گالری عکس مرتبط
  • تاریخ انتشار : 97/08/19 - 08:36
  • تعداد بازدید خبر : 137
  • زمان مطالعه : 38 دقیقه

دکتر اسفندیار بداغی: باید به پزشکان امتیازاتی داده شود که خودشان برای رفتن به‌جاهای دورافتاده وخدمت به دیگران علاقه‌مند شوند

مدتی است ثبت تاریخ شفاهی در دستور کار واحد روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران قرارگرفته است و در همین راستا گفتگو با دکتر اسفندیار بداغی متخصص کلیهٔ اطفال و استاد بیماری‌های کودکان دانشگاه علوم پزشکی تهران را در ادامهٔ این خبر خواهید خواند.

81742.mp3 دکتر اسفندیار بداغی: باید به پزشکان امتیازاتی داده شود که خودشان برای رفتن به‌جاهای دورافتاده وخدمت به دیگران علاقه‌مند شوند

اسفندیاربداغی،  سیزدهم اسفند ۱۳۱۳ خورشیدی در بیرجند دیده به جهان گشود. سال‌های نخست زندگی وی در نقاط مرزی و شهرهای استان‌های خراسان، سیستان و بلوچستان، برای مدت کوتاهی درشیراز به‌تندی گذشت. برادرکوچکترش، درسن سه سالگی  به سبب تبی سه روزه ونبودن دسترسی به پزشک در گذشت. داغ سنگینی که برهمه خانواده همواره بجا ماند!
 در هفت‌سالگی درشهرفردوس، به دبستان رفت. دوران ابتدایی و دبیرستان را در بیرجند، زابل و زاهدان، رضائیه، تبریز وسرانجام تهران گذراند. وی به ادبیات فارسی بسیار گرایش داشت ولی پدر و مادرش هردو به حرفهٔ پزشکی  اشتیاق وافری نشان می‌دادند. با گذراندن آزمون دشوار سال پنجم دبیرستان به هنگام وزارت فرهنگ استاد مهدی آذر، سال ششم نیز به نحوی درخشان، در کنکور پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد و در زمرهٔ نفرات نخست در سال ۱۳۳۳ قرار گرفت. حس احترام نسبت به نظرات پدر و مادر، موجب نام‌نویسی در رشتهٔ پزشکی وی گردید.
در آشنایی با  استادمحمد قریب در دوران کار آموزی وکارورزی، جاذبه رفتار و طرز تفکر ایشان، همراه با اشتیاقی که برای نجات نوزادان و کودکان بیمار در خود می‌یافت موجب صرف وقت و فعالیت بیشتری در آنجا و جلب نظر و اعتماد استاد شد. به دنبال دوره های کار آموزی،کارورزی ودستیاری افتخاری(بدون دریافت حقوق)، بر پایه پذیرش در کنکور استادیاری دانشکده پزشکی، با رای شورای استادان در سال بعد، ورود وی به استادیاری واقعیت پیداکرد! پس از نزدیک یک سال خدمت در بخش کودکان، چون بورسی را برای ادامه مطالعه از سازمان بهداشت جهانی بدست آورده بود به پیشنهاد و حمایت دکتر قریب برای دوره فوق تخصصی، به پاریس عزیمت کرد و سپس در پاییز ۱۳۴۵ به ایران بازگشت .آنگاه نیز، به توصیه دکترقریب در بخش کودکان بیمارستان شماره سه که زیر نظراستاد مرتضی مشایخی اداره می‌شد مشغول به کار گشت.
پذیرش بیماران کلیوی، مطالعه ودرمان ایشان ازجمله بیوپسی (بررسی بافتی پیشرفته) ودیالیز صفاقی، ازهمان مهرماه 1345خورشیدی برای نخستین بار در دانشگاه تهران آغاز شد.
تاسیس مرکز طبی کودکان، به همت استاد دکتر حسن اهری، موجب فراخواندن وی، به مرکز وآغاز بخش وتشکیلات پژوهشی پیشرفته کلیوی و ادامه دیالیز صفایی گردید.
دانش توام با پژوهش با هدف بازگرداندن سلامت بیمار،دستاوردهای ارزنده ای است، امابرای دکتر بداغی نیازکودکان کشور را برای حفظ سلامتشان برنمی تابید!
 وی به سبب شیوع بیماری‌های کودکان در کشور و مرگ‌ومیر زیاد وغم انگیز کودکان وجوانان، پس از1358، با همفکری و همراهی عده‌ای از همکاران، دانشجویان وداوطلبان رشته های نزدیک تصمیم به مسافرت به نقاط دورافتاده محروم کشور گرفت. سیستان و بلوچستان نخستین گام بود. سوءتغذیه شدید و عدم دسترسی مردمان آن منطقه به وسایل لازم بهداشتی- درمانی، حتی خوراک کافی و آب آشامیدنی موجب شد که گروه‌های همکار دیگری برای مدتی آن وظیفه را انجام دهند. دکتر بداغی بعد از مدتی از دانشگاه بازنشسته شد و فعالیت خود را در فرانسه ادامه داد.

لطفاً بیوگرافی کوتاهی از خود بفرمایید.
اسفندیار بداغی، در سال ۱۳۱۳ خورشیدی در بیرجند چشم به زندگی گشودم. باوجود اینکه زادگاهم بیرجند بود، به دلیل شغل پدرکه "افسر ژاندارم"بود، بیشتر در مناطق مرزی مانند ترکمن‌صحرا، جنت‌آباد، سیستان و بلوچستان و مرزایران و شوروی سابق سکونت داشتیم. در بسیاری از آن نقاط، وسائل زندگی مانند خانه وحمام  وجود نداشت. برای دستیابی به حمام سنتی باید با اسب کیلومترها می‌ پیمودیم تا به یک حمام عمومی برسیم، گاهی هم مادرم ما را در داخل تشتی می‌شست. در آن زمان حمله تب مالاریا، یک یک مارا به بستر می کشید.
 چون دراسفندماه به دنیا آمدم، در هفت‌سالگی در شهر فردوس به  دبستان پذیرفته شدم. بیماری اوستئومیلیت "دمل استخوانی!" را درآنجا دچارشدم. دبستان را در شهرهای فردوس، بیرجند، زابل، زاهدان، رضائیه و تهران گذراندم. بعد از اتمام دوره دبستانم در تهران، پدر به تبریز منتقل شد،که یکسال به درازا انجامید. سالهای بعد در تهران می زیستیم. بعد از گذراندن دوران دبیرستان، وارد دانشگاه تهران شدم و همزمان با آن به علت اختلافات خانوادگی از مادرم خواستم تا از پدر جدا شویم و  باهم زندگی کنیم. من علاوه بر تحصیل، در دبیرستان‌های مختلف تهران هم تدریس می‌کردم.
چند فرزند بودید؟
دو فرزند بودیم اما فرزند دوم خانواده در سه‌سالگی دچار تبی شدید شد و به علت نبودن پزشک در مدت سه روز جانسپرد.
وقتی دوران کودکی را در شهرهای مختلف می‌گذراندید، چگونه خود را با شرایط وفق می‌دادید؟ مواجهه بافرهنگ‌های مختلف برای شما سخت نبود؟
این اتفاق برای من عادی شده بود، زمانی که کلاس سوم دبستان بودم، پدرم چندین بار از زاهدان به زابل و از زابل به زاهدان منتقل شد و من سه ثلث تحصیلی را در این دوشهر گذراندم.
شما در کدام شهر احساس بهتری داشتید؟
مسلماً با بالا رفتن سن، آگاهی و احساسم بیشتر رشد می کرد. کلاس پنجم که در ارومیه بودم احساس بسیار خوبی داشتم.
آیا در دوران دبیرستان به شغل آیندهٔ خود فکر می کردید؟
بله من از ابتدای دوران متوسطه فکر می‌کردم که باید رشته حقوق را بخوانم و مدافع بی‌گناهان باشم اما پدرم عقیده داشت این کار در کشور ما به راحتی ممکن نیست. به ادبیات هم بسیار علاقه داشتم اما بازهم پدرم می گفت: "تو که نمی‌توانی حافظ و سعدی بشوی، باید رشته‌ای را انتخاب کنی که به درد مردم بخورد!" درنتیجه پزشکی را انتخاب کردم.
یعنی این پیشنهاد پدرتان بود؟
پدر و مادرم هر دو "به سبب تجربه"! آرزو داشتند من پزشک شوم.
چرا به ادبیات و حقوق علاقه‌مند بودید؟
قلب و احساسم مرا به آن سمت کشیده بود. من در روزنامه هم مطالبی می‌نوشتم.
شما در چه سالی برای کنکور آماده شدید و دورهٔ دبیرستانتان چگونه گذشت؟
زمانی که از دبیرستان نزدیک خانه به دبیرستان رازی رفتم، بسیار تلاش کردم تا سطح  اطلاعات خود را بالا ببرم و در سال پنجم 1331 (وزارت دکتر مهدی آذر)، بخوبی موفق  شدم. در سال ششم هم کوششش بیشتری برای یادگیری انجام دادم به نحوی که نفر نخست کلاس شدم. در نتیجه برای کنکور تلاش بیشتری کردم تا بالاخره به دانشگاه تهران راه یافتم.
از روحیات مادر بفرمایید.
مادرم مسلمان با ایمان و پارسا بود اما متعصب و متحجر نبود و تحصیلات علمی زمان خود را داشت. او بسیار بردبار، فداکار و با استقامت بود و همهٔ سختی‌ها را تحمل کرد.
شما چه سالی وارد دانشکدهٔ پزشکی شدید؟
 در سال ۱۳۳۳ وارد دانشکدهٔ پزشکی  و در سال ۱۳۳۹ دوره را به پایان رساندم. البته در سال ۱۳۴۱ دیپلم تخصصی رشتهٔ  بیماری های کودکان را بدست آوردم.
فضای دانشکده چطور بود؟ دوران علوم پایه را چطور گذراندید؟
من  تحت تأثیر کودتای ۲۸ مرداد، پس از شکست نهضت ملی واستحکام بیشتر سلطه غرب، به درستی گفته پدر ومادرم بیش از گذشته پی بردم. باوجود میهن دوستی، پی بردم که فعالیت سیاسی آزاد، وآزادیخواهی، هواداران راستین اندک دارد. از اینرو پس از مدتی، خود را از سیاست دور کردم و به  فراگیری دانش، تجربه وتدریس پرداختم.
استادان علوم پایه کم‌نظیر بودند. شادروانان دکتر نعمت‌اللهی استاد فیزیولوژی، دکتر آرمین هم استاد گروه آسیب‌شناسی بودند. روی هم رفته همه استادان علوم پایه انسانهای دلسوز وکم توقعی بودند. ما در علوم پایه کار خاصی نمی‌کردیم و فقط مشاهده، یادگیری ومختصری کار عملی بود. پس از تاسیس انستیتو مالاریالوژی،استاد ورزیده دکتر مفیدی وهمکارانش با خدمت تمام وقت راستین، آن را بسیار خوب اداره می‌کردند. من در تابستان سال دوم به مازندران رفتم و بطور دستجمعی خدماتی برای ریشه‌کن کردن مالاریا انجام دادیم. این از خاطرات خوب من است.
از دروس‌ علوم پایه کدام درس بیشتر از همه برایتان سخت بود؟
ازنظر حجم، کالبدشناسی برایم سخت بود. من شخصاً گرایشی به کالبدشکافی نداشتم چون فکر می‌کردم کسانی که جراحی را دوست دارند باید به آن بپردازند. هراندام هم دراختیار 4- 5 نفرقرار می گرفت. البته در سال چهارم پزشکی" کالبدشناسی عملی" وجود داشت که من بسیار به آن توجه داشتم.
از دکتر گل‌گلاب چیزی به خاطر دارید؟
آقای دکتر گل‌گلاب گیاه‌شناسی پزشکی را درس می‌داد و مردی بسیار باذوق، با شخصییت ودقیق بود.
از اساتید علوم پایه چه کسی بیشترین تأثیر را روی شما داشت؟
ما دانشجویان، استاد دکتر آرمین را بسیار کم می‌دیدیم اما شنیده‌هایمان از اودرهمراهی وملاطفت با درماندگان تأثیر بسیاری می‌گذاشت.چنین رفتاری را از استاد دکتر حفیظی، دکتر قریب نیزشنیده بودیم. استاد دکتر شمسا هم کسی بود که من نیز از او مطالب زیادی آموختم. باوجود آقایان دکتر نیک نفس،گنج بخش،کیهانی، در کالبدشناسی،استاد نعمت اللهی،استاد ناصر گیتی واستادان بسیاردیگر که با بزرگواری وصرف وقت بیشتر به دانشجویان می آموختند وشاید هرگز ارزش والایشان،شناخته نشد.
دورهٔ بالینی را چگونه گذراندید؟
بخش داخلی را "برای سمیولوژی/نشانه شناسی" به‌عنوان آغاز طب بالینی در سرویس استاد دکتر مهدی آذر گذراندم و فوق‌العاده برایم ارزنده بود. دکتر آذر، دکتر قوامیان و دکتر پیرنیا واقعاً برای دانشجو وقت می‌گذاشتند. دکتر آذر یک دانشمند، شاعر و سیاست‌مدار میهن پرست بود با شخصیتی چندبعدی. پس از بخش داخلی به جراحی بیمارستان سینا رفتم و همکار پرفسور عدل آقای دکتر پایا، به ویژه برخی آسیستانهای ایشان، برای یادگیری دانشجو وکارورز علاقه ووقت صرف می کردند. در سال چهارم و پنجم به چند بخش مختلف  از جمله زنان وزایمان، دستگاه ادراری_تناسلی، چشم پزشکی، گوش وگلو وبینی، نورولوژی وروانپزشکی و... رفتیم که هریک مفیدوجالب بود. چند کشیک زایمانی را هم شرکت کردم؛ رفته رفته احساس پزشک شدن، برای مفید جامعه بودن، در دلم هیجان می آفرید. در سال ششم پس از کنکور دوره کارورزی، " انترنی" آغاز شد.
در دورهٔ انترنی چه بخش‌هایی را گذراندید؟
چون به کودکان وحفظ سلامت وشادابیشان بیشتر علاقه‌مند شده بودم در بخش استاد دکتر محمد قریب، حاضر شدم. علاوه بر آن در بیمارستان سینا کارورزی جراحی را گذراندم. چهار ماه به اصطلاح تخصصیم را هم چون در کنکورنمره های خوبی بدست آورده  بودم به بخش زنان و زایمان بیمارستان وزیری رفتم.
چه شد که به رشتهٔ کودکان علاقه‌مند شدید؟
رفتار و دانش دکتر قریب برایم جذاب بود. ارتباط استاد با کودکان بیمار وخانواده آنان واینکه بتوانم سلامت را به کودکان برگردانم، احساس هیجان وهمدردی خاصی به من می داد.
آیا در دورهٔ دانشجویی با دکتر قریب آشنا شدید؟
بله. دکتر قریب بسیار خوش‌رفتار، اما درعین‌حال بسیار جدی بود. من کودکان را دوست داشتم و فکر می‌کردم احتمال بهبودی بیمار کودک بسیار بیشتر از بیماران دیگر است.
از پایان سال چهارم پزشکی نیز، توانستم در بیمارستان "راه آهن"به کشیک شبانه به عنوان انترن بپردازم. البته من باید برای ماندن در آنجا، پس از کارورزی، و حفظ موقعیت کاری در آن بیمارستان، رشتهٔ جراحی را انتخاب می‌کردم تا  پزشک نگهبان شوم. خوشبختانه به سبب جدیت، پیش از آن‌که انترنی را به پایان برسانم، اطلاع دادند که هر رشته‌ای را دنبال کنم، فعالیتم در آن بیمارستان ادامه خواهد داشت.
دورهٔ انترنی شما چه سالی تمام شد؟
در سال ۱۳۳۹ به اتمام رسید که بدون فاصله، دستیاری افتخاری بخش استاد قریب را آغاز کردم.
کار توام با تحصیل برای شما سخت نبود؟
خیر! من در کلاس‌های شبانه هم علوم طبیعی، شیمی و فیزیک تدریس می‌کردم. مدتی هم در دبیرستانهایی مانندتخت جمشید، سحاب، البرز و رازی درطول روز تدریس ‌کردم. البته تدریس در البرز مشکلاتی برای من داشت؛ برای مثال شادروان دکتر مجتهدی رئیس دبیرستان، درآن زمان همهٔ شاگردان کوشا و برجسته را در کنار هم و شاگردان بازیگوش را کنار هم درکلاس خاصی جاداده بود و این باعث می‌شد یادگیری  در کلاسی که دانش آموزان شوخ علاقه چندانی به فراگیری نداشتند، به صورت مطلوب انجام نشود.
بعد از دورهٔ انترنی چه کردید؟
در دورهٔ انترنی، رشتهٔ جراحی را در بیمارستان سینا، زنان را در بیمارستان وزیری و کودکان را نزد دکتر قریب گذراندم.
 پس از دورهٔ انترنی دستیار افتخاری رشته بیماریهای کودکان و بعد از دوسال با گذرانیدن آزمون تخصصی، متخصص شناخته شدم. بعد از امتحان من از سوی استاد مأمور شدم به بیمارستان کودکان بنیاد نیکوکاری  بروم.
شما سربازی یا طرح نداشتید؟
من باید تز می‌نوشتم سپس به خدمت می‌رفتم، البته چون با مادرم  زندگی می کردم و مسئول اداره زندگی بودم، موفق شدم از سربازی معاف شوم.
پس از آن چه کردید؟
زمانی که در مسابقه استادیاری پذیرفته شدم، به گمانم اختلافاتی بین دکتر قریب و دانشکده رخ داده بود که اجازه نداد تا بلافاصله وارد بخش ایشان وعضو هیئت علمی بشوم.
اختلافات دکتر قریب و دانشکده در چه مورد بود؟
دکتر قریب انسان و استاد مستقلی بود و طبق روش استادان فرانسوی رفتار می‌کرد. محسوسا این باعث می‌شد که دانشکده همیشه با او کنار نیاید. حتی زمانی که گروه های آموزشی ایجاد شد و نیاز بود مدیر گروه توسط اعضا، انتخاب شود مخالفان به فرد دیگری رأی دادند و این ضربهٔ بزرگی برای استاد بود. استاد، مدیریت دست پروردگان خود، وبازیهای گروهی را بر نمیتابید! البته به عقیده من اصولی می اندیشید.
 البته استاد فقید دکتر حسن اهری از شاگردان سابق استاد محمد قریب و فردی فعال، اندیشمند، با اطلاعات به روزطب کودکان بود که بدون کینه و وفادار باقی ماند. هم او بود که مرکز طبی کودکان را بناو راه‌اندازی کرد. ریاست آن را نیز عهده دارگشت. با تمام احترامی که برای آن شادروان قائلم اختلاف ‌سلیقه‌هایی در روش کار داشتم. با این وصف ایشان را استادی دانشمند، شیفته علم و عمل و پزشکی شریف می دانم.
از خاطراتتان با دکتر قریب بفرمایید.
یک حسن دکتر قریب این بود که قبل از همکارانش به بخش می‌آمد، ساعت هشت و چنددقیقه صبح دانشجویان را گرد می‌آورد، مشکلات کودکان بیمار را توضیح می‌داد و ساعت یازده با او به درس و یا ژورنال کلاب می‌رفتیم، در حالیکه دیگر همکارانش ساعت هشت و نیم شروع و زودتر از وقت، از بخش می‌رفتند. استاد ساعات محدودی را در مطب می گذراند و از مطالعه علمی روز مره باز نمی ایستاد.
آنطور که خود ایشان می گفت: در چهل‌روزگی در راه کربلا دچار بیماری کشنده آبله می‌شود وخوشبختانه زنده می‌ماند، در هفت‌سالگی پیشابش خونی می شود، که استاد آنزمان، تشخیص نادرست غیر معقولی را می دهد!  هنگام تحصیلش در فرانسه باظهور رادیولوژی عکسی از شکم می‌گیرد و  بدون گفتن نام بیمار، نزد استادش می‌برد. او  می‌گوید که کلیه‌های بیمار گرفتار نوعی سنگ شاخه گوزنی هستند و راه درمان آن، ورزش کردن و به‌طور منظم آب خوردن است تا کلیه‌هایش آهکی نشوند. از این رو بسیار ورزش میکرد و به کوه میرفت.
دورهٔ تخصصتان چطور گذشت؟
دورهٔ تخصص بسیار سخت بود. ۴۵ تخت جزو بخش دکتر قریب بود و مریض‌های بسیار بدحال با سو ئ تغذیه پیشرفته، بیماریهای عفونی گوناگون، مانند اسهال واستفراغ، سل پیشرفته، دیفتری،کزاز، فلج کودکان و.... حتی بچه‌های دچار سندرم دان در این سرویس بستری می‌شدند. سل در آن زمان بسیار شایع بود و زمانی به بیمارستان می‌رسیدند که دیگر بهبود کامل آسان نبود!. ما چهاریا پنج آسیستان ( رزیدنت کنونی) بودیم و هرگاه مشکل پیچیده ای در کشیک‌هایمان پیش می‌آمد که از کتاب وتجربه نیاموخته بودیم با دکتر قریب تماس می‌گرفتیم و او پدرانه راهنمایی مان می‌کرد. البته حالت شرمساری از اینکه کمبود اطلاع و تجربه موجب رنجش استاد هنگام استراحت بشود، برانگیزاننده مطالعه بیشترمان می شد.
وقتی دکتر قریب به شما رشتهٔ اطفال را پیشنهاد داد نظر شما چه بود؟
من خود به رشتهٔ کودکان علاقه داشتم واستاد را به عنوان پدر معنوی و راهنما انتخاب کرده بودم. رشته های جراحی و زنان راپیشتر برای آن درنظر گرفته بودم که کارم را در بیمارستان راه‌آهن نگهدارم.
بعد از اتمام دوره تخصصی وآغاز کار در بیمارستان خیریه کودکان شیروخورشید سرخ، به تشویق استاد در۱۳۴۲ درکنکور پر خواستار استادیاری شرکت و پذیرفته شدم؛ اما دانشگاه مرا نپذیرفت! به توصییه استاد، کار را در آن بیمارستان(که بعدها نامش به شهرآزاد تغییر کرد) ادامه دادم؛ تا این‌که آقای پرفسور عدل پا درمیانی کرد و پس از تصویب شورای دانشکده به بخش استاد قریب آمدم. در آن زمان استاد به من پیشنهاد داد که دررشته ای از بیماریهای کودکان، به تتبع بیشتری بپردازم.
در آن دوره، استادیاری حق داشت به ماموریت علمی برود که سه سال سابقهٔ کار داشته باشد و من این سابقه را نداشتم.
از بورس و ماجرای فوق تخصصتان بفرمایید.
ما گاهی بیمارانی داشتیم که نمی‌توانستیم آنان را نجات دهیم، یکی از این دشواری ها، بیماران سخت کلیوی بود. روزی در روزنامه، یک آگهی دیدم که برخی  پزشکان را وزارت بهداری با دادن بورس به خارج از کشور می فرستاد. من بدون امید زیاد در آن مسابقه نام نویسی و شرکت کردم! بعد از مدتی خبردار شدم که در آن امتحان موفق ‌شده‌ام اما بدون آگاهی قبلی از مصاحبه، نامم خوانده وغایب تلقی شده بود! به توصییه استاد، به سرعت برای مصاحبه به وزارت بهداری رفتم و پس از انجام مصاحبه طولانی، موفق شدم بورس رابه دست آورم و به فرانسه بروم.
از حضورتان در فرانسه بگویید.
حکم من برای حضور در فرانسه یک‌ساله بود و این یک سال را هم از دانشگاه به‌زحمت بدست آورده بودم. چون کسی می‌توانست از فرصت مطالعاتی استفاده کند  که حداقل سه سال استادیار بوده باشد اما من از این جهت حائز شرایط نبودم. به ناچار نزد دکتر عبدالله شیبانی مشهور، معاون دانشگاه که فرد جدی و درستکاری بود رفتم وبا استدلال به ارزش این فراگیری، بدون درخواست مادی خاص، موافقت او را برای ادامه فراگیری بدست آوردم.
برای کار کردن با گروه پروفسور پییر روایه در دانشگاه پاریس (وابسته به انستیتوی تحقیقات پزشکی فرانسه) و دستیابی به دانش نفرولوژی کودکان، باید در برنامه های آن گروه شرکت می کردم، سوژه پژوهشی هم  برمی گزیدم تا پس از بررسی ونقد گروه، دستاوردها را، به تصویب سه استاد مسئول می رساندم و منتشر می کردم. برای چنین برنامه ای یکسال ناکافی بود. دانشگاه از من خواست که برگردم وتهدید به اخراج نمود! اما دکتر قریب بطور مستقیم از وزارت بهداری اقدام مساعد خواست و به این ترتیب، سازمان بهداشت جهانی هم نظر دکتر قریب و استادان فرانسوی را پذیرفت. به هر ترتیب من سال دوم را شروع کردم، اما بصورت (انتظار خدمت از دانشگاه). البته چون نیاز به تجدید پاسپورت خدمت داشتم، باید به سفارت ایران می‌رفتم، آقایی به نام شکوهیان سرکنسول سفارت بود زمانی که گواهی های استادان فرانسوی را مشاهده کرد، روی به من کرد و گفت «تا زمانی که اینجا درس می‌خوانی شکوهیان در خدمت توست» اما چون یک‌ساله نمی‌توانم پاسپورتت را تمدید کنم هر سه ماه یکبار انجام می دهم. بعد از اتمام سال دوم من می‌خواستم یک سال دیگر بمانم تاروش بررسی آسیبهای کلیه را با میکروسکوپ الکترونیک فرابگیرم؛ با استاد عبدالله حبیبی که برای پرسش حالم آمده بود، مشورت کردم و آن انسان مجرب، مرا دعوت به خودداری و بازگشت نمود. سال ۱۳۴۵ به ایران برگشتم.
 همسرم که در لندن دانشجوی رشته مددکاری  تخصصی بود، به درخواست من در آن هنگام به فرانسه آمد و ازدواجمان در پاریس به ثبت رسید، بعد از بازگشت به ایران او به خدمات مددکاری ادامه داد، وتا ریاست  ادارهٔ رفاه دانشگاه تهران پیش رفت. البته مدتی بعد درخواست بازنشستگی کرد.

از چگونگی آشنایی با همسرتان بفرمایید.
وقتی زلزلهٔ بوئین‌زهرا اتفاق افتاد همسرم دانشجو بود و من آسیستان دکتر قریب بودم. برای کمک به آسیب دیدگان زلزله همراه او و دانشجویان مددکاری دیگر، به بوئین‌زهرا رفتیم و بعد از بازگشت به تهران هم باهم در بخش استاد، درارتباط بودیم. او به خصوص بسیار مورد احترام دکتر حسن اهری و دکتر قریب بود.
نخستین پسرمان در فرانسه به دنیا آمد. البته مادرم دوست داشت نام اورا امیرحسین بگذاریم. به خاطر رسوم خانوادگی، اجازه داد  و ما بهرام را برای او انتخاب کردیم. بهرام در حال حاضر استاد ممتاز بنام دانشگاه های فرانسه دررشته چشم پزشکی و در مقالاتش نام اختصاری  AhB  (امیرحسین بهرام) را نگاه داشته است.

از فرزندان دیگرتان بگویید.
دخترمان دندان‌پزشک است. او از نفرات اولی بود که در کنکورپزشکی پاریس قبول شد اما دندانپزشکی که رشتهٔ جالبتری برایش بود را انتخاب کرد. بسیار از کارش رضایت دارد. سومین فرزندمان  به سمت اقتصاد رفت؛ درجه فوق لیسانس خود را از Hautes Ecoles de Commerce ( مدرسه عالی تجارت) پاریس  بدست آورد و خوشبختانه او هم موفق است.پسر جوانتر، رشته شهرسازی را انتخاب کرد و او نیز از فعالیت وخانواده اش رضایتمند است.


بعد از اتمام دورهٔ فوق تخصص و بازگشت به ایران چه کردید؟
بعد از بازگشتم به بخش دکتر قریب رفتم اما استاد گفت: در بخش من با ۴۵ مریض پزشک زیادی وجود دارد در حالیکه دکتر مرتضا مشایخی در بیمارستان شمارهٔ سه سازمان خیریه کمک در خیابان آیزنهاور به‌تنهایی با تعداد زیادی بیمار خسته می شود، اگر می توانی، تا زمانی که مرکز طبی کودکان آماده ‌بشود، به کمک او برو. من در آخرهای شهریورماه یکهزاروسیصد وچهل وپنج، در آنجا مشغول به کار شدم و کودکان بیمار"دشواری" از جمله کلیوی را با همکاری استاد بزرگوار و بردبار مرتضا مشایخی درمان کردم.  از کارهای مهم و ارزنده ترم گمان می کنم در آنزمان براه انداختن "دیالیز صفاقی" برای نخستین بار در پایتخت ومطالعه آسیب‌های کلیوی به روش مدرن بود. بعد از گذشت یک سال و اندی فعالیت در آن بیمارستان، مرکز طبی کودکان افتتاح شد. از همان زمان شادروانان دکتر محمد قریب، حسن اهری، رضا معظمی و من از سوی دانشگاه تهران در آنجا مامور به خدمت شدیم.
 زمانی که دکتر قریب به ریاست این مرکز منصوب شد، اجازه داد تا "آزمایشگاه تحقیقاتی نفرولوژی" را راه‌اندازی کنم؛ پیش از أن کارهای آسیب شناسی کلیه را همچنان در آزمایشگاه استاد ارجمند شادروان ضییاء شمسا در انستیتوی مبارزه با سرطان انجام می دادم و از مصاحبت ایشان و همکاری گروهشان درکاربرد میکروسکوپ الکترونیک بهره می بردم.

در چه سالی بود؟
مرکز طبی کودکان در سال ۱۳۴۷ افتتاح شد و افتتاح آزمایشگاه نفرولوژی پس از ریاست استاد قریب گمان کنم در سال 1352بود .دراین فاصله من توانسته بودم، با استفاده از فرصت مطالعاتی بمدت شش هفته، تکنیک نوین "ایمونو فلوئورسانس روی بافت" را زیرنظر دکتر میشلین لوی، در همان انستیتو در پاریس، فرابگیرم و با خود به ایران به ارمغان بیاورم.
بعد از فوت دکترمحمد قریب، دکتررضا معظمی رئیس مرکز طبی کودکان شد. در آن زمان کار من توسعه‌ یافته بود و مسئول  طرح های تحقیقاتی مرکز طبی، عضو کمیسیون تحقیقات دانشکده پزشکی، دانشگاه تهران شده بودم.
استاد فقید دکتر محسن ضیایی هم برای پیشبرد برنامه های پژوهشی و تهیه بودجه، از راه وزارت علوم  باتصویب طرح های پژوهشی؛ به تصویب پروژه های من کمک می کرد؛ و بودجه برای خرید وسایل لازم وهزینه پرسنل آزمایشگاه نفرولوژی را فراهم می نمود! چنانچه بیاد می آورم، برای این منظور، گذشته از محل آزمایشگاه و مصرف آب وبرق، دیناری از مرکز طبی پرداخت نمی شد. البته متاسفانه آن آزمایشگاه،که در ایران در نوع خود "نخستین" بود، دیگر وجود ندارد!
یاد آوری کنم که تکنیک "ایمونو فلوئورسانس روی بافت" را، برای نخستین بار در آن آزمایشگاه به راه انداختم و به علاقمندان یاد دادم.

از فضای انقلاب چیزی به خاطر دارید؟
بی ارزش نیست که از دلبستگی خود به نهضت ملی ایران که هدف بزرگش ملی شدن صنعت نفت و استقلال میهن  بود، یادی کنم. دانش آموز بودم که نمایندگی هم درسانم را داشتم و با نهضت پان ایرانیسم، همکاری می کردم. باکودتای ۲۸مرداد،۱۳۳۲هم فعالیت های سیاسی، شکل مخفیانه گرفت وهم درعمل ناچار به پرداختن، به زندگی مشترک خود ومادر گشتم. البته دفعات کمی که نقش نمایندگی همدوره ای ها را دردانشکده به عهده گرفتم، متوجه نبودن همبستگی درمیان خودمان شدم.
از سوی دیگر ارتباط فکری با کسانی مانند استاد قریب وشادروان محمدمهرداد، میهن پرستی که به دستور قدرتمندان روز، با گلوله به مدت پنجاه سال اسیر بستر شد، و همچنین گفته های میهن دوستان آزادیخواه و نوشته های علی شریعتی درباره اسلام، افزوده به تربیت خانوادگی، توجه به رویه کسان دیگری مانند آیت الله طالقانی، مهندس مهدی بازگان و معدود بازماندگان وفادار به نهضت ملی ایران که مکرر به زندان می رفتند، مرا نیز تشنه دموکراسی، آزادی، برابری و برادری کرده بود. این وقایع همزمان شده بود با  دستاودهای نوین کشورهایی مانند فرانسه، سوئد و انگلیس، درزمینه حقوق انسانی، پیشرفت ورفاه اجتماعی.
چون از فضای سیاسی آن زمان و مسائل مدیریت در رژیم سابق ناراضی بودیم، با عده ای از همکاران جلساتی برگزار می‌کردیم برای نقد وبهبود وضع جامعه،به ویژه ارائه راه های بهتر برای پزشکی وسلامت مردم.  گروهمان را "همراهان" (پزشکان متعهد) نام نهاده بودند. اعضای این گروه به بهبود وضع اقتصادی وفرهنگی جامعه، به ویژه از نظر آزادی و برابری، در عین حفظ استقلال کشور اعتقاد داشت.

دکتر جلیلی: شما در اولین انتخابات نظام پزشکی بعد از انقلاب عضو هیئت ‌مدیرهٔ نظام پزشکی بودید. از نظام پزشکی بگویید.
قبلاً نظام پزشکی وجود نداشت، شبی در جلسات انجمن بیماری‌های کودکان، دکتر قریب از حاضران خواست که در اولین انتخابات سازمان نظام پزشکی شرکت کنیم و ما هم پذیرفتیم. در ابتدا دکتر آرمین رئیس شد و بعد ازآن دکتر اقبال و سپس دکتر حفیظی رئیس این سازمان شدند.
دکتر جلیلی: قبل از آن‌که قصد تشکیل انجمن پزشکان وجود داشت آقای دکتر نبوی متخصص قلب جلسه‌ای در یکی از طبقات ساختمان آلومینیوم ترتیب داد و شاه و فرح را هم دعوت کرد، بعدازآن بزرگان علوم پزشکی دورهم جمع شدند و پایه‌های نظام پزشکی را بنا کردند.
دکتر بداغی: من از نظام پزشکی راضی نبودم و فکر می‌کردم که پزشکانی در کشور هستند که کار خودرا به نحو شایسته انجام نمیدهند. بعد از مدتی در سال ۱۳۶۱ خودم انتخاب شدم و در کنارشادروان دکتر حفیظی نشستم.

دکتر جلیلی: گروه پزشکان متعهد چه افرادی بودند؟
گروه پزشکان متعهد افرادی بودند انساندوست، که قصد آباد کردن کشور، همراه بهبود وضع سلامت ودرمان ایرانیان را داشتند. گروهی از این پزشکان به سیستان و بلوچستان، گروهی به کردستان و...رفتند و تعدادی از دانشجویان و دستیاران نیز با ایشان همراه شدند تا وضعیت بهداشتی و زندگی مردم را بهبود بخشند. بعدازاین که حزب جمهوری اسلامی تشکیل شد،چون همکار کافی برای این سرزمین پهناور نداشتیم، خواستیم که از آنان کمک بگیریم، تنها کسی از حاضران،که به تعهد خود عمل کرد و پانزده روز به نقاط محروم کشور رفت وخدمت کرد،آقای دکتر ولایتی، از دست پروردگان استاد قریب بود. در آن دوره امید برای آبادانی و رفاه مردم، یکی از پاکبازان ما به نام دکتر احمد مشعوف زندانی شد؛ البته ما بعد از دیدار با آقای چمران وچند ذی نفوذ، دکتر مشعوف را از زندان نجات دادیم اما کمی بعد شادروران دکتر علی خلاقی و پرستارش را هم در کردستان بازداشت کردند و به هر ترتیب گروه ما که پزشکان متعهد نام داشت، خاموش گشت.
در مورد نظام پزشکی باید عرض کنم که من دکتر حفیظی را در سازمان نظام پزشکی شناختم و فهمیدم او سعهٔ صدر، درک و گذشت بسیار دارد. به خاطر دارم که طبیبی چندین آمپول ویتامین D برای بیمار  تجویز کرده بود که بیمار به علت نارسایی کلیوی فوت‌شده بود. خانوادهٔ مریض اصرار داشتند که این طبیب به همان صورت قصاص شود! اما دکتر حفیظی به کمک دکترعبدالرضا شجیعی دادیار سازمان، از آن پزشک حمایت جدی کردند وآن خانواده به دریافت غرامت از پزشک رضایت داد. استاد همیشه این دیدگاه را داشت که ممکن است برای هر کس، حتی خود ایشان در خدمت پزشکی خطایی پیش بیاید؛-انتقام، اشتباه است ومی بایست در اصلاح کوشید!

دکتر جلیلی: من دردور دوم انتخابات نظام پزشکی حضور نداشتم اما در اواخر آن به ایران بازگشتم و مصاحبهٔ وزیر بهداشت وقت به همراه دکتر شیبانی را به خاطر دارم. در آن زمان پروانهٔ پزشکی از نظام پزشکی گرفته و به وزارت بهداشت داده شد. این پروانه شرایط بدی برای پزشکان امروز برقرار کرد؛ یعنی فارغ‌التحصیلان رشته‌های پزشکی برخلاف رشته‌های دیگر باید به طرح می‌رفتند هرچند می‌بینیم که طرح پزشکان هم مشکلات بهداشتی-درمانی مملکت را حل نکرد.

دکتر بداغی: بله دکتر حفیظی برخلاف آن رویه، موافق تشویق پزشکان بود و می‌گفت باید به پزشکان امتیازاتی داده شود که خودشان به رفتن به‌جاهای دورافتاده و کمک به نیازمندان علاقه‌مند شوند. قبول کنیم که تنها از پزشکان، نمی توان انتظار فداکاری وایثار داشت.

دکتر جلیلی: روزی دکتر عبدالحسین شیخ در یکی از سخنرانی‌هایش گفت چیزی در جیب من است که همهٔ زندگی من محسوب می‌شود، سپس کارت نظام پزشکی خود را درآورد و گفت زمانی که من فارغ‌التحصیل شدم می‌توانستم هر جا که دلم می‌خواهد بروم اما به آبادان رفتم. آبادان منطقه‌ای گرم است اما دکتر حفیظی چنان شرایطی فراهم کرد که من چندین سال در آنجا مشغول به کاربودم.

دکتر جلیلی: از دکتر حفیظی چه خاطرات دیگری دارید؟ گفته بودید زمانی که در فرانسه بودید دکتر حفیظی نامه‌ای برای شما نوشته است. در آن نامه چه نوشته بود؟
دکتر حفیظی در آن نامه نوشته بود "من بابیماری وسالمندی مدتیست که در کرمان در تبعید به سر می‌برم و متأسفم که نظام پزشکی منحل شد. شاید اگر شما حضور داشتید این اتفاق نمی‌افتاد!" البته به خواهش برادر استاد که جراح شناخته شده و فعالی هست، اصل نامه را در اختیار او گذاشتم.
من خود در آن دوره درمی یافتم،که ادامه فعالیت طبیعی سازمان نظام پزشکی، مشکل پیش خواهدرفت و متاسفانه این سازمان، مانند آموزش ودرمان، شکل تازه ای به خود گرفت!
البته از اطلاع به حال ایشان بسیار غمگین شدم چرا که ایشان بر اثر عشق به کار وخدمت، استرس های ناشی از مسئولیت و کارطولانی(گاه بیست ساعت درشبانه روز)، دچار بیماری و حتی جراحی قلب باز هم شده بود وعمیقا نیاز به آسایش ومحبت واحترام داشت.
شادروان دکتر آرمین هم زمانی که من در پاریس بودم برایم از راه لطف نامه ای نوشت که موجب غم بیشتر و شرمساریم شد.

دکتر جلیلی: شما خاطرهٔ جالبی در مورد حضورتان و دیدار با امام داشتید. آن را برایمان تعریف کنید.
بله در بهبهه انقلاب چندتن از دانشگاهیان پرچم اعتراض رابه صورت تحصن در سازمان مرکزی اختیار کرده بودند. اعتصابات هم رفته رفته آغاز شده بود. من با استادان احساس همدردی می کردم ونگرانشان بودم. بعد از انقلاب رفت‌وآمدم باهمکاران دانشگاهی،که به گمانم نام انجمن اسلامی را انتخاب کرده بودند، بیشتر شد. البته در روان و وجدان من، با وجود اعتقاد به اسلام، برابری، آزادی ومیهن دوستی، بیشترین ارزش بود وهست!
به خاطر دارم که روزی آقای حبیبی که وزیر آموزش عالی بود از من با اصرار خواست تاآموزش پزشکی وتخصصی کشور را برای مدت کوتاهی بر عهده بگیرم. من هم بخشی از کارهایم رابه همکاران بخش واگذار کردم و به آموزش عالی رفتم. این یکی از اتفاقات بود که در آن انجمن اسلامی دانشگاه افتاد. اتفاق دیگر این بود که هیات مدیره موقت، باوجود حسن نیت و تلاش بسیار، در آن اوضاع توان کافی برای مدیریت نداشتند و استادان هم  انتقادات بسیاری به هیئت‌ مدیره در بهبود اداره دانشگاه داشتند. برای همین به پشتیبانی عده ای از استادان همراه دو  نفر از اعضای انجمن اسلامی دانشگاهیان به دیدار امام رفتیم و درخواست کردیم که تکلیف  مدیریت دانشگاه مشخص شود! ایشان در جواب اعتراض ما پرسیدند که چه کسی را پیشنهاد می کنید و جواب من موجب نارضایتی ایشان شد؛ چیزی نگذشت که با اعلام انقلاب آموزشی، دانشگاه ها تعطیل شدند.

در زمان انقلاب فرهنگی چه کردید؟
 دبیر آموزش پزشکی کشور بودم که با ملاحظه شرایط آن زمان استعفا کردم. آموزش پزشکی در آن برههٔ زمانی بانظرگروه بعدی تغییر کرد که من با آن موافق نبودم، از جمله آنکه آموزش سمیولوژی تبدیل به فیزیوپاتولوژی شد؛ درحالی که درس دادن فیزیوپاتولوژی نیاز به افراد متخصص و آزمایشگاه های مجهز داشت. پس از چندی وزارت بهداشت تمامی آموزش پزشکی را در داخل خود جای داد،که به نظرمن بار مسئولیت بسیار سنگینی است و مخاطرات بسیاری درطول راه وجود دارد.

در زمان جنگ شما عضو نظام پزشکی بودید؟
بله در زمان جنگ دغدغه خاطرمان بسیار بود. به اتفاق شادروان استاد حفیظی نزد دکتر دستجردی رئیس هلال‌احمر رفتیم که گفته می‌شد پزشک امام هم هست و گفتیم از طرف سازمان نظام پزشکی آمده‌ایم که بدانیم چه خدماتی را باید به مصدومین و مناطق جنگی ارائه بدهیم و چه کمکی در جنگ از پزشکان ساخته است. دکتر دستجردی بدون تامل گفت نظر امام غیر از این است. علت راپرسیدم، او گفت نظر امام این است که ما باید به هر که در هر جای دنیا، علیه ظلم و بی‌عدالتی قیام می‌کندیاری برسانیم!
بر پایه نیاز تصمیم گرفته شدکه هر پزشک، یک ماه در مناطق جنگ‌زده و محروم خدمت کند. مردم نقاط دوردست در آن زمان هنوز در چادر زندگی می‌کردند و وضعیت بهداشتی و درمانی پذیرفتنی نداشتند. برای مثال زمانی که ما به سیستان و بلوچستان رفتیم خانم‌هایی مراجعه می کردند که  دارای نشانه های سوء تغذیهٔ شدید همراه با دردهای شکم و اندام ها بطور طولانی بودند؛ گذشته از لاغری وبدی تغذیه، نشانه بیماری خاصی را نمی یافتیم؛ آزمایش خون و ادرار از همه انجام شد و حتی مشکلات ریوی وگوارشیشان نیز بررسی شد؛ اما علت عضوی مشخصی به جز مسائل عمومی تغذیه وروانی-عاطفی روزمره، نیافتیم.
دکتر جلیلی: از دکتر سامی بگویید.
من مدتی قبل از انقلاب و بعد از آن او را می دیدم و دوستی ما از جهت همکاری پزشکی ونظرات خیرخواهانه او بود. ایشان مرد باایمان، جدی و خوش بینی بود.
دکتر جلیلی: تا چه زمانی دانشگاه را ادامه دادید؟
در سال ۱۳۷۳  دکتر خلیلی که مدیر گروه شده بود به من گفت "نمی‌خواهی یکسالی به مأموریت مطالعاتی بروی؟" گفتم بدم نمی‌آید و درخواست فرصت مطالعاتی کردم که قبول شد. قرار شد هر سه ماه حقوق ماهیانه مرا به‌صورت ارزی بدهند؛ اما در سه ماه دوم، باوجود ارسال گزارش بطور مستقیم به مسئولان دانشگاه، این تعهد از سوی دانشگاه انجام نگرفت!  بعد از مدتی گفته شد چون به‌موقع سر خدمت حاضر نشدی دادگاهی و از دانشگاه اخراج شده‌ای.
خوشبختانه استادان فرانسوی که پیشینه کاری مرا می شناختند با توجه به مشکلات پیش آمده  مرا به‌عنوان پروفسور آسوسیه (استادهمکار) پس از رای مثبت اعضا علمی منتخب دانشگاه های فرانسه استخدام کردند و در آن مدت با دو بیمارستان آموزشی پاریس(آنفان مالاد و تروسو) همکاری داشتم.
 یادآوری می کنم که درمدت ده سالی که در فرانسه بودم تعداد مقاله هایی که به نام ایران  درمجله های علمی انگلیسی زبان گزارش کردم بیشتر از زمانی بود که در ایران به کاردانشگاهی پرداخته بودم.
همان‌طور که گفتم همسرم (پریدخت صوفی آبادی) مددکار اجتماعی و از طریق دانشکده خدمات اجتماعی، از سازمان ملل متحد بورس یکساله ای برای تکمیل اطلاعات در انگلستان  بدست آورد. ما که از بخش کودکان استاد قریب و زلزله بوئین زهرا با هم آشنا شده بودیم، در پاریس ازدواج کردیم وپسرمان در آنجا بدنیا آمد. اما به لطف دکتر حفیظی توانست به همراه من در فرانسه بماند و بعد از بازگشتمان به ایران در ابتدا به‌عنوان مددکار اجتماعی بیمارستان پهلوی و سپس سرپرست مددکاری دانشکده پزشکیٔ دانشگاه تهران و در آخر به عنوان رئیس اداره رفاه دانشگاه تهران به خدمت ادامه داد. او گام های مفیدی برای رفاه دانشگاهیان برداشت، که ایجاد مهدکودک در امیر آباد، ایجاد سازمان تعاونی کارکنان و خرید زمین برای ساخت مسکن کارمندان دانشگاه تهران، ازجملهٔ این تلاش ها بود. او بعد از بیست سال خدمت، خود را بازنشسته کرد و به امور خانواده پرداخت.
دکتر جلیلی: شما کی بازنشسته شدید؟
زمانی که در فرانسه بودم اخراج شدم بدون اینکه ابلاغ رسمی دریافت کرده باشم؛ گویا به طور صوری محاکماتی هم انجام شده بود! پس از بازگشتم به آقای وزیر که گویا در گذشته مرا می شناخت، گفتم من ۲۸ سال به کشور خدمت کردم و می‌خواهم بازنشسته شوم. با پیگیری‌های زیاد دوستان و طی مدت دو سه سال، با شعار"شفقت اسلامی" و حقوق ماهی 23 هزار تومان در سال 1386 توبیخ و به افتخار بازنشستگی نائل آمدم.
از علاقه‌مندی‌های دیگرتان بفرمایید، گفته بودید به تئاتر علاقه مند هستید.
آری، از خواسته های دوران جوانی، مانند نویسندگی، برنامه رادیویی و نمایش در دوره دبیرستان؛ آنچه بیش از همه در ذهنم بجا مانده دو سال نخست  آموزش پزشکیست. این فوق ‌برنامه‌ها، از ابتکارهای استاد دکتر حفیظی سردبیر دانشکده بود و ما با حمایت او در تالار فرهنگ برنامهٔ خود را اجرا کردیم. اعضای سینه کلوپ ایران، از تماشای برنامه ها بسیار تمجید کردند. حتی مدیر تئاتر تهران پیشنهاد نمایش برنامه با هنرمندی دانشجویان را بر روی صحنه تئاتر خود نمود. خانواده‌های ما از آن استقبال نکردند و اجرایی نشد.
دکتر جلیلی: گفته بودید به روان‌پزشک شدن علاقه داشتید.
بله من زمانی که از بیمارانم در سیستان و بلوچستان شرح‌حال می‌گرفتم متوجه می‌شدم که از لحاظ روحی شرایط خوبی ندارند ولی توان روحی این کار را نداشتم و روان‌پزشک نشدم.
من در تمام دوران تحصیل پزشکیم در دبیرستان‌های تهران تدریس می‌کردم و گاهی به درس‌های تئوری دانشکده نمی‌رسیدم. در عمل بیشتر به بیمارستان می‌پرداختم. به یاد دارم که تنها دو نفر از سال دوم بودیم (فرهنگ باقری) که همه روز، حتی در روزهای تابستان به بیمارستان رازی، بخش استاد دکتر آذر و درمانگاه های پر مراجع آن میرفتیم. به سبب محدودیت وقت، یعنی ساعات تدریس در دبیرستانها، درس‌های تئوری را فدای درس‌های بالینی می‌کردم.
در مورد انجمن پزشکان کودکان بفرمایید.
قبلاً پزشکان اطفال بسیار معدود بودند و بنیانگذار رشته تخصصی کودکان استاد دکترمحمد قریب بوده است. بعدها برای برگزاری جلسات علمی به همت ایشان و جمعی از پیشکسوتان، در طب کودکان، انجمنی پا گرفت که اوایل در درمانگاه‌های شهر تهران برگزار می شد،  اما بعد از مدتی به  بیمارستان پهلوی و پس از افتتاح مرکز طبی کودکان، رفته رفته در آنجا برگزار ‌شد. انجمن غیر از مسائل علمی توصیه‌های حرفه‌ای هم داشت. دکتر قریب فرد فکور و منتقدی بود، یکی از پیشنهادهای مفید او به وزارت بهداری وقت این بود که برای جلوگیری از مرگ نوزادان بر اثر "کزاز" به مادران حامله در ماهای آخر واکسن ضدکزاز بزنند که اثر بخش هم هست؛ متاسفانه در آن دوره مورد توجه قرار نگرفت. عمر انجمن پزشکان کودکان از پنجاه سال می گذرد و انشاالله دوران بلوغ خود را می پیماید.
کزاز، دیفتری، سل، اسهال واستفراغ، سوءتغذیه، مشکلات قلبی واقعاً از بیماری‌های خطرناک و رایج بودند که ما را گذشته ازکوشش در پیشگیری، ازلحاظ روانی هم افسرده می‌کردند. آقایان دکتر محسن ضییایی، حسن اهری، وزین، پایا، زنگنه، آریانپور، مرتضا مدرس زاده، خانم دکتر پیرنیا، من و عده ای دیگر که با رای اکثریت همکاران انتخاب می شدیم، به طور دوره ای  از هیئت‌ مدیره این انجمن به یاری علمی وحرفه ای همکاران مفتخر بودیم. انجمن پس از انقلاب فعالیتش کاهش یافت، اما بعد از مدتی کوتاه به خود آمدیم و با نزدیکان و دوستان دکتر قریب مجدداً کنگره را به نام "بزرگداشت خدمات استاد دکتر محمد قریب" به راه ‌انداختیم.  خوشبختانه انجمن نیروی خود را باز یافت و اکنون همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد و نشست های علمی وکنگره هایش برگزار می‌شود.
الآن مشغول به چه‌کاری هستید؟
من در سال ۱۳۹۴ که به ایران بازگشتم در مطب یکی از دوستانم کودکان را می پذیرفتم اما بعد از مدتی به علت رفت‌وآمد و بیماری همسرم این کار را رها کردم و تاحدود مقدور به مطالعهٔ برای آگاهی خود وگاه شرکت در گردهمایی های تخصصی ادامه می دهم. به ویژه در گردهمایی های پزشکان کودکان نیز شرکت می کنم، تا شاید اطلاعات مفیدی را بدست بیاورم؛ به ویژه تجدید دیداری هم بشود. استاد غلامرضا خاتمی که از یاران غار استاد محمد قریب بود، به یاری همکاران باتجربه ونیک اندیش این انجمن را که یادگار بیش از پنجاه سال تلاش پیشینیان است، باوجود مشکلات، پابرجا نگاهداشته است. طبیعی است که از زحمات وسخت کوشی ایشان، همچنین دیگر یاران صمیمانه قدردانی کنم.
در پایان اگر نکته ای هست که مغفول مانده و به آن توجه نکرده ایم لطفا بفرمایید.
گمان می کنم درباره مسئولیتی که در وزارت علوم و آموزش عالی، آقای حبیبی بردوش من گذاشت یادی نکرده باشم. آموزش عالی پس از انقلاب دچار تلاطم و مشکل های زیادی شد. من در حدود یکسال ونیم بار مسئولیت آموزش پزشکی و رشته های تخصصی را با روش شورایی بر عهده داشتم. تغییر نحوه آموزش پزشکی که هم کارآمد و مدرن و هم برآورنده نیاز میهن پهناور مان باشد، هدف بزرگ مان بود.
در میان روش های گوناگون، شیوه ای که تعلیم پزشکی بر پایه"مطرح ساختن مسئله و راه حل آن" شناخته شده بود، مناسبتر می رسید. آن روش، دانشجو و استاد را باهم به داخل روستا، یعنی شبکه های بهداشتی می برد. برنامه بر مبنای تغییر آموزش، متناسب با نیازهای مردم بود که با رایزنی استادان کارآمد، مردم و دولت مورد بررسی وشور قرار گرفت. برای نمونه، باتوجه به وضع جغرافیایی، محرومیت نقاط دور از مرکز استانها، با رفتن به همراه گروهی از پزشکان کار آمد و داوطلب، بررسی و رایزنی را در شهرهای دانشگاهی (اصفهان، شیراز، تبریز و مشهد) با استاد ودانشجو به طور آزاد، آغاز کردیم.
در این میان روش آموزشی دانشکده پزشکی شیراز که خود بیشترین و کارآمدترین، استادان را دارا بود و در شهرهای فسا وجهرم، برپایه "آموزش به روش طرح وحل مسئله"  با اعزام استادان مجرب و آموزش دانشجویان درمناطق روستایی مورد تجربه قرارداده بود، از نظر کارآئی به نظرمان جالبتر رسید. متاسفانه این روش درآن زمان مشکلات امنیتی ایجاد وعده ای دانشجو زندانی و استادان درتلاش نجات آنان بودند. اعلام انقلاب آموزشی و ورود گروه های جدید به آموزش عالی، مسائل را دگرگون ساخت. به این ترتیب مسئولیت آموزش پزشکی از شانه های من برداشته شد.
البته چون همکاران پزشک، با لطف ویژه خویش،که ریشه از ارج نهادن استادان فرهیخته ای چون شادروان محمد علی حفیظی می گرفت، در انتخابات نظام پزشکی بعدی (آخرین آن دوره ها) سومین نفری بودم که همکاران رای داده بودند. از آنجا که به عنوان عضو در هیئت مدیره بودم، در طول حضور به اتفاق همکاران دیگر همه گونه تلاش در حفظ حیثیت و تقدس پزشکی به عمل آوردیم.
نا گفته نگذارم که در زمینه تغیر در آموزش پزشکی و تخصصی در گردهمائی هایی که دعوت می شدیم، نظرهای استاد حفیظی و من، بیشتر ازسوی گروه اقتدار، مسکوت میماند!
احساستان به دانشگاه چیست؟
احساس غریبیست ! نسبت به ساختمان‌های قدیم دانشگاه تهران احساس دلبستگی دارم؛  گویی زندگی "روان" و بهترین دوران عمر مرا در خود دارند! خاطرات هیجان آوری از  جای جای این زیارتگاه دارم؛ "تالار ابن‌سینا"، "تالار تشریح"، کلاس های درس، کتابخانه دانشکده پزشکی، تا بخش های اداری نزدیک در شمالی که در آنها چندی به نام دانشجو، سپس به نام استاد، افتخار نشستن در کنار استادان پیشینم را داشتم و درباره آموزش وپژوهش در رشته والای پزشکی با هدف بهبود درمان و حفظ سلامت مردمان گفتگو می کردم.
میل بسیار دارم تا دوباره، مانند یک دانشجو "آزاد"، در این  زیارتگاه چون؛ دانشکده های  پزشکی، فنی، حقوق و دیگر دانشکده ها گردش کنم! باسپاس از گروه صمیمی، شکیبا و پژوهشگر، تهیه وتدوین تاریخ دانشکده پزشکی تهران                         پروفسور اسفندیار بداغی از پاریس.

  • گروه خبری : تاریخ شفاهی دانشگاه
  • کد خبر : 81742
خبرنگار