند که امکان ترک برای برخی افراد وجود ندارد و بنابر این از دوز نگهدارنده استفاده می کنند. فردی که این کار را اداره می کند باید روانپزشک باشد تا روان درمانی نیز برای شخص معتاد صورت بگیرد. ما قصد داشتیم با انجمن مددکارها همکاری کنیم اما آن‌ها می گفتند تا زمانی که ضمانتی برای جلوگیری از عرضه نباشد همکاری نخواهیم کرد. در آن زمان انجمن مددکاران حاضر به همکاری شد و ما از طریق جهاد سازندگی وارد عمل شدیم. نیرویی که وارد عمل شدند اکثراً جوانان دیپلمه بودند. البته پزشک و پرستارها نیز حاضر به همکاری شدند که از آن‌ها در رده های بالاتری استفاده‌های می شد. بعد از دوره‌های یک هفته‌ای توانستیم نزدیک به ۴۰ کلینیک ترک اعتیاد سرپایی با متادون را تشکیل دهیم و جمعیت انبوهی بدون هیچ هزینه ای و صرفا با نیروی داوطلب و مکان های مناسبی که مردم مجانی در اختیار ما گذاشته بودند، توانستند از اعتیاد بازگیری شوند. البته این به معنی ترک اعتیاد نیست.

در چه سالی این کار انجام شد؟
در سال ۱۳۵۸ آغاز شد و به مدت یک سال ادامه پیدا کرد. همه چیز توسط یک سلسله الگوریتم ساده از داروهای ساده و بی خطر اداره می شد. مثلاً برای دردهای عضلانی قرص قرمز رنگ (بروفن) و برای بی خوابی قرص آبی رنگ(آنتی هیستامین)... توسط داوطلبین دوره دیده تجویز می شد. با توجه به اینکه متادون دست به دست می شد خطر دزدیده شدن وجود داشت. اما تنها نیروی امنیتی در آن مکان من بودم و تنها اسلحه من یک کلت کالیبر ۳۸ بود اما همه چیز به خیر گذشت و به عنوان یک حرکت اجتماعی جهادی، قابل توجه بود. اگر مشکلات دیگر مثل جنگ و شورش های ضد انقلاب نبود، با کمک مددکارها می توانستیم بسیاری از معتادهای بازگیری شده را به جامعه برگردانیم و کار و زندگی برایشان راه بیندازیم. متآسفانه جهاد سازندگی و نیروهای درگیر برنامه کنترل اعتیاد به سرعت پراکنده شدند و نیروهای جوان داوطلب که قدری با کمک های اولیه و طب آشنا شده بودند ترجیح دادند به جبهه بروند.

آقای دکتر تعریف شما در حال حاضر از وضعیت اعتیاد چیست؟
وضع اعتیاد اگر بدتر نشده باشد بهتر نشده است عزم ملی برای این کار وجود ندارد. اصولاً سر دولتمردان و مسؤلین آنقدر به مسایل ورای مرزی مشغول است که فرصتی برای رسیدگی به اعتیاد و فقر و فحشا و شبکه بهداشت و درمان... نمی ماند. به همین علت با وضع موجود قرار نیست چیزی درست شود.
وقتی جنگ شروع شد همه‌چیز به هم ریخت. جهاد سازندگی نیز بیشتر سمت‌وسوی خود را به جبهه داد. با توجه به این‌که همسرم مازندرانی بود ما به ساری مهاجرت کردیم. من در آنجا وارد سپاه شدم. وضعیت کردستان هنوز خراب نشده بود. من احساس کردم که باید کارهای زیادی در سپاه انجام بگیرد که تابه‌حال شروع نشده است. قسمت بهداری و بهداشت سپاه شروع به کار نکرده بود. اصولاً نیروی نظامی به بهداشت و توان‌بخشی و غیره نیاز دارد. سپاه به کمک پزشک تا مرکز کمک‌های اولیه که در آن جراح حضورداشته باشد نیاز داشت. لذا من از فرمانده سپاه خواستم تا برای من ابلاغی بزند تا من قسمت بهداشت سپاه را راه بیندازم و یک دوره شش ماهه تشکیل بدهم. با این ابلاغ شروع به تشکیل کلاس‌ها کردم. من شبانه‌روز مشغول نوشتن جزوات بودم. تعداد زیادی از افراد را در گیلان و مازندران جمع‌آوری کردیم تا این دوره شش‌ماهه را ببینند. سه ماه از این دوره تئوری و سه ماه عملی بود. ما از انبار وزارت بهداشت وسایل خراب‌شده را جمع‌آوری کردیم و از آن پکیجی ساختیم که به بیمارستان‌ها فرستاده شوند. این کار به‌سختی انجام شد زیرا در بیمارستان‌های مازندران و گیلان افراد ضدانقلاب حضور داشتند و حاضر نبودند به انقلابیون آموزش بدهند. افراد ما را از اتاق عمل و بخش بیرون می‌کردند. گروه ما بعد از شش ماه به جبهه رفتند و اکثراً شهید شدند اما راندمان کار آن‌ها بسیار بالا بود.
من مشغول خدمات سپاه بودم که وزارت بهداشت اسم بیمارستان پهلوی ساری را به بیمارستان امام تغییر دادند. همان شب افراد ضدانقلاب شیشه‌های آن را شکستند. فرمانده سپاه نامه تندی به مدیرعامل بهداری استان مازندران نوشت و به این قضیه اعتراض کرد. او در جواب نامه نوشت که نیروی من لیسانس علوم بیمارستانی دارد و بیشتر از این توانایی ندارد. شما شخصی را به من معرفی کند تا اگر توانایی این کار را دارد بیمارستان را اداره کند. در این جریان حتی با من مشورت نشد. آقای متولیان فرمانده سپاه منطقه 3 شخصاً نامه نوشت که دکتر نبئی را به‌عنوان رئیس بیمارستان امام معرفی می‌کنیم. بدین ترتیب یک مسؤلیت سنگین به وظایفم اضافه شد.
اولین کاری که کردم این بود که شیشه‌ها را عوض کنم و دستور دادم نام بیمارستان امام بزرگتر نوشته شود. تعداد نگهبانان بیمارستان را نیز زیاد کردم. در آن بیمارستان مشکلات این‌چنینی زیاد بیش می‌آمد. برای مثال طرفداران مجاهدین خلق و انقلابیون دعوا می‌کردند. بعدازآن به بیمارستان حمله می‌بردند تا فقط یک گروه معالجه شود. من درآن‌ واحد باید دو بیمارستان را اداره می‌کردم زیرا بیمارستان راه‌آهن هم بعداً به من سپرده‌ شد.   
 بعد از مدتی از تهران با من تماس گرفتند و گفتند که باید به‌عنوان مدیرعامل بهداری به یکی از مناطق محروم بروم. من تازه مسئولیت دو بیمارستان را برعهده‌گرفته بودم. از طرفی تازه زندگی تشکیل داده بودم. با همه اینها به خاطر واجب کفایی من نمی‌توانستم جواب رد بدهم.  

کجا می خواستید تشریف ببرید؟
گفته بودند تو را به آذربایجان غربی می فرستیم. آذربایجان غربی شهر خوبی بود و در آن جنگ کم بود و من هم آذری بودم. همسرم با شوق و ذوق و زحمت زیاد، خانه و زندگی خود را تشکیل داده بود و برای او خیلی سخت بود که همه چیز را به هم بریزد. به ویژه ما در نوبت خانه های دولتی بودیم و زمان آن فرا رسیده بود که صاحب خانه شویم. با همه این ها این همسرم بود که با خدا معامله کرد. پس از اصرار من، به من گفت: پس با شرطی که من می گویم قبول می‌کنم. گفتم چه شرطی؟ گفت به شرطی می رویم که ما را به بدترین جای ممکن بفرستند. این قضیه در زمانی اتفاق افتاده بود که کردستان مدیر عامل نداشت. بنابراین وقتی شرط همسرم را نقل کردم،  با خشنودی پذیرفتند و حکم من را فرستادند. اتفاقاً همان زمان مسئول آذربایجان غربی به فیلد ویزیت رفته بود تا مراکز بهداشت را ببیند. او را گرفته بودند و افراد ضدانقلاب او را به طرز وحشتناکی به شهادت رسانده بودند.
کردستان به واقع بدترین جا بود. دشمن عراقی از مقابل، دشمن ضد انقلاب مشرک و پلید و بسیار بی رحم، از پشت و چپ و راست و همه جا... کارمندانی که قریب به هزار نفرشان به خاطر همکاری با دشمن، به اعدام، زندان و یا حداقل اخراج و تبعید...محکوم شده بودند. کردستان اولین جایی بود که در بانه مورد حمله هوایی قرار گرفت و در روستای سبدلوی بانه اولین حمله شیمیایی اتفاق افتاد. نیروی پزشکی حاضر نبود به کردستان بیاید.
حدود یک هفته بعد بارم را بستم. زیر نگاه های اشک‌آلود همسرم محرمانه به کردستان رفتم چون اگر با ماشین اداری می رفتم، در کمین ضد انقلاب می افتادم. خانۀ سازمانی هنوز دست مدیرعامل قبلی بود که خودش نیز به سفر رفته بود. به سنندج رفتم. ازآنجایی‌که مسلح بودم، مخفیانه و بدون آن‌که خودم را معرفی کنم، مسافرخانه گرفتم. بعدازآن شب خودم را به بهداری کردستان معرفی کردم. آن ها بسیار خوشحال شدند. به این خاطر که کارکنان بهداری کردستان با مدیرعامل قبلی مشکل پیداکرده بودند. حالا ازاین‌ پس هردو بهداری  توسط کسی اداره می‌شد که خودش نیز سپاهی است سپس من را به بهداری کردستان بردند. در همان شب اولی که به بهداری رفتم وقتی خواستم بخوابم به بهداری حمله شد. نصفه‌ شب بود که دیدم صدای فریاد و صدای تیراندازی می‌آید؛ خجالت می کشم بگویم که اصولاً از صدای تیراندازی و درگیری و جنگ احساس بدی ندارم بلکه روحیه ماجراجویی دارم که مانند ایام نوجوانی اینگونه بیشتر ارضاء می شود. شرمم باد که همانند کابوی ها نه تنها یک ذره احساس ترس و یا شهادت در وجودم نبود بلکه آن شب پس از پایان حمله ضد انقلاب، تا صبح قبضه هفت تیرم در کفم بود و خوابم نمی برد. این احساس ماجراجویی در زمان کوتاه که با حقایق تلخ جنگ آشنا شدم، به زودی اصلاح شد ولی هرگز ترس جایگزین آن نشد. حمله ایذایی ضد انقلاب را بچه های سپاه و بسیج، به راحتی سرکوب کردند.
دو هفته بعد همسر و دختر چهار ساله ام به کردستان آمدند. اول از همه یک قبضه کلت رولور کالیبر 32 که برای خانمها خیلی مناسب است با جواز رسمی به همسرم داده شد. چون نه تنها من بلکه همه اعضای خانواده ام نیز در معرض خطر جانی و بویژه آدم ربایی قرار داشتند. زن و شوهر، ابتدا برنامه بررسی منزل و برنامه ریزی دفاعی و ... تنظیم کردیم و حیاط خلوت که از سنگ سخت ساخته شده بود به عنوان آخرین پناهگاه انتخاب و تجهیز شد. حالا صاحب دو عدد کلت رولور و یک کلاشینکف بودیم تا اگر مهاجمان به منزل نفوذ کردند، آنها را هنگام گذر از هال از پنجره حیاط خلوت تار و مار کنیم. البته این درگیری فقط یکبار، آنهم زمانی که مرحوم مادر خانمم نزد ما بودند اتفاق افتاد که ماجرای آن طولانی است.
اصولاً تمام مدتی که آنجا بودم شبی نبود که از این گونه حملات نمایشی از ضد انقلاب نداشته باشیم. خانه سازمانی بزرگی که به ما داده بودند، در کنار منازل افراد پراهمیت کردستان، مثل امام جمعه، شهردار، ...قرار داشت و در حقیقت یک منطقه امن تشکیل داده بودند که بتوانند حفاظت کنند. با این همه تا زمانی که اطراف سنندج در اختیار ضد انقلاب (کومله، دمکرات....) بود و حکومت نظامی داشتیم، بیشتر شب ها حمله صورت می گرفت و البته گاهی تلفاتی هم داشتیم، مثل مدیرکل وزارت ارشاد در کردستان که شهیدش کردند. به خاطر همین با هفت‌تیر درحالی‌که قبضه‌اش در دست و انگشتم باز روی محافظ ماشه بود می خوابیدم. در کردستان با استاندار و دو معاونش  در حقیقت یک خانواده شده و با بچه‌های سپاهی نیز بسیار متحد عمل میکردیم. تمام مدتی که در بهداری کردستان بودم، حتی یک‌بار بچه های سپاه  نگذاشتند تنها به سفر بروم. هر موقع می گفتم می خواهم به بازدید منطقه‌ای بروم، می گفتند صبر کن تا ما زمان آن را اعلام کنیم. به‌طور مثال می‌گفتند دکتر نبئی روز پنج‌شنبه می-خواهد به مریوان رفته و بازدید کند. درحالی‌که من روز چهارشنبه می خواستم بروم. آن‌هم نه به مریوان، بلکه جایی که محور آن‌هم جای دیگری بود. یعنی سر افراد ضدانقلاب همیشه کلاه می گذاشتند تا آنجا تله نگذارند. مدتی که در کردستان بودم تعداد زیادی از کارمندان اخراج شده را که گول خورده بودند و حالا بیکار شده بودند، به سرکار باز گرداندم. من به این موضوع افتخار می کنم. خوشحالم در عمرم از یک نفر نان بری نکردم. خانواده کارمندان گناهی نداشتند و صدها نفر که اخراج یا تبعید شده بودند، به کار بازگشتند. حتی برای اینکه ماندنشان در کردستان صلاح نبود، آنها را به هرکجا که می خواستند، حتی تهران می فرستادیم. که این مایه خوشحالی آنها هم می شد. تعدادی از کارمندان اخراجی که به کار در تهران انتقال یافتند، در حال حاضر دوستان من به شمار می آیند.
عملیات والفجر چهار در کردستان انجام شد. وظیفه ما این بود که نهایت همکاری را انجام دهیم و امید است که خدا راضی باشد.
اما بعد از مدتی مصدومیت پیدا کردم. به خاطر این که خمپاره‌ای کنار یکی از آمبولانس هایی که ما با آن می رفتیم برخورد کرد. آمبولانس سعی می کرد ویراژ بدهد که خمپاره ها را رد کند. یک خمپاره کنار آمبولانس خورد. اگر روی ماشین می خورد که مرده بودیم. کنارمان خورد و درنتیجه آمبولانس چپ کرد. پای من به‌شدت صدمه دید و مدتی بستری بودم. من معمولاً نمی گذاشتم که همسرم متوجه این اتفاقات شود. وزارت بهداشت مسئولیت کل کمیته جنگ را برای من ابلاغ کردند. به‌این‌ترتیب این ها به قدرت من کمک می کرد تا بتوانم آنجا با اختیار بیشتری کار کنم. مسئولیت کل مجله جنگ و مسئولیت کل ستاد کمک‌های اولیه هم به من سپرده شد. در این میان یادی از سردار دکتر محرابی عزیز که خداوند طول عمرش بدهد باید بکنم که مهمترین مسؤل امور فرهنگی جنگ به شمار می آمد و من به واقع به دستور ایشان سردبیری مجله و سایر مسؤلیت ها را قبول میکردم. من به انسانیت و اسلامیت ایشان به تعداد انگشتان دستم هم ندیده ام. اجازه بدهید فقط یک مثال بزنم؛ وقتی سرطان روده من در زمان بازنشستگی آشکار شد و جراحی های متعدد و رادیوتراپی امانم را برید. اگرچه هیچ درمانی را در بیمارستانها و مراکز غیر دولتی انجام ندادم، ولی به هر حال نیاز مالی شدید داشتم. سردار دکتر محرابی عزیز به ملاقات کوتاهی از من در منزل آمد. موقع رفتن پاکتی را به من داد و گفت بسیار ناقابل است. من سریعا پاکت را باز کردم و چکی بلاعوض به مبلغ چند میلیون به پول آن زمان برای درمان من هدیه کرده بودند. سریعاً مانع خروجش شدم و با التماس آنرا باز گردانیدم. این را میگویند اسلام.

شما تا چه سالی در کردستان بودید؟
ماموریت اصلی من در کردستان این بود که پرچم بهداشت و درمان و توانبخشی را برای مردم به اهتزاز در آورم تا جریان عادی زندگی برقرار شود. در کنار آن موظف بودم نهایت تلاش برای حمایت از بهداری رزمی بویژه سپاه و ارتش را انجام دهم و در نهایت علی رغم جنگ و نا امنی، برنامه های توسعه و بازسازی و گسترش نظام ارایه خدمات بهداشتی درمانی را بر اساس 'خدمات بهداشتی اولیه' چهار سال کردستان بودم. یعنی از اوایل سال 61 تا اواخر سال 64، که بعد از آن سپاه از ما خواست به فکر تخصص باشیم. زیرا افرادی که برای تخصص رفته بودند برگشته بودند، می توانستند جای ما را بگیرند.

 زمانی که در سنندج تشریف داشتید، شرایط بهداشتی آنجا چگونه بود؟
درزمانی که ما آنجا بودیم اتفاقات عجیبی نیز رخ می‌داد. به‌طور مثال 8 یا 9 شب بود و ما متوجه شدیم در غرب سنندج وبا آمده است. شیوع وبا اگر در شهر باشد خیلی بد است. علتش هم این بود که مردم روستا به شهرها پناه می-آوردند و شهری ها به آن‌ها اجازه ورود نمی‌دادند. درنتیجه آن‌ها چادر می زدند و زاغه‌نشین می شدند. هرکدام از این افراد بعداً به‌عنوان شهروند می ماندند. ولی استانداری، یعنی دولت به آن‌ها آب نمی داد درنتیجه از جوی آب استفاده می کردند. جوی آب نیز یعنی مخلوط شدن فاضلاب و آب. یعنی وبا و حصبه، یعنی هزار مرض. اگر هم‌اکنون در همین طبقة ما نمونه بگیرند احتمال این‌که یکی،دو نفرمان مثبت باشیم وجود دارد. منتها وبای التور مثل وبای کلاسیک سروصدا نمی کند و علائم آن خفیف است و انتقال خزنده دارد و همین خطرناکش کرده است. وقتی ساعت هشت شب خبر رسید که در غرب سنندج وبا شایع شده، مردم نمی دانستند. ما بسیج شدیم و تا صبح سپاه را به میدان آوردیم. نیروی انتظامی و بسیج آنجا را نیز در اختیار گرفتیم. استانداری تا صبح بیدار بود. کل منطقه را محاصره کردیم. آن مکان را درست مثل یک منطقه جنگی قرنطینه کردیم. صبح که مردم از خواب بیدار شدند دیدند ورود و خروج ممنوع است. گفتند چه شده است؟ گفتیم وبا شیوع پیداکرده و اجازه تردد ندارید. یکی می گفت می‌خواهم به اداره بروم و دیگری می گفت من شب کشیک بودم و می خواهم به خانه ام بروم. گفتیم به شرطی اجازه می دهیم بروید که مورد آزمایش قرار بگیرید. ابتدا مقداری مقاومت می کردند و بعد که می دیدند چاره ای نیست قبول می کردند. آن‌ها را به چادری می‌بردیم و چوبی را که سرش پنبه بود به مقعد وارد میکردیم  و وارد لوله‌آزمایش کرده و درش را پلمپ می-کردیم، روی آن نیز اسم شخص را می نوشتیم که ببینیم مثبت بوده است یا خیر. بعد هم فرض بر این‌که مثبت است به آن شخص دارو می‌دادیم و در آخر مجوز می دادیم که این شخص ترددش آزاد است. کار ما فقط جنگ نبود. مدیریت بهداشت در جنگ بود. سیصد و خورده‌ای مورد وبایی پیدا کردیم و همة آن‌ها را به بیمارستانی که برای سل ساخته‌ شده بود اما چون سل در آن زمان که بیماری ایدز نبود بسیار کنترل‌شده بود و آن‌ مکان متروکه مانده بود، می‌بردیم. میزان مرگ‌ومیر ناشی از این بیماری وبا (به اصطلاح علمی  Case Fetality Rate) صفر بود. این کار را به حدی خوب انجام دادیم که وزیر به ما زنگ زد و تبریک گفت. به من گفت احسنت به‌موقع جنبیدید. اما از آن‌طرف به ما ناسزا می‌گفتند. نمونه آن در استانداری جلسه گذاشتند. امام‌جمعه سنی ها فهمیده تر بود. نماینده ولی‌فقیه، نماینده امام و نماینده مجلس جمع شدند. آن‌ها می‌گفتند آقا شما شمر و عمر سعد را روسفید کردید. شما یزید را روسفید کردید. گفتم چرا؟ من سپاهی ام. من اگر شمر را روسفید می کردم که سپاهی نمی شدم. استانداری از ما دفاع می کرد و می گفت دکتر نبئی آدم خوبی است. ما هیچ مشکلی با ایشان نداریم. آن‌ها می گفتند شما به این ها آب نمی دهید. آن‌ها دو سال است که به کنار شهر مهاجرت کرده‌اند می‌بایست آب‌لوله‌کشی سالم به آن‌ها داده شود. اما هر موقع مراجعه کردند به آن‌ها گفته‌اید شما قرار نیست اینجا باشید و باید به روستا برگردید. ما هم پاسخ دادیم اگر قرار باشد همة روستاییان تا اندکی احساس ناامنی می کنند به داخل شهر بیایند بافت جمعیتی کردستان به هم می خورد و کشاورزی و دامداری نابود میشود. بالاخره توافق شد که آب را فقط وسط حاشیه نشینان شهر بدهیم. شما اگر آب می خواهید با کوزه بیرون می آیید و از آن لوله آب می گیرید و می روید. حتی من هم از همین لوله آب می گیرم و هر وقت دلم خواست آب را قطع می کنم. من در اینگونه اتفاقات به ساده گی می دیدم که طب پیشگیری و پزشکی اجتماعی چه نعمتی هستند. چون برای هزاران نفر کار می کنند ولی جراح پلاستیک برای یک نفر زحمت می کشید. البته پول بسیار زیادی می گیرد ولی طب اجتماعی صرفاً می تواند دولتی باشد و حقوق کارمندی بگیرد.
در ایران سه منطقه طاعونی داریم. یکی در خراسان که فعال نیست، یکی در ارومیه که فعال نیست، و یکی در کردستان که فعال است. در منطقه بین بیجار و همدان منطقه آکینلو که به آن منطقه بهار می گویند. ما نمی توانستیم این موضوع را رها کنیم. چون منطقه خطرناک بود. ما همگام با افراد ضدانقلاب که آنجا را ناامن کرده بود باید در آن منطقه حضور می داشتیم و هیچ وقت با ما نیروی نظامی نمی فرستادند. گروه پاستور به سرپرستی جناب دکتر آسمار نزد ما آمدند و گفتند ما باید ازآنجا نمونه گیری کنیم. از موش نمونه گیری می کنند، روباه شکار می کنند و با تفنگ های خفیف خونشان را می گیرند و در میان برف و یخ و سرما و خطر سر بریده شدن توسط کومله و دموکرات و سایر بازی خورده ها، آزمایش سرولوژی انجام می دهند. این سلسله از کارها زئونوتیک است. زئونوز بیماری مشترک بین حیوان و انسان است. فکر نکنید طاعون بیماری‌ای است که فقط هزاران سال قبل وجود داشته‌است. اگر یادتان باشد بیست سال قبل در هندوستان هم طاعون آمد. من بار اول به این گروه گفتم ما نمی توانیم شما را به آنجا ببریم و حفاظت هم نمی توانیم بکنیم چون نیروی کافی نداریم. گفتند ما از شما کمکی نمی خواهیم و خونمان به گردن خودمان است. آن گروه رفتند و سر ماه برگشتند. کارشان را نیز خیلی خوب انجام داده بودند. نامه نوشتند و اعلام‌خطر کردند که اپی زئونوتیک شروع‌شده است. یعنی زئونوز به سمت محیط می‌آید. حالا اگر در این فاصله تصادفاً به کشاورزی برخورد کند، طاعون می گیرد. آنها توصیه ها را نوشتند و بازگشتند.

از بمباران ها و شروع جنگ شیمیایی چیزی به خاطر دارید؟
شاید ندانید اولین شهری که در جنگ بمباران شد، بانه و پس از آن مریوان بود که تلفات فراوان داد. اولین بمباران شیمیایی نیز در روستای سبدلوی بانه اتفاق افتاد و ما برای مبارزه با آن هیچ آمادگی نداشتیم.
چون عملیات والفجر چهار را در پیش داشتیم، از ما خواسته بودند ظرفیت اطاق عمل ها را بالا ببریم. شش ماه طول کشید تا دو اطاق عمل خوب برای بیمارستان مریوان درست کردیم ولی متاسفانه در بمباران مریوان، بیمارستان بطور کامل تخریب شد.
می بایست کاری می کردیم. در هیجده کیلومتری مریوان در پناه کوه ها روستای سرو آباد قرار داشت. این روستا قبلا مرکز گروهک رزگاری بود که با دولت می جنگیدند و تمام جاده مریوان سنندج در اختیار آنها بود. سپاه پاسداران با اقتدار کامل آنها را به عقب راند، به نحوی که همگی به عراق فرار کردند. رییس ایشان شیخ عثمان نقشبندی بود که منزل بزرگتر  و بهتری نسبت به سایر خانه های روستا از ایشان باقی مانده بود. بعد از ساعت ها مذاکره با بچه های سپاه، قرار شد همین روستا را جایگزین بیمارستان مریوان کنیم. روستا فاقد برق بود. برای راه اندازی چهار اطاق عمل، از منزل شخصی شیخ عثمان و از مسجد روستا برای صد و پنجاه تخت بستری بیماران استفاده شد. فعالیت شبانه روزی بچه های سپاه و بسیج و داوطلبین هلال احمر که مسؤل بانک خون بودند و کارمندان بهداری کردستان، واقعاً قابل ستایش است. تصور کنید بدون برق و با کمک ژنراتور توانستیم بانک های خون را راه اندازی کنیم. نقش من بیشتر نظارت و تامین وسایل و انجام هزینه های لازم بود که خداوند خیلی کمک کرد. با توجه به اینکه اشکال تراشی های امور مالی سازمان منطقه در چک هایی که من بی رویه امضاء می کردم عملیات را کند می کرد، من مسؤلیت کل مالی را به تنهایی به عهده گرفتم. بسیاری از همکارانم هشدار می دادند که بعد از جنگ، نوبت حسابرسی که برسد، تو را به زندان می اندازند!. اما من چاره ای نداشتم. البته باید بگویم حرف آنها درست بود و تا بحال چند بار برای پاسخگویی به دادگاه انقلاب احضار و  مورد پرسش قرار گرفته ام و تا به اینجا متهم شناخته نشده ام. بیمارستان ظرف هیجده روز تقریباً آماده شده بود که عملیات والفجر چهار آغاز  شد. بازده این بیمارستان صحرایی پر برکت، نجات نزدیک به پانصد نفر زخمی و مجروح بود، که بسیاری از ایشان در حال حاضر کاملا سالم و مابقی با معلولیت های مختلف تحت نظر هستند.
البته دو بیمارستان زیرزمینی  بسیار مجهز در دشت های مریوان و یکی در بانه ساختیم. در ضمن عقبه انتهایی به بیمارستان تازه ساخته شده قروه منتقل شد که هیچ مبلمان و تشک و پتو و دارو نداشت. من شایسته ترین فرد در امور تجهیزات بیمارستان را با چک سفید به تهران فرستادم تا ظرف 48 ساعت تدارکات لازم را تهیه کند. باور نکردنی بود که پس از دو روز وقتی برای بازدید به قروه رفتم، همه چیز درست شده بود. حتی گلدان های زیبا در راهروها چیده شده بود. به این افراد با کفایت باید مدال و پاداش داده می شد ولی متآسفانه نظام ما در تشویق و اینگونه موارد، بسیار بی استعداد است. به هر حال بیمارستان قروه آماده شد و مجروحین زیادی به آنجا منتقل شدند.
در سال 1362 اولین بمباران شیمیایی در روستای سبدلو در کردستان اتفاق افتاد. به این صورت بود که هواپیما آمد، ارتفاع خود را کم کرد، بمب خود را انداخت و یک عده مردند. سایر افراد این جنازه‌ها را غسل دادند. وقتی فرد براثر بمباران شیمیایی فوت کرده باشد و او را غسل بدهند، گاز پخش می‌شود. این رطوبت باعث می شد که گازهای شیمیایی متصاعد شود. تا زمانی‌که این جنازه‌ها به گورستان برسد، چند نفر دیگر هم بر زمین غلتیدند. اول از گاز اعصاب شروع شد و بعدها از گاز خردل استفاده کردند که بسیار وحشتناک است. وقتی بدن تاول‌های درشت بزند، این اتفاق در ریه هم می‌افتد. بعد از اینکه در این تشییع‌جنازه افراد دیگری هم فوت کردند، بیماران را به سنندج آوردند. ما در سنندج به این موضوع مشکوک شدیم، از تهران کارشناس خواستیم و حتی کار به کارشناسان بین‌المللی کشید. حدود یک ماه طول کشید تا موضع درست خود را نسبت به بمباران‌های شیمیایی اتخاذ کنیم. وسایل و امکانات و آموزش‌های لازم را در سطح کردستان انجام دادیم. این جزو اتفاقات دردناک بود.  

برای تخصص چه رشته‌ای را انتخاب کردید؟
قبل از این که به کردستان بروم به‌شدت به جراحی و فوق تخصص جراحی پلاستیک علاقه مند بودم به این خاطر که روحیه هنری با جراحی پلاستیک بسیار همسو است. شما صورتی را که مثلاً اسید پاشیده اند یا سوخته است، می توانید از وضعیت غیرقابل‌تحمل درآورده، فرد را به اجتماع بازگردانید. در میان مجروحین جنگ، بسیاری از رزمندگان از ناحیه صورت به شدت آسیب دیده بودند و حتی نفس کشیدن و آب و غذا خوردن... برایشان ممکن نبود. عملاً محکوم به مرگی تدریجی و دردناک بودند، لکن جراحان پلاستیک، در ایران یا خارج توانستند آنها را به وضعیت نسبتاً قابل قبول برگردانند.    
رشته دیگری که عاشق آن هستم، و همه شب با رؤیای آن به خواب می روم و صبح از خواب برمی خیزم، رشته جراحی تروماتیزم (سوانح و تصادفات) بود. زمانی که در بیمارستان سینا کشیک انترنی می دادم و به ناگهان مادری با بچه پنج ساله اش که موتور به او زده بود وبیهوش و سرتا پا زخم آلود وارد اورژانس  می شد و درخواست کمک از تمام وجودش می بارید، روبرو می شدم، نمی دانید چه حالی به من دست می داد. زمانی که ظرف همان چند ساعت اول، اقدامات اساسی روی بیمار انجام گرفت و مادر را به بالین فرزندش که به هوش آمده بود و با پانسمان کامل و گچ گیری روی تخت بیمارستان خوابیده بود می بردم تا قدری آسوده خاطر شود، اگر دنیا را هم به من بدهند، جای آن را نمی گیرد.
بعضی از بیمارستان هایمان بسیار پرمراجعه بودند و سینا در رأس آنها قرار داشت. بیمارستان زنان و زایمان ملکه مادر (اکبر آبادی امروز) هم اینگونه بود. نه تنها فرصت خواب و خوراک نداشتیم بلکه نمازمان هم قضا می شد.
فرماندهان سپاه و دوستان که به آن جا رفت‌وآمد می‌کردند با اصرار به ما گفتند که برای ادامه تحصیل از کردستان برویم. آن‌زمان من دیگر آدم قبلی نبودم و به‌شدت جامعه نگر شده بودم. من روستاها را دیده بودم و متوجه شده بودم مرگ‌ومیر در آنجا با اتاق عمل و بیمارستانهای مجهز که در آن ام آر آی و میکروسکوپ الکترونی داریم متفاوت است و به آب آشامیدنی سالم مربوط می باشد. اگر آب آشامیدنی سالم داشته باشند 70 درصد بیماری‌های ناقل که از گوارش منتقل می‌شوند، کنترل می‌کردند. دیده بودم که فاضلاب این روستاها مستقیم به منابع آب آشامیدنی ریخته می‌شود. مردم اصلاً در کار سهیم نیستند و عادت کرده‌اند که دولت بیاید و برای آن‌ها امکانات بسازد. در زمان شاه دولت می‌‎رفت و یک حمام دوقلوی سه غرفه‌ای می‌ساخت. این حمام بعد از شش ماه به آخور گاوها، زباله‌دانی یا انبار تبدیل می‌شد و در بهترین حالت در آن را قفل می‌کردند و برای آبروی روستا به مهمانان نشان می‌دادند. من متوجه نکاتی شدم که در آموزشم بسیار تأثیر گذاشت. فهمیدم که ما هیچ‌چیز از سیستم خود نمی‌دانیم. مثلاً داخل روستا یک توالت تمیز می‌ساختند و برای آن کاسۀ جنس خوب چینی گردن شتری می‌گرفتند. درکشوری که آب ندارد گردن شتری باعث می‌شود که به‌سرعت سوراخ توالت بگیرد. علاوه بر این خیلی از مردم در این روستاها عادت داشتند که بدون آب به دستشویی بروند و با سنگ تطهیر کنند. وقتی‌که گردن شتری بگیرد دیگر غیرقابل استفاده می‌شود. کاسه توالت برای این مناطق باید به‌گونه‌ای طراحی شود که شیب لبه‌ها تند باشد و وقتی فرد برای تخلیه می‌نشیند، فضولات مستقیماً داخل چاه بروند. این‌ها واقعیات است. برای مثال، زمانی که من به کردستان  رفتم ماه رمضان بود و چند روز بعد عید فطر شد. استاندار از من دعوت کرد که برای افتتاح به یکی از پروژه های به پایان رسیده به یکی از روستاها برویم. ما به این روستا رفتیم و یک توالت تمیز و براق با شش غرفه را افتتاح کردیم. استاندار سخنرانی کرد و برگشتیم. سه ماه بعد معاون وزیر از تهران برای بازدید آمده بود. به نظر من رسید که به همان روستا برویم تا ببینیم چقدر پیشرفت داشته است و مشارکت مردم چقدر است. بعد از ورود به روستا کدخدا آمد و خوشامد گفت. دیدم توالت تمیز است ولی چشمم به یک قفل افتاد. پرسیدم راضی هستید؟ گفت بله. گفتم چرا قفل است؟ مگر مردم استفاده نمی‌کنند؟ گفت مردم غلط می‌کنند از اینجا استفاده کنند. این آبروی روستا است. مردم برای این کار باید به بیابان بروند. من متوجه شدم که یک جای کار می‌لنگد و ما با این افراد مشکل فرهنگی داریم. وقتی خواستیم برگردیم اصرار کرد بمانیم. می دانستم اگر نمانیم چون مهمان‌نواز هستند به غیرتشان برمی‌خورد و توهین به‌حساب می‌آید، پس قبول کردیم و ماندیم. کدخدا ما را به خانۀ خودش که بهترین خانۀ روستا بود، برد. وقتی وارد اتاق پذیرایی که بهترین اتاق خانه بود، شدیم؛ دیدم که در و دیوار کاه‌گل است، سقف خشت است، و چوب‌هایی که زدند هم مشخص است، و گاهی یک‌چیزهایی هم از سقف می‌ریزد. متوجه شدم وقتی از نظر کدخدا این اتاق برای مهمان خوب است پس مشخص است که این توالت برای این روستا نامناسب است و مورد استفاده صحیح قرار نخواهد گرفت. در همان روزها زمانی‌که به تهران سر می‌زدیم، دو کتاب سرنوشت ساز به دست من رسید. اولی: سه جلد کتاب به نام ' راهی نو در تندرستی ' نوشته اساتید دانشکده بهداشت که در مورد وضعیت اسف بار بهداشت و درمان و پیشگیری در ایران و ارایه راه حل های نوین بود. دیگری کتابی از موریس کینگ از آکسفورد. این کتاب در مورد پروژه آذربایجان غربی ایران است. در سال 1352تا سال 1354 این پروژه تحت نظر سازمان جهانی بهداشت با ریاست پروفسور یاکسیج (از کارشناسان برجسته سازمان جهانی بهداشت) اجرا شده بود و ایشان استاد مستقیم من در دوره‌ای که در زاگرب دیدم، محسوب می شد. معاون ایشان نیز جناب دکتر فریدون امینی، استاد راهنمای من در پزشکی اجتماعی بود. این کتاب یکی از اسناد بین‌المللی است و مختصر در مورد اینکه  چگونه انقلاب PHC (خدمات بهداشتی اولیه) در دنیا راه افتاد و برخی کشورها چون تایلند و هندوستان هم شبیه این طرح را انجام داده اند و بعد گزارش کامل تحقیق دوساله است. من با خواندن این کتاب ها متوجه شدم این راه درست نیست که ما به یک روستا برویم و یک توالت و حمام لوکس بسازیم و اهالی روستا هیچ مشارکتی در ساختن آن نکنند و حتی احساس نیاز به توالت و حمام را در خود نداشته باشند. سپس آنها را تحویل کدخدا بدهیم و هرگاه مشکلی پیش آمد، انتظار داشته باشند، دولت موظف است بیاید و درست کند.
برای من روشن شد تا مردم چیزی را به عنوان 'نیاز ملموس'  نشناسند و خواهان آن نباشند، قدمی برای آن بر نمی دارند. برای مثال، تا مردم روستاهای کردستان فاضلاب خود را به رودخانه می ریزند و روستای بعدی در مسیر رودخانه از آب آلوده به این فاضلاب استفاده می کنند و اهمیت نمی دهند چقدر بیماری ایجاد می شود، هرگونه ساخت و ساز، بیهوده است.
باید ابتدا با آموزش بهداشت درست منشاء مرگ و میرهای فراوان اطفال در اثر اسهال و بیماریهای انگلی و میکروبی را  آموزش داد و تمایل مردم برای مشارکت در برنامه های سلامت خود و خانواده  و روستایشان را جلب نمود. حالا وقتی است که سنگ توالت پلاستیکی ارزان قیمت نشکن و برخی از موادی و ملزوماتی را که در روستا نیست تامین کنیم.  روش جدید ما به این صورت بود که بهورزان در هر روستایی به خانه‌ها می‌رفتند و می‌پرسیدند شما توالت دارید؟ پاسخ منفی بود. می پرسیدند: می‌خواهی داشته باشی؟  بسیاری از مواقع پاسخ بازهم منفی بود  و می‌بایست با آموزش بهداشت و توضیح این‌که فرزندت به این دلیل از بیماری اسهال فوت کرده، لزوم آن را به او یاد دهیم. بعد که قانع شد سنگ توالتی که سازمان جهانی بهداشت ساخته بود و مهندسان ایرانی اصلاح‌کرده بودند را به همراه دو کیسه سیمان می‌دادند. تامین نیروی انسانی و مابقی مواد و ملزومات مورد نیاز که در محل یافت می شد، بقیه با خود فرد بود. البته آموزش مردم و نظارت بر انجام درست کار توسط  فرد بهورز انجام می شد. برای نمونه، در پروژه ساخت توالت داخل منزل از روش چاه دوقلو استفاده می شد. لازم نبود که چاه خیلی عمق داشته باشد و حدوداً سه متر کافی بود. ما لوله پولیکا یا سفال را هم به آن‌ها می‌دادیم تا به یکی از چاه ها لوله بکشند و این چاه حدود دو سال طول می‌کشید تا پر شود. وقتی‌که پر شد با یک کار بنایی ساده می توانست لوله را بردارد و به چاه دیگر وصل کند (معمولاً دو تا چاه را باهم می‌کندند) دهانه چاه جدید را باز می‌کرد و چاه پرشده را می‌بست. فضولات هم داخل آن می‌ماند. دو سال طول می‌کشید تا این چاه هم پر شود. و در عرض این دو سال مدفوع چاه اول تبدیل به کود و کمپوست می‌شد. در این کمپوست هیچ ارگانی نمی‌توانست زنده بماند و عملاً کود  غیر آلوده به دست می آمد. وقتی دوباره نوبت چاه اولی می شد، کود آن را درمی‌آوردند و در کشاورزی استفاده می‌کردند و چاه تخلیه شده دوباره مورد استفاده واقع می شد.
در  قسمت‌هایی که به بایوتکنیک برمی‌گردد، یک گودال حفر می‌کنند. کود داخل گودال جمع آوری می شود و روی آن نایلون می‌کشند. گاز متان از این کمپوست خارج و با لوله جمع می‌شود. یک سر اجاق و یک شیر ساده برای این لوله نصب می شود و هر موقع که به گاز احتیاج داشته باشند آن را باز می‌کنند و کبریت می‌زنند تا روشن ‌شود. مقدار گازی که جمع می‌شود برای یک خوراک‌پزی کافی است. اکنون نیز بسیاری از روستاها این را دارند. از این نوع تکنولوژی‌های مناسب که تعدادشان بسیار زیاد است و در برخی کشورها مثل تایلند به نحو چشمگیری استفاده می شود، ما هم به خوبی می توانیم بهره گیری نماییم.
این مسائل باعث شد احساس کنم واجب کفایی است که پزشکان زیادی وارد این رشته شوند و اگر کسی نرفت بر من واجب عینی می‌شود. مشکل اصلی ما که توزیع و اعزام نیروی انسانی است را باید حل می‌کردیم. من با دانشگاه تهران برای دورۀ MPH مکاتبه کردم و آن‌ها هم من را ثبت‌نام کردند. زمانی‌که من رفتم گفتند دیگر رشتۀ MPH نداریم و به‌جای آن تخصص پزشکی اجتماعی گذاشتیم. چون برای اولین بار این رشته را گذاشته بودند خود آن‌ها نیز خیلی در موردش شناخت نداشتند و الگوی آن‌ها هم از کشورهای کمونیستی و زاگرب گرفته‌شده بود. این دوره سه ساله بود. من باید یک سال MPH می‌خواندم، بعد 8 ماه در MPH کارورزی می‌کردم و بقیۀ دوره که یک سال و چهار ماه است را بالینی می‌گذراندم و مهارت خود را در دو، سه رشته اصلی مثل اطفال، زنان، بهداشت مادر و کودک بالا می‌بردم تا از یک پزشک عمومی در این زمینه‌ها اطلاعات بیشتری داشته باشم. با وزارت‌خانه تماس گرفتم، گفتند در  حاضر کسی را نداریم که به‌جای تو به کردستان بفرستیم، اما اگر بتوانی در کنار تحصیل آن‌جا را نیز اداره کنی این اجازه را به تو می‌دهیم. گفتم در این‌جا یک قائم‌مقام دارم که بسیار خوب است و داوطلب است این‌جا را اداره کند، قبول کردند. ایشان، جناب دکتر انصاری بودند که برای من معلم به حساب می آمدند. من برای ایشان در سال اول حکم قائم‌مقامی گرفتم. هر هفته خودم با اتوبوس می‌رفتم و سرکشی می‌کردم. بعد از یک مدت آن فرد توانست کفایت خود را اثبات کند و برای او ابلاغ زدند. برای من هم ابلاغ دستیار رزیدنت پزشکی اجتماعی زده شد. با توجه به این‌که این رشته برای بار اول دانشجو می‌گرفت بسیار بد اداره می‌شد و تجربیاتی که من در طی چهار سال پیداکرده بودم از اساتید این رشته بیشتر بود. برای همین غصه می‌خوردم ولی چیزی نمی‌گفتم. بسیاری از دوستان سعی کردند من را منصرف کنند که رشتۀ خود را عوض کنم و به حق می گفتند: این رشته برای تو آینده‌ای ندارد و به مشکل بر می‌خوری. اما من می‌گفتم جواب خدا را چه خواهم داد. همسرم نیز فشار زیادی می آورد تا تغییر رشته بدهم، لکن معتقد بودم به هر حال یک نفر باید این رشته را آغاز کند و جایگاه و پایگاه آنرا بنا بگذارد و فعلاً این قرعه به نام من خورده است.

آقای دکتر الآن از انتخاب خود راضی هستید؟
هم راضی هستم، هم نیستم. از این نظر که به وظیفۀ خود عمل کردم، راضی هستم. یعنی هنوز نیز اعتقاد دارم افراد باید رشتۀ خود را بر اساس واجب کفایی انتخاب کنند و نباید به پول، پرستیژ و سادگی نگاه کنند. باید ببینند کشور به چه تخصصی نیاز دارد. به این صورت نباشد که در یک‌رشته صف ببندند و در یک‌رشته داوطلب نباشد. زمانی‌که دوست داشتم رشتۀ جراحی پلاستیک را انتخاب کنم، با کنکور  رزیدنت جراحی قبول می‌کردند. ولی رادیولوژی داوطلب نداشت. زیرا این‌قدر وسعت پیدا نکرده بود، درآمد زیادی نداشت. موردعلاقه نبود چون از پزشکی دور می‌شد ولی الآن افرادی که حائز بیشترین نمره هستند وارد رشتۀ رادیولوژی می‌شوند زیرا رشتۀ لوکسی شده است و درآمد زیادی دارد. البته الآن استریت ندارید. مثلاً جراحی اعصاب که این‌قدر اسم دهان‌پرکنی دارد در زمان ما استریت بود. به ما می‌گفتند که اینترنی را نصفه برو و یک‌راست برو جراحی مغز و اعصاب بخوان. لازم نیست که کنکور هم بدهی زیرا کسی این جراحی را انتخاب نمی‌کرد. چون مرگ‌ومیر در این رشته خیلی زیاد بود و دانشجویان به این رشته علاقه نداشتند. ولی الآن چون جزو رشته‌هایی است که درآمد بسیار بالایی دارد این رشته را انتخاب می‌کنند. در رشتۀ من تنها منبع درآمد شما دولت است. بنابراین حقوق به حدی نیست که زندگی روزمره بچرخد. در طول مدتی که در وزارت بهداشت‌کار کردم هیچ‌گاه به من حقوق به‌قدر کفایت ندادند. در این رشته شما کارمند دولت می شوید و حقوق کارمندی میگیرید که کم است. بعضی که تخصص پزشکی اجتماعی گرفته اند و مطب و چه بسا کلینیک هم زده اند، باعث بدنامی این رشته هستند. چون اگر می خواستند مطب بزنند و پول در بیاورند، این همه رشته های داخلی و جراحی وجود داشت. متخصص پزشکی اجتماعی تا دیر وقت باید در اطاق کار خود مشغول تحقیق، مطالعه و برنامه ریزی و در مجموع، اداره امور رشته خود در سطح مملکت باشد. من در چند سال اول کارم در وزارت بهداشت، اگرچه در فقر دست و پا میزدم ولی بسیار راضی هستم.  
من در بدو ورودم به وزارت بهداشت در پست مدیر کل آموزش بهداشت مشغول به کار شدم. تا قبل از یکسال، به عنوان مسؤل کل بسیج سلامت کودکان حکم گرفتم. هزینه ها بسیار بالا بود، اما قسمت اعظم آنرا از سایر بخش ها مثل آموزش و پرورش، بنیاد شهید و کمیته امداد تامین کردیم. مثلاً انتشارات ما توسط آموزش و پرورش به رایگان انجام شد ولی کاغذ مورد نیاز را از کمیته امداد به ما رایگان دادند. هنرمندان صدا و سیما، شاهکار کردند. خیلی ها هنرنمایی های اساتیدی چون آقای عبدی، خمسه، طهماسب و دیگران را به خاطر دارند که چندین برنامه زیبا و پر نشاط اجرا کردند و باعث شناسانیدن واکسیناسیون و بیماری های قابل پیشگیری با واکسن، اهمیت شیر مادرو غذای کمکی و  معرفی پودر O R S برای نجات بیماران اسهالی و بسیاری رفتارهای بهداشتی مهم دیگر شدند. نامبردگان هیچ دستمزدی از وزارت بهداشت نگرفتند. همه کارمندان و داوطلبین شبانه روز با همکاران آموزش بهداشت استانها فعالیت کردند و نتایج بسیار عالی بود. از ارتقاء سطح پوشش واکسن ها به مقدار ایده ال تا به وارد کردن روحانیون در برنامه بسیج و آموزش بهداشت وسیع توسط طلبه ها، هنرمندان صدا و سیما و معلمین مدارس برای تمام عمر من کافیست.
در بسیج ریشه کنی فلج اطفال که فعالیت مهم دیگری بود، تعداد زیادی نیروی داوطلب نیاز داشتیم تا یکایک منازل را در سراسر کشور بازدید و اطفال زیر پنج سال را واکسینه کنند. بدون مشارکت فعال جوانان بسیجی که حتی در روستاها پایگاه داشتند و بدون یاری دانش آموزان، معلمین، جوانان هلال احمر و انواع نیروهای داوطلب که شناسایی کرده بودیم و در عین حال بدون وسیله نقلیه مناسب و ابزار مورد نیاز و همکاری فعال صدا و سیما و در نهایت وجود یک چهار چوب انضباطی قوی و سلسله مراتب غیر قابل سرپیچی امکان نداشت بتوانیم این پروژه را انجام دهیم. خوشبختانه باسابقه ای که من در سپاه و بسیج داشتم و رییس هلال احمر، آمادگی لازم برای همکاری داشت و یاری خداوند متعال، پروژ ریشه کنی فلج اطفال به خوبی آغاز شد.
با نامه جناب وزیر، از  مقام رهبری، سریعاً دستور کتبی آقای خامنه ای برای لزوم همکاری همه واحدهای تحت امر سپاه و بسیج صادر شد. جناب  سردار کاظمی، فرمانده مستقیم من در کردستان خوشبختانه قبول مسؤلیت کردند و سردار افشار، فرمانده بسیج نیز مستقیماً وارد عمل گردیدند. جالب است که سازمان بین المللی یونیسف با یکایک این مسؤلان مصاحبه کرد و همراه با گزارشی از صحنه های زیبای مراحل اجرای پروژه به صورت فیلم نیمساعته به چند زبان تهیه و به همه مراکز مرتبط در دنیا ارسال نمود ولی در ایران به خاطر بار مالی تهیه گزارش، وزارت بهداشت حاضر به قبول تهیه این فیلم نشد.  
در این گزارش مصوّر به دنیا نشان داده شد که با کمک نیروهای مردمی، در ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت، ما توانستیم در سراسر ایران زنگ در منزل حدود دوازده میلیون ایرانی را بزنیم و هشت میلیون کودک زیر پنج سال را شناسایی نموده و قطره فلج اطفال بخورانیم. برای اینکار از هلیکوپتر استفاده شد و حتی کوهنوردان زنجان مشارکت کردند و روستاهای واقع در ارتفاعات را واکسینه نمودند و  اشرار مسلح بلوچستان هم مزاحم تیم های واکسیناسیون نشدند و اجازه عبور دادند. نتیجه اینکه توانستیم ویروس پولیو میلیت وحشی فاضلاب های ایران را با ویروس واکسینال جایگزین نماییم و بدین ترتیب برنامه ریشه کنی فلج اطفال با قدرت تمام آغاز و طی چند سال به نتیجه رسید. گفتن این خاطرات ساده است ولی دگرگون کردن چهره فاضلاب های  کل کشور از یک ویروس  به ویروس دیگر (از ویروس پولیوی وحشی به ویروس پولیوی واکسینال) آنقدر عظیم است که در باور نمی گنجد.
تنها چهره زشت این پروژه، نزاع برای تقسیم غنایم بود. برای مثال، از من خواستند نامه کوتاهی برای تشکر از حماسه ای که بسیج و هلال احمر و سایر نیروهای داوطلب مثل دانش آموزان انجام داده بودند به فرمانده کل قوا بنویسم. من این کار را در حالی که از فداکاری های جوانان اشک از چشمانم جاری بود انجام دادم، لکن با اعتراض وزارت بهداشت روبرو شدم که چرا در تقدیر از این نیروها اغراق کرده ام. این عکس العمل به سختی دل مرا به درد آورد، چون کار را همین جوانان انجام داده بودند و بزرگان عمدتاً مصاحبه با صدا و سیما و رسانه های جمعی را انجام می دادند. برای مثال از همان لحظه آغاز فعالیت های مقدماتی، با بچه های قدیمی سپاه کردستان، چند آمبولانس زمان جنگ را به خدمت گرفتیم و بدون اینکه بیماری حمل کنیم، آژیرکشان از مسیر ویژه عبور میکردیم و پلیس مانع ما نمی شد. خدا مرا ببخشد که همیشه تخلف کار و ماجرا جو بوده ام. اما اگر این کار را نمی کردیم، امکان نداشت با آن ترافیک وحشتناک شهر های بزرگ و بویژه تهران، بتوانیم این همه پایگاه های بسیج را تجهیز کنیم.
خوشبختانه، رونوشت نامه که برای آقای خامنه ای ارسال شد، به قدری باعث خشنودی ایشان گردیده بود که دستور دادند متن نامه عیناً در برگه گواهینامه ای که قرار بود به کلیه شرکت کنندگان بدهند، چاپ شود. و این گواهینامه در بیش از دو میلیون نسخه چاپ و توزیع گردید. اینجا بود که جناب آقای دکتر مرندی، از من به خاطر زود قضاوت کردن در مورد نامه بسیج ، دلجویی کردند.
از افتخارات من در زمان کوتاه معاونت وزیر، یکی به صحنه کشیدن و فعال کردن استاد بزرگ ویروس شناسی یعنی مرحوم پرفسور شمسی بود. این کار با ابتکار مرحوم مظلوم، دکتر آیین، معاون اداری مالی شروع شد. برای راه اندازی چرخه تولید واکسن های مختلف و بویژه تولید بسیار بالای واکسن پولیو با استاندارد جهانی، میلیونها تومان و صدها هزار دلار ارز و تلاش بسیار زیاد انجام شد. حتی افراد مناسبی برای فراگیری تکنولوژی مدرن کار با دستور پرفسور شمسی و با هزینه خیلی بالا (که عملاً انتقال تکنولوژی می گویند) به خارج اعزام شدند.
شاید باور نکنید که به برکت وجود پرفسور شمسی و فعالیت های مؤثر مرحوم دکتر آیین و حمایت بی دریغ جناب دکتر مرندی، ایران در کوتاه مدت به یکی از قطب های تولید واکسن مورد تآیید سازمان جهانی بهداشت تبدیل شد و  درآمد ارزی از صدور واکسن تحقق یافت.
یکی از افتخارات دیگر من درطرح عظیم نمک ید دار است. آغاز کننده این پروژه، جناب پرفسور عزیزی، استاد بیماریهای غدد هستند که هرچه فعالیت می کردند، حرف های ایشان به عمل تبدیل نمی شد. تا اینکه من و دکتر آیین در جریان قرار گرفتیم و به محض اینکه حکم معاونت بهداشت را  به من دادند، کار را شروع کردیم. تمام اختیاراتی که مورد نیاز ایشان بود فراهم شد و درعین حال فرد بسیار فعال و شایسته به نام خانم دکتر شیخ الاسلام نیز مسؤلیت اجرایی طرح را به عهده گرفتند. با مدیریت علمی جناب پرفسور عزیزی و فعالیت شبانه روزی سرکار خانم دکتر شیخ الاسلام و آموزش بهداشت همگانی که من توجه خاصی به آن داشتم (برای مثال در بسیج ریشه کنی فلج اطفال، افرادی که به منازل مراجعه میکردند، علاوه بر واکسیناسیون پولیو، یک بسته پنجاه گرمی نمک ید دار نیز هدیه می دادند)، طرح نمک ید دار شکوفا گردید. طرح نمک ید دار شکوفا شد.
از این گونه توفیقات در همان زمان کوتاه فراوان بدست آمد، اما به محض تعویض وزیر، اتفاقاتی افتاد که مرا به راحتی از صحنه کارزار بیرون کردند و به عنوان مشاور (یعنی هیچ) به گوشه ای پرتاب نمودند. توضیح اینکه وزیر جدید، قبل از اشغال پست خود با من تماس گرفتند و پیشنهاد ادامه کار در پست معاونت بهداشت را دادند. من برای این مسؤلیت آمادگی کامل داشتم. بویژه با استفاده از افراد شایسته، و تخصصی که داشتم می توانستم موفقیت های قبل را چند برابر کنم. اما متاسفانه مرا فریب دادند که فرد دیگری را معرفی کنم. شخص جناب وزیر قبلی با چند نفر از دوستانی که نزد من اعتبار داشتند، برای باقی ماندن یک فرد که مسؤلیت شبکه را به عهده داشت، به بهانه اینکه گسترش شبکه در خطر است، از من خواستند که به جناب دکتر فاضل به قبولانم که نامبرده شایسته تر از من هستند و من با ایشان کار خواهم کرد.
من نگران چند چیز بودم. اولا اطلاعات نامبرده عمدتاًدر محدوده آمار  (بدون آشنایی با کامپیوتر و انفورماتیک) بود و به کلی از علوم پایه، بالینی و اجتماعی پزشکی هم به دور افتاده بودند و سابقه ای نیز در جبهه و جنگ نداشتند، درحالی که من یکایک عقرب های مناطق مختلف ایران و بیماریهای بومی ...که تخصصم بود می شناختم. ثانیاً خیلی زود استعفا می داد و این بسیار خطرناک بود و متاسفانه همینگونه هم شد. و کار به دست افراد کاملا نا آشنا با گسترش شبکه افتاد. در عین حال فردی خشن و بد اخلاق و مورد دافعه شدید بود به حدی که منشی ایشان که فرد مسن محترمی بود نزد من میآمد و گریه می کرد. بدبختانه شخص خود من بیشترین ضربات را از ایشان دریافت کردم. علی رغم اکراه دکتر فاضل به دنبال اصرار فراوان من بعد چند هفته تآخیر که نشان از بی میلی وزیر جدید داشت، عاقبت حکم ایشان را زدند و پس از مدت کوتاهی به جای مقاومت، استعفا کرد.
من همه گونه بدبختی و فقر و مشکل و خطر جانی را برای خودم پیش بینی می کردم، به جز اینکه از وجود من استفاده به عمل نیاورند. و یک نیروی کارآمد با آن همه سوابق در زمان کوتاه را به راحتی کنار بگذارند. این مشکل بزرگی است که اینگونه رشته ها را تهدید می کند.
از وقایع مهم زندگی ام، دوره MPH در دانشگاه لندن است. عنوان رشته ' پزشکی اجتماعی در کشور های رو به رشد ' بود ، چون مشکلات آنها با کشورهای رشد یافته بسیار متفاوت است. دروس تئوری و عملی به دقت در کنار هم قرار گرفته بودند و اصولا نمی شد فاصله ای بین آنها پیدا کرد. از این دوره خیلی استفاده کردم. شاید بتوان گفت: تواضع، تمایل به یاددادن، استفاده معنوی، بیش از دانش نوین حاصلم شد. کار به زیبایی در شکل عملی آموزش داده می شد. برای مثال در دوره کارآموزی، چون در گروه آب و فاضلاب بودم، هر روز صبح در منطقه ای که نزدیک اسکاتلند بود با یک گروه چند نفره حرکت میکردیم و تا غروب آفتاب از کوه و دشت و همه جا نمونه آب و فاضلاب می گرفتیم. شب پس از شام تا نزدیک سحر، این نمونه ها را در آزمایشگاه صحرایی بررسی می کردیم. لازم است بگویم، بنیه ما ایرانیها در دروس ریاضی مثل آمار قوی است ولی در عوض به خاطر جو به دور از آزادی اندیشه و بیان... که در کشورهای جهان سوم کولاک می کند، سواد علوم اجتماعی کمی داریم. من مختصر آمار می دانستم، لکن با یک ماشین حساب پیشرفته در برنامه ریزی که آموزش آنرا بطور خصوصی و مفصل در ایران یاد گرفته بودم به آنجا رفتم. در عین حال، چون قبلا به مدت سه سال کارشناس بین المللی سازمان جهانی بهداشت در کامپیوتر بودم توان من در نرم افزار مشهور اپی-اینفو (EPI  INFO) که بیشتر مربوط به اپیدمی هاست، بالاتر از همه مدرسین آن دانشگاه بود.  این موضوع خیلی زود شهرتی ایجاد کرد و حتی دانشجویان مربی، تدریس هم انجام دادم. از اینکه اطرافم برای رفع اشکال رفقا اکثر اوقات شلوغ بود، به عنوان یک ایرانی، به خود می بالیدم.
زمانی‌که پس از گذراندن این دوره بازگشتم به دانشگاه انتقالی گرفتم و بازهم به همان وضع برخوردم. همیشه شرمندۀ همسرم بودم زیرا نتوانستم زندگی را برای همسرم اداره کنم. من چهار فرزند دختر دارم و همیشه دستم برای هزینه برای آن ها بسته بوده است. شخصاً فرد زاهدی هستم و به دنبال این نیستم که خود را ثروتمند جلوه دهم و اگر پول زیادی هم داشته باشم هیچ‌وقت ماشین بنز نمی‌خرم. از این‌که شخصی من را سوار بر یک ماشین مدل‌ بالا ببیند خجالت می‌کشم. چند بار به من به خاطر پستی که داشتم ماشین مدل‌بالا دادند. مثلاً زمانی که مدیرعامل بهداری استان کردستان بودم یک جیپ رنجرور بسیار زیبا داده بودند. همان روزی که همسرم این ماشین را دید و به او گفتم در این منطقۀ کوهستانی باید از چنین ماشینی استفاده کنیم، گفت من سوار این ماشین نمی‌شوم. مردم به ما چگونه نگاه می‌کنند؟ به او گفتم این حرف‌ها را به من نزن. اگر تو با ایدئولوژی خود به این منطقه آمده‌ای من با جان خود آمده‌ام. تمام 48 ساعتی که سوار این ماشین شدیم، رفتیم مازندران و  مقداری وسایل برداشتیم و به کردستان برگشتیم، ایشان با من حرف نزد. به خاطر این اتومبیل به‌قدری بدخلق بود که گفتم این ماشین را به آمبولانس تبدیل کنند و به مریوان دادم. یک فولکس قدیمی قورباغه ای به من دادند که از آن استفاده می کردم. الآن هم وضع به همین منوال است. حتی اگر توانایی خرید یک ماشین گران داشته باشیم، یک پژو 206 بیشتر سوار نمی‌شویم.
افرادی که در این رشته هستند می‌بایست حق محرومیت از مطب بگیرند. ولی این پول را به ما نمی‌دهند. دکتر سلیمانی با قلدری گفت که حداقل بروید و یک مریض ببینید. واقعاً ما دلخور شدیم که این آدم چقدر با این رشته ناآشنا است. اگر قرار بود من بیمار ببینم که رشتۀ داخلی را انتخاب می‌کردم. متأسفانه یک تعداد از افراد هم‌دورۀ من که بعد از من به این رشته آمدند، صبح‌‌‌‌ها به دانشگاه می‌آیند و پزشکی اجتماعی درس می‌دهند و بعد به مطب می‌روند و بیمار ویزیت می‌کنند. و هیچ خیری از این افراد به دانشجویان نمی‌رسد. این مشکل در این رشته وجود دارد. با هر سختی که وجود داشت این رشته را تا جایی که امکان داشت و در حد توانایی خود ادامه دادیم تا به بازنشستگی رسیدیم. از آن‌طرف نیز به ما ظلم کردند؛ خطر زیاد بود چون سفر در کوهستان بود و مرتب در سفر بودیم. یک‌ بار به دره افتادیم. دونفری که با من بودند یکی ضربه‌مغزی شد و دیگری ستون فقراتش شکست. ولی من چون از ابتدا کمربند می‎‌بستم، هیچ صدمه‌ای ندیدم؛ و فقط پیشانی ام به علت شکستن شیشه بریده شد. یا اتفاقات دیگری که می‌افتاد. خطر، بی‌پولی، بی‌اعتنایی کردن به رشته و تخصص ما و... . احساس می‌کنم این رشته برای 50 سال بعد ایران است اگر این فهم را نداشته باشیم. درحالی‌که من صراحتاً خدمت شما عرض می‎‌کنم طبق اسنادی که داریم و نظام شبکۀ ما را گزارش کردند، در سال 1352 با تحقیقات مفصلی که دانشکدۀ بهداشت ما که در آن‌زمان قوی و بین‌المللی بود، انجام داد توانستند نشان دهند که طب ما باید به‌کلی عوض شود. سه جلد کتاب به نام راهی نو به‌سوی تندرستی نوشتند. جلد اول که بسیار قطور است مطالب مفید زیادی دارد. در مورد 20 اصل بحث کرده است که وقتی به آن‌ها توجه کنید می‌فهمید چرا باید طب را عوض کرد و نظام سطح‌بندی طبقات، ارجاع و شبکه را باید پذیرفت.

با توضیحات شما این مطلب به ذهن من رسید که در پزشکی اجتماعی می‌توان مسیر طب را به پزشکان نشان داد و یا حداقل این است که آن‌ها را در مسیر درست قرار دهند.
بله. پزشکان اجتماعی به‌خصوص با روشی که در ایران تربیت می‌شوند، رده‌ای هستند که می‌توانند به سیستمی که کل ایران را اداره می‌کند، نظارت، و آن را درست کنند. بسیاری از کارها هست که ما باید به‌موقع سراغ آن‌ها رفته و به داد آن‌ها برسیم. کارشناسانی در فرش‌بافی سنتی وجود دارند که استاد فرش هستند و بعد از اینکه تعداد زیادی فرش ببافند به این مرتبه می‌رسند. شما فرش می‌بافید و متوجه می‌شوید که فرش شما کج شده است، و قرینه نیست. به دنبال این کارشناسان فرش می‌روید. او بعد از اندازه‌گیری ممکن است با چاقوی مخصوص فرش یک قسمت را پاره کند، یا بشکافد. سیستم را اصلاح می‌کند و وقتی‌که می‌رود فرشی که تحویل می‌دهد کاملاً صاف است. دیگر این فرش مسیر مستقیم می‌رود. به شما هم می‌گوید که مثلاً چون چپ‌دست هستی در این قسمت زیاد فشار می‌آوری. عین این مثال باید در سیستم شبکه وجود داشته باشد تا سیستم ارجاع را هدایت درست کند و شبکه را داشته باشیم. در کشور انگلیس هفت سال زودتر از ما طرحی تحت عنوان طب ملی و سطح‌بندی طبقات، شروع کردند و به جواب رسیدند. در ایران دو سال بعد از اینکه این پروژه انجام شد، جواب را که تحلیل کردند عالی بود و همۀ دنیا پذیرفتند.

 شما الآن در مورد شبکه صحبت می‌کنید؟
 بله، شبکه‌ای که در آذربایجان غربی درست شد. وقتی‌که طرح موفق شد در آن بهداشت‌یار و بهورز داشتیم. ولی الآن بهداشت‌یار نداریم و همه بهورز هستند. بهداشت‌یار و بهورز به تصویب شورا رسید. در زمان شاه ، در سال 1354 نظام ارایه خدمات بهداشتی، درمانی و توانبخشی به تصویب مجلس شورای ملی رسید و طرح آغاز شد.

 شبکۀ بهداشت و درمانی که بعد از انقلاب ایجاد شد به چه صورت بود؟
 وقتی‌که انقلاب شد ما شبکه داشتیم منتها کامل نشده بود. مجلس موجود تمام شبکۀ قبل با همان افراد را تصویب کرد و در ادامه کم‌کم و برحسب نیاز یک تغییرات کوچک اصلاحی انجام داد. مثلاً یک واکسن اضافه کرد. قرار بود یک موتور در خانۀ بهداشت باشد. بهداشت‌یار مرد بنشیند و بهورز زن پشت او قرار بگیرد و برای بازدید بروند. این در فرهنگ ما مرسوم نیست ولی در فرهنگ زمان شاه از این عبور کرده بودند و قرار بود با این موتور بروند و به مدرسه‌‌ها سر بزنند و واکسن بزنند و بازدید بهداشتی کنند. به‌محض این‌که انقلاب شروع شد جزو اولین چیزهایی بود که جلوی آن گرفته شد. در شهرهایی مثل تبریز که تعصب زیاد است مواردی می بینید که بهورز زن و مرد  را مجبور کردند که باهم ازدواج کنند تا استخدام شوند، یا همسر بهداشت‌یار را آوردند و بهورز کردند، و یا برای استخدام اگر زن و شوهر می‌آمدند در اولویت قرار می‌گرفتند. و به‌این‌ترتیب در این شبکه یک سری تغییرات به وجود آمد. خیلی از تابلوهای مختلفی که بعدها درست شد قبل از انقلاب وجود نداشت. مثلاً من برنامۀ کامپیوتری این طرح را در وزارت‌خانه نوشتم و اطلاعات 600 هزار نمونه را جمع‌آوری و آنالیز کردم. منتها برای واردکردن داده‌ها؛ زمانی‌که اپراتور می‌نشست نرم‌افزاری که داشتیم اپی اینفو (اپیدمیولوژیکال اینفورمیشن) بود که سازمان جهانی بهداشت درست کرده است.

یعنی برای این‌که آمار این بیماری‌های اپیدمیولوژی در کشورهارا داشته باشند وارد دیتا بیس اصلی می‌شدید؟
بله اپی اینفو را طراحی کرده بودند تا تمام دنیا با آن اداره شود و به‌صورت رایگان در اینترنت قراردادند. نویسندۀ این طرح که فردی به نام آنتونی برتون بود به ایران سفر کرد. کارهایی که ما در ایران کرده بودیم را دید و متوجه شد که ما از او هم یک‌قدم جلوتر هستیم. من توانستم چیزهایی پیدا کنم که او نمی‌داند و خیلی هم راحت می‌پرسید. جالب است که این اتفاق در دانشگاه لندن هم افتاد. یعنی این درس را داشتند. من برای این‌که نشان دهم لزومی ندارد که برای این درس حتماً بیایم و آزاد باشم تا به کلاس‌های دیگر بروم، در همان جلسات اول هر تکلیفی می‌دادند که مثلاً یک جدول طراحی کنید، علاوه بر طراحی رنگ هم می‌کردم. مهندس کامپیوتری که این را تدریس می‌کرد وقتی از کنار من رد شد گویی برق او را گرفت. از من پرسید این چیست؟ برای او توضیح دادم. خواست که به او نشان دهم. داخل برنامه شدم و با آن برنامه که این را نوشتند برای او شرح دادم. در لندن مدرسی که تدریس می‌کرد آن‌قدر با من دوست شد که من کل اطلاعات خود را به او منتقل کردم. ضمناً متوجه شدم در چیزی که آن‌ها طراحی کردند ، حروف  از چپ به راست حرکت می‌کنند ولی در ایران و در زبان فارسی باید از راست به چپ حرکت کنند و این درصد اشتباه را خیلی بالا می برد. یک‌شب تا صبح بیشتر طول نکشید. همۀ این‌ها را از راست به چپ کردم و کد‌ها را عوض کردم تا راحت باشند. مثلاً باید وارد می‌کردیم که فرد متأهل است یا خیر و سؤال بعد این بود که چند تا فرزند دارد، و اگر متأهل نباشد در فرهنگ ما فرزند ندارد؛ پس باید من کاری کنم که وقتی جواب سؤال تاهل خیر است، سؤال تعداد فرزند و جنسیت آن‌ها پرسیده نشود. رنگی که من به جداول می‌دادم از لحاظ ساده کردن بود که این اطلاعات باهم تداخل پیدا نکنند. من حتی طراحی کرده بودم که اگر داده ای اشتباه وارد گردد، قفل شود و جلو نرود. من چون برحسب تجربه متوجه شده بودم که اخطار صوتی بیشتر از بصری جلب توجه می‌کند، از هشدارهای صوتی نیز استفاده کردم که به این صوت اخطار می‌داد که اشتباه شده است. این سیستم از خانۀ بهداشت پر می‌شود تا به مرکز برسد و در مرکز، آخرین قدم نرم‌افزاری است به اسم IFA ( INFORMATION FOR ACTION) که این نرم‌افزار را هم من می‌توانستم بنویسم. این نرم‌افزار مثل این است که شما به‌عنوان روابط عمومی به من بگویید که ما چون روابط عمومی هستیم باید در جریان یک سلسله اطلاعات باشیم و این را گزارش کنیم و باید این اطلاعات را به ما بدهید. من می‌گویم که شما دقیقاً چه اطلاعاتی می‌خواهید؟ مثلاً شما میزان مرگ‌ومیر مادران را نمی‌خواهید ولی موالید را می‌خواهید. شما 40 شاخص را به ما می‌گویید که آن‌ها را لازم دارید و این اطلاعات را به‌صورت منحنی، بار چارت، پای چارت می‌خواهید که به‌صورت جدول باشد. وقتی این سفارش را به من می‌دهید من دو شب این را برای شما می‌نویسم و این IFA است. شما هر موقع کلید بزنید به تاریخ همان روز این اطلاعات برای شما آورده می‌شود. وزیر همۀ اطلاعات را می‌خواهد پس باید برای ایشان یک دایره المعارف نوشت. بهداشت خانواده، بهداشت محیط، هم اطلاعات خاص خودشان را  دارند. جالب اینجاست که نقشه ایران را به تفکیک استان و شهرستان تهیه کردم و ضمیمه نرم افزار شد. در نتیجه نتایج خواسته شده توسط مدیر یا هر مصرف کننده دیگر به شکل نقشه رنگی هم تهیه می شود که قابل فهم تر است. اطلاعات زیرساختی طب و بهداشت کشور است. درواقع چیزی است که نظام به کمک آن می‌گردد. من این را نوشتم و یک ریال هم بابت آن پول نگرفتم. گرچه می‌بایست این پول را به من می‌دادند.  این در زمان وزارت دکتر ملک‌زاده بود. پیش از ایشان نیز دکتر فاضل و دکتر مرندی بودند که اجازه نمی‌دادند ما هیچ قراردادی با خارج از کشور ببندیم. نه‌تنها به خاطر این برنامه به من پول ندادند، بلکه از آن استفاده هم نکردند تا من دل‌خوش باشم. الآن هر جا که بروید این سیستم IFA وجود دارد. من افرادی را تربیت کردم تا بتوانند IFA بنویسند. زمانی که آنتونی برتون به ایران آمد و IFA ما را دید و متوجه شد که ما می‌توانیم تاریخ شمسی و قمری را به هم تبدیل کنیم از من خواست که به‌عنوان نمایندۀ سازمان جهانی بهداشت همکاری کنم. من در سال 1374 به ایران بازگشتم و آنتونی برتون به من گفت با توجه به کارهایی که من از تو می‌بینم، ما به شما نیاز داریم و با تو قرارداد می‌بندیم و به شما دستمزد می‌دهیم. خواست آن‌ها این بود که من تیمی درست کنم و 22 کشور منطقه را پوشش بدهم. او گفت به تک‌تک این کشورها مسافرت کن و برای آن‌ها کارگاه برگزار کن. من گروه را درست کردم. با افرادی همچون خانم شیروانی که نابغه بود و در حال حاضر در آمریکا است، و مسئول کل بیماری‌های واگیردار کالیفرنیا. ایشان کل سال‌های دانشجویی را با نمرۀ الف و شاگرد اولی گذراند. به زبان فرانسه و انگلیسی کاملاً مسلط بود. اپینفو را هم بلد بود. به دلیل تخصص عفونی ایشان را انتخاب کردم تا در واکسن از او نظر بگیرم. منتها در کنار او یکی از رزیدنت‌ها به نام عبداللهی را که او هم دورگه بود، قراردادم. همچنین یکی از دانشجویان که به کامپیوتر بسیار مسلط بود و در اپینفو خیلی پیشرفت کرد. همۀ این گروه زبان انگلیسی را در حد بسیار عالی مسلط بودند. ما این افراد را انتخاب کردیم و مواد متریال را هم آماده کردیم. زمانی‌که خواستیم قرارداد را امضا کنیم، وزارتخانه این اجازه را به ما نداد. گفتند قرارداد نباید به دلار باشد، و باید به ریال باشد. من گفتم که قرارداد به ریال امضا نمی‌کنم. چون قبلاً در یک سفر که به تایلند رفته بودم، من را به ریاست انتخاب کردند؛ در آن سفر با هفت نفر قرارداد بسته شد تا یک پروژه در کشور خود اجرا کنند. به من گفته بوند که حق ندارم قرارداد به دلار امضا کنم و من قرارداد را به ایران آوردم. گفتند قرارداد با دلار فساد ایجاد می‌کند، من گفتم فساد را شما ایجاد می‌کنید. دکتر اکبری که جراح هستند با یک حالت تضرع به من گفتند نخواه این فساد در وزارت‌خانه با نام تو شروع شود و با این حرف دهان من بسته شد. نتیجۀ این مخالفت این بود که پروژه شروع شد ولی حتی یک ریال به ما ندادند. یک حسابدار برای این کار تعیین کردند که برای درخواست من باید به اتاق او می‌رفتم و صبر می‌کردم تا نوبت من بشود. من درخواست کامپیوتر داشتم تا آنالیز کنیم ولی همکاری نمی‌کردند. این پروژه شروع شد ولی چون هیچ پولی به ما ندادند رها شد و من هم کار را رها کردم. بعدازآن چند نامه نوشتند که برگرد و من پاسخ دادم که اولین قسط کار را بدهید. ما به افراد مختلف به این میزان بدهکار هستیم. اما چون پول نمی‌دادند پروژه را ضایع کردند.  در وزارت‌خانه مرتب خلاف می‌کردند. یعنی اجازۀ استخدام نداشتند ولی استخدام می‌کردند. مثلاً از یک شرکت صوری که وجود خارجی نداشت، 20 نفر نظافتچی استخدام می‌کردند و باید به این افراد دستمزد بدهند. برای حل این مشکل از پروژه نبئی پرداخت می‌کردند. و به من هم می‌گفتند که چه پولی؟

پروژۀ دوم هم اجرایی نشد؟
به این شکل در IFA اجرا نشد. اما پروژۀ DHS (Demographic and Health Survey) که با یونیسف بود اجرا شد. این پروژه 12 سال پیش انجام شد. به این شکل بود که تعداد 4000 نمونه برای هر استان بود.2000 تا برای روستا و 2000 تا برای شهر، و در کل 120 هزار خانوار بود. با میانگین 5 نفر برای هر خانوار، 600 هزار نفر می‌شد. این همان پروژه‌ای است که گفتم من با شما قرارداد نمی‌بندم و چون دیدند این بار کار می‌خوابد، یونیسف یک قرارداد به ارزش 10 میلیون تومان با من بست. گفتم به تومان ببندید ولی این قرارداد را با من ببندید. باید این را دسته‌بندی می‌کردیم. مثلاً یکی می‌خواست با SPSS آنالیز کند، با زبان .SPSS یکی با STATA آنالیز کند به زبان آن، و یکی به زبان اپینفو. باید چند تغییر هم می‌دادیم. درنتیجه یک گروه تحقیقاتی دیگر یک قرارداد دیگر با من بست و برای آن‌هم چند میلیون داد. و این پروژه با موفقیت انجام شد. منتها وقتی داده‌های این طرح را به‌صورت کامل در DVD بیرون دادم. لازم به ذکر است که جناب آقای دکتر نقوی و سرکار خانم دکتر حسینی در انجام پروژه نقش فراوان داشتند. این داده ها بسیار مفید بود و مرجع مهمی بشمار میرود. دانشجویان مراکز زیادی از این داده ها برای پایان نامه خود بهره بردند. این نیز یکی از وقایعی است که مایه آرامش قلب من میشود. حساب کنید مجموعه داده هایی با صدها متغیر مختلف بهداشتی، درمانی و توانبخشی در 120 هزار خانوار شهری روستایی کل کشور که در مجموع 600 هزار رکورد میشود. اجازه بدهید با جرات بگویم: از زمان مادها تا به امروز تحقیقی به این گسترگی انجام نشده است. هرکس خلاف این ادعا می کند، لطفا اعلام بفرمایید.   
 
در چه سالی بازنشست شدید؟
من  در سال 1385 پس از سی سال کار دولتی ( هفده سال وزارت بهداشت و سیزده سال دانشکده پزشکی) با تمایل خود و اصرار شخصی بازنشست شدم. اعتقاد دارم پس از زمان مجاز باید پست را برای جوانان خالی کرد. البته رییس دانشگاه قول گرفت که همکاری خود را قطع نکنم و پذیرفتم. لکن پس از سه سال معاون اداری مالی ناوارد دانشگاه، نه تنها قرارداد را تجدید نکرد بلکه وقتی به ایشان گفتم: طبق قولم تدریسم را مجانی ادامه می دهم! ایشان فرمودند نخیر این کار برای ما بار مالی ایجاد می کند و شما نباید تدریس کنی. در حال حاضر در مرکز تحقیقات اعتیاد تدریس دارم.

چه چیزی دکتر نبئی را بسیار عصبانی می‌کند؟
رانت‌خواری، نوکیسه بودن و سوءاستفاده از موقعیت من را بسیار عصبانی می‌کند، هم‌چنین این‌که وقتی افراد فرصتی برای سوءاستفاده پیدا می‌کنند موقعیت خود را فراموش می‌کنند و به‌خاطر نمی‌آورند که چه کسی بودند و چه کسی هستند.  و بیش از همه که ممکن است منجر به مشاجره لفظی شدید و حتی درگیری فیزکی بشود، رفتار بد و خشن یک پزشک با بیمار مضطرب و مظلومی است که پناهی جز ما پزشکان ندارد.

آیا وقتی مسیر زندگی خود را نگاه می‌کنید از آن احساس رضایت می‌کنید؟
 من اگر فقط نبئی بودم و ازدواج نکرده بودم، از این مسیری که طی کردم کاملاً راضی بودم. ولی چون همسر و فرزندانم را هم به این جولانگاه کشیدم و باعث شدم که زحمت زیادی را تحمل کنند و در مراحلی از زندگی فقر را بچشند و ما حتی یک ماشین ساده هم نداشته باشیم احساس خوبی ندارم. همسر من همیشه می‌خواست یک باغچه کوچک در خانه داشته باشیم تا در آن سبزی بکارد و من نتوانستم این خواسته را فراهم کنم، معذور و شرمنده خانواده‌ام هستم و از آن‌ها تقاضا دارم که من را ببخشند.

شما 4 فرزند دارید و با توجه به عکس‌هایی که در اختیار ما گذاشته‌اید متوجه شدم که آن‌ها را تشویق کردید که به ورزش‌های رزمی بپردازند، از علاقۀ خود به ورزش بفرمایید. در ادامه در مورد نقاشی کشیدن شما هم کنجکاو هستم تا بدانم چون معمولاً یکی از افراد خانواده در این زمینه استعداد دارد و بعد از او بقیۀ اعضای خانواده به آن سمت جذب می‌شوند و تقویت می‌شود؛ آیا کسی در خانوادۀ شما در این زمینه استعدادی داشت یا خود شما پی بردید که در این زمینه توانایی دارید؟
من 4 دختر دارم؛ دختر بزرگم که در کردستان هم با ما بود رشتۀ بیولوژی سلولی ـ مولکولی را در دانشگاه تهران و دانشکدۀ علوم خوانده است. اما علاقه‌اش تغییر کرد و تغییر رشته داد و فوق‌لیسانس الهیات خواند. اکنون نیز دکترای الهیات در قرآن و حدیث را دنبال می‌کند. دختر دومم ریاضیات خواند؛ مهندسی مکانیک را در دانشکده فنی تهران خوانده است و بعد فوق‌لیسانس بیومکانیک یا مهندسی پزشکی دانشگاه امیرکبیر را گرفت. و در ادامه دکترای مهندسی پزشکی را در همان دانشگاه اخذ کرد و اکنون به‌عنوان استادیار هیئت‌علمی دانشگاه امیرکبیر در دانشکده مهندسی پزشکی مشغول به کار است. دختر سومم با رتبۀ 14 کنکور وارد دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران شد و شاگرد خود من بود و بعد از فارغ‌التحصیلی رشته مغز و اعصاب را انتخاب کرد و اکنون درگیر مراحل طرح و کارهای قانونی آن است تا بتواند بعد از تمام کردن مشغول به کار شود. دختر چهارمم به خاطر دامادم که شاگرد اول با معدل 20 از دانشگاه شریف بود، قبول کرد که از ایران خارج شود. برای بورسیۀ دکترا به کشور کانادا رفتند و در بریتیش کلمبیا در ونکوور دکترا خواندند. اکنون درس آن‌ها تمام‌شده است و به تهران برگشته اند و صاحب فرزندی یکماهه هستند.
در مورد ورزش رزمی؛ لازم می‌دانم هر خانمی یک مقدار دفاع از خود را بلد باشد و این می‌تواند به‌وسیلۀ ورزش‌های تهاجمی مثل کاراته و یا تدافعی مثل جودو باشد. در ورزش جودو شما هیچ ضربه‌ای را نمی‌نوازید ولی حملۀ حریف را به نحوی منحرف می‌کنید که با نیروی بدن خودش چه‌بسا ممکن است روی هوا بلند شود و زمین بخورد و گردنش هم بشکند.

رشتۀ تخصصی خود شما چه بود؟
من کاراته 'کان زن ریو 'و مقداری نیز آی کیدو و جودو کار کردم. در دوران دبیرستان به مراغه رفته بودم. با عمویم که از من کوچک‌تر است می‌رفتیم که لات‌های محله برای ما مزاحمت ایجاد کردند. سردستۀ این افراد جلو آمد و به من ‌حرفی زد، من هم جواب دادم. دست انداخت تا یقۀ من را بگیرد، دستش را در هوا قاپیدم و کاری کردم که پشیمان شد. با یک حرکت او را به زمین زدم و زانوی خود را روی سینۀ او که از درد فریاد می‌کشید، گذاشتم. البته مواظب بودم که دستش را نشکنم. به‌این‌ترتیب سکوت کرد و من او را رها کردم که برود.

این روحیۀ کارهای رزمی در کنار کارهای هنری چگونه جمع شده است؟
از همان لحظه که مذهب را انتخاب کردم، متوجه شدم فرد مسلمان مؤمن، باید توان رزمی و حتی اسلحه داشته باشد. ورزش رزمی بسیار ظریف است. در ورزش آی کیدو می‌توانم نشان دهم که چه‌قدر ظریف باید نقاط ضعف دستش را بگیرید تا بتوانید کارکنید. و آن‌هم یک نوع هنر است و بایست بعضی از قسمت‌های بدن یک مقدار قدرتش زیاد باشد. مثلاً اگر کسی دست بیندازد تا دست شما را بگیرد و ببرد، شما می‌توانید همان‌طور که دستتان را گرفته است، کاری کنید که پشیمان شود. در کل نزدیک شدن و دست زدن به شما باعث پشیمانی برای فرد روبرو می شود. بدون این‌که شما از اسلحۀ خاصی استفاده کنید. در این حالت حتی اگر لازم باشد می‌توانید فرد را بکشید. واقعیت این است که من بیشتر به دنبال رشتۀ نینجوتسو بودم. نینجاها انقلابی بودند، درحالی‌که سامورایی‌ها مزدور بزرگان ثروتمند ژاپنی محسوب میگردیدند. من از شخصیت سامورایی‌ها و آن چیزی که در کتب مقدسشان نوشته‌شده است خوشم نمی‌آید، درحالی‌که نینجاها آزاده هستند. در رشتۀ نینجاها فقط نابود کردن حریف اصالت دارد و برای همین خیلی چیزها باید یاد بگیرند. دخترانی که نینجا یاد می‌گیرند از همه خطرناک‌تر هستند. رئیس آن‌هم آقای فرجی است که دختران زیادی را تربیت‌کرده است. من در کودکی چون جثۀ ضعیفی داشتم، برای دفاع از خودم و دیگران لازم بود که خود را تقویت کنم و یک کاری یاد بگیرم. تا مثلاً اگر چوبی به دست من افتاد بهترین روش استفاده از آن را یاد داشته باشم. دخترانم را از همان ابتدا به ورزش‌های رزمی در کنار سایر ورزش‌ها علاقه‌مند کردم. هر 4 دختر من در کنار ورزش رزمی، ورزش شنا را دنبال کردند و این به خاطر دستور اسلام بود که به ورزش شنا تأکید کرده است. به تیراندازی، اسب‌سواری و شمشیربازی که دفاع و رزم است اهمیت داده است. من علاوه بر فرزندانم، حداقل برای 13 نفر از دانشجویان دختر که استاد راهنمای آن‌ها هم بودم و دختران من محسوب میشوند، کاردهای خاصی که در جلد است تا بتوانند در کیف خود حمل کنند، خریدم. به نظر من باید همراه داشته باشند چون در برابر افرادی که می‌خواهند حمله کنند،مثل آن قاتل کثیف به نام خفاش شب، خانم‌ها آن‌قدر خود را می‌باختند که خلع سلاح می‌شدند. اما کسانی که مقابله می‌کردند یا عصبانی می‌شدند، برخورد متفاوتی خواهند داشت. درزمانی که صدام فراری بود ما می‌خواستیم به کربلا برویم؛ استاد خانوادگی ما که استاد تمام دختران من هم هست به ما زنگ زد و گفت به کربلا می‌روید و خون هر کس هم پای خودش است. چون نه به عراقی‌ها می‌شود اعتماد کرد و نه در ایران کسی این سفرها را ضمانت کرده بود. این حرف خیلی رعب‌انگیز بود و خیلی‌ها هم نرفتند و کنار کشیدند. ولی من می‌شنیدم که دخترانم می‌گفتند اگر ما را بگیرند و بخواهند ببرند، خود را می‌کشیم. از مرگ ترسی نداشتند. من ابتدا دخترانم را به رشتۀ کاراته فرستادم و اکنون در رشتۀ کاراته مقداری از رشتۀ جودو یا آی کیدو هم آموزش می‌دهند تا لازم نباشد که فقط بزنند و یا حداقل اگر زد بتوانند فرار کنند.
در مورد نقاشی؛ در خانوادۀ ما نقاش زیاد بوده است. پدرم نقاش رنگ‌روغن بود. البته ایشان ویلن نیز می‌زد و در کنارش مادرم آواز می‌خواند. البته من خواندن مادرم را از زمانی که قدرت تشخیص داشتم هیچ‌گاه نپسندیدم.

دختران به نقاشی علاقه‌مند نیستند؟
همۀ دختران من نقاش هستند. زهرا بزرگ‌ترین دختر من دورۀ طراحی لباس را به‌طور کامل دید و در طراحی لباس اساس موفقیت بر نقاشی است. وسایلی برای نقاشی می‌خرید از پاستل روغنی تا مخمل بکشد. یا مداد رنگی 120 رنگ تا بتواند رنگی کار کند. هرکدام از دختران حداقل یکی، دو تا دفترچه که در آن نقاشی کرده باشند، دارند. بعضی از خصوصیات آن‌ها اختصاصی شده است مثلاً زهرا در چهره‌نگاری خیلی موفق است. قائمه روی منظره خیلی کار می‌کند یا برای فرزندانش هر چه که بخواهند می‌کشد. همه خیلی خوب هستند و علت هم این است که زمانی‌که این‌ها به مدرسه می‌رفتند، اگر کار می‌خواستند به من ارجاع می‌دادند و من این کارها را باکیفیت خوب برای آن‌ها انجام می‌دادم و از خودشان نیز کمک می‌خواستم و در نتیجه علاقه‌مند شدند.

غیر از ورزش و نقاشی چه علاقه‌مندی‌های دیگری دارید؟
من از سفر به‌شدت فراری هستم. نمی‌دانم، شاید به این علت که در رشتۀ ما باید مداوم به سفر رفت. همه سفر را تفریح می‌دانند. گاهی از همسرم می‌پرسم که من در ابتدای زندگی مشترک هم این‌گونه بودم؟ به یاد دارم که دو روز تعطیلی بود سفر می‌رفتیم و حتی با ماشین خود به مشهد می‌رفتیم. اما اکنون همسرم می‌گوید دل من را خون می‌کنی تا به یک سفر بیایی. مثلاً همسرم با یکی از دخترانم برای پیگیری طرح پزشکی او به قوچان رفت و بسیار اصرار داشتند تا من نیز بروم، اما من بهانه آوردم و نرفتم و الآن که از سفر برگشته است هنوز ایشان را ندیدم. همسرم دو بار به کانادا رفته است و من او را همراهی نکردم، به همین دلیل از من بسیار ناراحت است. من کلاً دوست ندارم که از خانه خارج شوم. رابطۀ من با بخش قطع‌شده است. هر بار که می‌روم حالم بد می‌شود و اعصابم به هم می‌ریزد و یک نصفه‌روز طول می‌کشد تا به حالت عادی بازگردم. من با هیچ‌کس رفت‌وآمد نمی‌کنم و در کل کسی را مناسب اخلاق خودم نمی‌دانم و بین پزشکانی که در اطراف من هستند حتی یک نفر هم نیست که من با او دو ساعت صحبت کنم. به خاطر این‌که دوستان من بسیار تغییر کردند، دیگر حرفی ندارم که با آن‌ها بزنم. من به کار فنی و الکترونیکی علاقه دارم. همچنین به ساختن وسایل پروازی علاقه دارم. مثلاً می‌توانم برای نوه‌هایم بشقاب‌پرنده بسازم که پرواز کند و ریموت کنترل داشته باشد و صداهای مختلف بدهد. همۀ این‌ها در توان من هست. یکی از بزرگ‌ترین کارگاه‌های حرفه‌ای از نظر ابزار را دارم. وسایل مختلف را تعمیر می‌کنم و به این کار علاقه‌مند هستم. ولی این شرط وجود دارد که از جای خودم خارج نشوم. از زمان کردستان که وسایل را تعمیر می‌کردم، شروع به جمع‌آوری ابزار کردم و در این زمینه حرفه‌ای شدم. اخیراً بسیار افسرده شد ه ام و این مشکل به‌طور مداوم شدیدتر می‌شود. همه دارند با روش خود من را درمان می‌کنند و به نظر من همه اشتباه می‌کنند. مثلاً به من می‌گویند حالا که افسرده هستی یک زیارت برو. ولی من با اینکه امام رضا را دوست دارم احساس می‌کنم که اگر به زیارت بروم، حکم مرگ خود را امضا کرده‌ام. چون در مسیر با هر وسیله‌ای از قطار و هواپیما و غیره بسیار اذیت می‌شوم.

اگر توصیه‌ای برای دانشجویان جوان که حوزۀ بهداشت را برای ادامۀ فعالیت انتخاب می‌کنند دارید، بفرمایید. در انتها یک آرزو برای دانشگاه علوم پزشکی تهران کنید.
من قبلاً به این موضوع فکر کرده و مطالبی در این مورد نوشتم. نصایح و توصیه‌هایی دارم و در کنار این‌ها پیشنهاد‌هایی را هم مطرح می‌کنم.
در ابتدا چند جمله بگویم؛ یکی در مورد تنظیم خانواده که اگر گناهکاری وجود داشته باشد، من هستم. بعد از اینکه آقای هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهور شد و تنظیم خانواده مطرح شد، ایشان گفتند این طرح هرچقدر هزینه داشته باشد می‌پردازم، من طرح تنظیم خانواده را انجام دادم. علت این حرف هم مدارکی است که دارم. اولین کاری که انجام دادم این بود که اسامی روحانیون بانفوذ را در قم و شهرهای دیگر توسط عوامل نفوذی خود، پیدا کردم. در آن‌زمان من معاون وزیر بودم و با همکاری مدیر شبکۀ قم و مدیرکل بهداشت خانواده یک گروه درست کردیم، به قم رفتیم و با تک‌تک این روحانیون به‌طور انفرادی صحبت کردیم. آن‌ها را با مدرک و دلیل قانع کردیم و بعد از اینکه نرم شدند از آن‌ها اجازه گرفتیم که ما برویم و برای آن‌ها صحبت کنیم. در این زمینه عکس‌های زیادی دارم. مثلاً در سازمان تبلیغات قم کسی را برای سخنرانی راه نمی‌دهند. و یا مدرسۀ فیضیۀ قم، یا مدرسه آقای گلپایگانی که من در آن سخنرانی کردم. ما حتی در مدرسۀ آقای گلپایگانی وازکتومی نیز می‌کردیم. ما به این صورت توانستیم نفوذ کنیم.
نکتۀ دیگر، آقایی به نام شهرام سمندری شکیبا با عنوان متخصص زنان از وین اتریش و برایتون انگلیس آمد و در بیمارستان توحید شروع به کار کرد. من دو شکایت از ایشان شنیدم که استریلیزاسیون را رعایت نمی‌کند. که این را در مورد پزشکان زیاد داریم.  شکایت دیگر این بود کورتاژ می‌کند. یک ماه گذشت و می‌توانست برود. اما درخواست داد که بماند و من هم استقبال کردم و حکم او را تجدید کردم. در ماه دوم گفتند باوجودی که اجازه ندارد، مطب زده است. من با این کار مشکلی نداشتم و گفتم پول می‌گیرد و به افراد سرویس می‌دهد. در ماه سوم که حکم او تجدید شد به من اطلاع دادند که در مطب شخصی، کورتاژ می‌کند. گفتم باید جلوی او را گرفت. سریع افرادی را مامور کردم تا مدارک او را بررسی کنند تا ببینیم که قبلاً هم از این کارها کرده است یا خیر. گفتند که همچنین آدمی اصلاً وجود ندارد و این شماره نظام پزشکی متعلق به یک فرد دیگر است. ما به نظام پزشکی سنندج اطلاع دادیم و گفتند باید او را دستگیر کنید. وقتی سپاه برای دستگیری او هجوم برد، او فهمیده بود و تمام وسایل خود را گذاشته و از دیوار پشتی فرار کرده بود. در مطب او تعداد زیادی نسخه و سر نسخه پیدا کردیم و هنوز هم این فرد پیدا نشده است. یک فرد دیگر به نام دکتر جلالی آمد و او را به بیمارستان مریوان فرستادیم. قرار بود که در مریوان جراحی کند و از جراحی‌های او هم راضی بودند و به حدی پیش رفت که پیشنهاد دادند تا مدیر شبکه شود و دو سال نیز مدیر شبکه بود. صحبت‌هایی به گوشم رسید که مطمئن هستید ایشان پزشک است؟ من سوابق او را بررسی کردم و خبر آوردند که ایشان دو تا زن دارد و محل زندگی او قم است و از دست همسرانش فرار کرده و به مریوان رفته است. چون از کار او راضی بودند من هم دخالتی نکردم. من برای تخصص رفتم و بعدها متوجه شدیم که ایشان هم فرار کرده و مدرک او هم کمک پزشک بوده است. این‌که می‌گوییم بهورز می‌تواند خیلی از کارها را انجام دهد به این دلایل است.
نصایح و توصیه‌هایی که دارم:
1- معتقدم دانشجویان رشتۀ خود را بر اساس نیاز مردم و واجب کفایی انتخاب کنند و اگر این کار را انجام دهند با خدا معامله کرده‌اند. مردم هزینه کرده‌اند و مالیات داده‌اند تا این افراد پزشک شده‌اند و بدهکار مردم هستند. در انتخاب رشته به فواید مالی توجه نکنند. منظور روشنم از واجب کفایی این است که اگر وظیفه ای از امور جامعه به هر علت داوطلب نداشته باشد، بر همه وظیفه است که آن مسؤلیت را انجام دهند. در پزشکی، اگر قرار باشد همه جراح بشوند و کسی متخصص هوشبری نشود، مسلم است که جراحان نمی توانند کار کنند. پس باید به تعداد مناسب داوطب به رشته هوشبری بروند حتی اگر برای خدا فقط باشد. این معامله پرسودی است چون رضایت خدا را در بر دارد.
2-  پیشنهاد من این است که تا پایان طرح ازدواج نکنند و زمانی که طرح به پایان رسید از شهری که در آن طرح خود را انجام دادند به شهر دیگری که دوست دارند در آن کار کنند بروند و مستقر شوند و بعدازآن ازدواج کنند. و بدون دلیل در تهران جمع نشوند. من خودم اشتباه ازدواج کردم. بایستی در کردستان ازدواج می‌کردم. اگر یک مقدار زودتر انقلاب اتفاق می‌افتاد به کردستان می‌رفتم و حتی از اهل تسنن زن می‌گرفتم و تا آخر عمر در کردستان می‌ماندم. و هر نوع خدمتی که لازم بود برای آن‌ها انجام می‌دادم.
3- پیشنهاد من برای همکارانم این است که با ماشین‌های گران‌قیمت به بیمارستان‌های آموزشی نروند و این ماشین‌ها را به رخ دانشجوها و اینترن‌ها و رزیدنت‌ها نکشند. یک‌چیزی به نام آموزش محرمانه و مخفی داریم که یک اصل بین‌المللی است که اگر ماشین و خانۀ من گران‌قیمت باشد و از آن‌طرف من روزی 100 تا بیمار را ببینم دانشجویان هم مثل من فاسد می‌شوند. دانشجویان و دستیاران مرتب از مقابل اتومبیل های گران قیمت می گذرند و در جریان ثروت اساتید خود هستند و برای آینده خود نقشه می کشند تا همانگونه باشند. اگر اساتید محترم قدمی برای ارزان کردن خدمات برنمیدارند، حداقل دانشجویان را فاسد نکنند.
4- به همکاران خود پیشنهاد می‌کنم یا صادقانه پول را انتخاب کنند و به دنبال آن بروند و قید هیات علمی شدن را بزنند یا علم و دانشگاه و مردم را انتخاب کنند و در اختیار آموزش و پژوهش باشند و آن حقوقی را که دولت میدهد بپذیرند. چون آموزش و پژوهش و به‌خصوص آموزش در کشور ما صدمه می‌خورد و اکنون با هرکدام از دانشجویان که صحبت می‌کنید به ما اخم می‌کنند. در هرکدام از کلاس‌هایی که من اداره می‌کردم وقتی شبکه را درس می‌دادم همه بی‌توجه بودند که ما در شبکه با مردم کار بکنیم و سطح‌بندی کنیم و پول کمی هم دریافت کنند. در انگلیس پزشک 1800 پوند حقوق می‌گیرد ولی در ایران زیر بار این موضوع نمی‌روند که این حقوق را دریافت کنند.
5 - معتقد هستم باید فردی برای وزارت بهداشت انتخاب شود که تجربه داشته باشد. باید چند دوره زیر نظر مقام وزارت بهداشت کارکرده باشد.
6 - به وزیر و معاونین بهداشت و افراد کلیدی مثل مدیرکل‌های بیماری واگیر نباید اجازه دهیم که کار خصوصی داشته باشند و اگر داشتند باید پست خود را ترک کنند. به نظر من الزامی هم نیست که مابه‌التفاوت به آن‌ها پرداخت شود و این معنی ندارد که فرد بگوید باید تا مبلغ 30 میلیون به من حقوق بدهید تا من مطب نروم. مثلاً اکنون به من حقوق بازنشستگی کمی می‌دهید که مسلماً زندگی من با آن نمی‌گذرد و اگر این مبلغ را یک مقدار کم اضافه کنید زندگی من می‌گذرد و کافی است. اصلاً نباید به تهدیدها توجه کرد.
7 - من اعتقاد دارم که افراد کلیدی و مستعد را برای گذراندن دوره‌های خوب به خارج از کشور بفرستند. اما از بین افرادی باشند که به کشور تعهد داشته باشند و بعد از دوره به ایران بازگردند و جبران کنند.
8- فساد اداری به‌شدت در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی  وجود دارد و طرح‌ها اعم از پژوهشی و اجرایی با رانت اداره می‌شوند. اعتقاد دارم همگی بایدبه ‌نظام ارائۀ خدمات بر مبنای شبکه برگردیم.
در انتها صمیمانه آرزو می کنم و از خدا می خواهم نور هدایت را از ابتدا در قلب دانشجویان پزشکی بتاباند تا این همه زحمت و رنج درس خواندن و کار شبانه روزی تحصیلات پزشکی را پس از فراغت از تحصیل، به ثمن بخس دنیا نفروشند و زندگی جاویدان در جوار حق را تباه نکنند.
از وقتی که در اختیار ما گذاشتید بسیار سپاسگزارم.

خبرنگار: نسیم قرائیان
عکس: مهدی کیهان

انتهای پیام / *
کلید واژه ها
  • طلایه داران دانشگاه
  • تاریخ شفاهی
  • دکتر بهروز نبئی
  • پزشکی اجتماعی
اخبار مرتبط
نظرات کاربران
کاربر مهمان
1397/02/28 14:31
0
0
استادعزیزم ، به وجود شما افتخار می کنم و امیدوارم که بنوانم حق شاگردی را مطابق با آموخته هایی که از شما دارم ادا کنم .
کاربر مهمان
1397/02/17 9:35
0
0
زنده باد مرد
کاربر مهمان
1397/02/16 13:35
0
0
عجیب از نظر شجاعت، صداقت و هر ویژگی که لایق یک مرد با شرف است. از این نمونه چندتا داریم؟ دانشگاه از این طبیب شرافتمند با حقوق ماهیانه ای که کفایت زندگیش را نمی کند چه رفتاری خواهد کرد؟
کاربر مهمان
1397/02/16 12:32
0
0
عالی بود.کاش ده نفر مثل ایشان وجود داشت
کاربر مهمان
1397/02/15 21:34
0
0
عجب احمد شمس
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




سامانه نظرسنجی و افکار سنجی
اقدام روابط عمومی در انتشار تاریخ شفاهی دانشگاه در قالب مصاحبه های هفتگی با اساتید ، در سایت دانشگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟

خیلی خوب
خوب
متوسط
بد
خیلی بد