روایت یک تولد در سایه تهدید؛ روایت زهرا خلیلیان، مامای بیمارستان بهارلو
او میگوید: «صبح سهشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۵، شیفت زایشگاه را در شرایطی آغاز کردیم که چند روزی بود آتش جنگ داغتر شده بود و تهدیدها شدت گرفته بود. از همان بامداد، خبر حمله به چند پل، ریل و ایستگاه راهآهن تهران منتشر شد؛ جایی که بیمارستان بهارلو در مجاورت آن قرار دارد. نگرانی در چشمان همه همکارانم موج میزد. همه میترسیدند؛ یکبار برای جان خودشان و یکبار برای خانوادههایی که در خانه انتظارشان را میکشیدند، اما با وجود همه نگرانیها، روحیهمان را حفظ کرده بودیم و تلاش میکردیم کارها را مثل همیشه پیش ببریم.»
خلیلیان ادامه میدهد: «آن روز در زایشگاه فقط دو مادر بستری داشتیم؛ یکی تازه زایمان کرده بود و دیگری مادری بود که از شب قبل در سیکل زایمان قرار داشت. حدود شانزده ساعت مانده به تهدید حمله، دستور تخلیه بیمارستان صادر شد و بخشها یکییکی در حال انتقال بیماران بودند. زایشگاه اما شرایط متفاوتی داشت؛ هم بهدلیل نزدیکی به محل خطر احتمالی و هم بهخاطر حساسیت بیمارانش.
با این حال، همه دنیای ما خلاصه شده بود در مادری که لحظه تولد فرزندش نزدیک بود.»او با اشاره به لحظات بحرانی پیش از تخلیه میگوید: «دکتر کشیک با عجله وارد بخش شد و گفت بیمارستان باید تخلیه شود. سوپروایزر خبر داد آمبولانس برای انتقال مادر آماده است، اما صدای قلب جنین و انقباضات متوالی نشان میداد زمان زایمان نزدیک است.
ذهنم پر از سناریوهای مختلف شده بود؛ اگر مادر در مسیر زایمان کند؟ اگر نوزاد نیاز به احیا داشته باشد؟ اگر در راه اتفاقی بیفتد؟ نگرانی اینبار نه برای خودمان، بلکه فقط برای مادری بود که نباید هیچکدام از اضطرابهای ما را حس میکرد.»
این مامای بیمارستان بهارلو میافزاید: «در همان لحظات آخر که برانکارد برای انتقال مادر آماده شده بود، ناگهان صدای گریه نوزاد در اتاق پیچید. خانم عزیزخانی، مامای عامل زایمان، ساعت تولد را اعلام کرد؛ ساعت ۱۱:۳۰ صبح هجدهم فروردین. دختر کوچولوی زیبایی متولد شد و انگار نفس راحتی به همه ما برگشت. خانوادهای که پشت در زایشگاه منتظر بودند، خبر سلامت نوزاد را شنیدند و ما هم در کنارشان اشک شوق ریختیم.»
خلیلیان درباره ادامه ماجرا میگوید: «پس از اطمینان از وضعیت پایدار مادر و نوزاد، آنها را در بهترین شرایط ممکن به بیمارستان ضیاییان منتقل کردیم. لبخند مادر، وقتی نوزادش را سالم در آغوش گرفته بود و شیردهی نخست را آغاز کرده بود، خستگی را از تنمان بیرون کرد. بعد از آن، در آخرین دقایق، زایشگاه را برای تخلیه کامل آماده کردیم؛ اتاقها را بستیم، تجهیزات حساس را جابهجا کردیم و با نگاههایی سنگین از راهرویی گذشتیم که همیشه پر از صدای زندگی بود و حالا خالی و ساکت شده بود.»
او در پایان روایت خود تأکید میکند: «وقتی بیمارستان را ترک میکردیم، فقط به این فکر میکردم که آیا دوباره صدای گریه نوزادی در این زایشگاه شنیده خواهد شد یا نه. اما تولد آن دختر کوچک برای همه ما چیزی فراتر از یک زایمان معمولی بود؛ معجزهای در میانه اضطراب و تهدید. ما فقط واسطه بودیم. همانطور که رابندرانات تاگور گفته است: تولد هر کودک، نشانه آن است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است”»
درج نظر