یادگاری از شجاعت و ایثار
روایت حماسه حضور پرستاران در جنگ رمضان از نگاه مترون مجتمع بیمارستانی امامخمینی(ره)
روایت دکتر فاطمه حاجیبابایی، مترون مجتمع بیمارستانی امامخمینی(ره)، تنها شرح مدیریت یک بحران درمانی نیست؛ روایتی است از ایستادگی پرستارانی که در میانه صدای انفجار، ترس و کمبود نیرو، میدان خدمت را ترک نکردند و با تکیه بر تعهد حرفهای، حماسهای خاموش اما ماندگار آفریدند. او از روزهایی میگوید که بیمارستان، همزمان سنگر درمان، مدیریت بحران و پناه بیماران و کادر درمان بود؛ روزهایی که پرستاران، جان بر کف، در خط مقدم انسانیت ایستادند و معنای واقعی ایثار را دوباره معنا کردند.
در سال 1385 از دانشگاه علوم پزشکی تهران در مقطع کارشناسی پرستاری فارغالتحصیل شدم و کار حرفهای خود را بهعنوان پرستار شروع کردم. پس از فارغالتحصیلی در مقطع دکترای پرستاری، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم. در این سالها در کنار آموزش و تدریس به دانشجویان پرستاری، به تحقیق و پژوهش در حوزه مدیریت پرستاری پرداختم تا اینکه مسئولیت مدیریت پرستاری مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) را پذیرفتم.
این مجتمع بیمارستانی، متشکل از چهار بیمارستان بزرگ است؛ یعنی عملا مترون اینجا، مترون چهار بیمارستان است و مسئولیت سنگینی دارد. راستش با خودم فکر کردم سالها در حوزه مدیریت پرستاری تدریس و تحقیق کردم، مقالاتی در سطح بینالمللی داشتم که محققان در همه جای دنیا میتوانند از آن استفاده کنند، روزی ممکن است بازنشسته شوم، آن زمان دستاورد من چه بوده؟ چشماندازی که برای خودم متصور بودم این نبود که دستاورد موثر و بزرگتری نداشته باشم.
این مسئولیت را پذیرفتم چون به این نتیجه رسیدم که دیگر وقت آن است که دانش و تجربهام در این حوزه و آنچه سالها خواندم و دربارهاش تحقیق و تدریس کردم، باید در سیستم پیاده کنم و باعث ایجاد تغییرات مثبت بشوم و چه سیستمی بهتر از بزرگترین و جامعترین بیمارستان کشور که حتما مانند هر سیستمی با چالشها و مشکلاتی مواجه است.
انگیزه من از پذیرش این مسئولیت، اصلاح سیستم پرستاری با هدف ارتقای کیفیت مراقبت از بیمار بود. برای من، بیمار و اینکه بتوانم تغییراتی در سیستم ایجاد کنم که در نهایت به نفع بیماران باشد، از همه چیز مهمتر است؛ چون بیمار وقتی به بیمارستان مراجعه میکند و در اینجا بستری میشود، پناهی جز کادر درمان ندارد.
به این ترتیب، بعد از سالها دوری از بالین، این بار با سمت مدیر پرستاری دوباره وارد بالین شدم و امیدوارم خداوند کمکم کند بتوانم حضور موثری داشته باشم و آنچه از خود به یادگار میگذارم، خیر و تاثیرگذار و دستاوردی افتخارآمیز باشد.
زمانی که فقط عضو هیئت علمی بودم، در زمان چنین بحرانهایی مانند تمام اعضای هیئت علمی رشتههای علوم پایه، تهران را ترک میکردم چون دانشگاه تعطیل بود. الان در تهرانم و از هفت صبح تا چهار بعدازظهر در بیمارستان حضور دارم. دختر هشت ساله و همسرم با اصرار من و در حالی که به این جدایی رضایت نداشتند، از تهران رفتهاند چون می خواستم خیالم از در امان بودن آنها راحت باشد تا راحتتر بتوانم تصمیمگیریهای مدیریتی انجام دهم و لااقل بار یک استرس از دوشم برداشته شود.
حالا که بیش از بیست روز از آغاز جنگ گذشته، در این نوشتار میخواهم از مشکلاتی که در روزهای اول سر راهمان قرار گرفت و تجربههایم در این روزهای حماسه بگویم. روزهایی که هر لحظه از آن درس و تجربهای گرانبها بود.
روز واقعه
روز شنبه ساعت دقیقا 9:45 صبح دفترم را برداشتم تا به سمت محل جلسه هماندیشی بین بیمارستان و دانشکده در دانشگاه بروم که صدای انفجار آمد. فکر کردم صدای رعد و برق است اما لحظاتی بعد مسئول دفترم که اخبار را بررسی کرده بود، گفت: «دکتر، این صدا در واقع صدای شروع جنگ است.»
از همان لحظه تا امروز وارد فاز جدیدی از خدماتم شدم. وضعیت جنگی بود و میدانستم باید مدیریت روتین سیستم را کنار بگذارم و وارد مدیریت بحران بشوم. بالاخره سالها از بالین دور بودم و علاوه بر این، ناشناختههایی در سیستم در مورد ساختار و مخصوصا در مورد نیروها برایم وجود داشت چون حدود چهار ماه است که این سمت را پذیرفتهام و میتوان گفت هنوز در ابتدای راه هستم. از خدا کمک گرفتم و از همان لحظات اول مدیریت بحران را شروع کردیم. البته خود بیمارستان برنامه مدیریت بحران داشت و یک بخش هم مدیریت بحران در حوزه پرستاری است. مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) ۲۷5۰ پرسنل پرستاری دارد که میتوانم به جرات بگویم تعداد آنها از کل پرسنل پرستاری شهرهایی مثل زنجان و قزوین بیشتر و مدیریت آنها کار سختی است به ویژه در شرایط بحران.
در این مسیر با مشکلات و وقایعی مواجه شدیم که هر کدام با کمک خداوند و مدیریت صحیح در زمان بحران و همکاری همکارانمان موفق شدیم از آنها عبور کنیم.
شایعهای که با درایت خاموش شد
با توجه به اینکه از ابتدای شروع جنگ صهیونی - آمریکایی، ترور ناجوانمردانه مسئولان کشور آغاز شد، در بیمارستان ناگهان با هجمهای از ترس و وحشت کارکنان و شایعاتی مواجه شدیم که ممکن بود عواقبی داشته باشد. ما هشتاد و پنج بخش بستری داریم و یک مترون نمیتواند بهطورمستمر در همه آنها حضور داشته باشد. بازوی اجرایی مترون، سوپروایزرها هستند. من به تمام سوپروایزرها اعم از سوپروایزر بالینی، آموزشی و کنترل عفونت گفتم همه کارهای روتین و دفتری را کنار بگذارید و بیشتر وقتتان را در میدان بگذرانید، با پرستاران صف صحبت کنید، به آنها انگیزه و روحیه بدهید و اجازه بدهید با شما از دغدغهها و ترسهایشان بگویند. نتیجه این تصمیم، علاج واقعهای قبل از وقوع بود؛ پرستاران با یکی از این سوپروایزرها که به بخشها رفته بود، نگرانیهایشان را در میان گذاشته بودند. ایشان بلافاصله با من تماس گرفت و گفت شایعاتی مانند اینکه در طبقات بالای بیمارستان المهدی و انستیتو کانسر مسئولان کشور اسکان دارند و کادر درمان و بیماران در خطر هستند، همکاران را نگران کرده است.
ما که از زیر و بم بیمارستان خبر داشتیم و میدانستیم اصلا چنین خبری صحت ندارد اما اثبات آن لازم بود. در زمان بحران مدیریت شایعه بسیار اهمیت دارد و اگر این کار انجام نشود، باعث افزایش ترس و خدای نکرده اتفاقهای ناخوشایندی میشود. از زمان شروع جنگ هر روز ساعت ۱۱ در مجتمع جلسات بحران داشتیم. با دکتر رستمیان، رئیس مجتمع، در این باره صحبت کردم و ایشان صراحتا گفتند اینجا من فرمانده هستم و هیچکس جز کادر درمان اجازه اسکان در بیمارستان ما را ندارد...
اما همانطور که میدانید گاهی انقدر شایعهها قوی است که افراد با توضیحات شفاهی قانع نمیشوند. برای حل این مساله تصمیم گرفتیم اقدامی عاجل انجام دهیم. به پرستاران گفتم حق دارید بترسید و در این شرایط نگران شوید. حق شماست که بدانید و مطمئن شوید. هیچ اشکالی ندارد، هر کسی نگرانی دارد به خود من بگوید. با حراست هماهنگ میکنیم، نمایندگانی از بین خودتان و کسانی که به آنها اعتماد دارید، انتخاب کنید و با هم برای بازدید بخشهایی که در مورد آنها مشکوک هستید، میرویم. فکر کنم روز سوم جنگ بود که با اجازه حراست همراه سوپروایزر ارشد آن ساختمان و نمایندهای که مورد پذیرش و اعتماد پرستارانمان بود، از تکتک اتاقهای طبقات مورد تردید بازدید کردیم و دیدند که واقعا خبری نیست. به این ترتیب قضیه شایعه تمام شد و دل همکارانمان آرام گرفت.
بعد از این جریان باز هم به سوپروایزرها یادآوری کردم که مدیریت شایعهها بسیار اهمیت دارد. در تمام گروههای مجازی هم متذکر شدم که اگر عدممدیریت ما منجر به آسیب شود، همه درگیر خواهیم شد. اگر همین شایعهای که بین همکاران پیچیده بود خدای نکرده به هر طریقی به شبکههای معاند منتقل میشد (در راستای ترور مسئولان کشور)، ممکن بود بیمارستان هدف قرار بگیرد. دشمن سفیدشویی هم میکرد که مسئولان آنجا اقامت داشتند و به همین دلیل زدم! الحمدا... با مدیریت صحیح مقابله با شایعه در شرایط بحران و اقدام به موقع، خیلی زود بساط شایعات برچیده شد.
ریزش نیروها بهدلیل بمباران و شرایط جنگی
یکی از اتفاقهایی که شاید دور از ذهن به نظر نمیرسید، غیبت و ریزش نیروها بود. عدهای گفتند دیگر تا بعد جنگ نمیآییم. نیروهای طرحی و تعداد کمی از سوپروایزرها و سرپرستارانی که سی سال خدمتشان تمام شده بود، تصمیم به بازنشستگی گرفتند و ترک خدمت کردند. خیلیها از چنین شرایطی میترسند و هیچ ایرادی هم به آنها وارد نیست؛ ممکن است فوبیای جنگ داشته باشند یا دچار حملههای پانیک شوند یا مشکلات دیگری برایشان پیش آید و ....
ما ماندیم با سیستمی که کمبود نیرو داشت و بیمارانی که باید به آنها رسیدگی میشد. باید با همین وضعیت کمبود نیرو بیمارستان را میچرخاندیم. بلافاصله در جلسات مدیریت بحران این مساله را مطرح کردیم که ریزش نیرو داریم؛ تصمیم گرفته شد بخشها ادغام شوند تا بتوانیم از پرت نیروها کم و از وجود نیروهایی که حضور داشتند، استفاده کنیم. با برنامهریزی و تلاشهایی که شد، توانستیم کمبود نیروی انسانی را مدیریت کنیم و خدا را شکر کوچکترین خللی در عرضه خدمات به بیماران ایجاد نشد.
جراحاتی که پرستاران قبلا کمتر با آن مواجه شده بودند
وقتی انفجار رخ میدهد، سنگها و تکههای هر آنچه در اطراف وجود دارد و در اثر انفجار پرتاب میشود، در پوست فردی که در محل حضور داشته، فرو میرود. در خیلی از موارد سوختگیهای وسیع هم وجود دارد که ظاهر فرد را به هر حال تحتتاثیر قرار میدهد. دیدن ظاهر برخی از مجروحان که به اورژانس میآورند، بهدلیل شدت جراحات شاید برای خیلی از اعضای کادر درمان در روزهای اول جنگ سخت بود. بیشتر پرستاران اورژانس ما جوان هستند و در مواردی تابآوری کمتری نسبت به نسلهای قدیمیتر دارند ولی واقعا به خوبی مدیریت و در تریاژ و CPRبه این مجروحان رسیدگی کردند. خیلی از پرستاران جوانتر ما چنین صحنههایی را هرگز در زندگیشان ندیدند حتی من با این سابقه کاری تا به حال با برخی از این آسیبها مواجه نشده بودم به همین دلیل امکان داشت یا وجود اینکه برای درمان با توجه به نوع زخم پروتکل درمانی وجود دارد، اقدامهایی انجام دهند که مطابق مفاد آن نبود.
مثلا شیوه نامه درمانی خاصی برای درمان کسانی که صورتشان آسیب دیده داریم که بر اساس آن مجروحانی را که به دنبال موج انفجار موادی مانند سنگ در پوستشان فرو رفته، الزاما باید فوقتخصص جراحی پلاستیک تحتدرمان قرار دهد و الزاما این کار باید در کمتر از 48 ساعت انجام شود چون در غیر این صورت آسیبهای جبرانناپذیری در پی خواهد داشت. در مواردی برخی از همکاران در دو روز اول از این پروتکل درمانی اطلاع نداشتند و ممکن بود مداخله درمانی انجام دهند، اما بلافاصله ابلاغهای لازم انجام شد.
برای ادامه این مسیر و گذراندن این روزها و خدماتدهی هر چه موثرتر، به اقدامهایی برای بهبود شرایط و افزایش تابآوری و ظرفیت روانی پرستاران انجام دادیم که خلاصه به آنها اشاره میکنم.
حضور در میان پرستاران و گزارش اقدامهای انجام شده به آنها
شاید قبل از این جنگ بهدلیل حجم سنگین کارهایم بهعنوان مترون بیمارستانی با بیش از 2700 پرستار در 85 بخش، خیلی فرصت حضور در فیلد را نداشتم، اما این واقعه ناخوشایند فرصتی شد که از حجم کارهای روتین و دفتری کم کنم و بیشتر در میدان و در فیلد باشم. وقتی در بخشها میچرخیدم و میان نیروهای صف میرفتم و با آنها صحبت میکردم، خیلی خوشحال میشدند چون میدیدند که خودم هم پابهپای آنها در میدان خدمت حضور دارم.
واقعیت این است که مدیر ممکن است در جلسات متعدد باشد یا در دفترش هزار کار مفید انجام بدهد اما نیروی صف که اینها را نمیبیند و ممکن است فکر کند مدیرم یکجا نشسته و از ما میخواهد که در زیر این بمباران و در حالی که صدای انفجارها تنمان را میلرزاند، در میدان و فیلد باشیم. هنر مدیر این است که در بحرانها در معرض دید باشد که نیروهایش ببینند او هم حضور دارد و کار میکند.
علاوه بر این، معتقدم مدیر باید اقداماتش را به نیروی صف گزارش بدهد و من این کار را انجام دادم. معمولا در مواقع عادی سوپروایزرها از اقدامها با خبر میشوند و نیروهای صف خیلی در جریان قرار نمیگیرند اما در شرایط بحران صلاح دیدم این نیروها هم در جریان امور و اقدامها باشند. به آنها گفتم ما کنارتان هستیم و از شما حمایت میکنیم.
تنظیم برنامه کاری متناسب با شرایط
اولین اقدامی که برای پیشگیری از فرسودگی روانی و فرسایش روحی پرستاران انجام دادیم، این بود که ابلاغ کردیم پرستاران میتوانند سه روز شیفت (به صورت فشرده) و سه روز آف باشند. در واقع این کار با این هدف انجام شد که در سه روزی که در بیمارستان حضور ندارند، بتوانند دور از محیط درمان در کنار خانوادهشان باشند و توان روحی و روانیشان را بازیابی کنند. مخصوصا پرستارانی که راهشان دور است و خانوادههایشان در شهرهای دیگر زندگی میکنند، میتوانند برای دیدن آنها بروند. به سرپرستاران هم اعلام کردم کارکنانی که مسیرشان دورتر است، میتوانند تا پنج روز هم از آف استفاده کنند؛ یک روز رفت، یک روز برگشت و سه روز هم در کنار خانوادهشان باشند. بعد از ابلاغ این تصمیم، با بازخورد مثبت کارکنان مواجه شدم. میگفتند خانم دکتر، در این سه روز چقدر حال ما بهتر میشود.
درک شرایط افراد و در نظر گرفتن ملاحظات فردی
یادمان باشد برای مدیریت شرایط بحران در نظر گرفتن ملاحظات فردی بسیار اهمیت دارد. باید بدانیم اگر کسی غیبت میکند، دلیلش چیست. این کار مدیر پرستاری است که علت غیبت را بداند و همه را به یک چشم نبیند؛ مثلا اگر صد نفر از کارکنان غیبت کردند، شاید بیست درصد از آنها واقعا باید غیبت میکردند. اقدامی که انجام دادیم این بود که غیبت خانمهای باردار، خانمهایی که بچه شیرخوار زیر دو سال دارند و افرادی که در این جنگ به هر نحو آسیب دیدند، موجه اعلام کردیم. میتوان از مادری که مثل من فرزندی 7-8 ساله دارد انتظار داشت که بچه را به شهرستان و مکانی امن بفرستد و به اقوام و دوستان مورد اعتماد بسپارد اما آیا میتوان از مادری که فرزند شیرخوار دارد بخواهیم او را از خودش جدا کند و سر کار بیاید آن هم در حالی که مهدهای کودک تعطیل هستند؟ بچه شیرخوار به مادرش نیاز و دلبستگی دارد و اصلا چنین انتظاری از او منطقی نیست.
به کارکنان گفتیم هر مشکل و مسالهای دارند، با ما در میان بگذارند. بستری فراهم کردیم گفتمان کنند و بتوانند از ترسهایشان بگویند تا بیشتر از این به آنها فشار نیاید.
تجربههایی جذاب در روزهایی سخت
در این روزهای جنگ، در روزهایی که بارها صدای انفجار از دور و نزدیک گوشهایمان را آزرد اما ارادهمان را قویتر کرد، در میان دست و پنجه نرم کردن با وقایعی که شاید با برخی از آنها برای اولین بار روبرو میشدم، تجربههایی جذاب داشتم. من سالها کار و تدریس کردم اما این دو هفته تجربههایی به دست آوردم که بسیار گرانبها و منحصربفرد بود. قبل از اینکه مدیر پرستاری بشوم، واقعا نمیدانستم در وجود کادر درمان این حجم از شجاعت و ایثار وجود دارد. من با همکاران و کارکنانی مواجه شدم که برخورد و عملکردشان در شرایط بحران مرا به شگفتی واداشت.
کارکنان متعهد و مسئولیتپذیری که سی سال خدمتشان تمام شده، هر لحظه میتوانند بروند و هیچ ایرادی به آنها وارد نیست و در حالی که از طرف خانواده برای ترک کار و حضور در مکانی امن و در کنارشان تحتفشار هستند، با فداکاری ماندهاند و معتقدند در شرایط بحران و جنگ نباید میدان خدمت را خالی کنند. ما سوپروایزرهایی داریم که چنین شرایطی دارند و با زبان روزه هر روز سر کار حاضر میشوند و از هیچ کمکی دریغ نمیکنند.
برخی از همنسلان من بهطرز غیرمنصفانهای نسل zرا قضاوت میکنند و تعهد و مسئولیتپذیری آنها را زیر سوال میبرند اما من با توجه به تجربه این جنگ اخیر به جرات میگویم نسل z که پرستاران طرحی ما هستند، اعجابآورند. پرستاران طرحی به این دلیل که رابطه استخدامی ندارند، میتوانستند این روزها بروند و توقف طرح بزنند بعد از جنگ بیایند و ادامه طرح را بگذرانند. هیچ ایرادی هم به آنها وارد نیست اما الان میبینیم که بیشتر این جوانهای 22-23 ساله با شجاعت و ایثار پای کار ایستادند. خیلی از آنها در مقابلشان خانوادهای نگران دارند که مانعشان میشوند ولی میآیند. به دنبال منافع فردی نیستند و هدفشان خدمت به بیماران و مجروحان است. ما میتوانیم بهعنوان سرمایه اجتماعی روی این نسل حساب کنیم و خوشحالم که قرار است جان افراد، مراقبت از آنها و آینده کشور را به دست این افراد بسپاریم.
همکارانی داریم که با وجود ترس یا تجربههای تلخی که در این جنگ داشتند، با ایثار و شجاعت در صحنه حضور دارند. روزی نیست که در اینجا صدای مهیب انفجار به گوشمان نرسد اما هیچکس محل کار را ترک نمیکند. هر لحظه امکان وقوع هر اتفاقی هست اما آنچه من در این روزها از کادر درمان دیدم، شجاعت و ایثار و فداکاری بوده است. همانطور که نیروهای مسلح ما از وجب به وجب خاک ما محافظت میکنند و در مقابل این حملههای وحشیانه و ناجوانمردانه ایستادهاند، کادر درمان و پرستاران در میدانی دیگر جانشان را کف دستشان گذاشتهاند و در خط مقدم به بیماران نیازمند درمان، خدمت میکنند.
همه میدانیم که این عزیزان آنچنان حقوق بالایی هم ندارند و آنچه آنها را به بیمارستان و بالین بیماران میکشاند، ورای مسائل مادی و فقط از جنس تعهد و مسئولیتپذیری و حرفهای بودن آنهاست. همه ما وقتی لیسانس پرستاری گرفتیم، سوگند یاد کردیم در همه شرایط به نحو احسن به مردم کشورمان خدمت کنیم و آنچه من در این حجم از مشکلات و استرسهای جنگ و بحران دیدم، این بود که بیتردید پرستاران ما به این سوگند بسیار پایبندند.
نکته قابلتوجه و جذاب دیگر که بیشتر به آن پی بردم، وابستگی اعضای خانوادههای ایرانی است. در زمان جنگ منطق حکم میکرد اگر یکی از اعضای خانواده به هر دلیل باید سر کارش حاضر باشد، دیگر اعضا به شهر و منطقهای امن بروند تا از آسیب به دور باشند ولی شاهد بودیم خانواده کادر پرستاری حتی فرزندان نوجوان و جوان آنها که مستقلتر هستند هم حاضر نشدند از مادرشان جدا شوند. گاهی از برخی از همکارانم میپرسم چرا همسر و فرزندانتان نمیروند و جواب میشنوم که خانم دکتر، از من جدا نمیشوند، میگویند میخواهیم با هم باشیم، نمیتوانیم شما را تنها بگذاریم.
این روزها ارزش و شاکله خانواده ایرانی بیشتر به من اثبات شده است. در کشورهای اروپایی و امریکایی بچهها بعد از هجده سالگی خانه پدر و مادر را ترک میکنند و وابستگی و علاقه چندانی بین آنها و والدین نمیماند اما همبستگیای بین اعضای خانواده ایرانی وجود دارد که تحسینبرانگیز است. خانوادهها حاضرند شبها رنج شنیدن صدای انفجار و بمباران و پدافند و استرس را به جان بخرند اما در کنار عزیزشان بمانند. به نظر من این جنس علاقه و دلبستگی خانوادگی سرمایه کشور ایران و یک ارزش اجتماعی بزرگ است که باید حفظ و تقویت شود.
این متن را در حالی تنظیم کردم که هنوز در شرایط بحران و جنگ هستیم و بسیاری از همکاران ما که در هفته اول نیامدند، با شجاعت مثالزدنی سرکار برگشتند و هر روز حماسهای زیبا رقم میزنند. همه به این امید هستیم که در این روزهای آغازین سال جدید خبر پیروزی بر دشمن، دلهایمان را شاد کند و معتقدیم آنچه از ما در این برهه بر صفحه تاریخ مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) به یادگار میماند، باید ماندگار و سرتاسر روایت شجاعت و ایثار باشد.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
خبرنگار: زهرا سادات صفوی سهی
ارسال به دوستان