گفتگو با رزمنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس حجت الله سلیمانی
به مناسبت هفته دفاع مقدس روزهای حماسه و عشق، خاطرات جذاب، جانباز گرامی حجت الله سلیمانی را مرور می کنیم.
لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
حجتالله سلیمانی هستم سال 1342 در تهران متولد شدم اما شناسنامهام را به دلیل شرایط شغلی که برای پدرم در سال تولدم به وجود آمد در شمال گرفتند. متأسفانه پدر و مادرم در قید حیات نیستند. در سال 1372 ازدواج کردم دارای دو فرزند هستم. در حال حاضر نیز ساکن تهران هستم و هماکنون بهعنوان مدرس دانشکده پیراپزشکی علوم پزشکی تهران فعالیت دارم.
دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را کجا بودهاید؟
دبستان را در تهران در مدرسه توفیق و دوران راهنمایی و دبیرستان را در تهران مدرسه ستارخان گذراندم. لیسانسم را در رشته ادبیات فرانسه گرفتم، فوقلیسانس را در رشته اطلاعرسانی پزشکی گذراندهام و در حال حاضر مشغول اتمام دوره دکترا در رشته علم اطلاعات و دانش شناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات هستم.
چه شد که این رشته را انتخاب کردید؟
به ادبیات علاقه داشتم و ازآنجاییکه زبان فرانسه پایهگذار مکاتب امروزی بود فرانسه را انتخاب کردم بعدازآن در سال 1372 در دانشگاه علوم پزشکی تهران شروع به کارکردم و همین اتفاق باعث شد که رشته تحصیلی خود را مرتبط باکارم تغییر دهم تا بتوان از درسی که میخوانم استفاده لازم را ببرم.
از فعالیتهای علمی، پژوهشی و فرهنگی خود برای ما بگویید؟
12 کار تحقیقاتی تاکنون انجام دادهام و نویسنده 60 کتاب در طیفهای مختلف ادبی، کودک و نوجوان و همینطور علمی در ارتباط با رشتهام و همینطور فیلمنامهنویسی هستم. در مجلات مختلف داستاننویسی کردهام و بعد مدیرمسئولی مجلهای با عنوان (کاما) را بر عهده گرفتم که یک مجله تخصصی برای رشته اطلاعرسانی پزشکی بود.

مدتی مدیر داخلی مجلهای با عنوان پیاورد سلامت بودم. بعدازآن از یک دهه قبل تاکنون صاحبامتیاز و مدیرمسئول مجلهای به اسم ستاره شدم که عمومی بود. در حال حاضر سردبیری فصلنامه ندای ایثار نشریه الکترونیکی دفتر امور ایثارگران را به عهدهدارم مسائل مربوط به ایثارگران و مطالب مذهبی را پوشش میدهد.

مدیر انتشارات دانش شناس و ناشر سری کتابهای خط مقدم دفتر امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم. این کار حدود 2 سال است با تصمیم دفتر امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران در حال اجراست که در آن به خاطرات ایثارگران دانشگاه در دوران دفاع مقدس میپردازد. به نظر من یکی از کارهایی است که میتواند به ثبت تاریخ آن زمان کمک کند و کاش این کار خیلی زودتر شروع میشد. قبل از اینکه ما خیلی از دوستانمان که خاطرههای زیادی از آن دوران داشتند را از دست میدادیم. به نظر بنده این کار کمک خواهد کرد به تاریخ نویسان که از حال و هوای آن زمان آگاهی بیشتری بیابند و همینطور کمک به اینکه نسل جدید را باارزشهای ایثار و شهادت آشنا نمایند. و از طرفی با نیازهای ایثارگران، این قشر ازجانگذشته بیشتر آشنا شویم. به نظرم این کار دارای اهداف ارزشمند و والایی است. درمجموع این کار ارج نهادن و ترویج فرهنگ ایثار شهادت است.
چگونه به جبهه رفتید؟
در خانوادهای مذهبی بزرگشده بودم. قبل از اینکه تصمیم رفتن به جبهه بگیرم برادرم چند سالی بود که در حال و هوای جبهه بود و خلبان بالگرد. در سال 1362 برادرم دچار سوختگی شدید شد و بالگردی که هدایت آن را به عهده داشت در نزدیکی زمین مورد اصابت موشک قرار گرفت، البته ایشان خود را به بیرون از بالگرد پرتاب کرد اما دچار سوختگی شدید و آسیب در ناحیه ستون فقرات شده بود و دو عزیز بسیجی ایشان را از خاک عراق شجاعانه خارج کردند و تلاش آنها باعث شد که به دست عراقیها اسیر نشود وزنده بماند بعدازآن به بیمارستان شیراز انتقال یافت و مورد معالجه قرار گرفت و در ستون فقراتش دو میله برای نگهداری ستون فقرات جای گذاری شد، جلوی پیشانی برادرم نیز به دلیل ضربه ناشی از سقوط دچار خرد شدگی شده بود که ناچار شدند استخوان آن قسمت را تخلیه کنند. در جایجای بدنش ماهیچهها کندهشده و خالیشده بود؛ و بهقدری جای آنها عمیق بود که یکبار در پماد دارویی را دریکی از آنها جاگذاشته بودند. ناچار برای ادامه معالجات به خارج کشور اعزام شدند؛ اما بههرحال شکر خدا ایشان زنده ماندند و وقوع این اتفاق باعث شد که من تصمیم بگیرم که به جبهه بروم.
با خانوادهام قضیه رفتن به جبهه را در میان گذاشتم و با مشورت برادرم تصمیم گرفتم از طریق ارتش به جبهه اعزام شوم و از همانجا بود که اعلام آمادگی من برای رفتن رسمیت یافت.
اواخر تابستان 1362 به کرمان برای گذراندن دوره آموزشی اعزام شدم جزو نیروهای زمینی بودم. قدرت تیراندازی قوی داشتم و به خاطر مهارت در تیراندازی مورد تشویق واقع میشدم. بعدازآن به چذابه و ابوغریب اعزام شدم. در خط مقدم دغدغه دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل را داشتم و یادم میآید که کتابهای شهید مطهری را با خود برده بودم و مطالعه میکردم. تقریباً حدود 20 ماهی در مناطق جنوب غربی بودم. ما میتوانستیم هر 30 یا 40 روز یکبار به مرخصی بیاییم تقریباً 20 ماهی طول کشید و در این مدت من در عملیات ایذایی زیادی شرکت کردم. عملیات ایذایی عملیاتی بود برای فریب دشمن؛ یعنی دشمن را متوجه خود کنیم تا در نقطهای دیگر عملیات واقعی صورت گیرد.
عملیات ایذایی خیلی سختتر بود در آن سنگری وجود نداشت و باید به جلو بروی و بعد از فریب دشمن به عقب برگردی و دشمن تمام توان خود را برای از بین بردن مهاجمین به کار میبرد.
چگونه مجروح شدید؟
در ادامه عملیات عاشورا بود که حضور داشتم و اغلب برای نگهداشتن خط فعالیت میکردیم و حفظ خطوط را انجام میدادیم، ازآنجاییکه دشمن مناطقی را ازدستداده بود به دنبال جبران بود و شدت آتش حمله را افزایش میداد اصطلاحی که برای حمله عراقیها در این موقع به کار میرفت "شخم زدن" بود. چون بهصورت خطی نقطهبهنقطه را میکوبید و جلو میآمد. آتشبار بهصورت خطی بود و به سمت جلو، همه این کارها برای به دست آوردن خط مقدم بود. عراقیها ازنظر تجهیزات بسیار قویتر از ما بودند.
زمانی که مجروح شدم ادامه عملیات عاشورا بود، دقیق روزی که نوبت مرخصی داشتم، فرمانده به من اصرار میکرد که به مرخصی بروم و من میگفتم که دلم نمیآید که در این شرایط بچهها را تنها بگذارم هر چه اصرار کرد نپذیرفتم. بعد از مجروحیتم متوجه شدم که فرمانده خوابدیده به من ترکشخورده و شهید میشوم و دلیل اصرار زیاد به رفتنم را آن موقع متوجه شدم.
شب بود قبل از اینکه نور ماه دیده شود، برای اینکه به جلو برویم و کار را در زمان خودش و بهموقع در زمان رؤیت ماه انجام دهیم کارهای اولیه انجام شد.
به سمت مواضع عراقی حرکت کردیم روی تپههای رملی ابوغریب حرکت میکردیم تپههای شنی که مدام در حال جابهجایی بود درنهایت بهجایی رسیدیم که دشمن را به وحشت بیندازیم، این عملیات نیز ایذایی بود یعنی برای فریب دشمن بود و قرار بود ما دشمن را متوجه خود کنیم تا عملیات در زمان و مکان تعیینشده انجام گیرد.
باید صبر میکردیم تا سمت دیگر و هدف اصلی آماده شود، دقیق یادم نیست که شلیک از سمت ما بود یا عراقیها سرانجام یکی دو ساعت زودتر از موعد مقرر از حضور ما مطلع شدند و شروع به تیراندازی شدید کردند.
گاهی اوقات منور میزدند و همهجا به رنگ سرخ درمیآمد و در یکلحظه میشد تپهها را دید. ما برای فریب دشمن رفته بودیم برای همین سبک رفت بودیم و تجهیزات دشمن بسیار زیاد بود. حملات از سوی عراقیها به حدی زیاد شد که دیگر نمیتوانستیم آنجا بمانیم و باید برمیگشتیم و درهرصورت مأموریت خود را که جلبتوجه عراقیها به سمت خودمان بود را انجام داده بودیم.
در موقع شروع عملیات، در اول صف بودم و موقع برگشت جزو نفرات آخر، همچنان تیراندازی به سمت ما ادامه داشت و شلیک انواع خمپاره توپ صد و شش و تیر مستقیم تانک ادامه داشت. ناگاه خمپارهای در کنار من منفجر شد و تیری بهپای راستم اصابت کرد. شدت انفجار به حدی بود که مرا به سمت بالا پرتاب کرد، گویا زمان متوقفشده بود و من روی تشکی از هوا مانده بودم، انگار تمام صداها در آن لحظه قطع شد و من معلق در زمین و آسمان بودم و جالبتر از آن اینکه تنها صحنهای که میدیدم قرص کامل ماه بود که در شب 14 خود قرار داشت و بسیار زیبا بود، غیرازآن نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم تنها بویی خوش به مشامم میرسید مثل بوی گل سرخ یا محمدی، لحظات بسیار خوب و دلپذیر آرامشبخشی بود.
دوست نداشتم تمام شود، بعد زمین خوردم، احساس کردم که دیگر به انتهای خط رسیدهام (اشهدم را خواندم ) ولی شهادت نصیبم نشد، همرزمانم به سمت جلو میرفتند، در ابتدای دسته نیز انفجار رخداده بود و جالب بود دوستی که مجروح شده بود مداح بود و با همان صدای زیبایش ناله میکرد. یکی از دوستانم بالای سرم آمد . ترسیده بود، میگریست و میگفت: " سلیمانی جان از پایت خون میرود حالا چه کنم ..."، نگاه کردم پایم غرق در خون بود. من به ایشان گفتم که چیزی نیست و درخواست کردم چفیه ای که روی دوشش هست به بالای زخم پایم ببندد تا جلوی خونریزی شدید را بگیرد. به او گفتم که مرا رها کند و برود، داخل شیاری بودیم او مرا به قسمت عمیقتر انتقال داد، گفتم که برو چون اگر بخواهی من را ببری سرعتت کم میشود و آسیب میبینی، این حرف من گویا عکس جواب داد و دوستان دیگر نیز خود را بالای سر من رساندند و من را به عقب انتقال دادند.
زمانی که از منطقه عملیاتی در حال خروج بودیم، مرا پشت پاترول گذاشتند که آنهم موردحمله واقع شد و دوباره مرا به ماشین دیگری انتقال دادند وارد اندیمشک شدیم (زمانی بود که عراق به اندیمشک حمله کرده بود و خالی از سکنه بود) من را به بیمارستان صحرایی رساندند، چندساعتی در آنجا بودم و بعد به سمت اهواز بردند چند روزی در اهواز بودیم ازآنجا وقتی به سمت اهواز ما را میبردند عراقیها شروع به شلیک موشک کردند و موشک از بالای سر ما عبور کرد و به چهارراهی دریکی از خیابانها برخورد کرد که در این اتفاق تعدادی از مردم غیرنظامی به شهادت رسیدند. بعد از چند روز با هواپیما C-130 من را به بیمارستانی در تهران انتقال دادند و مورد عمل جراحی قرار گرفت، تمامی این اتفاقات در برج 5 سال 1364 اتفاق افتاد.
چگونه با جراحت کنار آمدید؟
گاهی اوقات درد به سراغم میآید اما مشکلی نیست و میسازم.
اگر خاطرهای از آن دوران به خاطر دارید برای ما بگوئید؟
زمانی که زخمی شدم دوستی که در قسمتهای قبلی گفتم که بالای سرم آمده بود و گریهزاری میکرد یکبار قبل از مجروحیتم مریض شده بود، وقتی میخواستم دارو تهیه کنم و برایش بیاورم باید از روی تپههای رملی عبور میکردم، تپههای رملی بسیار شبیه به هم بودند موقع بازگشت بهجای اینکه به سمت نیروهای خودی بروم به سمت نیروهای دشمن رفتم، نمیدانستم کجا هستم جالب این بود که برای اینکه به مکان اشراف داشته باشم به بالای تپه رفتم و مورد شلیک عراقیها قرار گرفتم آنجا بود که متوجه شدم مسیر را اشتباه آمدهام، دراز کشیدم و غلتیدم خوشبختانه سمت درست را انتخاب کردم و خمپارهها به آن سمت من یعنی سوی دیگر تپه برخورد کرد و فقط شاخههای درختچهها روی سر من ریخت. صدای خرد شدن شاخهها را بهخوبی میشنیدم و البته من زنده ماندم. خوبی خمپاره این است که هنگام شلیک سوت میکشد و شما متوجه میشوید کجا به زمین میخورد و میتوانید تصمیم بگیرید که به خیز بروید یا عکسالعمل دیگری انجام بدهید؛ اما توپ مستقیم بلافاصله پس از شلیک بدون صدای سوت اخطار به زمین برخورد میکند. این است که قبل از هرگونه حرکتی کار خود را انجام میدهد.
یادم هست روز دیگری روز ورود از چذابه به ابوغریب ما در ابوغریب سنگر نداشتیم و باید سنگر میساختیم، عراقیها متوجه فعالیت ما شده بودند و شروع به تیراندازی و شلیک انواع خمپاره و توپ مستقیم کردند ما هم مجبور بودیم لحظهبهلحظه جابهجا شویم که گلوله به ما اصابت نکند و صحنههای جالب و خندهدار و هیجانانگیزی برای ما بود از اینهمه حرکت و اینکه نمیدانستیم چگونه باید در این وضعیت سنگر بسازیم.
یکبار دیگر نیز یادم هست که در خط مقدم بودیم و که هواپیمای دشمن خط مقدم را مورد هدف قراردادند. هواپیما شروع به تیراندازی خطی کرد و به ما نزدیک میشد، من به اسلحهخانه رفتم و یک مسلسل برداشتم که به سمت هواپیما شلیک کنم آماده شلیک شدم، اما دیدم که مسلسل گیرکرده و عمل نمیکند خودم را به پناهگاه رساندم، یکی از همرزمانم که بسیار باهم صمیمی بودیم نیز آنجا بود آمد جلو و بازوهایم را گرفت و گفت نترسی، یکدفعه دیدم دستهای خودش میلرزد ولی به من دلداری میداد. وحشت واکنش طبیعی بدن بود که باعث میشد در برابر حمله واکنش نشان دهیم و باید آن لحظات را مدیریت میکردیم
.
طرز تفکر ایثارگران را چگونه میشود به نسل جدید انتقال داد؟
به نظر من بهترین روش انتقال طرز تفکر ثبت خاطرات این عزیزان است چه در قالب داستان چه فیلمنامه انجام شود، این کار چند مزیت دارد با ایثارگران و طرز تفکر و مشکلاتشان همینطور ارزشهای آنان آشنا میشویم این ارزشها را در معرض دید سایرین قرارمی گیرد و بالاخره باید مستنداتی وجود داشته باشد و تا این مستندات نباشد نسلهای بعد نمیتوانند چیزی را ترسیم کنند. بههرحال آیندگان و تاریخ نویسان در مورد سالهای دفاع مقدس و اعمال رزمندگان آن دوران قضاوت خواهند کرد و اگر اطلاعات کامل و درستی در اختیارشان قرار نگیرد نخواهند توانست بهدرستی قضاوت کنند.
تأثیرگذارترین افراد زندگیتان چه کسانی بودند یا هستند؟
برادرم و مادرم که دنیای مهربانی بود و امیدوارم که روحش همیشه در آرامش باشد.
برای سلامتی روحی و جسمی خود چه میکنید؟
در هفته سعی میکنم ورزش کنم شنا و پیادهروی را حتماً در هفته انجام میدهم این کارها برای سلامتی جسم مفید است اما برای سلامتی روح بیشتر مطالعه میکنم و قرآن میخوانم.
بزرگترین آرزویتان چیست؟
آرزو میکنم همه در سلامت کامل باشند و به هر آنچه میخواهند برسند و اینکه درراه راست باشیم و انشاءالله بتوانیم راهی راکه مورد رضایت خداوند است ادامه دهیم.
بهترین لحظه و دوران زندگیتان چه زمانی است؟
همان لحظه مجروح شدنم و آرامش خاصی که در آن لحظه بر من حاکم بود، شاید بهترین لحظات زندگیام بود و بهترین دوران نیز زمانی بود که اولین اثرم با عنوان روی گل سرخ انتشار یافت.
حرف آخر؟
درراه ثبت خاطرات ایثارگران و انتقال آن به نسلهای آینده کوشاتر باشیم./ق
خبر : اسماعیلی
عکس: گلمحمدی
ارسال به دوستان